کافی‌شاپ تعطیل!

November 15, 2007 12:39 AM

جریان بسته‌شدن کافه‌ها (و تازگی کافه‌کتاب‌ها) را در این سال‌ها لابد شنیده‌اید. پریروز در جلسه‌ی تاریخ‌ مشروطه ‌خوانی‌مان! بخشی از کتاب «ایران بین دو انقلاب» نوشته‌ی یرواند آبراهیمیان را می‌خواندیم که یک‌جای آن برایم بسیار جالب بود:

«ناصرالدین شاه پس از بحران تنباکو به اعمال محدودیت سیاسی بیش‌تر روی آورد و از تغییر و تحولات خطرناک پرهیز کرد. امتیازات کم‌تری واگذار کرد؛ به دوران رشد و گسترش دارالفنون پایان داد؛ ایجاد مدارس جدید را ممنوع ساخت؛ روزنامه‌های اختر و قانون را غیرقانونی اعلام کرد؛ نشریات منتشرشده در سایر کشورها را به باد انتقاد گرفت؛ میزان بورس‌های دولتی برای تحصیل در خارج از کشور را محدود کرد؛ با غرور و افتخار اعلام کرد وزیرانی می‌خواهد که ندانند آیا بروکسل نام محلی است و یا نوعی کلم و به دلیل هراس از شایعات ضد دولتی، بیهوده کوشید تا اکثر قهوه‌خانه‌های تهران را به تعطیلی بکشاند

همان‌طور که می‌بینید، انگار حکام مملکت ما از قدیم با کافه‌نشینی و این قسم قرتی‌بازی‌ها مشکل داشته‌اند. اصلاً چه معنی دارد یک‌سری آدم بنشینند توی کافه و حرف‌های الکی بزنند. بروید خانه‌تان سریال‌تان را ببینید! دهه!

پی‌نوشت:
این روزها توی ماشین آلبوم آخر احسان خواجه‌امیری را گوش می‌کنم و بیش‌تر ترانه‌هایش را دوست دارم. چندتا از آن‌هایی که دوست‌ترشان دارم را می‌گذارم این‌جا اما پیش‌نهاد می‌کنم خودتان cdش را بخرید و آهنگ‌ها را با کیفیت بشنوید:

فصل بارونی

زشت و زیبا

خیال

و این قطعه‌ی آوازی هم که در قسمت آخر میوه‌ی ممنوعه پخش شد که دیگر بی‌نظیر است:



نظرها

البته كافي‌شاپ هايي رو كه فقط توش مي‌خورن و مي‌خندن و عشوه ميان و سالن مُده نياز به تعطيلي نداره! فقط كافي‌شاپ هايي خطريه كه يا توش كتاب هم مي‌خونن يا صرفاً آدمهاش كتابخونن. يا به هر حال حرف حسابي هم توش مي‌زنن

سلام عطا! من دارم سعي مي‌كنم وبلاگم رو به روز نگه دارم.اگه سر بزني خوشحال مي‌شم

به هر حال این یه عادته تو کشور ما که با همه چیز در اغاز مخالفت بشه!

khob inke bad nist inja iran ina kheili adie

سلام! متاسفانه بهانه ست تا ببندند چیزی را که نباید ببندند

salam
man weblogetoon kheili doost daram va hamishe mikhoonam
ba arezooye behtarinha baraye shoma
hamishe movafagh bashin

سلام آقای صادقی
بابا ایول آدم دچار دو گانگی میشه اینجا آقای صادقی اون کسی که ما سر کلاسا میشناسیم نیست
فوق العاده است

راه در جنگل اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتو خورشید حقیقت باید
...
ای فراز آمده از جنگل کور
هستی روشن دشت
آشکارا بادت
بر لب چشمه ی خورشید زلال
جرعه ی نور گوارا بادت.

تازگیها پشت شیشه کافی شاپی دیدم که نوشته اند به دستور اماکن از سرو قهوه معذوریم !!

ارسال نظر