ماییم، اهالی گولن!
کلمه میخواهم! واژههایی که با آنها بتوانم حسم را پس از تماشای نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» به درستی بیان کنم. دیشب از شبهای بسیار خوب زندگیام بود. از آن دست شبهایی که کم پیشمیآید. از آن دست شبهایی که آدم عمیقاً و از درون خوشحال میشود. سمندریان استاد تئاتر است. سحر میکند تو را روی صحنه. چهگونه میشود حس آن صحنهی آخر را توصیف کرد؟ آنجا که ایل (پیام دهکردی) پیش از مرگش، در مقابل اهالی گولن، و در سکوت محض پانصد تماشاچی، سیگاری روشن میکند و آن را به آرامی تا انتها دود میکند، و در همهی این مدت تو ساکتی، و همه ساکتند و شاید از ذهنهایشان میگذرد که: این خود ما هستیم. ماییم، اهالی گولن!

گوهر خیراندیش در بهترین بازی عمرش!
کلر زاخاناسیان، پیرزن میلیاردری و بینهایت ثروتمندی است که تصمیم دارد از زادگاه و شهر دوران جوانیاش دیدن کند، شهری فقیر و مخروبه که شهردار، پزشک، کشیش، معلم و بقیهی ساکنین آن در تلاشاند تا با چاپلوسی و تهییج احساسات کلر، چند میلیون او را سرکیسه و صرف آبادانی شهرشان کنند. وظیفهی اصلی هم در این میان بهعهدهی ایل است که معشوق دورهی جوانی و فقر کلر بوده و قرار است در آینده شهردار جدید شهر شود. کلر به شهر میآید، پیرزنی بسیار پرمدعا و البته صریح که هیچ رودربایستی با کسی ندارد. پیرزنی که بسیار شبیه ثروتش شده است، به همان اندازه کریه، بیاحساس و بدون هیچ گونه درکی از حد و مرز. فاحشهای پیر با تن و بدنی مصنوعی (یک دست و یک پای او مصنوعی است.) که جلوی روی همه مدام مرد عوض میکند. ( کلر در طول نمایش سه بار شوهر میکند!)
او در جوانی با ایل همبستر و از او صاحب فرزندی شده است، اما ایل که بهخاطر پول در آستانهی ازدواج با زن دیگری بوده است، با شهادت دو شاهد ساختگی، همهچیز را منکر میشود و پس از آن کلر به یک فاحشه تبدیل میشود. او بعدها در یکی از فاحشهخانههای هامبورگ به همسری پیرمردی ثروتمند درمیآید، اتفاقات زیادی را از سر میگذراند و حالا ثروتمند، مغرور، متکبر و سرشار از نفرت، با یک پیشنهاد به زادگاهش بازگشته است: پرداخت یک میلیارد به ساکنین شهر فقط به شرط اینکه ایل را بکشند.
کلر با این کار میخواهد حقی که از وی ضایع شده یا به عبارت دیگر عدالت را برای خود بخرد، اما مردم گولن در مقابل این سخن واکنش نشان میدهند و حاضر نمیشوند که بیدلیل دست خود را به خون یک همشهری آلوده کنند. آنها همگی کشتن ایل را عملی ناجوانمردانه و ضد انسانی میدانند، اما کلر میگوید: «من منتظر میمانم.»
وسوسهی پولدارشدن وسوسهی نیرومندی است، بهخصوص برای مردمان فقیر. به همین خاطر مردم شهر پس از مدتی شروع میکنند به قرضکردن و خرید چیزهای نو. آنها هرروز با نسیهی بیشتر، مزهی بیشتری از رفاه میچشند، اما با چه پولی؟ انگار که خودشان هم میدانند عاقبت ماجرا چه خواهد بود. همه حتی همسر و فرزندان ایل منتظر روزی هستند که کسی او را بکشد.
بهنظر میرسد کلر که زمان جوانی و زیبایی چشمگیرش در حقش جفا شده اما هیچکاری از دستش برنمیآمده، حالا که با چهرهای سنگی به گولن بازگشته، میتواند همه چیز را به میل خود پیش ببرد. مردم شهر روزبه روز بیشتر مقروض میشوند تا اینکه چارهی دیگری برایشان باقی نمیماند. آنها با برگزاری یک دادگاه فرمایشی ایل را بهخاطر گناهی که در جوانی مرتکب شده به مرگ محکوم میکنند و دستهجمعی او را به قتل میرسانند. جالب اینجاست که پزشک قانونی علت مرگ را سکتهی قلبی اعلام میکند و گولنیها در مقابل خبرنگاران وانمود میکنند عدالت را بهخاطر خود عدالت اجرا کردهاند! در پایان ثروت، رفاه و شکوه به شهر بازگشته است.
صحنههای پایانی نمایش بهراستی تکاندهنده است. آنجا که وقاحت به اوج میرسد. حالا دیگر یک نفر گناهکار نیست، بلکه یک جامعه از درون تهی شده است. خبرنگاران جمع شدهاند که از این اجرای بینظیر عدالت گزارش تهیه کنند! انگار همهی شهر در این فریب دستهجمعی شرکت کردهاند. کشیش که حالا برای کلیسایش یک ناقوس تازه خریده است، پس از اعلام حکم پیش ایل میآید و میخواهد بابی از انجیل برای او بخواند که ایل نمیگذارد: «لطفاً پای خدا رو دیگه تو این کثافت نکشین وسط.». کشیش میخواهد برای آمرزش روح ایل دعا کند که ایل میگوید: «برای آمرزش گولن دعا کن پدر.»
اجرای سمندریان از «ملاقات بانوی سالخورده» دورنمات بسیار عالی است. واقعاً نمیشود گفت چهقدر. در کلام نمیگنجد؛ باید خودتان بروید و ببینید. اجرا بسیار روان، محکم، هماهنگ و تاثیرگذار است. بازیهای خوب، میزانسنهای بسیار درخشان (حرکتدادن و نظمدادن به آن حجم از باریگر روی صحنه و هماهنگکردن آنها بینظیر و ستودنی است.) و کارگردانی استادانه سمندریان، یکی از بهترین تئاترهای همهی این سالها را رقم زده است، طوری که همگی باید به احترام استاد کلاه از سر برداریم. بعد از دیدن یک «افرای» ناامیدکننده و یک «مرغابی وحشی» معمولی، تماشای «ملاقات بانوی سالخورده» چیزی مثل رخدادن یک معجزه بود. هنگام خروج از سالن دیالوگ یکی از تماشاگران به دوستش شنیدنی بود و نشان میداد مردم از بیضایی انتظاری بسیار فراتر از «افرا» دارند: «خوب است یکی بلیط این نمایش را بخرد و هدیه کند به بیضایی.»
پینوشت:
متاسفانه مجبورم بهخاطر مشکل کمبود پهنای باند سایت که به دلیل حجم زیاد استقبال شما در ماه گذشته از اینجا (که البته بسیار برایم خوشحالکننده و با ارزش است.) و انتقال بیش از حد اطلاعات، رخ داده است، بخش یک موسیقی را موقتاً و تا زمان افزایشدادن پهنای باند تعطیل کنم. (برای حدود یک هفته) البته مسئولین پرشین تولز لطف کردهاند و برای این ماه پهنای باند را تا چهار و نیم گیگ افزایش دادهاند، اما با وجود این ممکن است چند روز آخر ماه میلادی، اینجا غیرقابل دسترسی شود. پیشاپیش به این خاطر عذرخواهی میکنم.
