ملاقات بانوی سال‌خورده ...

January 27, 2008 12:11 AM

توضیح:
به معنای واقعی کلمه سورپرایز شدم! خانم آذر فخر عزیز، بازیگر برجسته‌ی تئاتر و سینمای کشورمان، نوشته‌ی قبلی من درباره‌‌ی «ملاقات بانوی سال‌خورده» را خوانده و ای‌میل بسیار ارزشمند و جالبی برایم فرستاده درباره‌ی اجرای قبلی همین کار در سی و دو سال قبل که در آن اجرا خود ایشان هم در اثر ماجرای جالبی که در همین ای‌میل به شرح آن پرداخته‌اند، به گروه اجرایی پیوسته‌اند و ایفاگر نقش کلر بوده‌اند.

با اجازه از خانم فخر عزیز و با تشکر فروان از اظهار لطف ایشان نسبت به من، نامه‌ی ایشان را که حالا و در این روزگار، مثل سند با ارزش و جالبی می‌ماند از فضای تئاتر آن دوره، بدون کم و کاست این‌جا می‌آورم تا شما هم از ماجرای جالب اجرای سی سال قبل همین کار با خبر شوید:


عطای نازنین

همیشه پنجره‌ات را باز می‌کنم و سرک می‌کشم توی چار دیواری‌ات تا ببینم این بار چه هدیه داری برای ما ...

و این بار مرا بردی به سال‌های دور ... خیلی ... ۳۲ سال پیش ... همان سالی که سمندریان عزیزم بانوی سال‌خورده‌ی دورنمات را با آن همه بازیگر ( بیش‌تر دانشجویان تئاتر بودند.) آورد روی صحنه ... جمیله شیخی کلر را بازی می‌کرد و اکبر زنجانپور ایل را ... نمایش طولانی بود و نیاز به حذف چند صحنه داشت. در هفته‌ی دوم اجرا، سمندریان پی به این حقیقت برد و از جمیله خواست چند مونولوگ را حذف کند.

جمیله مخالفت کرد. و چون سمندریان تاکید کرده بود که از فردا شب باید چنین کند، جمیله شب بعد بی این‌که حتا به کسی و یا سمندریان اطلاع دهد، به تالار مولوی نمی‌آید. تماشاچیان آمده بودند و هر چه سمندریان و دیگران با خانه‌ی جمیله تماس می‌گرفتند، کسی به تلفن جواب نمی‌داد. بالاخره قریشی (شوهر جمیله) به سمندریان خبر داد که جمیله می‌گوید یا باید تمام دیالوگ‌ها را اجرا کنم، و یا بازی نمی‌کنم ... سمندریان عصبانی روی صحنه می‌رود و از مردم می‌خواهد یا پول بلیط‌‌شان را پس بگیرند و یا هفته‌ی آینده در همان شب بیایند برای دیدن این نمایش ...

صبح روز بعد آقای جوانمرد به من تلفن کرد که فوراً خودم را برسانم به اداره تئاتر. رفتم و دیدم سمندریان طبق معمول دارد موی سرش را می‌کند و قیافه‌ی آقای جوانمرد گرفته است. پس از نشستن، سمندریان گفت که جمیله چنان کرده. من با تعجب نگاه می‌کردم. سمندریان از من خواست همان ساعت با او بروم تالار مولوی تا تمرین کنم و به‌جای جمیله روی صحنه بروم.

گقتم: این از وجدان بازیگری به دور است که نقش دیگری را بازی کنم. از طرفی خودم در حال تمرین هستم و سه هفته بیش‌تر به اجرایم نمانده (کارگردان‌ام جوانمرد بود.) و دیگر این‌که برای نفش کلر من خیلی جوانم. زمان لازم است برای تمرین فرم تنم، حتا اگر گریمور بتواند چهره‌ام را به سن کلر کند. در یک هفته فقط می‌توانم نمایش‌نامه را از حفظ کنم. چرا از خانم خوروش استفاده نمی‌کنید؟

گفتند: اولین دلیلش این است که تو حافظه‌ی خوبی داری و سریع می‌توانی متن را بیاد بسپاری (سمندریان در دوره‌ی دانش‌جویی، یکی از استادانم بود و این استعدادم را بارها یادآوری کرده بود.) آقای جوانمرد هم اصرار داشت من این نقش را اجرا کنم تا بار دیگر بازیگری به خود اجازه ندهد نمایش در حال اجرا را لنگ بگذارد. اول به جمیله تلفن کردم و خواهش کردم عذر بخواهد و برود اجرا را ادامه دهد. او قبول نکرد. ناچار همان روز تمرین را شروع کردم. هر روز از صبح تا ساعت ۹ شب و به خانه که می‌رسیدم کامران (همسرم) نمایش‌نامه را به‌دست می‌گرفت و به جای نقش‌های مقابل می‌خواند و من هم می‌گفتم.




آذر فخر نشسته بین اکبر زنجان‌پور و هادی اسلامی

اولین شب اجرا که درست یک‌هفته بعد از تعطیل نمایش بود، یکی از بازیگرها به من خبر داد که جمیله در سالن نشسته و آمده برای دیدن اجرای من. سریع دو نفر از پیش‌کسوتان رفتند در کنار جمیله نشستند که او داد و فریاد وسط اجرا راه نیندازد. من کمی خودم را باختم. دیدی که میزانسن زیاد بود. هر حرکتی حساب شده بود و باید به ذهن سپرده می‌شد وگرنه کل حرکت آن همه بازیگر را به هم می‌ریخت. وقتی دوربین دستی را جلوی چشمانم گرفتم، آن‌قدر دستم می‌لرزید که ضربه‌های آن را روی دماغم حس می‌کردم و من چاره‌ای نداشتم جز این‌که این رعشه را به حساب سال‌خوردگی کلر بگذارم و ادامه‌اش دهم در بازی ...

و بالاخره در یکی از حساس‌ترین صحنه ها که من از بالا مسلط بودم بر تمام اهالی شهر، ناگهان صدای هق هق گریه‌ی جمیله سکوت سالن پر از تماشاگر را شکست. آن هم جایی که اصلاً نباید صدایی جز سخنرانی کلر می‌بود.

به هر حال مجبور بودیم اجرا را به دو هفته تقلیل دهیم، چون من باید روی صحنه می‌رفتم برای کاری دیگر …بگذریم … پارسال بود که روزی به کامران گفتم در شرایط اجتماعی و حکومت فعلی، کاش سمندریان دوباره بانوی سال‌خورده را روی صحنه ببرد، چون به‌ قول این‌جایی‌ها الان زمان مناسب و درستی است برای اجرای این نمایش با توجه به اوضاع و احوال جامعه. چون آن زمان حال و هوای جامعه طلب نمی‌کرد این نمایش را ... و گفتم که کاش ایران بودم حالا هم از لحاظ سنی و هم از لحاظ فرم و حرکت بدن کاملاً نزدیکم به کاراکتر کلر (معمولاً اشکال بزرگ بازیگر ایرانی در اجرای نقش نمایش‌نامه‌های خارجی یافتن حرکات و فرم تن آن‌ها است. و اگر نخواهند از بدن‌شان استفاده کنند، مخصوصاً دست‌های‌شان، آن وقت نمی‌دانند با دست‌شان چه کنند واین متاسفانه در بیش‌تر حالات اجرایی بازیگران به‌چشم می‌خورد.) کامران هم موافق بود ...

و اما ... اگر آقای سمندریان را دیدی، بگو تبریک می‌گویم برای اجرای به جای این اثر. و مسلم می‌دانم که بازیگر نقش کلر، اجرایی بسیار خوب داشتند. تبریک برای همه‌ی آنان و این‌که سمندریان عزیزم باز هم مرا برد به آن سال‌های دور زیبایم که نوستالژی‌اش همیشه با من است ...

و مرسی عطای نازنین از نقد بسیار نکته سنج‌ات.


پی‌نوشت:
چه‌قدر افسوس می‌خورم آدم‌های نازنینی مثل آذر فخر و بسیاری دیگر که عاشق تئاتر هستند، فعلاً به دلایلی امکان کارکردن ندارند. بد دردی است این تئاتر و حس صحنه لامذهب! اهلش که باشی، عشقش را و لذت‌اش را با هیچ چیز دیگری در زندگی‌ات عوض نمی‌کنی.