وودی، وودی، خدا نگهدار تو!
من فکر کنم آخر سر یک کتاب بنویسم تحت عنوان: «اندر کرامات وودی آلن» یا یک هچین چیزهایی! شاید هم بروم یک هیئت ارادتمندان به وودی آلن راه بیاندازم! بس که از این آدم خوشم میآید. بهنظرم وودی آلن نازنینترین دیوانهی دنیا است. خیلی خوب و بیشرف و خد!! رسماً عاشقش هستم.
هفتهی گذشته و در ادامهی وودی آلنبینیهایم! یکی از شاهکارهای دهه نودیاش را تماشا کردم. «ساختارشکنی هری»، فیلمی به شدت نبوغآمیز و پر از ایدههای بکر و شگفتآور که فقط کسی مثل وودی آلن میتواند آن را بسازد.
فیلم دربارهی نویسندهی معروفی است به نام هری بلاک (با بازی خود وودی آلن) که هرچهقدر در هنر و حرفهاش موفق است، در زندگی شخصی اوضاع اسفناک و فاجعهباری دارد. ماجرای فیلم در واقع شرح دو روز از زندگی هری است که طی آن قرار است به مدرسهای که زمانی در آن درس میخوانده و سپس از آنجا اخراج شده برود، تا مورد تقدیر قرار گیرد!
«ساختارشکنی هری» پر از ایدههای بینهایت خلاقانه است. شخصیتهای داستانهای هری، همان آدمهای دور و بر او هستند. هری، مثل بسیاری از نویسندهها، داستانهایش را از زندگی واقعی خود، البته با اندکی تغییر، الهام میگرفته است.
مثلاً در ابتدای داستان، لوسی، خواهر زن سابق هری، با عصبانیت به خانهی هری میآید تا او را بکشد! هری و لوسی در زمان ازدواج هری مخفیانه و دور از چشم جین، خواهر لوسی و زن هری، با هم رابطه داشتهاند و حالا هری در رمان تازهاش با خلق شخصیتهایی بسیار مشابه خودشان، ماجرای این خیانت را شرح داده و جین با خواندن رمان هری از موضوع با خبر شده است.
در «ساختارشکنی هری» گاهی حتی شخصیتهای داستان وارد زندگی واقعی میشوند! در اواسط فیلم، کن، شخصیتی که در رمان آخری هری، در واقع خود هری است، پیش او میآید و با هم حرف میزنند! و نکتههای دیگری از بقیهی شخصیتهای داستان برای هری تعریف میکند! چیزهایی که خود هری خبر نداشته است. کن از شیوهی زندگی هری انتقاد میکند و هری جواب میدهد که خوشش نمیآید شخصیتی که خودش خلقش کرده، بیاید و نصیحتش کند!
به جای تعریفکردن ماجرای فیلم، ترجیح میدهم بعضی دیالوگهای بینظیر فیلم را برایتان بیاورم:
جوآن: [بسیار عصبانی و دلشکسته] به من بگو ببینم. فقط اون زن بود، یا با زنهای دیگهای هم بودی؟
هری: نه، فقط آمی پلاک بود. خدا منو بکشه اگه بخوام دروغ بگم.
جوآن: تو به خدا اعتقاد نداری هری!
هری: آره ولی اینی که ما در کائنات تنها هستیم که مقصرش من نیستم!
[این سکانس فوقالعاده درخشان ازنظر دیالوگنویسی را میتوانید بهطور کامل در پانویس بخوانید.]
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هری:میدونم، من بدترین آدم دنیا هستم.
کوکی: نه، اینطور نیست. آدمهای بدتر از تو هم وجود دارن.
هری: کی؟ کسی وجود نداره.
کوکی: چرا، مثلاً هیتلر!
هری: آره خب، اون آره. گوبلز و گورینگ هم ممکنه از من بدتر بوده باشن، اما مطمئناً من دیگه چهارمیش هستم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فی: [کادوی تولد هری را به او میدهد.] یه توپ بیسبال متعلق به سال 55. با امضای بازیکنها.
هری: [خیلی ذوقزده] وای ... خیلی ممنون فی. یادمه وقتی اون بازی رو بردن، تنها زمانی بود که احتمال دادم شاید خدا وجود داشته باشه!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شیطان: میخوای کولر رو روشن کنم؟
هری: ئه!؟ مگه تو جهنم هم کولر داری؟
شیطان: آره! البته متاسفانه لایه اوزون رو به اف میده!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هری: [به روانکاوش] هیچ چی عوض نشده. سالها گذشته ولی هیچ چیز عوض نشده. اون موقع روانکاوی میرفتم، الان هم میرم. شش تا روانکاو و سه تا زن مختلف داشتم، اما هنوز نتونستم به زندگی عشقیم سر و سامون بدم. هنوز هم عاشق فاحشهها میشم، این بهنظرم ایدهآله: تو بهشون پول میدی و اونها میآن خونهت. دیگه لازم نیست قبلش دربارهی پروست و فیلم و این جور چیزها باهاشون بحث کنی. من نمیدونم چه بلایی سرم اومده. حس میکنم هنوز بهاندازهی کافی بزرگ نشدم ... هر زنی که میبینم، مثلاً توی بانک یا اتوبوس یا هر جای دیگه، با خودم فکر میکنم: یعنی لختش چه شکلیه؟ یعنی میشه باهاش بخوابم؟ احمقانه است. آدمهای هم سن و سال وهم دورهی خودم حالا وکیل و دکتر و آدم حسابی شدن و خونه و زندگی دارن، اما من چی؟ آیا رییسجمهور آمریکا هم هر زنی رو که میبینه میخواد باهاش بخوابه؟ [مکث] البته مثال بدی زدم. اما احتمالاً نمیخواد.
روانکاو: این جریان تقدیرکردن از تو چیه؟
هری: احمقانه است. همون مدرسهای که سالها پیش اخراجم کرد، حالا میخواد از من تقدیر کنه.
روانکاو: برای چی اخراج شدی؟
هری: من علاقهای به دانشگاه رفتن نداشتم. میخواستم نویسنده بشم. فقط به این موضوع اهمیت میدادم. دنیای واقعی هیچ اهمیتی برام نداشت. فقط دنیای داستان برای من مهم بود ... علاوه بر اون، یه بار هم خواستم ... زن ناظممون رو انگشت کنم! این کار من از نظر اونها چندان جالب نبود!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هری: این روزها علم خیلی پیشرفت کرده. انواع و اقسام لیزر و این جور چیزها ...
ریچارد: آره، تو به علم بیشتر از هرچیزی اعتقاد داری.
هری: معلومه. مو لای درز علم نمیره. بین پاپ و ایرکاندیشنر، من حتماً ایرکاندیشنر رو انتخاب میکنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فیلمبردار: یه مشکلی پیش اومده. تصویر مل فوکوس نمیشه.
کارگردان: لنزها رو عوض کن.
فیلمبردار: کردم، اما درست نمیشه. تاره.
کارگردان: شاید لنزها خرابن.
فیلمبردار: همهی لنزها که خراب نمیشن. مشکل از خود مله! تار شده.
کارگردان: بذار ببینم. [به سمت مل (رابین ویلیامز) میرود. تصویر همه واضح است به جز رابین ویلیامز که تار بهنظر میرسد.] راست میگی، مل فوکوس نیست! آخه مگه میشه!؟ یه چیزی درست نیست. [صدا میزند.] مل یه دقیقه بیا اینجا.[مل میآید. واقعاً تار است!! کارگردان رو به مل] مل من نمیدونم چه جوری بگم، اما تو تار شدی! فوکوس نیستی.
مل: آخه یعنی چی؟
کارگردان: به خودت نگاه کن. به دستهات مثلاً. کاملاً تاری!
مل: آخه چهجوری [به خودش نگاه میکند.] من واقعاً نمیفهمم. اما شما راست میگین. انگار تار شدم.
فیلمبردار: چی کار کنیم بالاخره؟
کارگردان: هیچ چی دیگه، امروز تمرین تعطیله تا ببینیم مل تا فردا واضح میشه یا نه!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانویس:
Harry: What's the matter?
Joan: Son of a bitch!
Harry: What's wrong?
Joan: You sick, sick, sick ... fucking bastard!
Harry: What's wrong?
Joan: What's wrong? You've been having an affair with one of my patients.
Harry: Who?
Joan: You know what l'm talking about!ژ
Harry: But ...
Joan: Don't speak! She just told me the whole thing.
Harry: Who?
Joan: Who? Who! Who! Mrs. Pollack. Amy Pollack.
Harry: Can l explain something?
Joan: No. You cannot explain anything!
Harry: Will you calm down?
Joan: Don't tell me to calm down!
Harry: What's wrong with you?
Joan: What is wrong? l treat this woman and she exits. You meet her and you fuck her!
Harry: Suppose l told you that my fucking Amy Pollack ... was a disguised plea for more closeness with you?
Joan: l'd say you're a mental case! This is like your first wife. You claimed you loved her. All the while, you were having affairs.
Harry: My first wife. l told you ... we were in bed one night. l turned off her ... because the way the light was, she looked like a famous boxer. What do you want me to say? She was pretty, but l couldn't get an erection after that.
Joan: Stop this tap-dancing. This is bullshit, understand me?
Harry: With you it's a different story. You turned off me! That's what happened We live platonically, like brother and sister.
Joan: Don't play "blame the victim"! What are you talking about?
Harry: l'm as much a victim as you! You think getting a blowjob from a big-bosomed 30 years old is pleasurable for me?
Joan: You're making me sick! l can't believe this!
Harry: You're overreacting.
Joan: l'm not overreacting! Are you telling me that every week for 6 months ... you've been with her in a hotel?
Harry: That's so crazy. No, of course not! l rented an apartment.
Joan: l'm going to kill you ... You fucked-up fuck! l can't believe you did this. You fucking asshole! You fucked my patient! You don't fuck somebody's patient. Fuck you ... l want you to get out of here. Get all of your goddamn stuff together... and get out of here.
Harry: l can not understand why the most sophisticated of women ... can't tell the difference between ... a meaningless, hot, passionate sexual affair ... and a nice, solid, tranquil, routine marriage.
Joan: Tell me, was she the only one, or were there others?
Harry: Amy Pollack was the only one. May God strike me dead if l lie.
Joan: You're an atheist, Harry!
Harry: We're alone in the universe. Gonna blame that on me too? You turned off me first.
Joan: Oh, please! l gave birth. When women give birth ... there's a period when their hormones go crazy. But they settle.
Harry: So, if you're telling me you're settling, l accept that.
Joan: You accept that!? You are so fucking nuts!
Harry: Take it easy!
Joan: lf you're not happy in a marriage ... you don't cheat. And with my patient! That is a sacred trust! My patient!
Harry: What do you want? Who else do l meet? l'm working here. We have the baby. You're always practising. We never socialize.
Joan: So now you're blaming me ... because we don't go out enough places where you can ... meet strangers to fuck!
Harry: l was merely explaining ... why my choice, of necessity ... is confined to your practice.
Joan: l knew you were mentally ill before we were married ... but l thought, as a trained professional, l could help you.
Harry: Now, please don't get down on yourself as atherapist.
Joan: Get your shit and your goddamn clothes ... and get the fuck out of here! You are the most irresponsible person ... l've seen in my entire life! Get out!

نظرها
“I'm such a good lover because I practice a lot on my own.”:))))
“My brain? That´s my second favorite organ.” :D
“I'd never join a club that would allow a person like me to become a member.”
“Man consists of two parts, his mind and his body, only the body has more fun.”
“When I was kidnapped, my parents snapped into action. They rented out my room."
~Woody Allen
Rm!ta | January 20, 2008 01:28 AM
salam, in scene ro az roye dialogue film neveshti ya script ro dashti. man kheyli doost daram ke ye site yi peyda konam ke aksare scipt filma ro dashte bashe(dige hala hatman bayad hooshmand ham bashe ke tashkhis bede man che type filmi doost daram, jalebe ha),shoma chizi dar in mored midoonin?(dar morede hooshmand boodanesh alabteh 100% mohem nist?)
Anonymous | January 20, 2008 01:34 AM
سلام. علی رغم دیدن هزار باره ی تمام شاهکار های استاد ، خوندن کتاب هاش ، شنیدن کمدی های استند آپ و ... اعتقاد دارم ساختارشکنی هری برترین فیلمشه. خدا حفظش کنه چون خیلی دوستش دارم! موفق باشی
پویا | January 20, 2008 12:04 PM
چاکریم
حالا که اینطوره پس برو "رز ارغوانی قاهره" رو ببین بلکه بیش از پیش خزون شی
علیزخان | January 20, 2008 03:42 PM
یعنی ما کشته ی آن سکانسی هستیم که نوشتید و طرف اوت آو فوکوس می شود و بچه ها هی گیر می دهند که : ددیز اوت آو فوکوس ددیز اوت آو فوکوس!ـ
ممنون که یادمان انداختید
Sir Hermes Marana | January 20, 2008 04:11 PM
آقا ما هم به نوبه ی خودمون تشکر می کنیم و اعلام پایه گی برای آن هیئت علاقه مندان وودی
:D
لاغر | January 20, 2008 05:10 PM
and how about the " what is sodomy"'s episode of "everything you always wanted to know about s.e.x. " its a masterpiece indeed.
zahra | January 20, 2008 05:50 PM
فک کنم اینجوری بهتره : وودی جان، وودی جان، خدا نگهدار تو. قافیه اش هم جورتره. ضمنا فکر می کنم امشب این فیلمو میخواست chanel one عربا نشون بده. من که بدون زیر نویس تعطیلم. یا باید فیلمنامه رو قبلا خونده باشم. راستی فیلمنامه همین رو میشه جایی پیدا کرد؟
گلمریم | January 20, 2008 11:59 PM
به ناشناس و گلمریم:
متاسفانه من فیلمنامهی کاملش رو روی نت نتونستم پیدا کنم.
عطا | January 21, 2008 01:13 PM
bah bah ostade bahale khodemoon yekamam az masaele kari benvisid ....
... ro be....
Alireza Chelsea | January 22, 2008 09:43 PM
چرا فیلم خوبیه؟
خیلی دلم می خواد بدونم کجاش رو دوست داری؟ من دوباره توفیق اجباری نصیبم شد با خواهرم دیدمش و حتی با دیدن جزییاتی که باز اول معلوم نبود، باز هم فکر می کنم فیلم خوبی نیست. حداکثر می تونم بگم یه متسط رو به پایینه.
می دونم فیلم اول کارگردانشه و دیدم که دوتا جایزه ی فیلم اولی هم گرفته. بازم به نظرم فیلم خوبی نیست و خیلی ضعف های بزرگ کاگردانی و فیلم نامه ای داره.
نازلی | January 23, 2008 01:21 PM
سلام نازلی جان
مث که من دچار اشتباه شدم. الان دوباره پستت رو خوندم. فکر کردم منظورت آپارتمان بیلی وایلدر بود! و اون جا داری میپرسی؟ آپارتمان شاهکاره بیلی وایلدره؟ مثلمن نه!
گیجم دیگه!
عطا | January 23, 2008 03:15 PM
=))
:D خب منم جدن تعجب کرده بودم ها
نازلی | January 23, 2008 04:35 PM
همهء اينها رو گفتی اما من هنوز هم از اين مردک خوشم نمياد! بس که بیسليقهام لابد.
پانتهآ | January 23, 2008 08:14 PM
وودی آلن رو هستم، نافرم!
یعنی اصولا اون سیستم خنگیشو حال میکنم و نگاهش به دنیا رو!
ا
وحيد | January 24, 2008 03:50 PM
حتما بنویسش اولین نفر من می خونم
مارم بپیوند
www.seghatrekhoon.tk
علیرضا مترصد | January 25, 2008 01:14 PM
سلام و خسته نباشین. متن زیبای شما رو در مورد تئاتر ملاقات با بانوی سالخورده خوندم و همچنین نامه بازیگر به دور از وطن مانده رو.
این تئاتر رو دیشب دیدم و علی رغم اینکه کار خیلی ها به خمیازه کشیده بود من به نهایت لذت بردم.اما با نظر شما اندکی مخالفم.استاد سمندریان خیلی روی میزانسن زحمت نکشیده بودند و بیشتر روی متن متمرکز شده بودند. درواقع همه چیز در این اجرا متن بود . ضمنا کار افرا شاید در متن معمولی بود اما در اجرا، نور پردازی،روایت داستان و خیلی چیزهای دیگر در کل تئاتر ایران تک بود .
دانیال | January 28, 2008 05:41 PM
ما نیز در صف طرفداران وودی هستیم.
علیرضا | January 29, 2008 12:46 AM
خيلي وبلاگ جالبي داريد.لذت بردم.سبز باشيد
adonis | January 31, 2008 03:24 PM
اگر هیاتشو زدی ما رو خبر کن که سینه زن اولش هستیم.
جلال افشار | February 2, 2008 12:43 AM
وودی آلن بشر نیست . خود خداست
kaveh | February 15, 2008 02:18 AM