شرق دیگر سرخ نیست (2)
خب! اگر قسمت اول سفرنامهی چین را خوانده باشید، لابد به یاد دارید که آن بخش از یادداشتها بعد از بازدید ما از میدان تیان آنمن تمام میشود. حالا بقیهی ماجرا را بخوانید:
شهر ممنوعه
بعد از میدان تیان آنمن وارد محوطهی شهر ممنوعه میشویم. ساخت شهر ممنوعه در سال 1406 میلادی و در زمان دودمان مینگ آغاز شده و کار احداث این مجموعهی عظیم 14 سال به طول انجامیده است. مجموعاً 24 امپراتور (14 امپراتور از دودمان مینگ و 10 امپراتور از دودمان کینگ) در این شهر زندگی میکردهاند. در طول 500 سال گذشته، شهر ممنوعه چندین بار مورد بازسازی قرار گرفته، اما شکل اصلی آن همواره در طول این سالها حفظ شده است. مساحت شهر ممنوعه بیش از 720هزار متر مربع ، طول آن حدود هزار و عرض آن نزدیک به 800 متر است.
شهر ممنوعه به دو قسمت عمدهی اندرونی و بیرونی تقسیم شده است. محوطهی بیرونی جایی بوده که امپراتور مراسم مختلف و امور کشوری و لشگری را در آنجا برگزار میکرده است. جایی برای قدرتنمایی عظمت و شکوه امپراتوری. سه سالن بسیار بزرگ در محوطهی گستردهی شهر ممنوعه وجود دارد که تایهدیان، ژونگهدیان و بائوهدیان نامیده میشوند. شهر ممنوعه به این نکته که حدود 900000 سوژهی هنری و فرهنگی در آن وجود دارد، به خود میبالد. همچنین گفته میشود 9999 و نیم اتاق در شهر ممنوعه وجود دارد. به اعتقاد پیشنیان ، اقامتگاه امپراتوران آسمانی دارای 10 هزار اتاق است و امپراتورانی که پسر امپراتور آسمانی دانسته میشدند، باید خویشتندار بوده و نباید تعداد اتاقهایشان از شمار اتاقهای امپراتور آسمانی تجاوز کند.
دروازهی جنوبی شهر ممنوعه دروازهی نصفالنهار نام دارد که شامل پنج در ورودی است. در وسط و اصلی مخصوص ورود شاه و ملکه، در سمت راست در اصلی مخصوص ورود خاندان سلطنتی، در سمت چپ در اصلی مخصوص ورود لشگریان رده بالا و درهای کناری نیز مخصوص ورود لشگریان رده پایین و مستخدمین بوده است.
محوطهی شهر ممنوعه بسیار وسیع است و دیدن همهی آن حوصلهی همگروهیهای ما را سر میبرد و با توجه به سرمای هوا بیشتر آنها خواستار این میشوند که زودتر محوطه را ترک کنیم. دو باغ بسیار زیبا در آخرین بخش شهر ممنوعه وجود دارد و از شهر ممنوعه که خارج میشویم، متوجه خندقی میشویم که دور بخش بزرگی از شهر ممنوعه کشیده شده است.
خارج از محوطهی شهر ممنوعه و درست روبهروی آن قصر زیبای دیگری بالای یک تپه است که مربوط به یکی از حکمرانان احمق چین بوده که چون پیشگوها پیشبینی کرده بودند او در جنگ جان خود را از دست میدهد، از ترس مرگ در جنگ، خود را دار میزند! همینجا است که دعوت میشویم از مراسم سنتی نوشیدن چای در چین دیدن کنیم.
دور یک میز مینشینیم و پنج شش نوع چای مختلف را به ما میدهند که بنوشیم. البته چای که چه عرض کنم، یک جور نوشیدنیهای عجیبی که خود چینیها به آن میگویند چای. یک نوع از آنها دانههایی شبیه به پشکل گوسفند!! دارد (باور کنید راست میگویم! یک مقدار از این مدل خریدهام، خواستید بگویید تا نشانتان دهم.) و وقتی مینوشی ته گلویت یک احساس شیرینی را حس میکنی. چای دیگر، چای گل یاس است، دیگری چای سیاه همراه با غنچهی گل سرخ، دیگری چای خالص و همهی اینها را با مراسمی خاص داخل فنجان که نه، پیالههای فوقالعاده کوچکی یکی یکی آزمایش میکنیم.
در تمام این مراحل دختری که لباس سنتی چینی پوشیده است، هنگام ریختن چای در پیالههای ما، خواص هر کدام از این چایها را بازگو میکند و آخر سر هم از ما دعوت میکند که برای خرید هر کدام از چایها که دوست داشتیم، و یا ظرف و ظروف مخصوص نوشیدن چای به قسمت دیگر سالن برویم. جالب اینکه چینیها اصلاً چای را دم نمیکنند. فقط چای را در آب جوش میریزند و بعد از دو دقیقه مینوشند.
بعد از صرف چای و خرید، پرستو را ملاقات میکنیم! پرستو دختری چینی و ریزه میزه است که فارسی را بسیار خوب حرف میزند. از پرستو میخواهیم که برای دو شب اقامت در شانگهای برای ما هتل بگیرد و در صورت امکان یک راهنما که بتواند مهمترین جاذبههای توریستی شانگهای و هانگژو را در مدت کوتاه اقامتمان به ما نشان دهد. فارسی حرفزدن پرستو خیلی بامزه است و برای ما جالب است که چهطور این قدر فارسی را خوب حرف میزند. میگوید علاقه داشته و جالب اینکه فارسی حرفزدن را در چین آموخته است. البته تا به حال یک بار هم به ایران سفر کرده و اصفهان و شیراز را دیده است. قرار میشود پرستو هتل و راهنما را برای ما پیگیری کند.
بعد از مراسم چای، دیگر همه گشنهشان شده است. منتظر میمانیم تا اتوبوس بیاید تا برویم رستوران. حدود سه چهار ساعت پیادهروی بیشتر همراهانمان را خسته کرده است. چندتایشان غر میزنند که کاش جای اینجا می رفتیم بازار و من کفرم درمیآید! هنگام ناهار از کریستین میپرسیم که آیا در بِیجینگ هیچ تئاتری روی صحنه است یا نه. میگوید نه ما در چین تئاتر به معنای اجرای یک نمایشنامهی غربی نداریم، اما کونگفو شو، آکروبات شو و بِیجینگ نایت شو داریم. دو تای اول مطلقاً باب میل ما نیست، اما دربارهی سومی سوال میکنیم. کریستین میگوید: «مراسم سنتی آیینی چینی است، همراه با رقص و موسیقی و بدون کلام.» بهنظرمان میرسد باید چیز جالبی باشد. از کریستین میخواهیم در صورت امکان برای امشب برای ما بلیط بگیرد.
آقای علیجانیان، داریوش و یگانه هم هوس می کنند با ما به بِیجینگ نایت شو بیایند. داریوش اصفهانی و فوقالعاده بامزه و شیطان است و مثل ما برای گشت و گذار آمده، اما یگانه کمی لوس و تیتیش است و در راستای یک سفر کاری به بِیجینگ آمده. برنامه بسیار جالب است. در واقع مافوق از حد انتظارمان. پرفورمنسی در شش پرده که هر کدام مربوط به یکی از افسانههای چینی است. سالن نمایش هم جایی مشابه تالار وحدت خودمان است. هماهنگی رقص و موسیقی شگفتانگیز است و با خودم فکر میکنم میزانسندادن به این همه آدم روی صحنه چهقدر سخت به دست آمده است. یک ساعت و نیم بسیار لذتبخش را پشت سر میگذارم.
هنگام برگشت، من و آقای واو و کریستین توی یک تاکسی مینشینیم و بقیه توی تاکسی دیگر. کریستین به آقای واو میگوید که پسر بسیار خوشگل و خوشتیپی است و آیا ازدواج کرده یا نه! یادم میافتد که از صبح هم یک جورهایی حواس کریستین به آقای واو خجالتی ما بوده است. من به جای آقای واو جواب میدهم که نهخیر ایشان زن ندارند و معلوم هم هست خیلی خوشتیپ است! کریستین میگوید: «من خیلی از تیپ و قیافهی تو خوشم آمده و شک نکن اگر خودت دوست داشته باشی، بهراحتی اینجا میتوانی برای خودت یک دوستدختر چینی دست و پا کنی، چون دختران چینی قیافهای شبیه چهرهی تو را خیلی میپسندند.» من و آقای واو فکر میکنیم اینها چهقدر راحت هستند در حرفزدن و بیان احساساتشان.
از کریستین میپرسم درست است که شما سی و هفت میلیون پسر اضافه دارید و او پاسخ مثبت میدهد و سریع اضافه میکند: «البته هنوز اوضاع بحرانی نشده چون این پسرهای اضافی فعلاً در سنین کودکی هستند.» بهخاطر سیاستهای کنترل جمعیتی حکومت چین، هر خانواده فقط میتواند یک فرزند داشته باشد. به همینخاطر در اثر اجرای این سیاست در بیست سال گذشته، تعداد پسرها بیشتر از دخترها شده است. کریستین میگوید: «امروزه زنها در چین بهخصوص در شهرهای بزرگ مستقل و بسیار قدرتمندند. البته هنوز بهاندازهی لازم حقوق زنان در چین رعایت نمیشود.» به او میگوییم پس باید به ایران بیایی و قوانین مربوط به زنان را ببینی. کریستین پاسخ میدهد: «شنیدهام در ایران زنها باید همواره روسری یا کلاه به سر کنند و اجازهی رفتن به دیسکو هم ندارند!» من و آقای واو هر دو میخندیم. دیسکو! سردار رادان باید بیاید کریستین را از آخرین جزئیات طرح امنیت اجتماعی و متبرجین! چکمهپوش آگاه کند.
به هتل که میرسیم، ساعت حدود یازده شب شده است دیگر. آقای علیجانیان پیشنهاد میدهد: «بیایید ببرمتان یک کبابی چینی، نان داغ، کباب داغ بخوریم، هر که هم خواست آبجوی اصل چینی هم هست.» کریستین باید برود خانه، اما بقیه از پیشنهاد آقای علیجانیان استقبال میکنیم. رستوران به هتل نزدیک است، اما به علت سرمای وحشتناک هوا تمام مسیر را تقریبا میدویم! آقای علیجانیان توضیح میدهد این جایی که میرویم، اصلاً جای شیکی نیست و مثل جگرکیهای خیابان انقلاب است ولی به تجربهاش میارزد. کاملاً با آقای علیجانیان موافقم. بهنظر من وقتی آدم جای جدیدی میرود و فرهنگ تازهای را میبیند، بهتر است سعی کند با زوایای هر چه بیشتری از این فرهنگ آشنا شود.
دیوار چین
برنامهی روز سوم تور، بازدید از دیوار چین و کارخانههای یشم و ابریشم است. دیوار چین که با نام دیوار بزرگ (Great Wall) در چین شناخته میشود با طول 7350 کیلومتر یکی از باشکوهترین ساختههای دست بشر است. این دیوار از سرچشمهی رودخانهی یالو در استان لیائونینگ در شرق شروع میشود و تا دروازهی جایوگوان در استان گانسو در غرب ادامه دارد. دیواری که اکنون فقط حدود بیست درصد آن یعنی 1542 کیلومتر آن باقی مانده است. گفته میشود ديوار چين تنها ساختهی بشر است که اگر از جو زمين خارج شويم، میتوانيم آن را ببينيم. این دیوار که یکی از عجایب هفتگانه محسوب میشود، در جهان به لحاظ زمان ساخت (بنا به برخی اسناد ساخت کل دیوار در دورههای مختلف تاریخی، بیشاز هزار سال طول کشیده است.) طولانیترین و از نظر ابعاد، بزرگترین مهندسی تدافعی نظامی در قدیم بوده است.
دیوار چین در اصل به منظور مقابله با هجوم اقوام مهاجر، همچون مغولها، ترکها و هونها ساخته شده است. شروع ساخت این دژ بزرگ به اولین امپراطوِر چین، یعنی کین شین هوانگ در بین سالهای ۲۳۰ قبل از میلاد تا ۲۰۰ قبل از میلاد بر میگردد و پایان آن در زمان حکومت سلسله مینگ انجام پذیرفت. نحوهی ساختهشدن این دیوار بسیار جالب است. در ساختن این دیوار، از نیروهای انسانی بیشماری از جمله سربازان، زندانیان و مردم بومی استفاده شده است. دیوار چین سمبل و نشانهی بارزی از خرد، پشتکار و سر سختی مردم چین است. اما يكی از نكات جالب توجه كه در ساخت اين ديوار وجود دارد، استفاده از آرد برنج در ساختار آجرهای آن است تا دوام و قدرت ديوار افزايش یابد.
در طول سالهای ساخت ديوار چين، بسياری از كارگرانی كه به دستور حكومت در عمليات ساخت ديوار شركت میكردند، بر اثر هجوم راهزنان و يا مريضی ناشی از كار سخت، جان خود را از دست میدادند و اجسادشان در دیوار دفن میشده است؛ به همين خاطر اين ديوار به «طويلترين گورستان زمين» نيز شهرت دارد. حکایتی در همین زمینه میان مردم چین بسیار رواج دارد. حکایتی دردناک دربارهی این کشتگان و ستمی که به آنها و خانوادههایشان رفته است:
«مون جیاننو دختری بود که با جوانی از دهکدهی خود ازدواج کرده بود. چند روز پس از ازدواج، مامورین حکومتی شوهر را برای دیوارسازی میبرند. مدتی از رفتن او میگذرد ولی هیچ خبری از وی نمیرسد. مون جیاننو که نگران سرنوشت شوهر خود بوده است، عاقبت تصمیم میگیرد شخصاً برود و از وی سراغی بگیرد. او پس از طی مسافت بسیار، سرانجام به محل کار شوهرش میرسد، ولی او را پیدا نمیکند. همکارانش میگویند به احتمال فراوان شوهرش مرده و جسد او نیز لای دیوار گذاشته شده است. مون جیاننو این خبر را که میشنود بسیار غمگین میشود و همانجا میماند. روزها و شبها زیر آن قسمت دیوار مینشیند و گریه میکند. شبی هنگام گریستن، ناگهان صدای مهیبی میشنود. سرش را بلند میکند و میبیند دیوار شکاف برداشته. داخل شکاف جسد شوهرش قرار داشته است. مون جیاننو بیدرنگ خود را روی جسد شوهرش میاندازد و دیگر بیرون نمیآید.»
منطقهای که برای دیدن دیوار چین به آنجا میرویم ناحیهای کوهستانی و خارج از بِیجینگ است و حدود دو ساعتی طول میکشد تا از هتل به آنجا برسیم. سر راه از کارخانهی سنگ یشم بازدید میکنیم که تقریباً وقت تلفکردن است. هوا در ناحیهای که دیوار را میبینیم سردتر از شهر است. آقای علیجانیان به همین دلیل ترجیح میدهد توی اتوبوس باقی بماند، بنابراین کریستین از آقای واو خواهش میکند تا صحبتهایش را برای بقیه ترجمه کند! بعد هم که کار ترجمه تمام میشود، سه نفری کمی روی دیوار قدم میزنیم. شیب دیوار بسیار تند است و بالارفتن از آن نفس را حسابی میبرد.
کریستین خیلی جدی به آقای واو پیشنهاد میکند چون انگلیسیاش خوب است! در آژانسی که او کار میکند، همکارش شود و به عنوان تورلیدر توریست از ایران بیاورد. آقای واو خیلی متواضعانه! پیشنهاد کریستین را رد میکند، بعد من چندتا عکس چیک تو چیک از آقای واو و کریستین میاندازم که البته پیشنهاد عکسگرفتن را خود کریستین میدهد. عکسها را که نشانش میدهم حسابی سر ذوق میآید، من هم پیازداغ قضیه را زیاد میکنم که شما چه زوج خوبی میشوید و این حرفها و هر سه میخندیم!

عکس چیک تو چیک کریستین و آقای واو
بخش مربوط به آقای واو به دلایل امنتیتی سانسور شده!
بعد از بازدید از دیوار چین قرار است برای ناهار به رستورانی در همان حوالی برویم. هیچ رستورانی که غذا به سبک غربی داشته باشد، در آن منطقه نیست، پس ناچاریم به غذای چینی قناعت کنیم. اگرچه بیشتر غذاها اصلاً با ذائقهی ما هماهنگ نیست، اما باز هم آن وسط بالاخره میتوانی چیزهایی برای خوردن پیدا کنی. به هر حال وضع غذا اقلاً در بِیجینگ بسیار بهتر از وضعیت رستورانهای کشورهایی مثل تایلند، مالزی یا سنگاپور است که به هیچوجه حتی حاضر نباشی از کنارشان بگذری. از کریستین میپرسیم آیا او تابهحال سگ و گربه و موش و این چیزها خورده است که پاسخ منفی میدهد: «در بِیجینگ مردم بهندرت چنین چیزهایی میخورند.»
بعد از ناهار به سمت کارخانهی ابریشمبافی راه میافتیم. در طول مسیر با پرستو تماس میگیریم که ببینیم وضع هتل و راهنما به چه صورت است. خوشبختانه همه چیز هماهنگ شده. قرار است راهنمای جدید ما فردا صبح به فرودگاه شانگهای بیاید و ما هم امشب پول هتل و راهنما را بدهیم به کریستین که بدهد پرستو. در کارخانهی ابریشم با مراحل تولید ابریشم از ابتدا تا انتها آشنا میشویم. یکی دیگر از جنایات بشر که پیلهی کرم ابریشم را زنده زنده در آب جوش میاندازد تا بمیرد و تبدیل به پروانه نشود تا پیله را سوراخ نکند. چرا ما انسانها همه چیز را برای خودمان میخواهیم؟
بعد از غروب به هتل برمیگردیم. فردا صبح زود به شانگهای پرواز داریم و بهتر است شب را زودتر بگیریم بخوابیم. به کریستین میگویم توی لابی منتظر بماند تا من بروم پول را بیاورم. میپرسد: «میدانی پروازتان از ترمینال یک است یا دو؟» و من نمیدانم. میگوید: «ممکن است فردا توی فرودگاه گیج شوید. چککردنش کاری ندارد، توی اتاقتان به اینترنت وصلید؟» و من که میگویم بله، راه میافتد به سمت اتاق ما، آن هم جلوی چشم بقیهی مسافرین ایرانی و خالهزنک.
«پروازتان از ترمینال یک است، سعی کنید یک ربع به شش راه بیفتید که دیر نرسید. ممکن است فرودگاه فردا شلوغ باشد.» کریستین ادامه میدهد: «حیف شد دارید میروید. آی میس یو!» و به آقای واو نگاه میکند. آه ... فضا برای یک لحظه خیلی عاشقانه میشود! من فکر میکنم چه جالب میشود یک نمایشنامه بنویسم راجع به عشق یک دختر چینی به پسری ایرانی. کریستین از من میخواهد اگر میشود عکسهای امروز را برایش ایمیل کنم. حجم عکسها بالاست و میگویم: «بهتر است آنها را برایت رایت کنم، اما متاسفانه الان CD خام ندارم. سهشنبه که برگشتیم، حتماً این کار را میکنم.» یکی دو تا از عکسها را نشان میدهد: «پس دستکم اینها را ایمیل کن!»
یگانه با یک بهانهی مسخره به اتاق ما میآید! دعوتش میکنیم بیاید تو تا دور هم بنشینیم و چای بخوریم. کریستین میپرسد: «واقعاً اگر من یک روزی بخواهم بیایم ایران، حتماً باید موهایم را بپوشانم؟» پاسخ میدهم: «باید بپوشانی. یکی دو هفته هم مثل زنهای ایرانی زندگی کنی، طوری نمیشود.» آقای واو میپرسد: «مگر میخواهی بیایی ایران؟» و کریستین جواب میدهد: «ممکن است بیایم!» اوضاع دارد جالب میشود.
عکسهایی را که کریستین خواسته، برایش ایمیل میکنم. یگانه میگوید: «عکسهای دستهجمعی را برای من هم رایت کن.» کریستین میگوید: «اگر من آمدم ایران، شما باید راهنمای من باشید.» آقای واو میخندد. میگویم: «آقای واو راهنمای خیلی خوبی است.» کریستن به من میگوید: «نکند زن تو ناراحت میشود اگر بخواهی در ایران راهنمای من باشی؟» قهقهه میزنم: «زنم کجا بود دختر جان؟» خرتوخری شده است که بیا و ببین. کریستین چایاش را میخورد و میرود. دخترک گیج یادش میرود پولهتل و راهنما را از ما بگیرد. نیم ساعت بعد دوباره برمیگردد و پول را میگیرد که بدهد به پرستو.
ادامه دارد ...








نظرها
kheili bahali!
bita | January 7, 2008 12:27 AM
در ادامه ی کامنت پست پیش و سوال تو:
پکن.از یک سالگی تا چهار سالگی. همه ی عکس های بچه گی من مال اونجاست. تازه کلمه های چینی هم تو حرف زدنم استفاده می کردم!!!!
پدرم ماموریت داشت اونجا.من که خوب خیلی خیلی کم یادمه. ولی اوضاع خفن کمونیستی بوده و مامان بابام بدون محافظ و مترجم جایی نمی رفتند. چینی ها هم اجازه ی حرف زدن با خارجی ها رو نداشتن.
سایه | January 7, 2008 04:48 AM
kheili khub bud.kash raje be hameye sarhat intori mineveshti ke adam hes kone unam be in safar rafteo hameye injaharo dide chon tosifat kheili khube.kholase hamishe khosh begzare. :)
pegah | January 7, 2008 09:17 PM
salam,
man emsal konkooriyam mishe chanta ketabe khub baraye gosaste tahlili dif jabr moareffi konin lotfan
mamnun
khashayar | January 8, 2008 03:15 AM
ey baba in aghaye vav mage kiye ??? akhe fekr nemikonid inja 1mosht adame fozol ham hast khob ma degh mikonim az fozoli !!! man nemidonam bayad maro rahnamayi konid vagarna ! vagarna ....!!!
az ghole man be in aghaye vav begid kheili loose ! motmaenid aghaye vav e shayad khanome vav e !!!
Anonymous | January 8, 2008 06:33 PM
دلم خواست که برم چین. سفر نامه خوبی یه. منتظر ادامه اش هستیم.امیدوارم زود تموم نشه
پردیس | January 8, 2008 11:32 PM
دلم خواست که برم چین. سفر نامه خوبی یه. منتظر ادامه اش زودهستیم.امیدوارم تموم نشه
پردیس | January 8, 2008 11:34 PM
سفرنامه های شما همیشه خیلی جذابه ! یعنی این حس طنز که قاطی سفرنامه می شه خیلی خوندنیش می کنه ! هر دفعه بعد از خوندن سفرنامه های شما ، من هوس می کنم بلافاصله به اون مکان مورد نظر برم ! ولی خوب می دونید که ، فعلا تا پایان دوره لیسانس و بعدشم سربازی کسی حق خروج نداره !خلاصه که خواستم تشکر کنم بابت این سفرنامه و منتظر ادامه اون هستم !!!!1
مهیار | January 9, 2008 09:46 PM
agha sadeghi kheili ba safarnamat hal kardam. kheili bahal nehveshti. rasti delemon barat tang shode . bad az emtehanaye termemon mikhaim ba bacheha biaim pishet.
reza asgari | January 10, 2008 10:17 AM
خشایار جان جای این سوالها اینجا نیست. اگر خواستی ایمیل بزن
ata | January 10, 2008 08:33 PM
salam
M.R sadeghi
az neveshtehatoon kheili lezat mibaram
zende bashin
parastoo | January 11, 2008 01:17 PM
Dear friend
My family and I are going to Beijing in march for a week(same tour),do you have any suggestion for visiting special places?
with thanks
reham | February 2, 2008 03:11 PM
سلام دوست عزیز
فکر میکنم سفرنامه به اندازهی کافی گویا است.
عطا | February 2, 2008 11:06 PM