« January 2008 | صفحه اصلی | March 2008 »
غرور و تعصب و سیفون!
توضیح: این یادداشت کمی تا قسمتی حالبههمزننده است. اگر آدم خیلی ژیستانپیلیای هستید، توصیه میکنم از خواندنش صرفنظر کنید. گفته باشم!
×××
صغیر و کبیر فرضشان این است که من بدون کتاب سر توالت نمیروم! و درست هم فکر میکنند. بهنظرم خیلی جای فوقالعادهای است توالت (علیالخصوص ورسیون فرنگیاش) برای کتابخواندن و اگر از این لذت بزرگ تا به حال بیبهره بودهاید، امتحان کنید که بزرگان فرمودهاند غفلت موجب پشیمانی است.
البته ناگفته نماند هر کتابی را هم نمیشود سر مستراح! خواند. بعضی کتابها ممکن است خیلی سنگین باشند و باعث شوند آدم، حسابی یُبس (دیکتهاش درست است؟) شود (تصور کن مثلاً یکی بنسیند سر توالت هایدگر بخواند. بیچاره است طرف!) بعضیشان هم از فرط دمدستیبودن ممکن است خواننده را (رویم به دیوار) به ترتر بیاندازند.
به همین خاطر من یک اصطلاحی درست کردهام به نام «کتابهای توالتی» که این کتهگُری! کتابهایی را در بر میگیرد که میشود به راحتی آنها را در توالت خواند. در همین راستا چنین دیالوگهایی بین من و دوستان اینکارهام! زیاد رد و بدل میشود: «ایدئولوژی نهضت مشروطیت هیچرقمه توالتی نیست.» یا اینکه: «بادبادکباز آخر توالتیه!»
Continue reading "غرور و تعصب و سیفون!"صبح
از کنار گورستان گذشتیم
آنجا همه بودند
هم فاتحین
هم شکستخوردگان
در تاریکی
نمیتوانستند ببینند
چه کسی
فاتح شد
لنگستون هیوز
این دختر لات بامزه!
«میدونم معمولش اینه که آدمها قبل از اینکه برن تو کار زاد و ولد و این جور چیزها، اول عاشق هم میشن. اما من فکر کنم معمولیت واقعاً سبک ما نیست!» این آخرین جملهی جونو در فیلم «جونو» است. دختر شانزده سالهی لات بسیار بامزهای که دچار یک حاملگی ناخواسته شده است.
واقعیتش این بود که فکر نمیکردم «جونو» فیلم چندان خوبی باشد. بهخصوص که توی همین بلاگستان چندتایی نقد منفی و در بهترین شرایط خنثی دربارهاش خوانده بودم، اما تماشای «جونو» سر ذوقم آورد؛ فیلم شستهرفتهی خوشساختی که چاشنی ظریفی از طنز نیز به همراه دارد. ادبیات تینایجری جونو و حاضرجوابیهای او و پدرش در این فیلم فوقالعاده است.
فکر میکنم بیشتر فیلمهای مهم امسال را دیده باشم. «تاوان»، «جایی برای پیرمردها نیست»، «بادبادکباز»، «وعدههای شرقی»، «مایکل کلایتون»، «پرسپولیس»، «چهار ماه و سه هفته و دو روز» و همین «جونو». در این میان برخلاف خیلیها از «تاوان» و «جایی برای پیرمردها» چندان خوشم نیامد و بهنظرم بیش تر از ارزششان در مورد آنها تبلیغات شده است. ( احتمالاً بهِ زودی یک یادداشت همینجا منتشر میکنم با عنوان"چرا «جایی برای پیرمردها» فیلم خوبی نیست.") «بادبادکباز»، «وعدههای شرقی» و «مایکل کلایتون» فیلمهای بدی نبودند، «پرسپولیس» و «جونو» را زیاد دوست داشتم و «چهار ماه و سه هفته و دو روز» بهنظرم عالی بود. خود خود سینما.
راستی کسی خبر دارد این خانم الن پیج برای فیلم «جونو» واقعاً حامله شده یا نه؟ بهنظر من که خیلی خوب از پس نقشش درآمده (مثلاً نگاه کنید به صحنهی گریهاش در ماشین) و اگر احیاناً اسکار بگیرد یکجورهایی حقش است. آهان یک چیز دیگر! اگر کسی فیلمهای «اتاقک غواصی و پروانه» و «خون به پا خواهد شد» را دارد، بدهد من هم ببینم. یک در دنیا صد در آخرت دعایش میکنم.
پینوشت:
1) یادداشت راجر ایبرت؛ منتقد مشهور آمریکایی؛ دربارهی «جونو»
2) یک یادداشت کوتاه نوشتهام دربارهی «ماچیسمو» که امروز در روزنامهی کارگزاران چاپ شد. اگر دوست داشتید، یک نگاه بیندازید.
3) با این دو بیت از مولوی این روزها دارم زندگی میکنم:
آمدهام که سر نهم٬ عشق ترا به سر برم
ور تو بگوییم که نی٬ نی شکنم٬ شکر برم
اوست نشسته در نظر٬ من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل٬ من به کجا سفر برم؟
مثل شاهبیت غزل
قیصر امینپور در مجموعهی «آینههای ناگهان» خود شعری دارد با نام «رفتار من عادی است». در ابتدای این شعر، شاعرمیگوید با اینکه رفتار این روزهایش ـ از نظر خودش البته ـ عادی است، اما نمیداند چرا بقیه به او میگویند انگار حال و هوای دیگری دارد.
البته بعد که شاعر کارهایش را شرح میدهد، قشنگ متوجه میشویم چهقدر رفتارش عادی بوده است. مثلاًً:
حس میکنم از روزهای پیش
قدری بیشتر
این روزها را دوست میدارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز میخوانم
...
حس میکنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیداً بیشتر هستم
البته اینها چیزی نیست! بعد که تعریف میکند، دیشب چهکار کرده، جریان جالبتر میشود:
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
...
جای شما خالی! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
نیمهکارهها!
مریم مومنی عزیز از من خواسته کتابهایی که نیمهکاره رهایشان کردهام، نام ببرم. البته حتماً تعدادشان بیشتر است، اما اینهایی که یادم میآید:
در جستجوی زمان ازدسترفته که خواندنش عذاب است به معنای واقعی کلمه. فکر نکنم هیچوقت بتوانم این کتاب را و در کل پروست را بخوانم.
جنگ و صلح و آنا کارنینا، بس که ریلکس است این آقای تولستوی و کش میدهد همه چیز را. البته آنا کارنینا را در برنامههایم گذاشتهام که حتماً تمامش کنم.
برادران کارامازوف که با وجودت ارادت فراوانم به داستایوفسکی عزیز، متاسفانه تا به حال نیمهکاره مانده است.
بیشتر کارهای ویرجینیا ولف از جمله، به سوی فانوس دریایی، سالها، اتاقی از آن خود. (خانم دالووی را بالاخره خواندم!)
غرور و تعصب جین آستین که خودم هم میدانم زشت است این را تمام نکردهام!
خانهی ادریسیهای غزاله علیزاده که هر چه زور زدم من را نگرفت که تمامش کنم و متاسف هم نیستم. همینطور است دربارهی دل دلداگی مندنیپور که ان را هم فقط جلد اولش را خواندم و الان یادم امد که وضعیتم دربارهی آتش بدون دود ابراهیمی هم همینطور است.
و البته اینها کتابهای شناختهشدهتر بودند وگرنه کتاب نخواندهی که زیاد دارم متاسفانه!
اما میخواهم دربارهی چند کتاب که ابتدا نیمهکاره گذاشتمشان و بعد که تمامشان کردم دیدم عجب اشتباهی کرده بودم و بعد از خواندنشان حظ فوق العادهای بردم و لذتی بیحساب:
اول از همه خداحافظ گری کوپر نوشتهی رومن گاری که عالی بود.
شبی از شبهای زمستان مسافری نوشته ی کالوینو
خشم و هیاهوی فاکنر
آینههای دردار گلشیری که نثر بینظیری دارد.
و بالاخره بازماندهی روز کازوئو ایشیگورو که سخت شیفتهاش شدم.
اما من دوست دارم جواب این آدمها را در پاسخ به این سوال بدانم:
پرستو، کتی، حمیدرضا، لیلی، مریم، آیدا و علیرضا
رفتهای بیآمد
آسمان گم در مه! مهربان بیش از حد!
ناگهان طولانی! مکث سرکش ممتد!
نیستی، ولی هستی؛ مثل موج با ماهی
با تو اوج میگیرم مثل قایقی در مد
قطره قطره نمنمنم رخنه کردهای در من
غرق کن مرا در خود آنچنان که میباید!
از چه میهراسانیم؟ سرنوشت موج این است
تا به ساحلی دیگر بیقرار و بیمقصد
روزگار غمگینی است؛ بیبهانه میخندی
خندهها ولی انگار از غمت نمیکاهد
داستان تکراری: صبح، ظهر، بعدازظهر
آخرش چه خواهد شد؟ هیچکس نمیداند!
چیزهایی از دیروز جان سپرده بر دستت
خاطرات بیبرگشت، رفتهای بیآمد
سالهای پرنفرین جان گرفته، در راهند
«سال اشک، سال شک، سال باد، سال بد»
خندههای بینوبت پشت گریه میپوسند
کی شنیدهای آخر بعد غصه غم باشد؟
روزی از همین اطراف میرسی و لبخندت
خط کشیده با قرمز روی روزهای بد
عباس تربن
دو بوار یا بولیوار، چه فرقی میکند؟
باید گریه کنم، اما خندهام میگیرد! حماقت در این کشور نهادینه شده است. فاطمه آلیا، رییس فراکسیون زنان مجلس، پیشنهاد داده نام خیابان سیمون دو بوار در غرب تهران که مروج فرهنگ فمنيستی مشخصی است، به نام شهدای زن نامگذاری شود!
البته اصلاً مهم نیست که چنین خیابانی مطلقاً در تهران وجود خارجی ندارد و خانم آلیای عزیز سیمون دو بوار را با سیمون بولیوار اشتباه گرفتهاند. حق هم دارند ایشان البته. یک مرد مبارز و آزادیخواه آمریکای لاتین با یک نویسنده و متفکر زن فرانسوی خیلی فرقی ندارد که! شما هم الکی شلوغش میکنید. مهم این است که هر دوی آنها بویی از اسلام نبردهاند و به درد لای جرز میخورند.
تازه کجایش را دیدهاید. خانم لاله افتخاری، از دیگر نمایندههای مجلس هم سیاست جداسازی زنان و مردان را در بسیاری از اماکن قابل اجرا دانستهاند و فرمودهاند: «جدا سازی جزو سیاستهای فرهنگی محمود احمدینژاد است که مهمترین رکن در راس مطالبات عمومی محسوب میشود. جدا سازی در اماکن عمومی از جمله ادارات، پارک، سینما، قطار، آسانسور، دانشگاه و سایر اماکن برای صیانت از زنان قابل اجراست.»
یعنی من لذت میبرم از این همه نبوغ و نگاه روشن بینانهای که خانم آلیا دارند. خدا این مسئولین را از ما نگیرد که این طور شبانه روز دارند به پیشرفت مملکت فکر میکنند.
نمونهی دیگرش، خانم زهره طبیبزاده، رئيس مرکز مشاركت زنان رياست جمهوری، که كار در زير درياها یا جوشدادن دكلهای برق فشار قوی، كار در كارخانهی مواد شيميايی، مسافرتهای طولانی و حمل و نقل بين جادهای را برای زنان زيان آور و آنها را منافی علت خلقت زن دانستهاند و در ادامه فرمودهاند: «معيشت خانواده بر اساس اصول اسلام به عهده مرد است و تبعيض جنسيتی با توجه به واقعيتهای اقتصادی جامعه محدوديت نيست. قانون نفقه هم مکمل این تبعیض است چرا که نفقه مرد را مجبور به تامین معیشت زن میکند.»
یعنی اینکه خانمهای محترم بهجای رفتن به دانشگاه و درسخواندن و کارکردن، بهتر است یاد بگیرند همان قرمهسبزیشان را چهگونه بپزند تا خوب جا بیفتد و سرویس آخر شبشان را خوب بدهند و صبح به صبح هم انشاالله آقای خانه پولتوجیبی را میگذارد سر تاقچه. زندگی از این ایدهآلتر میخواهید؟
این وسط هم معلوم است مجلهی زنان با شانزده سال سابقه باید تعطیل شود. چه معنی میدهد زنها فکر کنند یا با حقوقشان آشنا شوند. مجلات زرد شکر خدا زیاد است. میتوانند روزی چندتایشان را بخرند و با نحوهی پخت حریرهی بادام و آخرین نامزد احتمالی گلزار و رموز انواع فال قهوه آشنا شوند و اوج آرزویشان این باشد که بعد از ناهاری که با روغن فلان درست کردهاند، با آقایون! بروند خرید! و شب به شب هم سر نماز برای بقای دولت فخیمه دعا کنند که زندگی به این خوبی و خوشی را برای آنها فراهم کرده است.
مرتبط:
تلاش دولت برای اعمال تبعيض جنسيتی/ ساناز الله بداشتی
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score

