شرق دیگر سرخ نیست!
توضیح ضروری:
«شرق دیگر سرخ نیست!» مجموعه یادداشتهای من از سفر به کشور چین است. اگرچه این یادداشتها طولانی است و شاید وبلاگ رسانهی مناسبی برای انتشار آن نباشد ولی با این حال آنها را در چند بخش اینجا میگذارم:
توی هواپیما نشستهایم و انگار قرار است بالاخره برگردیم ایران. پروازمان بیشتر از هشت ساعت تاخیر داشته و اگر اتفاق دیگری نیفتد، باید یازده ساعت دیگر در تهران باشیم. مهماندار چینی لبخند میزند و از من میخواهد به خاطر بلندشدن هواپیما، پشتی صندلیام را به حالت عمودی برگردانم. با خودم فکر میکنم به احتمال فراوان، اینها آخرین چینیهایی هستند که میبینیم. مردمانی خوب، بسیار کوشا و البته شبیه به هم! که یک هفته را در سرزمینشان گذراندیم و مسافرتی لذتبخش و پر از اتفاقات مختلف را تجربه کردیم. سفری که حالا فقط خاطراتش برایمان باقی مانده است.
از بوشهر تا بِیجینگ
سفر چین برای ما خیلی اتفاقی جور شد. اول قرار تعطیلات زمستانیمان را با هفت هشت نفر از دوستان برویم بوشهر. کلی هم تحقیق کردیم دربارهی منطقه و جاذبههای طبیعی و گردشگری استان بوشهر و حتی فرهاد آیتینری برنامه را هم درآورده بود. چیزی نمانده بود که بلیط را هم بگیریم و راهی شویم که یکباره برای دوستان یکی یکی کارپیش آمد. ماندیم من و فرهاد و دوست دیگرم که به درخواست خودش او را از این به بعد آقای واو! مینامیم.
با صحبتی که بین خودمان داشتیم، قرار شد سفر بوشهر بماند برای وقت دیگری که بقیهی بچهها هم بتوانند بیایند و من و آقای واو که به علت فشار کاری چند ماه گذشته حسابی خسته شده بودیم، و واقعاً نیاز به تجدید قوا و مسافرت داشتیم، تصمیم گرفتیم به جای بوشهر برویم جای دیگری، که پس از چند روز بحث و بررسی، در نهایت قرعه به نام چین افتاد.
توری که ما ثبتنام کرده بودیم، توری یک هفتهای بود فقط برای شهر پکن، (توضیح اینکه خود چینیها تقریباً از هفتاد هشتاد سال پیش به پکن میگویند بِیجینگ) اما ما چون دیدیم داریم تا آن سر دنیا میرویم، فکر کردیم بهتر است خودمان برویم و یکی دو شهر دیگر را هم ببینیم. بنابراین یک بلیط پرواز داخلی از بِیجینگ به شانگهای را هم گرفتیم (البته زحمت هماهنگی گرفتنش افتاد به دوش دلناز و فرهاد که از آنها بسیار تشکر میکنم.) و قرار شد راهنمای تور ما در چین، هتل مناسبی را هم برای دو شب اقامت در شانگهای برای ما رزرو کند. البته برنامهمان این بود که در این مدت، روز اول را در شانگهای بگذرانیم و روز دوم به هانگژو ( تقریباً در دویست کیلومتری جنوب غرب شانگهای) برویم و آنجا را نیز ببینیم.
پرواز ما با خط هوایی CZ از تهران به ارومچی (یکی از شهرهای شمالغربی چین) به مدت چهار ساعت و نیم و سپس در ادامه پس از یک توقف یک و نیم ساعته و انجام تشریفات ورود به کشور چین، از ارومچی به سمت بِیجینگ به مدت سه ساعت و نیم بود. در طول پرواز فرصت مناسبی بود که کمی دربارهی جغرافیا، تاریخ و شیوهی حکومت و آداب و رسوم چین مطالعه کنم.
کمی دربارهی چین
کشور چین با حدود یک میلیارد و چهارصد میلیون نفر ( تقریباً بیست برابر جمعیت ایران) پرجمعیتترین کشور دنیا و با مساحتی حدود نه میلیون و پانصدهزار کیلومتر مربع (نزدیک به شش برابر مساحت ایران) سومین کشور جهان از نظر گستردگی است. البته بیشتر ساکنین چین در قسمتهای شرقی و جنوب شرقی چین ساکن هستند و تراکم جمعیت در قسمتهای غربی و شمالی کمتر است.
دربارهی قدمت تمدن چینی باید گفت بر اساس تاریخنگاریهای نخستین، یو کبیر در دوهزار سال پیش از میلاد، دودمان چینی شیا را بنیان نهاده است؛ هرچند که مدارک باستانشناسی معتبری دربارهی این دودمان بهدست نیامده است و صرفاً منابع ادبی چینی از وجود آن خبر میدهند. اولین دودمان چین باستان که وجودش بدون چون و چرا ثابت شده است، شانگ است که حدود 1600 قبل از میلاد به قدرت رسیده است.
زمانی چین پیشرفتهترین کشور جهان بوده است. در دورهی دودمان هان (202 پیش از میلاد تا 220 میلادی) زمانی که بخشهای عمدهای از اروپا و کل قارهی آمریکا در بربریت کامل به سر میبردند، چینیها نوآوریهایی مثل کاغذ را داشتهاند. امپراتوران چین بر منطقهی پهناوری فرمان میراندند و فرهنگ چینی الهامگرفته از تعالیم فیلسوف بزرگی چون کنفسیوس به مراتب فرهیختهتر از فرهنگ کشورهای اروپایی بوده است.
حکومت سلطنتی در چین تا سال 1911 ادامه داشته تا اینکه در این سال ارتش چین، پادشاهی کهن این کشور و دودمان چینگ؛ آخرین خاندان سلطنتی؛ را سرنگون میکند. چینیها آرمانهای سوسیالیسم و کمونیسم را راهی برای بهبود وضعیتشان میدانستند. کمونیسم وعده میداد به کشاورزان زمین برای کشت بدهد و برای کارگران شرایط زندگی بهتری فراهم آورد. حزب کمونیست چین به رهبری مائو تسهتونگ قول میداد که به حرکت رو به زوال چین خاتمه دهد، کشور را از تسلط بیگانگان آزاد سازد و از شر حکومت فاسد رها کند.
جنگ داخلی شدیدی که بین کمونیستها و ملیگرایان چینی بر سر قدرت درگرفته بود در نهایت در سال 1949 به نفع کمونیستها پایان یافت و مائو و رفقای حزبیاش بر تمام سرزمین چین مسلط شدند. برای مدتی بسیاری از چینیها گمان میکردند که کمونیستها موفق خواهند شد کشوری مستقل و مرفه به وجود آورند، هرچند که درعمل چنین نشد. کمونیستها بلافاصله پس از کسب قدرت، بیست میلیون نفر را به جرم ارباب زمیندار، دهقان ثروتمند، ضد انقلابی، یا عنصر نامطلوب بودن به زندان یا اردوگاههای کار اجباری فرستادند و در دو سال نخست حکومتشان جمعاً دو میلیون نفر را اعدام کردند.
پس از تصرف قدرت در 1949 مائو مظهر همهی خوبیها معرفی شد. او الگوی تفکر خوب، درست و پیشرو بود. طرفداری از مائو همهگیر بود و گزافه نیست اگر گفته شود که هوادارنش او را تقریباً میپرستیدند. او عظمت امپراتوری را گرفت و آن را بازتولید کرد. به مردم یاد داده شد با شعار «زندهباد رهبر مائو» به او خوشآمد بگویند. او مانند امپراتوران هر ساله یک شیار نمادین را شخم میزد و در شهر سلطنتی اقامت گزیده بود. در سرود ملی چین آمده بود: از شرق خورشید سرخ طلوع میکند، در چین مائو تسهتونگ نمایان میشود.
مائو در 1957 با تشویق انتقاد آشکار از رژیمش، بهویژه از طرف روشنفکران غیر کمونیست، همگان را شگفتزده کرد. او با استفاده از استعارهی گلها برای آزادی بیان به ملت گفت: «بگذار صد گل بشکفد و صد مکتب فکری رقابت کنند.» سیل انتقاد به راه افتاد. مردم خواستار آزادیهای بیشتر شدند و کارگران میخواستند اتحادیههای مستقل تشکیل دهند. اما مائو بیشرمانه دروغ گفته بود تا مخالفینش را شناسایی کند. او درست شش هفته پس از شعار «بگذار صد گل بشکفد.» سیاست سرکوب را پیش گرفت. نزدیک به سه میلیون نفر از اعضای حزب و غیرحزبیها، راستگرا، یا نه به اندازهی کافی انقلابی! معرفی شدند و 550 هزار نفر به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شدند.
ایدهی اشتراکیکردن یا کنترل دولتی موسسات چینی که مائو و حزب کمونست در سالهای اولیه حکومتشان ارائه دادند، عملاً موثر واقع نشد. بهویژه آنکه طرح اقتصادی فاجعهبار «جهش بزرگ به پیش» مائو نه تنها نتوانست وضع کشور را بهبود ببخشد، بلکه هرج و مرج و قحطیهای وحشتناکی ایجاد کرد. (کارشناسان بر این باورند که بین 27 تا 30 میلیون چینی درنتیجهی این قحطی جان باختند.) این طرح اعتبار مائور ا بهشدت از بین برد به همین سبب در سال 1959 لیو شائوچی جایگزین مائو شد و همراه با معاون بسیار قابلش دنگ شیائوپینگ بینش رادیکال مائو را کنار گذاشتند و طرحهای اصلاحطلبانهی خود را پیش بردند.
اما مائو که معتقد بود: «قدرت سیاسی از لولهی تفنگ بیرون میآید.» ساکت ننشست و در سال 1966 با اعلام «انقلاب فرهنگی» و بسیج و سازماندهی تودهها، دهقانان، کارگران و بهویژه دانشجویان و دانشآموزان دبیرستانی طرفدار خودش، مخالفین خود را به طرز بیرحمانهای سرکوب کرد و لیو شائوچی و دنگ شیائوپینگ را با خفت از کار برکنار کرد. لیو شائوچی در اثر شکنجههای فراوان و ابتلا به بیماری ذاتالریه در زندان درگذشت و دنگ شیائوپینگ به خاطر خیانت به آرمانهای حزب کمونیست با کلاه بوقی در شهر چرخانده شد. کسی که زمانی رییس قدرتمند حزب بود، اینک کارش به جایی رسیده بود که در یک کارخانه با گرفتن ناصافی پیچها گذران زندگی کند.
مائویستهای سنگدل به نام انقلاب فرهنگی صدها هزارتن از روشنفکران، مقامات عالی رتبه و اشخاص عادی را علناً مورد تحقیر، تمسخر و آزار قرار میدادند و مجبورشان میکردند با خفت و خواری به جرایم ناکردهشان اعتراف کنند. این انقلاب زندگی میلیونها نفر را خراب کرد. میلیونها نفر از قربانیان آن هنوز هم از رنجهای ناشی از تندرویهای آن رها نشدهاند. گفته شده است که انقلاب فرهنگی چین در زمینهی ستمگری همهجانبه گوی سبقت را حتی از انقلابهای فرانسه و روسیه نیز ربوده است.
پس از مرگ مائو در 1976، از دنگ شیائوپینگ اعادهی حیثیت شد و او دوباره به قدرت بازگشت. دنگ شیائوپینگ به بازنگری انتقادی مائو، مائویسم و کل انقلاب فرهنگی پرداخت. دولت چین مانده بود که با میراث مائو چه کند. خطاهایش را کاملاً برملا کند یا اینکه اعتبار و حتی پرستشش را حفظ کند. سرانجام خط مشی رسمی این شد که گفته شود کارهای مائو هفتاد درصد درست بوده است!
دنگ شیائوپینگ دست به اصلاحات بسیار موفقی زد و توانست اقتصاد و جامعهی چین را به کل متحول کند، اما حاضر نشد به مردم چین آزادی سیاسی بدهد. در سال 1989 او جنبش دموکراسیخواهی دانشجویان را بهشدت سرکوب کرد و بسیاری از آنان را در میدان تیان آنمن قتل عام کرد. امروزه و پس از بیشتر از پنج دهه از زمان به قدرت رسیدن مائو، اگرچه مردم چین اوضاع به مراتب مناسبتری نسبت به گذشته دارند، اما بهنظر میرسد هنوز هم چشم به راه دموکراسی و آزادی سیاسی واقعی باشند.
ارومچی
گفته شده چینیها مردمانی هستند که هر چه روی زمین حرکت میکند، به جز ماشین؛ هر چه در آسمان پرواز میکند، به جز هواپیما و هر چه درون آب است، به جز زیردریایی را میخورند! البته بعداً راهنمای چینی ما توضیح داد که تنها در بخشی از سرزمین چین ( بیشتر در جنوب و در شهرهایی مثل گوانجو) چنین اتفاقی میافتد و مثلاً ساکنین بِیجینگ و شانگهای اینگونه نیستند. به هر حال به عنوان اولین تجربهی خورد و خوراکی، حتی من شکمو نیز نتوانستم غذای داخل هواپیما را بخورم و ظرف غذایم تقریباً همانجور دستنخورده باقی ماند.
بعد از توقفی کوتاه در فرودگاه ارومچی و انتقال پرواز، دوباره سوار هواپیما شدیم تا به سمت بِیجینگ حرکت کنیم. نکتهی جالب و عجیب در ارومچی آن بود که به هنگام کنترل گذرنامه و ویزا، هیچ نوع مهر ورود در پاسپورت ما ثبت نشد! (البته ویزای ما گروهی بود.) چهرهی مامورین فرودگاه شهر ارومچی یک چیزی بود بین چینی و روسی و مغولی و بهنظر میرسید چشمهای مردم در آن ناحیه هنوز به اندازهی مشخصشده در استانداردهای چینی! تنگ نیست.
از پشت پنجرهها مشخص بود که بیرون برف سنگینی باریده است. به هنگام فرود هواپیما نیز بلندگو اعلام کرده بود دمای هوا منفی پانزده درجهی سانتیگراد است. با آقای واو به این نتیجه رسیدیم نوشیدن یک فنجان چای در چنین هوایی بسیار میچسبد! داخل سالن ترانزیت فرودگاه شهر ارومچی یک کافیشاپ نسبتاً درب و داغان پیدا کردیم و آنجا یکی از گرانترین چای و کیکهای زندگیمان را خوردیم. پانزده یوروی ناقابل برای دو فنجان چای لیپتون و دو برش کوچک کیک! چه کسی بود میگفت در چین همه چیز ارزان است؟
به هنگام بلندشدن دوبارهی هواپیما از ارومچی به یک نکتهی جالب دقت کردیم که مهمانداران پرواز به هنگام این توضیحات اولیه پرواز هست که میگوید چه میدانم راههای خروجی دو در اضطراری در جلو و نمیدانم جلیقهی نجات فلان جاست و فلان جور باد میشود و این چیزها، خیلی مودب، جدی و بدون کوچکترین حرکتی همانجور سیخ میایستند، بعد که این توضیحات تمام میشود، بلندگو یک چیزهای چینیای میگوید و یک جاهایی وسط حرفهای بلندگو یک دفعه مهمانداران خیلی ناگهانی به نشانهی تعظیم سر خم میکنند. باز همانطور جدی. و این حرکت را چند بار تکرار میکنند! من که از این ادا و اطوار مهمانداران قشنگ مرده بودم از خنده! باید صحنه را میدید تا طنزش را میگرفتید.
بِیجینگ در نگاه اول
فرودگاه شهر بِیجینگ در شمال شرقی و تقریبا پنجاه کیلومتری مرکز شهر قرار دارد. دور تا دور بِیجینگ را شش جادهی کمربندی مثل شش دایرهی تو در تو فراگرفته است که نشان میدهد با توسعهی روزبهروز و گستردگی هر چه بیشتر بِیجینگ، شهر به جادههای کمربندی جدیدی احتیاج پیدا کرده است. از روی نقش بهنظر میرسد بِیجینگ کمی وسیعتر از تهران باشد. در طول مسیر فرودگاه تا هتل، راهنمای تور ما که دختری چینی است میگوید جمعیت بِیجینگ در روز بیش از بیست میلیون نفر است.
فرم بزرگراهها، خیابانها و بهطور کلی ساختار شهری بِیجینگ در نگاه اول برای من به نوعی تداعی کنندهی تهران خودمان است، هرچند از نظر آقای واو اینطور نیست و تعداد بزرگراهها، پلها، زیرگذرها و ساختمانهای بلند در بِیجینگ بیشتر از تهران است. با آقای واو تا حدی موافق میشوم اما با این حال بِیجینگ هنوز حس تهران را به من میدهد و نه شهری مدرنتر. هوا هم خدا را شکر آنقدرها هم که فکر میکردیم سرد نیست. درواقع سرد هست اما آزاردهنده نه. دقت که میکنم متوجه میشوم رودخانهای که از شهر میگذرد در بسیاری از نقاط یخ زده است. آقای علیجانیان؛ تورلیدر ایرانی ما؛ میگوید هوای بِیجینگ در زمستان سرد و خشک است و دمای هوا معمولاً بین دو درجهی سانتیگراد بالای صفر تا ده درجهی سانتیگراد زیر صفر متغیراست! آقا من غلط کردم گفتم هوا سرد نیست!
از راهنما میخواهیم که خودش را معرفی کند. سی و چند ساله بهنظر میرسد و انگلیسی را تقریباً خوب صحبت میکند. میگوید که تلفظ نامش برای ما سخت است و خودش را وونگ هو معرفی میکند. میگوییم وونگ هو که سخت نیست! میگوید نه وونگ هو نه، وونگ هو!! و یک مقدارموقع گفتن دهانش را کج میکند و هو را یک کمی از دماغ میگوید.
دوباره تک تک میگوییم وونگ هو اما تلفظ ما راضیاش نمیکند. بین همه به من اشاره میکند و میگوید این یک ذره خوب گفت. از نحوهی گفتن اسمش یاد تمرینهای بیان تئاتر خودمان میافتم و ناگهان دلم تنگ میشود. همه چندبار دیگر وونگ هو، وونگ هو میکنند ولی بازهم سرکار خانم راضی نمیشود و دست آخر از ما میخواهد برای راحتی کار کریستین صدایش بزنیم.
حدود ساعت سه و نیم، چهار بعد از ظهر به هتل میرسیم. هتلمان به نام هتل بینالمللی هونگکون تقریباً در جنوب شرقی شهر قرار دارد و تر و تمیز بهنظر میرسد. آنقدر خستهایم که ترجیح میدهیم به جای خوردن ناهار زودتر اتاقمان را بگیریم و برویم کمی استراحت کنیم. برنامههای تور از فردا صبح شروع میشود و امروز عصر و شب در اختیار خودمان است. با آقای واو فکر میکنیم چون روزهای اقامت ما در بِیجینگ کم است، بهتر است وقت را هدر ندهیم و پس از کمی استراحت از هتل بزنیم بیرون و همین کار را هم میکنیم.
در بیشتر شهرهای دنیا، بهخصوص شهرهای توریستی، خیابانی برای قدمزدن وجود دارد که به Walking Street معروف است. خیابانی که معمولاً ماشینها در ان اجازهی تردد ندارند و دوطرفش کلی فروشگاه و رستوران و این چیزهاست. با خودمان فکر کردیم بد نیست شب اولی برویم یک چنین جایی در بِیجینگ، البته اگر وجود داشته باشد و بعد با کمی تحقیق دریافتیم که بعله وجود دارد. خیابانی به نام وانگ فوجینگ.
وانگ فوجینگ یکی از مهمترین و قدیمیترین خیابان های شهر بِیجینگ است که در زمان قدیم از اهمیت فراوانی برخوردار بوده و بعد از تشکیل جمهوری خلق چین دوباره بازسازی شده است. این خیابان تقریباً در مرکز بِیجینگ و درشرق شهر ممنوعه واقع شده است. از هتل ما تا وانگ فوجینگ با تاکسی حدود نیم ساعت راه است. قیمت تاکسی در بِیجینگ بسیار مناسب بهنظر میرسد. یک ورودیهی 1300 تومانی و 260 تومان برای هر کیلومتر بعدی. تنها مشکل این است که رانندههای تاکسی واقعاً انگلیسی نمیفهمند و به عنوان یک مسافر بهتر است حتماً علاوه بر داشتن کارت هتل در جیبتان، آدرس جایی را هم که میخواهید بروید به چینی به آنها نشان دهید. متصدی پذیرش هتل میتواند این کار را برای شما انجام دهد.
هوا سرد است اما مردم در خیابان خوشحال بهنظر میرسند. به شادیای فکر میکنم که از مردم ما دریغ شده است و افسوس میخورم که حتی در یکی از کمونیستیترین کشورهای جهان آزادیهای فردی بسیار از ایران بیشتر است و مردم بهخصوص جوانترها به مراتب شادترند. یک درخت کریسمس بزرگ و نورانی را به مناسبت سال نو مسیحی وسط خیابان قرار دادهاند، اما در بِیجینگ کسی خیلی به سال نوی مسیحی اهمیت نمیدهد. سال نوی خود چینیها حدود یک ماه دیگر است.
فروشگاههای مارکدار در وانگ فوجینگ پرشمارند. از نایک و آدیداس و جوردانو و بنتون بگیر تا براندهای بینالمللی خودشان مثل لینینگ. رستورانهای معروف هم همه شعبه دارند. خدا اقلاً در این یک زمینه پدر این آمریکاییها را بیامرزد که یک سری فستفود مثل مکدونالود و کی.اف.سی و اینها درست کردهاند تا در کشورهایی که غذاهای محلیشان با ذائقهی تو جور نیست، از گرسنگی نمیری!
در بِیجینگ همه چیز تحت تاثیر المپیک سال آینده است. از فروشگاه رسمی مسابقات هم دیدن میکنیم. اجناسش خوشگل ولی گران است. کلاً همه چیز در این خیابان گران است و قیمتها با قیمتهای جهانی برابری میکند. وضع داخل فروشگاههای مارکدار خارجی خوب است، اما امان از وقتی که وارد یکی از این فروشگاههای چینی شوی. فروشندهها رسماً بیچارهات میکنند بس که مثل کنه دورت میچرخند و میخواهند جنسشان را به هر شیوهای که شده به تو بفروشند.
ساعت نزدیکهای ده شب که میشود، سرما دیگر واقعاً کشنده میشود و راهرفتن در خیابان سخت. با خودمان فکر میکنیم اگر کسی چند ساعت در این هوا بیرون بماند، بدون شک از سرما یخ میزند. خیابان هم آرام آرام دارد خلوت میشود. هنگام خوردن شام کلی مصیبت میکشیم تا به گارسن چینی بفهمانیم چه چیزی میخواهیم سفارش دهیم. نکتهای که در رستوران جلب توجهمان میکند، این است که چینیها برخلاف تصور قبلی ما چندان هم از نظر هیکل و قد کوچک و کوتاه نیستند. همچنین بیشتر چینیها - لااقل در این منطقه - خوشپوشند و جالب اینکه بسیار بهندرت میتوانی یک چینی کچل یا چاق پیدا کنی.
اتاقمان در هتل به اینترنت پرسرعت کابلی رایگان مجهز است و این برای مای خورهی اینترنت خبر خوبی است. سرعت دریافت و ارسال وحشتناک بالاست و جان میدهد برای دانلود فایل! میخواهم چندتا وبلاگ بخوانم که در نهایت تعجب متوجه میشوم که بیشتر وبلاگها فیلتر است! درواقع حکومت چین سایتهای بلاگ اسپات و وردپرس را به کل فیلتر کرده است و وضع البته همینطور است برای سایتهای خبری و سیاسی. احمقانه است که حتی وبلاگهای فارسی هم فیلتر باشد! به هر حال اینجا چین است و ما هم که به این چیزها عادت داریم! کرممان میگیرد که آیا با فیلترشکن میتوانیم فیلتر را دور بزنیم یا نه. هه! دولت چین کور خوانده است! خیلی راحت از سد فیلتر عبور میکنیم.
وضع کانالهای تلویزیونی هم از نظر اعمال سانسور چندان بهتر از وبلاگها نیست. تلویزیون هتل حدود شصت کانال نشان میدهد اما همه چینی، ژاپنی و یا احتمالاً کرهای ( ما که خیلی نمیتوانیم فرقشان را بفهمیم!) و فکر میکنم همه هم دولتی. مطلقاً خبری از شبکههایی مثل BBC, CNN و هیچ شبکهی خبری و غیرخبری غیرچینی نیست. داشتن ماهواره در چین ممنوع است و برخلاف ایران، وقتی چیزی در چین ممنوع باشد، واقعاً ممنوع است.
میدان تیان آنمن
برنامهی روز دوم ما بازدید از میدان تیان آنمن و شهر ممنوعه است. میدان تیان آنمن با مساحتی به میزان 440000 متر مربع بزرگترین میدان عمومی دنیا لقب گرفته است و امکان اجتماع بیش از یک میلیون نفر در این میدان وجود دارد. تیان آنمن به معنای دروازهی صلح آسمانی است و در دودمانهای مینگ و کینگ نقش دروازهی شهر ممنوعه را بازی میکرده است. به همین خاطر ورود به میدان تیان آنمن تا قبل از 1911 برای مردم عادی ممنوع بوده است. دروازهی اول میدان تیان آنمن درواقع نقش تله را برای دشمنان بازی میکرده است. به این صورت که با بازکردن دروازهی اولی، دشمن بین دو دروازه محاصره میشده و راهی برای فرار پیدا نمیکرده است.

دروازهی نخستین میدان تیان آنمن
قتل عامهای زیادی در طول تاریخ در تیان آنمن رخ داده است، اما بدون شک مهمترین آنها مربوط به گردهمایی دانشجویی سال 1989 است. در این زمان ناخشنودی دانشجویان از کوتاهی دنگ شیائوپینگ در بازکردن نظام سیاسی منجر به گردهمایی گستردهی آنها در میدان تیان آنمن شد. بش از صدهزار دانشجو در میدان تیان آنمن گردآمده و آنجا را ترک نمیکردند. آنها خواستار دموکراسی و آزاذی سیاسی بیشتر بودند. تجمع دانشجویان و وضعیت بحرانی که بعداً تبدیل به حکومت نظامی شد، بیش از هفت ماه طول کشید و کماکان میدان تیان آنمن مملو از دانشجویان بود که سنگر را خالی نمیکردند.
در سیام ماه مه 1989 دانشجویان مجسمهای 12متری به نام الههی دموکراسی در میدان نصب کردند که بیشباهت به مجسمهی آزادی آمریکا نبود. این اقدام خشم بیشتر دولت را برانگیخت. در دوم ژوئن ارتش چین تلاش کرد تا محوطه را بهصورت مسالمتآمیز خالی کند، اما موفق نشد. تانکها و سربازان روز بعد برگشتند و با پرتاب گاز اشکآور و حمله با باتوم سعی به متفرقکردن دانشجویان کردند، اما این بار نیز موفق نشدند. تظاهرکنندگان محکم ایستادند و پس از پنج ساعت درگیری سربازان عقب نشستند. در ساعت دو بامداد روز بعد سربازان برگشتند و با تفنگهای خود بیدرنگ به روی جمعیت آتش گشودند. برخی تظاهرکنندگان به مقابله برخاستند اما بیفایده بود. ارتش به تیراندازی ادامه داد.
بنا به گزارش یک خبرنگار: «یکصد دانشجو دست در دست هم در مقابل تانکها ایستادند وهمه کشته شدند. سپس یکصد نفر دیگر دست به دست هم دادند و مقابل تانکها ایستادند و آنها نیز همه تیر خوردند. نوشتنش بیش از حد غمانگیز است.» در ظرف چند ساعت یک هزار تظاهرکننده کشته شدند. جنگ به شهر کشیده شد و بسیاری از مردم عادی دیگر که با دست خالی به کمک دانشجویان آمده بودند نیز کشته شدند. در مقابل چشم میلیونها بینندهی تلویزیونی، یک تانک به مجسمهی الههی آزادی زد و آن را به تلی از خاک بدل کرد. اما آیا فکر دموکراسی را هم میشد به همین آسانی از بین برد؟
مقبرهی مائو و مومیایی او هماکنون نیز در میدان تیان آنمن وجود دارد. من و آقای واو هرچهقدر با خودمان کلنجار رفتیم، نتوانستیم خودمان را راضی کنیم که برویم و مومیایی دیکتاتور را ببینیم. احمقانه است! کائو چینیوان که ساخت مجسمهی الههی آزادی را زیر نظر داشته است در یادداشتهایش نوشته است: « روزی را در نظر مجسم میکنم که یک کپی، به بزرگی مجسمهی اصلی و ماندگارتر در میدان تیان آنمن برپا باشد و نام کسانی که جان باختند در لوحی زرین در پای آن نوشته شده باشد. شاید پس از اینکه مقبرهی مائو به زیر کشیده شد، این مجسمه در آنجا برپا شود.»
با کریستین که دربارهی کشتار دانشجویان در تیان آنمن صحبت میکنم، آشکارا سکوت میکند و پس از اصرار من برای شنیدن روایت وی از ماجرا، تنها به ذکر این نکته کفایت میکند که یک عده دانشجو آن روزها ناپدید شدند! و صدای گلوله هم شنیده شد، اما معلوم نیست واقعاً کسی کشته شده باشد. حالم از دورغ به این واضحی بد میشود. اما به سیستم امنیتی دولت چین که فکر میکنم، میتوانم حدس بزنم کریستین چرا این گونه صحبت میکند. کریستین اضافه میکند: «دانشجویان آلت دست احزاب غربگرا بودند.» جوری به کریستین نگاه میکنم که ترجیح میدهد چیز دیگری نگوید. با خودم فکر میکنم واکنش دیکتاتورها به وقایع این چنینی انگار در همهی جهان مشابه است.
ادامه دارد ...






نظرها
سلام عطا جان
حالت چطوره؟خوبی رفیق؟راستش یهو دلم برات تنگ شد.گفتم یه عرض ارادتی بکنم.
hossein | January 3, 2008 03:01 AM
خیلی جالب بود. ما یه دوست چینی داریم که واقعا باهوشترین آدمیه که من به عمرم دیده ام و سخت کوش هم هست. همیشه حرف چین که میزنه دفاع میکنه. میگه اگه این سیستم نبود برای آدمهایی مثل من فرصتی توی چین فراهم نمیشد که درس بخونیم و اینهمه پیشرفت کنیم. تو هم همچین برداشتی داشتی؟
انار | January 3, 2008 03:16 AM
آیا تو می دونستی که من سه سال چین زندگی کردم؟
اگر می دونستی هم بگو نمی دونستم و سورپرایز شدم و اینا که من ضایع نشم!
سایه | January 3, 2008 06:26 AM
safarnameye jalebi bud. montazere baghiash hastim. :)
maryam | January 3, 2008 01:08 PM
سلام...خوبین...خدا راشکر... همیشه خوب باشین...وبلاگ بابایی من لونه گنجشکهاست...مهمان غریبستان بابایی من می شوید...منتظرم...روح انار تقديم به شما...نازنين
باران بابايي | January 3, 2008 05:34 PM
kheli ghashango jame bod
mansour saeedi | January 4, 2008 11:35 AM
به انار:
اصلاً انار جان. یک استثنا دلیل نمیشود به هیچوجه. آدم باهوش در هر شرایطی بهتر میتواند مسیر خودش رو پیدا کند. من فکر میکنم اگر چین حکومت دموکراتیکی داشت، دوستتان حتماً بیشتر پیشرفت میکرد.
ata | January 4, 2008 02:54 PM
به کتی:
جدی کتی تو سه سال چین بودی؟ کی بودی که من نفهمیدم؟! بجه بودی؟ کدوم شهر ساکن بودید و چرا؟ خالی بستی؟
ata | January 4, 2008 02:58 PM
زیاد یا بهتره بگم هیچ از چین نمی دانستم ...
ممنون اخوی! سفرنامه موجز خوبی بود!
Yoota | January 4, 2008 06:42 PM
hich ja nemirim hamin ja hastim ma montazere dovomish(ghesmate dovome safarname)hastim.
mansour saeedi | January 4, 2008 06:44 PM
اه ؟!
جدی اون زمان چین پیشرفته ترین کشور جهان بود ؟ پس ما هخامنشی ها چی بودیم ؟ ها ؟
عجب روزگاری شده !!! اون از روزنامه کثیف جام جم و این هم از شما !!!
ایرانی جماعت خودش رو باخته به کل !
جوجه از اهواز | January 4, 2008 10:35 PM
سفرنامه تحسین بر انگیزی بود. خصوصا فراموش نکردن فاجعه تیان آن من. دردناک است که اکثرا ایرانیانی که به چین می روند شعورشان در حد بیان فاحشه هایی که دیده اند و سالن های ماساژ و ... بیشتر نیست.
آه | January 4, 2008 11:35 PM
عطا جان واقعا تا به حال نفهمیده بودی؟!!!
anar | January 5, 2008 12:07 AM
kheili jalebo khob bod man ke vaghan khosham omad hamishe be gharb bishtar az shargh alaghe dashtam ama ba tozihate shoma be chin ham alaghe mand shodam montazere edameye safarname shoma hastim ...
sara | January 5, 2008 03:49 PM
سلام
چه کار خوبی کردین
خیلی واضح بود انگار که خودم تصویر ها رفته باشم سفر
pary | January 5, 2008 07:48 PM
ببخشین اشتباه تایپی بود
تصویر ها خیلی واضح بود انگار که خودم سفر کرده باشم
pary | January 5, 2008 07:50 PM
kojai?
Anonymous | January 6, 2008 05:25 AM
عطا خیلی بود !
کاش در مورد سفرهای قبلیت هم اینطوری مینوشتی.
nc | January 6, 2008 01:01 PM
salam
kheili jaleb bood
be omide safaraye badi
parastoo | January 10, 2008 01:02 AM