شرق دیگر سرخ نیست (3)
این هم از قسمت سوم و آخر یادداشتهای من از سفر چین که شرح دو روز اقامتمان در شهرهای شانگهای و هانگژو است:
شانگهای، چهرهی مدرن چین
صبح زود بیدار میشویم و راه میافتیم به سمت فرودگاه. از دربان جلوی در خواهش میکنیم به راننده بگوید ما میخواهیم کجا برویم، اما برای محکمکاری عکس یک هواپیما میکشیم و میدهیم به راننده تاکسی. بلند میخندد و اشاره میکند که فهمیده است. یک ساعتی در راهیم و کنار ورودی ترمینال یک پیاده میشویم. اثری از شمارهی پرواز ما نیست. از اطلاعات پرواز سوال میکنیم و میگوید پرواز شما از ترمینال 2 است. این کریستین گیج را اگر پیدا کنم، خفهاش میکنم!
بدو به ترمینال 2 میرویم. فرودگاه بیجینگ مجهز و بسیار بزرگ است. شاید حدود پنجاه هواپیما بین ساعات هفت تا هشت از این فرودگاه میپرد. فاصلهی دو ترمینال حدود ده دقیقه است. کارت پرواز میگیریم و میرویم بازرسی نهایی را نیز رد کنیم که سوار هواپیما شویم. مامور مربوطه گیر میدهد که لپتاپت را باید جدا بگذاری توی سبد. آقای واو جلوتر از من رد میشود. کارت پرواز و بلیطم را لای پاسپورت میگذارم و همه را میگذارم روی لپتاپ که از زیر دستگاه رد شود. بازرسی بدنیام که تمام میشود، میآیم وسایلم را از توی سبد بردارم که میبینم اثری از پاسپورت و بقیهی چیزها نیست.
از آقای واو میپرسم که: «پاسپورت و اینهای من رو تو برداشتی؟» اول پاسخ مثبت میدهد، بعد نگاه میکند و میگوید نه! یک لحظه فکر میکنم: «بیچاره شدم!» به مامور میگویم: «پاسپورت من روی این بود. حالا نیست.» و اشاره میکنم به لپتاپ. مرد چیزی به چینی میگوید و اشاره میکند به کولهام. میگویم من اصلاً در این را باز نکردم. مامور چیزی به مامور اولی میگوید. او نگاهی به داخل دستگاه میکند، اما اثری از پاسپورت و بقیهی چیزها نیست.
فرودگاه بسیار شلوغ است و تند تند پشت سر هم مسافر میآید. مامورین فرصت نمیکنند توجهی به وضعیت من کنند و مدام از من میخواهند که وسایلم را بگردم. میگردم اما مطمئنم که نیست. شک ندارم که یکی پاسپورت و بقیهی مدارکم را برداشته است، احتمالاً هم به اشتباه. ماندهام باید چه کنم. مسافرت به شانگهای به کنار، اگر پاسپورتم پیدا نشود، برای برگشتن به ایران چه کنم؟ به آقای واو میگویم که نزدیک گیت ورود به هواپیما بشود و نگاه کند احیاناً مدارک من دست کسی نیست. چند دقیقه میگذرد و خبری نمیشود. دادم درمیآید. یک پلیس چینی اشاره میکند که با او بروم.
توی مرکز پلیس فرودگاه یک سری پلیس چینی با هم حرف میزنند، یک چندتایی هم بیسیم میزنند که من اصلاً نمیفهمم به کار من ربط دارد یا نه. بعد از چند دقیقه دوباره برمیگردیم سر جای اول و پلیسها من را ول میکنند و میروند. پاک مستاصل میشوم. به صرافت این میافتم که شمارهی سفارت ایران را پیدا کنم و زنگ بزنم ببینم باید چه غلطی بکنم. در گیت باز میشود و مسافرین یکی یکی میروند که سوار هواپیما بشوند. به احتمال فراوان پرواز را از دست دادهایم. آقای واو هم بینتیجه برمیگردد.
دوباره می روم سراغ مامور اولی و میپرسم چه کنم؟ میگوید همینجا منتظر باش. یک پلیس زن که مشخص است درجهی بالاتری دارد سراغ ما میآید و پاسپورت و مدارک آقای واو را میخواهد. آقای واو با تعجب مدارک خودش را به او میدهد. پلیس به ما میگوید کماکان همانجا منتظر بمانیم و دوباره میرود. بد جور گیر کردهایم. به آقای واو میگویم کاش این پلیس آخری مدارک تو را بیاورد، اقلاً تو بروی. میخندد.
توی سالن تقریباً کسی نمانده و همه سوار هواپیما شدهاند. چند دقیقهی دیگر میگذرد. دیگر پاک ناامید شدهایم. پلیس زن، تقریباً عصبانی، سمت ما میآید. مدارک آقای واو را میدهد دستش و بعد به کیف کمری آقای واو اشاره میکند. منظورش را نمیفهمیم. اشاره میکند کیف کمری را باز کن. آقای واو با تعجب کیف را باز میکند. مدارک من آنجا است!!! آقای واو مدارک من را هم برداشته و یادش نبوده. پلیس هم رفته فیلم را بازبینی کرده و متوجه قضیه شده است. هر دو از پلیس زن تشکر میکنیم. اشاره میکند که سریع برویم سوار هواپیما شویم. به آقای واو میگویم شانس آوردی طرف کتکت نزد!
پرواز بیجینگ به شانگهای حدود دو ساعت و ده دقیقه طول میکشد. حدود ده و نیم به شانگهای میرسیم. قرار است راهنمای تور جدیدمان در فرودگاه باشد، اما هر چه نگاه میکنیم، خبری نیست. به پرستو زنگ میزنیم که این طرف کجاست و او میگوید به زودی میرسد. توی فرودگاه چرخ میزنم و از پشت ویترین رستوران فرودگاه از چند نوع غذای چینی عکس میگیرم.
سر و کلهی راهنما بالاخره پیدا میشود. دختر بیست و سه چهارسالهی بامزهای است و به محض دیدن ما بهخاطر تاخیرش عذرخواهی میکند. اسم چینیاش فوقالعاده سخت است بهطوری که ما حتی بیخیال تکرارکردنش میشویم. خودش میگوید مگی صدایم بزنید. سریع راه میافتیم به سمت هتل. برای دیدن شانگهای فقط همین امروز را وقت داریم و اصلاً نباید هدرش بدهیم. طولانیترین صف تاکسی عمرمان را در محوطهی بیرونی فرودگاه شانگهای میبینیم. اغراق نمیکنم اگر بگویم پانصد نفر جلوی ما توی صفاند!
توی راه مگی به ما میگوید که شهر شانگهای را رودخانهای به نام هوانگپو به دو بخش تقسیم کرده است. پودونگ و پوسی. هتل ما در پوسی قرار دارد. هتلی به نام Best Western که برندی جهانی است و در بسیاری از کشورها شعبه دارد. ساختار شهری شانگهای متفاوت از بیجینگ بهنظر میرسد. شهری پر از ساختمانهای بلند، برجهای بسیار بلند و به مراتب مدرنتر از بیجینگ. مگی میگوید جمعیت شانگهای در روز حدود بیست و پنج میلیون نفر است. تازه شانگهای بزرگترین شهر چین نیست. مگی میگوید اسم بزرگترین شهر چین، چونچینگ است.
توی هتل مگی با مسئول پذیرش وارد بحث میشود. از او میپرسیم مشکل چیست و پاسخ میدهد چون در پاسپورتهای شما ویزای چین نخورده است، نمیتوانند شما را پذیرش کنند. برایشان توضیح میدهیم ویزای ما گروهی بوده و کپی آن را نشانشان میدهیم ولی باز هم به کتشان نمیرود. دوباره زنگ میزنیم پرستو و او با مسئولین هتل وارد گفتمان میشود تا اینکه بالاخره راضیشان میکند. مسئول پذیرش موقع تحویل کارت اتاق به ما میگوید: «حواستان باشد تا وقتی که ما اصل ویزایتان را نبینیم، اجازهی خروج از شانگهای را ندارید!» قرار میشود شب با پرستو و آقای علیجانیان هماهنگ کنیم ببینیم چه کار باید بکنیم. فعلاً همینجوری هم دو ساعت از برنامه عقب افتادیم، وسایلمان را توی اتاق میگذاریم و شانگهایگردی را با مگی آغاز میکنیم.
توی مکدونالد نزدیک هتل برنامهی روزمان را مرور میکنیم: ابتدا بازدید از باغ یویوان و بافت قدیم شانگهای. بعد از آن بازدید از برج مخابراتی، موزهی تاریخ و مردمشناسی شانگهای و مرکز نمایشگاهی و بالاخره کشتیسواری روی رودخانه در شب. همچنین از مگی میخواهیم برای فردا سه تا بلیط قطار سریعالسیر به مقصد هانگژو برایمان بگیرد.
مردم شانگهای در مقایسه با اهالی بیجینگ بسیار خوشتیپتر و مدگراتر هستند. به مگی میگویم که پیش از آمدنم به چین اصلاً چنین تصوری از نحوهی لباسپوشیدن و آرایش مو از چینیها نداشتم. میگوید که بیشتر توریستها همین را میگویند بهخصوص دربارهی اهالی شانگهای. شانگهای تا حدود صد سال پیش یک شهر بسیار کوچک بوده است، ولی حالا قلب تپندهی اقتصاد چین محسوب میشود. همه چیز در شانگهای تحت تاثیر نمایشگاه Expo 2010 است. پروژههای ساختمانی بسیار زیادی در شانگهای در حال تکمیلشدن است و خطوط متروی شانگهای که در حال حاضر پنج تا بیشتر نیست، قرار است تا آن سال به 18 خط برسد.
محوطهای که باغ یویوان در آن قراردارد، از محلههای قدیمی شانگهای و بسیار شلوغ است. مردم برای خرید ریختهاند توی خیابان و حرکت واقعاً سخت است. در مقایسه با بیجینگ، درختهای کریسمس بیشتری در شانگهای دیده میشوند. در جنگ جهانی دوم شانگهای پذیرای مهاجرین اروپایی زیادی بوده است، شاید به همین خاطر است که فرهنگ غربی در شانگهای بیشتر از بیجینگ جا افتاده است. در یک جمله، شانگهای چهرهی جدید و مدرن و بیجینگ چهرهی فرهنگی و باستانی چین را نشان میدهد.
باغ یویوان در قرن شانزدهم میلادی توسط یکی از افسران دودمان مینگ ساخته شده است. باغی بزرگ و بسیار زیبا. مگی قسمتهای مختلف باغ را به ما نشان میدهد و توضیحات مفصلی دربارهی هرکدام از قسمتها همراه آن میکند. مگی توریسم خوانده و خوشبختانه به انگلیسی بسیار مسلط است. توریستهای اروپایی، ژاپنی و کرهای زیادی توی باغ هستند. آرام آرام داریم این توانایی را پیدا میکنیم تا یک ذره این آسیای جنوب شرقیها را از هم تفکیک کنیم. مگی میگوید خانمهایی که میبینی زیاد آرایش کردهاند، ژاپنی هستند.
هوا خوشبختانه در شانگهای بسیار بهتر از بیجینگ است. چیزی در حدود ده درجهی سانتیگراد. بعد از دیدن باغ یویوان، به سمت برج مخابراتی شانگهای که یکی از بلندترینها در دنیاست حرکت میکنیم. آسانسور برج در کمتر از یک دقیقه حدود 350 متر مسافت را طی میکند. منظرهی شانگهای از بالا بسیار زیباست. برج مخابراتی شانگهای که به برج مروارید شرقی معروف است، با ارتفاع 460 متر، پس از برجهای تورنتو و مسکو با 533.3 متر ارتفاع، سومین برج بلند دنیا است. ( برج میلاد تهران با 435 متر چهارمین برج بلند دنیا است.)
موزهی تاریخ و مردمشناسی شانگهای در طبقهی پایین ساختمان برج مخابراتی قرار دارد. مجسمههایی مثل مجسمههای مادام توسو با ظاهری که در لحظهی اول تو را دچار شک میکند که آیا مجسمه است یا انسان واقعی، در سرتاسر موزه وجود دارد. تاریخ شانگهای را در قسمتهای مختلف موزه میتوانی مرور کنی. از زمانی که شانگهای یک دهکدهی کوچک بود تا زمان اشغال شانگهای توسط نیروهای ژاپنی در دههی چهل میلادی و در نهایت شانگهای مدرن. مگی میگوید ژاپنیها در هنگام حمله به شانگهای 300000 نفر را فقط در روز اول کشتند. با گذشت این همه سال، مگی و بسیاری از اهالی شانگهای اصلاً احساس خوبی به ژاپنیها ندارند.
بعد از بازدید از موزه هوا دیگر بهطور کامل تاریک شده است. مگی پیشنهاد میکند سری هم به مرکز خریدی که روبهروی برج مخابراتی است، بزنیم. خیلی انگیزه نداریم، اما خب به هر حال یک نگاه ضرری ندارد. تقریباً همهی فروشگاههای معتبر در این مرکز خرید چند طبقهی بسیار بزرگ ( شاید دو تا سه برابر سیتی سنتر دوبی) شعبه دارند. گشتن هر طبقه اقلاً مستلزم صرف یک ساعت وقت است و ما ترجیح میدهیم این کار را نکنیم. مگی به ما میگوید: «شما دیگر چه جور ایرانی هایی هستید؟ ایرانیها همه دیوانهی خرید هستند، بهخصوص خانمهایشان. البته باید اعتراف کنم خودم هم از ویندو شاپینگ بدم نمیآید.»
برنامهی بعدی کشتیسواری روی رودخانهی هوانگ پو است. روی رودخانه باد میآید و سرمای هوا دیگر کاملاً حس میشود. چهرهی شانگهای در شب بسیار زیبا است. یک سمت رودخانه شانگهای قدیم و طرف دیگر برج مخابراتی و ساختمانهای بلند نشانههایی از شانگهای مدرن. روی عرشهی کشتی میرویم و بعد از گذشت چند دقیقه چیزی نمانده تا قندیل ببندیم. مگی پیشنهاد میدهد که بعد از شام میتوانیم برویم یک دیسکوی خوب که به مناسبت کریسمس برنامهی ویژه دارد، اما من و آقای واو که صبح زود از خواب بیدار شدهایم، آنقدر خستهایم که ترجیح میدهیم پس از گذراندن یک روز پرکار، به هتل برویم و استراحت کنیم. (بچه مثبت ندید تا حالا؟) با مگی برای ساعت شش صبح فردا توی لابی هتل قرار میگذاریم تا از آنجا به سمت ایستگاه قطار و سپس هانگژو حرکت کنیم.
ساعت دوازده شب دیگر مهیا میشویم که بخوابیم. به پذیرش میسپاریم که ساعت یک ربع به شش ما را از خواب بیدار کند. در خواب ناز هستیم که یکباره تلفن زنگ میزند. اول فکر میکنیم ساعت یک ربع به شش است. آقای واو نیمه خواب و نیمه بیدار تلفن را برمیدارد و میگوید: «تنک یو فور ویکآپ!» که از آن ور میشنویم: «آی ام کریستین» ساعت را نگاه میکنم، یک ربع به دو صبح است!!! با خودم میگویم یا حضرت! دخترک دیوانه نصفه شبی چهکار دارد. کریستین میپرسد که کجا هستید و آقای واو پاسخ میدهد: «توی هتل خوابیدهایم.» (یکی نیست به کریستین بگوید: بهنام خدا. سرویس کردی تو ما را. ساعت را نگاه کردی؟ به تو چه ما کجا هستیم!) بعد میگوید: «عطا کجاست؟» و آقای واو پاسخ میدهد: «روی تخت بغلی خوابیده است.» هر دو داریم از تعجب شاخ درمیآوریم.
کریستین میگوید: «عطا شمارهی هتلتان در بیجینگ را میخواست. شماره را یادداشت کن و به او بده.» و بعد شمارهی هتل هونگ کون را به آقای واو میدهد. بعد هم کمی آی میس یو این حرفها و خداحافظی!!! آقای واو با تعجب از من میپرسد: «تو شمارهی هتل بیجینگمان را اینجا میخواستی چهکار؟» میگویم: «کارت هتل الان توی جیبم است. من برای چه باید شمارهی هتل هنگکون را بخواهم. عقلم که پاره سنگ برنداشته. حالا اصلاً به فرض هم که خواسته باشم، چرا این دیوانه الان زنگ زد. میگذاشت صبح زنگ میزد.» هرچه با آقای واو فکر میکنیم کریستین برای چه زنگ زده عقلمان به جایی قد نمیدهد. آقای واو میگوید: «لابد دلش تنگ شده، شاید هم زنگ زده است ببینیم کجا هستیم و داریم کار بدی میکنیم یا نه.» این هم از جریان نصفهشب ما!
یک روز بارانی در هانگژو
قطار سریعالسیر بین شانگهای و هانگژو، فاصلهی دویست کیلومتری بین این دو شهر را در در زمانی کمتر از 90 دقیقه طی میکند. توی واگنها میشود سرعت لحظهای قطار را دید که حتی گاهی به 200 کیلومتر در ساعت نزدیک میشود. (انگار دارم سوال بخش حرکت در فیزیک طرح میکنم!) هانگژو در جنوب غربی شانگهای واقع است و در مقایسه با شانگهای حکم شهری کوچک را دارد، هرچند که همین شهر کوچک به گفتهی مگی دارای 12 میلیون جمعیت است. (اصولاً عددها در چین بزرگ است!)
از ایستگاه قطار که خارج میشویم، باران شدیدی میبارد. تاکسی کم است و دوباره انتظارکشیدن برای تاکسی شروع میشود. من همینجا میتوانم به جوانان جویای کار پیشنهاد کنم، اگر دنبال یک کسب و کار پر رونق میگردند، بروند در شانگهای یا هانگژو راننده تاکسی شوند، بس که ما توی این دو شهر منتظر آمدن تاکسی ایستادیم. برنامهی اول ما بازدید از یک مجموعه معابد بودایی است. فراگیرترین دین در چین بودیسم و تائویسم است که البته تائویسم در حقیقت بیشتر یک شیوهی زندگی است تا دین. فنگشویی نیز در چین طرفداران بسیار دارد و مردم زیادی به دستورالعملهای آن عمل میکنند. درصد بالایی از مردم نیز در چین آتئیستاند. (بدون خدا)
محوطهی بزرگی که معابد در آن قرار دارد، بسیار سرسبز و زیبا و مثل شمال خودمان است. (من که یاد لاهیجان اقتادم.) درواقع میتوان گفت کلاً هانگژو شهری بسیار زیبا، فوقالعاده سرسبز و دیدنی است. بیجهت نیست که مارکوپولو در سفرنامهاش هانگژو را زیباترین شهری که تابهحال دیده، دانسته است. مگی دربارهی تک تک معابد به ما توضیح میدهد و ما را با خداهای چینی آشنا میکند! خداهایی با مجسمههایی بعضاً خندهدار که ما را متعجب میکند چهطور مردم اینها را میپرستند. به گفتهی مگی همهی این خداها چهرهای از بودا هستند و بودا بیشمار چهره دارد. نکتهی جالب دیگر اینکه همهی خداها مرد هستند.
مردم بسیاری به معابد آمدهاند و خیلی جدی مشغول راز و نیازند. روبهروی مجسمهها خم میشوند، عود روشن میکنند و دعا میخوانند. بیرون از ساختمان معابد و در فضای باز، درون ظرفهای خاصی مثل دیگ آتش روشن کردهاند چرا که بوداییها بر این اعتقادند که بهراه انداختن دود راه مستقیم ارتباط با خدا است. چون دود به آسمان میرود. بساط شمع روشنکردن هم البته به راه است و جالب اینکه شمعها دیگر در این زمانه الکترونیکی شدهاند و ال.ای.دی دارند!

عبادتکنندگان چینی، خیلی باتقوا!
بعد از بازدید از معابد دیگر ظهر شده است. باران با همان شدت مشغول باریدن است اما هوا بینهایت دلپذیر است. فکر میکنم چهقدر حیف که فقط یک روز در هانگژو هستیم. نهار میخوریم و به سمت دریاچه راه میافتیم. زیباترین و مهمترین منطقهی هانگژو دریاچهی غربی است که از زیبایی آن هرچه بگویم کم است. فوقالعاده دیدنی، فوقالعاده زیبا، انگار یک تکه از بهشت. دوست داری زمان لااقل برای مدتی متوقف شود و تو زیر باران کنار دریاچه بمانی.
میگویند اگر به چین بروی و دیوار چین را نبینی، انگار چین نرفتهای، اما بهنظر من آدم اگر به چین برود و هانگژو و بهخصوص دریاچهی غربی را نبیند، انگار به چین سفر نکرده است. دریاچه غربی در مرکز شهر هانگژو قرار دارد و در واقع روح این شهر است. مساحت دریاچه نزدیک به شش کیلومتر مربع است که اطراف آن را مناظر زیبایی به مساحت 60 کیلومتر مربع، از جمله دریاچهها و کوههای زیبا و آثار باستانی و مکان های دیدنی و تاریخی دربرگرفته است. دریاچه غربی دو هزار سال و اندی قدمت دارد. جزیرهها و سدهای زیادی روی دریاچه مشاهده میشود.
دربارهی دریاچهی غربی قصهها و افسانههای زیادی وجود دارد. داستانی هست که در زمانهای بسیار قدیم دختر زیبارویی بوده که هر روز عصر زلفآشفته و خویکرده و خندان و لب و مست! کنار دریاچه قدم میزده است. روزی پسر یکی از ثروتمندان شهر او را میبیند و پس از مدتی این دو یک دل نه صد دل عاشق هم میشوند. پدر و مادر پسر با ازدواج آنها مخالفت میکنند و پسر را به شهر دیگری میفرستند. دختر از غم دوری او مریض شده و میمیرد و جسد دختر را در کنار دریاچهی غربی در محلی نامشخص دفن میکنند. به همین دلیل امروزه این دریاچه و آن دختر سمبل عشق محسوب میشوند و بسیاری از عشاق، کنار دریاچه میآیند و پیوند عاشقانهی خود را در اینجا میبندند.

قدمزنان در کنار دریاچه
روی دریاچه پلی وجود دارد به نام پل طولانی که طولانی نیست. پل دیگری پل شکسته نامیده میشود که شکسته نیست و همچنین افسانهای وجود دارد دربارهی مار سفیدی که به انسان تبدیل شده است و داستان عاشقانهای دارد. این وسط ماجرای مار سفید که به نوعی به پل شکسته هم ارتباط دارد، بهنظرم جالبتر از بقیه است:
گفتهاند مار سفیدی پس از هزار سال خودسازی توانست خود را شکل انسان درآورد . مار سبز دیگری نیز پانصد سال خودسازی کرد. مار سفید به زن سفید و زیبایی به نام بای نیان جی و مار سبز به دوشیزهای به نام شیائو چین تبدیل شدند، آنها باهم به دریاچهی غربی رفتند. هنگامی که از پلی عبور میکردند، بای نیان جی جوانی زیبا را دید و به او علاقه پیدا کرد. همراهش شیائو چین دست به جادوگری زد و بر اثر آن باران شدیدی بارید. پسر که شو شیان نام داشت چتری برداشت و به ساحل دریاچه رفت. اتفاقاً دید که بای نیان جی و شیائو چین در زیر باران خیس شدهاند، وی چتر خود را به دو دختر داد و خود سر تا پا خیس شد. بای نیان جی دید که شو شیان انسانی درستکار و خجول است و بیش از پیش عاشق او شد. شو شیان نیز عاشق بای نیان جی زیبا شد. با کمک شیائو چین آنها ازدواج کردند و در کنار دریاچهی غربی درمانگاهی را افتتاح و بیماران را معالجه نمودند.
اما فاهایی استاد معبد جین سان، بای نیان چی را جن و دیو میدانست. او این موضوع را به شو شیان گفت و شیوهی شناسایی مار سفید را به او آموخت. شو شیان دچار تردید بود. شو شیان شراب قرمز مخصوصی را به همسرش داد و با نیان جی حامله تحت فشار شوهرش این شراب را خورد و ناگهان به شکل اصلی خود یعنی مار تبدیل شد. شو شیان بهشدت غمگین شد و قلبش شکست.
او پل محل ملاقات روز اولشان را به نشانهی قلب شکستهاش، پل شکسته نامگذاری کرد و پس از چندی جان باخت. بای نیان جی برای نجات شوهرش علیرغم بارداری چند هزارکیلومتر راه پیموده و به کوه کون لن رسید و پس از جنگ با نگهبان، علف گلوسی گاندرما را به دست آورد و با این علف حیات شوهرش را به او بازگرداند. شوشیان که فهمید بای نیان جی عمیقاً او را دوست دارد، او را بهخاطر دروغش بخشید و زندگی آنها پس از این حادثه بهتر از گذشته شد.
اما فاهایی نمی خواست مار سفید به جهان انسانها راه یابد. وی با حیلهگری شو شیان را در معبد جین سان حبس نموده و با زور او را به یک راهب تبدیل کرد. بای نین جی و شیائو چین خشمگین شدند و برای نجات او به همراه تعدادی سرباز دریایی به معبد حمله کردند. آنان سیل ساختگی به راه انداخته و معبد را محاصره کردند. استاد فاهایی نیز مهارت خود را اجرا کرد. بای نیان جی که در شرف زایمان بود، از فاهایی شکست خورد، اما با کمک شیائو چین فرار کرد. وقتی آنان به پل شکسته رسیدند، اتفاقا با شو شیان که از معبد فرار می کرد،برخورد کردند.
بای نیان جی پسری زایید، فاهایی آمد و بیرحمانه بای نیان جی را به برج لی فون برد و او را لعنت گفت تا بای نیان جی دیگر نتواند به دنیای انسانها بازگردد، مگر اینکه آب دریاچهی غربی خشک شده و برج لی فون به زمین افتد. سالهای متمادی گذشت، شیائو چین به خودسازی ادامه داده و مهارت عالی را فرا گرفت. وی دو باره به دریاچهی غربی بازگشت و بر فاهایی غلبه و تمام آب این دریاچه را خشک و برج لی فون را سرنگون کرد و به این شکل بای نیان جی را نجات داد.
آخرین جایی که در هانگژو میبینیم، معبدی بزرگ و چند طبقه است که پاگودا نام دارد. البته پاگودا نام کلی چندین معابدی است و نه فقط این معبد. غروب آفتاب را از بالای پاگودا میبینیم که منظرهی بینظیری است. باران بیوقفه هنوز مشغول باریدن است و ما بعد از گذراندن یک روز تمام زیر باران تقریباً خیس آبکشیده شدهایم. به مگی میگویم در یاداشتهایم اسم این روز را میگذارم: «یک روز بارانی در هانگژو» و میگوید یادداشتهایت را به انگلیسی بنویس که من هم بتوانم بخوانم. همین یک کارم مانده است!
بازگشت به بیجینگ و پایان سفر
پرواز برگشتمان از شانگهای به بیجینگ سهشنبه ظهر است و چهارشنبه صبح هم قرار است به تهران برگردیم. در راه بازگشت از هانگژو به شانگهای و توی ترن، از هتل با ما تماس میگیرند که چون ویزایتان نیامده، امشب را نمیتوانید در هتل بمانید! سریع زنگ میزنیم به آقای علیجانیان و پرستو و آنها را در جریان قرار میدهیم. با آقای واو فکر میکنیم اگر شب جایی برای اقامت پیدا نکنیم، جالب میشود. به هتل که میرسیم، خوشبختانه مشکلات حل شده است و ما خسته از سفر یکروزهمان به شانگهای شامنخورده میخوابیم.
فردا صبح احتیاط میکنیم و کمی زودتر به فرودگاه میرویم. اینقدر در این سفر مشکلات مختلف برایمان پیشآمده که دیگر چشممان ترسیده است. توی لیست پروازها دنبال شماره پروازمان میگردیم که یکدفعه وا میرویم! پروازمان به بیجینگ کنسل شده است! این هم یک بدبیاری دیگر. آقای واو میپرسد: «حالا این پرواز به کنار، اگر بهموقع به بیجینگ نرسیم، پرواز تهرانمان را هم از دست ميدهیم.» و راست میگوید. سریع آدرس دفتر هواپیماییCZ را میگیریم.
پرواز بعدی CZ از شانگهای به بیجینگ فردا صبح است و این به معنای بدبختی کامل ماست! به مسئول مربوطه توضیح میدهیم که در این صورت تا چه میزان دهان ما صاف میشود و هر کاری میتواند بکند و بلیط برگشت بیجینگ به تهرانمان را که آن هم خوشبختانه مال خط خودشان است، نشانشان میدهیم. باز هم مسئولین مربوطه با هم مذاکره میکنند و بعد به ما یک پیشنهاد جالب میدهند: «پروازتان را به خط هوایی دیگری انتقال ميدهیم به شرط اینکه عجله کنید و بیست دقیقه دیگر بپرید.» این یعنی یک ساعت حتی زودتر از پرواز خودمان. با کله قبول میکنیم و برمیگردیم به بیجینگ. این هم از مزایای زودآمدن به فرودگاه.
خب! سفرمان نکتهی دیگری برای تعریفکردن ندارد. فکر کنم بهتر است این یادداشتها را همینجا تمامش کنم. فقط بگویم بعد از رسیدن به بیجینگ، مستقیم از فرودگاه به قصر تابستانی میرویم و آنجا را هم میبینیم. پرواز برگشتمان هم به تهران بهخاطر بارش برف هشت ساعت تاخیر میخورد و همین ها دیگر. یک سفر دیگر هم تمام میشود. با همهی خوبیها، هیجانها و بقیهی چیزهایش. سفری خوب به شرق سرخ که البته دیگر چندان هم سرخ نیست.












نظرها
دو تا موجود شاهکار !
به خداااا !!!
بهاره | January 10, 2008 07:46 PM
khoda begam che karet kone, man alan halam zyad khoob nist, ina ro ham khoondam badtar shodam, az in jahat ke az hesadat mordam taghriban :)
man ghablan chin raftam ama faghat pekan ya be ghol hame beijing. monteha fek mikonam safar kardan ba to bayad kheili hayajan angiz bashe!
maryamgoli | January 10, 2008 08:57 PM
سلام گلی
نب بابا تعریفکردنش این مدلی میشه وگرنه خیلی هم خبری نیست!
راستی خودت خوبی؟
عطا | January 10, 2008 09:02 PM
دو تا نه، سه تا موجود شاهکار! شما و آقای واو و کریستین!
عطا من روم نمی شه بگم دیگه، ولی من واقعن نقد تئاتر نمی فهمم!!
Elize | January 10, 2008 10:11 PM
اقا از این سفرنامه حظ بردیم حظ بردنی.
سفر بعدی کجاست؟
بایرامعلی | January 11, 2008 02:48 AM
4kerim. kheili hal kardam ba safar namat. aks baba az khodet bishtar bezar. pas kheili hal dad beheton chon vali onja ke passportet gomshode bod ojesh bod
reza asgari | January 11, 2008 12:33 PM
اولین چیزی که با دیدن عکس آخر دیدم چکمه ها بود و به نظرم تبرج آمد که عنوان شما رو دیدم!
جالب بود سفر نامه تون . مرسی!
Yoota | January 12, 2008 08:15 AM
وفا جان این سفر نامه ات عالی ی بود
آهو | January 12, 2008 11:42 AM
البته عطا هستم آهو جان.
عطا | January 12, 2008 12:40 PM
agha in reza asgari ro ke barat comment gozashte mishnasi? mikham bebinam hamoon refighe khodemoone ya yeki digast?! az fozooli mordam:)
maryam | January 13, 2008 01:02 PM
کدوم رضا عسگری؟
ایشون شاگرد من هستن.
عطا | January 13, 2008 04:00 PM
baraye hamin postet comment gozashte. 6 ta comment balataro negah kon. albate mitune faghat tashabohe esmi bashe. man ye doosto hamkar be in esm dashtam va daram albate. mikhastam bebinam che juri sar az inja dar avorde. hamin:-)
dige in ke nemidoonam baghie tunestan ahangi ro ke gozashte budi goosh bedan ya na, ama man aslan player ro nemibinam, na too matne post, na too yek moosighe!
maryam | January 14, 2008 02:41 PM
agha basi lezat bordim az in safarname. Man ke hameye khateratam be chin review shod. Man Aprile 2004 va 2005 unja budam. albate chon safarham kari bood majboor boodam 15 rooz gouanjo basham va 2 rooz pekan. vali vaghean jaye didaniiye chin. kheili khaterate moshtarek dasht baram. masalan inke mogheii ke tu khiyaboon rah miraftam fekr mikardam tazahorate. ya avayel be hame migoftam shoma khahar o baradarid ta inke yake goft baba inja hame yek bache bishtar nadarand. vali khob un buye gande ghazahaye ajib gharibeshoon kheili mozakhraf bud. man taze in tajroba ro ham dashtam ke sag o ghorbeye poost kande bebinam tu ghasabi ke halam beham khord albate. Sanate arayeshgari ham ke didi che faale. har do dafe unja raftam arayeshgah ve ye aghaye mehraboon moohamo kootah kard!!!Vali bishtarin chizi ke man hamishe miss mikonam raje be chin massage hastesh. az in chizi naneveshte budi. shoma massage nagereftid??!!
مهتا | January 14, 2008 05:17 PM
نه مریم جان فرق دارن این دو تا آدم با هم!
عطا | January 15, 2008 12:05 AM
به مهتا:
نه متاسفانه وقت نشد بریم ماساژ
عطا | January 15, 2008 12:06 AM
بسيار برايم خاطره انگيز بود..
اينهايي كه به ذهنم رسيد:
1- در سطح امنيتي جديد فرودگاههاي دنيا، لپتاپ بايد بيرون از كيف باشد، رمزش را من هم نمي دانم.
2- ويزاي گروهي يك طاعون است! دفعهي بعد بيست-سي هزار تومان به تورچيهايتان بدهيد و ويزاي مستقل بخواهيد، بسيار مفيدتر و كم خطرتر است.
3- حدسم اين است كه در مورد ارتفاع برج اشتباه كرده باشيد، بلندترين برج شانگهاي بهنظرم شاختمان هتل حيات باشد كه الان يكي بلندترش را دارند كنارش ميسازند و با دبي كل كل مي كند!
4- درمورد درياچه دلم را كباب كرديد، سه بار است كه قرارش را مي گذارم و نميشود، خودشان هم تعريفش را مي كنند، زياد!
5- محض همدلي :)
http://blog.35dg.com/?id=971
k1-35 | January 16, 2008 03:17 PM
بسيار برايم خاطره انگيز بود..
اينهايي كه به ذهنم رسيد:
1- در سطح امنيتي جديد فرودگاههاي دنيا، لپتاپ بايد بيرون از كيف باشد، رمزش را من هم نمي دانم.
2- ويزاي گروهي يك طاعون است! دفعهي بعد بيست-سي هزار تومان به تورچيهايتان بدهيد و ويزاي مستقل بخواهيد، بسيار مفيدتر و كم خطرتر است.
3- حدسم اين است كه در مورد ارتفاع برج اشتباه كرده باشيد، بلندترين برج شانگهاي بهنظرم شاختمان هتل حيات باشد كه الان يكي بلندترش را دارند كنارش ميسازند و با دبي كل كل مي كند!
4- درمورد درياچه دلم را كباب كرديد، سه بار است كه قرارش را مي گذارم و نميشود، خودشان هم تعريفش را مي كنند، زياد!
5- محض همدلي :)
http://blog.35dg.com/?id=971
k1-35 | January 16, 2008 03:17 PM
سلام کیوان جان!
در مورد ویزای گروهی چین، اینجور که به ما گفتند، خیلی از ویزای عادی گرانتر است. حدود 250 دلار.
اما در مورد ارتفاع برج ویکی پدیا این گونه میگوید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Oriental_Pearl_Tower
ضمناً من نگفتم سومین ساختمان بلند دنیا، گفتم سومین برج مخابراتی بلند دنیا. فکر کنم در کل سیزدهمین ساختمان بلند دنیا باشد (جدول آخر):
http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_the_world%27s_tallest_structures
دریاچه را هم حتماً برو. عالی است ...
عطا | January 17, 2008 12:47 AM
ها..
درمورد ویزا خالی بندی نموده اند که شانه خالی کنند
درمورد برج من اشتباه متوجه شده بودم، حق باشماست
k1-35 | January 17, 2008 11:38 PM
با سلام
خیلی عالی بود
ماشاالله به این دقت و حوصله و انرژی و دامنه تحقیق
من که خودم در چین هستم اینگونه ناریخچه مناطقی را که میروم در نمیاورم و این دقت را ندارم.
من مطالب چین را جستجو میکردم سراغ شما آمدم اما نقدهای تئاتریتان هم عالی است...
مجید | August 3, 2008 05:50 PM
بسیار زیبا نوشتید و مفید.
من هم دو هفته دیگر سفری به شانگهای و سوشو دارم و امیدوارم بتونم سفرنامه ای مفصل (مثل مال شما) بنویسم.
از اطلاعات مفیدی که دادید تشکر می کنم.
دکتر ریتالین | October 9, 2008 01:11 PM