هم‌زدن چای و ماجرای فشنگ‌ها!

December 13, 2007 01:40 AM

ببینم، شما هم شده گاهی حس ‌کنید بعضی اتفاقات و برخی لحظات زندگی خیلی چخوفی هستند؟ منظورم از چخوفی چیست!؟ توضیح‌دادنش کمی سخت است اما ... شما فکر کنید منظورم این است که بعضی اتفاقات طوری است انگار که آدم دارد یکی از آن داستان‌کوتاه‌های شاه‌کار چخوف را می‌خواند یا آن‌که یک نمایش‌نامه‌ی طنز ناب تک‌پرده‌ای‌اش را روی صحنه می‌بیند.

این دو ماجرا را بخوانید. فکر کنم بعد از آن کاملاً منظور من را از «چخوفی‌بودن بعضی روی‌دادها» بگیرید، چون‌که هر دو به‌نظرم بسیار چخوفی (!) هستند:

(1)

بابک دوست محسن است، محسن هم دوست من است. جریان زیر را بابک برای محسن و محسن برای من تعریف کرده است. اما قبل از شرح ماجرا، ذکر این نکته ضروری است که این جناب بابک خان کلاً آدم شر و شور و پر سر و صدایی است:

یک روز صبح زود، طبق معمول هر روز، بابک از خواب بیدار می‌شود تا بعد از خوردن صبحانه، سر کار برود. آن‌جور که از شواهد پیداست! بابک برای خودش یک فنجان چای می‌ریزد، پشت میز می‌نشیند و هم‌زمان با خوردن یک لقمه نان و پنیر، شروع می‌کند به تند تند هم‌زدن فنجان چای مقابلش.

در همین اوضاع و احوال، پدر بابک، خیلی خسته و خواب‌آلود، وارد آش‌پزخانه می‌شود. بابک با خودش فکر می‌کند چه‌طور شده که پدرش هم صبح به این زودی بیدار شده و به این نتیجه می‌رسد که لابد ‌او هم امروز کاری دارد و باید زود از خانه بیرون برود.

بابک سلام می‌کند اما پدر بابک بدون گفتن جمله‌ای به سمت کتری و قوری می‌رود و برای خودش چای می‌ریزد. بعد همان‌جور خواب آلود، با چشمانی نیمه‌باز پشت میز و روبه‌روی بابک می‌نشیند و توی فنجانش شکر می‌ریزد. بابک ظرف پنیر را به طرف پدرش می‌گیرد، اما پدر بابک باز هم بدون این‌که حرفی بزند یا توجه‌ای به بابک نشان دهد، یک قاشق چای‌خوری برمی‌دارد و خیلی آرام و بی‌سروصدا شروع می‌کند به هم‌زدن چای.

بابک متعجب پدرش را نگاه می‌کرده است که ناگهان جناب آقای پدر سرش را بلند می‌کند و با اشاره به فنجان چای‌اش، درحالی که هنوز داشته آن را به آرامی هم می‌زده است، می‌گوید: «چایی رو این‌جوری هم می‌زنن!!!» بعد بدون این‌که جمله‌ی دیگری بگوید، یا چای‌اش را بخورد، از جایش بلند می‌شود، از آش‌پزخانه بیرون می‌رود و دوباره می‌گیرد می‌خوابد!!

شاه‌کار بوده این کار پدر بابک! فوق‌العاده! فکر کنید! من که شدیداً با این حرکت پدر بابک حال کردم. آخر چخوفیت! و آخر آموزش عملی خون‌سردانه، تاثیرگذار و طنزآمیز بوده است کارش!

(2)

آقای الف دوست من است. پزشک است، اما پزشکی نمی‌کند. سن و سالی برای خودش دارد و سال‌ها است که ازدواج کرده. روی‌هم‌رفته می‌توان گفت آقای الف آدم بسیار موجه، محترم و معقولی است.

آقای الف سال‌ها پیش که سربازی رفته بوده (حدود پانزده سال پیش) آخر دوره‌ی سربازی‌اش، مثل همه‌ی دوستانش، چند فشنگ به عنوان یادگاری با خودش می‌آورد. این فشنگ‌ها سال‌ها در خانه‌ی آقای الف باقی مانده بود تا این‌که بر اثر فرایند ذهنی عجیبی که هنوز هم بر من و سایر دوستان آقای الف پوشیده مانده است! آقای الف به این نتیجه می رسد که بعله، نگه‌داری فشنگ در خانه کار خیلی خطرناکی است!

البته این نکته که چرا آقای الف بعد از گذشت 15 سال، تازه به این نتیجه می‌رسد که نگه‌داری فشنگ در خانه خطرناک است، همان‌طور که گفتم تا به حال برای هیچ کس مشخص نشده است! خودش که می‌گوید: «می‌ترسیدم یک‌هو! منفجر شوند!» و یکی نیست به او بگوید، گلوله‌ای که پانزده سال است منفجر نشده، چرا باید یک‌دفعه تصمیم بگیرد منفجر شود!؟

حالا از این‌ها بگذریم، فکر می‌کنید آقای الف بعد از این‌که به این تیجه می‌رسد نگه‌داری فشنگ‌ها در خانه خطرناک است، با آن‌ها چه می‌کند؟ می‌اندازد‌شان دور؟ با پیچ‌گوشتی آرام بازشان می‌کند و باروت‌ داخل آن‌ها را خالی می‌کند؟ در گودالی چال‌شان می‌کند؟ توی رودخانه یا دریا پرت‌شان می‌کند؟ نه خیر! ساده هستید!

آقای الف در اقدام جالب بعدی، ابتدا خیلی شیک با آتش‌نشانی تماس می‌گیرد که من در خانه چند فشنگ دارم! و بعد از این‌که به او پاسخ داده می‌شود: «این چیزها به ما ارتباطی پیدا نمی‌کند.» بسیار خون‌سرد گوشی را بر می‌دارد و تلفن می‌زند به به پلیس 110 و آن‌ها را خبر می‌کند!!!

یعنی من مغزم اِرور داد به خدا وقتی فهمیدم او چنین کاری کرده است. فکر کنید! ئه ئه ... آدم زنگ بزند به پلیس و بگوید من وقتی سربازی بوده‌ام یک‌ چندتایی فشنگ کش رفته‌ام و حالا شما بیایید آن‌ها را از من بگیرید. من واقعاً مانده‌ام آقای الف با خودش چه فکر کرده است! جداً که دل خیلی خرسندی دارد.

اما بشنوید از بقیه‌ی داستان: پلیس 110 آقای الف و فشنگ‌های مربوطه را به کلانتری منتقل می‌کند و از آن‌جا پس از یک بازجویی مختصر و نوشتن گزارش ماجرا او را روانه‌ی دادسرا می‌کند. باور می‌کنید این ماجراها واقعی باشد؟ انصافاً چخوفی نیست؟

آقای قاضی یک نگاهی به این دوست ساده‌دل ما می اندازد و از او می‌پرسد: «آقا، شما خیلی علاقه دارین برید زندان؟» آقای الف با تته پته پاسخ می‌دهد که: «نه، چه‌طور مگه؟» و قاضی که شاکی شده بوده می‌گوید: «آخه مرد مومن، با این اعتراف‌هایی که تو کردی که اموال نظامی را به سرقت بردی، من چاره‌ای ندارم جز این‌که اقلاً 5 سال زندان برایت بِبُرم.»

آقای الف که انگار تازه متوجه وخامت اوضاع می‌شود، می‌گوید: «آخه به خدا همه می‌بردن، من هم گفتم خب چند تا یادگاری برای خودم بردارم. تازه فکر کنم خود اون آقای فرمانده هم راضی بود! حالا تو رو خدا شما یه کاری کنید من زندان نرم. خیلی ضایع است!» و قاضی محترم بعد از این‌که به چیزخلی دوست ما مطمئن می‌شود و کمی او را می‌ترساند، پرونده را به کلانتری بازمی‌گرداند و از آن‌ها می‌خواهد که گزارش را عوض کنند و بنویسند که آقای الف فشنگ‌ها را از توی پارک پیدا کرده است!

حالا خدا را شکر که ماجرا ختم به خیر شد. فکر کنید چه‌قدر احمقانه بود اگر آقای الف را می‌انداختند زندان! واقعاً که خیلی آدم شادمانی است این دوست ما آقای الف. قشنگ دوستش دارم!



نظرها

:))
اگه زندان می رفت می شد کوندرایی:))

خدا عمرت بده. دل ودماغ نداشتم یخورده حالم جا اومد. خیلی بامزه بود جفت داستانها.

دکتر شما کلی وودی آلنه. ببین چقدر می گیره شرح زندگیش رو بگه برای اقتباس سینمایی؟!

kheili bahal bood. be nazare manam az aghaye dr khahesh konid khateratesh o chap kone.

khpdaeesh mibinid? yek nafar ham peyda mishe sadeghane barkhod kone, hame dastesh mindazand.

ما شدیدا از هر دو شخصیت خوشمان آمد، خوش‌آمدنی!
مخصوصا آقای الف که به عنوان شهروند نمونه انتخاب می‌گردند!

داستان دوم به شدت «کارور»ی‌ست.

هاها..
خيلي چخوفي و بامزه بودن. من با شخصيت آقاي پدر بابك بيشتر حال كردم.

داستان دوم اگر فیلم شود می شود یکی از آن فیلمهایی که آدم دیوانه می شود تاتمام شود و مرتب بلند بلند فریاد می زند ای دیوانه ای دیوانه...و لی باز هم تا آخر فیلم را می بیند.

تکراری بود!! خوشم نیومد!!:D:D سعی کن یه ذره خلاقیت داشته باشی!:D

dovvomi kheili merojeki nabood be nazaret?

بیشتر معاشرت کنید جان من. حیف این آشنایان خجسته ی با واسطه و بی واسطه نیست که رهایشان می کنید خلاقیتهایشان همین جوری توی هوا ول کنند؟

سلام من همیشه به وبلاگ شما سر میزنم
این موزیکها خیلی باحال هستند

وای عطا! این پدر بابک عجب موجود خداییه! فکر کن کله ی سحر بلند شده به پسرش یاد بده چایی رو چه جوری هم می زنن!... شاهکار بود این ماجراش!

شبيه اولي چندتا شنيده بودم و خودمم ديده بودم اما خداوكيلي دومي شاهكار بود! معركه بود!:))

واقعا چطوری به فکرتون رسید این ماجرا چخوفی بود ؟ اخه کاملا هم درسته ! ولی اگه شما اشاره نمی کردید عمرا به فکر من می رسید ! به هر حال من که عاشق این طنز تلخ و گزنده داستانای کوتاه چخوفم ! از وبلاگ شما هم خیلی خوشم میاد چون همش از نمایشنامه و کتاب و ادبیات و اینا می نویسید ! هر دفعه آدم از نظر فرهنگی شارژ می شه ! راستی تو وبلاگتون خوندم که کار تئاتر می کنین . می خواستم بگم اگه این نمایشنامه مرغ دریایی رو روی صحنه ببرید خیلی خوب می شه ها ! یعنی با این درکی که از چخوف دارین به نظرم کار خوبی از اب در آد ! موفق باشید

http://www.youtube.com/watch?v=nUDIoN-_Hxs
فوق العادست .ببینید

واقعا خوش به حالت با این دوست و آشناهایی که داری . آدم چهار تا از این وقایع تو روز بشنوه حسابی شارژ می مونه

ماجرای دومی خیلی خدا بود :)))))))))

Salam, Be nazare man morede aval typicale Mehran Modirie

یه سوال؟ دیار خاقان کجاست؟!

یه سوال؟ دیار خاقان کجاست؟!

این بار تو نیت کن من به آب می اندازم !

shoma masalan moallemi. in bache haa mian webloget ro mikhoonan. "chizkholi" yani chi? ye kam deghat kon chi minivisi.

ارسال نظر