کارگردان و بازیگر
گئورگ درایمن شاعر و کارگردان تئاتر شناختهشدهای است که به همراه همسر بسیار مشهور و بازیگرش، کریستا ماریا زیلند، به کار تئاتر مشغولند. درایمن اگرچه تعلقخاطر سیاسی پررنگی ندارد و خط قرمزهای حکومت کمونیستی دههی هشتاد آلمانشرقی را رعایت میکند، اما با این حال از طرف سازمان مخوف «اشتازی» یا همان سازمان امنیت ملی، مورد سوظن قرار میگیرد که آیا تمایلات غربگرایانه دارد یا به اصول حکومت پایبند است.
درایمن با اینکه علاقهای به حزب کمونیست و مرامهای سوسیالیستی ندارد و درمجموع یک روشنفکر لیبرال به حساب میآید، اما بیش از آنکه قصدی برای مخالفت یا اعتراض داشته باشد، علاقهمند است کار تئاترش را بکند: نمایشنامه بنویسد و بعد آن را روی صحنه ببرد.
اشتازی، یکی از ماموران کارکشتهی خود، هاپتمن گرد ویسلر را مامور مراقبت از درایمن میکند. هاپتمن با نصب وسایل استراق سمع در گوشه گوشهی خانهی درایمن و کریستا ماریا، آنها را تماموقت تحت نظر میگیرد. همین جا است که درمییابیم وزیر فرهنگ و هنر آلمانشرقی مدتهاست که با تهدید، کریستا ماریا را مورد سوءاستفادهی جنسی قرار میدهد و او را وادار میکند تا پنجشنبه شبها را با هم بگذرانند ...
از طرفی، آلبرت جرسکا، دوست موسیقیدان درایمن که به علت محدودیتهای موجود به یک روشنفکر ناراضی و گوشهگیر و افسرده تبدیل شده است، بعد از اینکه آخرین اثرش را که «سوناتی برای مردان خوب» نام دارد، در روز تولد درایمن به او هدیه میکند، دست به خودکشی میزند. مرگ جرسکا تاثیر بسیار عمیقی روی درایمن میگذارد. در این میان، هاپتمن نیز آرام آرام تحت تاثیر زندگی و افکار درایمن و کتابهایی که او میخواند، از جمله کتابهای برشت، قرار میگیرد و به تدریج به او علاقهمند میشود ...
سکانس زیر، یکی از درخشانترین بخشهای فیلم «زندگی دیگران» ساختهی ارزشمند فلوریان هنکل فون دوترسمارک است. فیلمی بسیار خوب که حتماً پیدایش کنید و ببیند.
[هاپتمن و رییسش در رستوران ساختمان اشتازی مشغول نوشیدن قهوهاند.]
رییس: جناب وزیر شدیداً خواستار پیگیری این قضیه است. این موضوع واقعاً منو دچار سردرد کرده. ببینم، اتفاق جدیدی بین اون و خانم درایمن نیفتاده؟
هاپتمن: اگه درست شنیده باشم، قراره خانم درایمن فردا شب بره پیششون.
رییس: که اینطور! [مکث] بهشدت بهت توصیه میکنم ماجراهای عاشقانه جناب وزیر رو به هیچوجه جایی بروز ندی. یادت باشه ما فقط داریم وظیفهی خودمون رو انجام میدیم. این رو هیچ وقت فراموش نکن.
[تصویر قطع میشود به خانهی درایمن و کریستا ماریا. درایمن بیحوصله پشت میز نشسته است. کریستا ماریا روی مبل راحتی لم داده و کتاب میخواند. بعد ناگهان از جایش بلند میشود و مهیای بیرونرفتن میشود.]
درایمن: امشب اصلاً حس و حال ندارم. نمیخوام توی خونه تنها باشم. چیزی هم نمیخوام بنویسم. بعد از مرگ جرسکا، فکر میکنم دیگه به نوشتن علاقهای نداشته باشم ... تازگیها از اینکه یه روز ترکم کنی میترسم. [کریستا ماریا به درایمن نزدیک میشود و برای لحظهای دستش را روی شانههای درایمن میگذارد.]
کریستا ماریا: بچه نشو ... به هر حال امشب مجبورم برم بیرون.
درایمن: کجا؟
کریستا ماریا: یه همکلاسی قدیمی اومده و من باید [درایمن حرفش را قطع میکند.]
درایمن: تو که به من دروغ نمیگی، نه؟ [مکث] راست میگی؟
کریستا ماریا: منظورت چیه؟
درایمن: من همه چیز رو میدونم. [سکوت] میدونم کجا میری [یک لحظه مکث] و التماس میکنم این کار رو نکنی. [سکوت] نباید این کار رو بکنی. [سکوت] نباید. [درایمن از پشت میز بلند میشود و روبهروی کریستا ماریا که بهوضوح یکه خورده است، میایستد.] میدونم این کار رو بهخاطر من میکنی. میدونم آدمی هستی که نمیخوای تحت هیچ شرایطی تسلیم شی و برای چیزی که برات ارزشمنده از هیچ کاری فروگذار نمیکنی. [مکث] اما به من اعتماد کن. [سکوت] کریستا ماریا [مکث] تو یک هنرمند بزرگی. همیشه بودی و خواهی بود. مطمئنم. همه این رو میدونن. [مکث] تو نباید به هیچ دلیلی از کسی خواهش و تمنا کنی و به هر کاری تن بدی. [مکث] نرو. پیشش نرو.
کریستا ماریا: آره نباید. همهی کارهای من بیهوده و اشتباه بوده. اما تو؟ تو چی؟ تو باید خواهش و تمنا کنی؟ تو میخوای آزادیت رو به همین راحتی نابود کنی و از دست بدی؟ تو قادری با نوشتههات زندگی رو جاری کنی. هنوز هم این توانایی رو داری که اون چیزهایی که توی ذهنته رو بنویسی و به همه انتقال بدی. پس چرا این کار رو نمیکنی؟ چون میدونی اون ها نابودت میکنن. [مکث] مردم نمیتونن همیشه با اعتقاداتشون زندگی کنن. [مکث] چهکار میتونیم بکنیم؟ [مکث] چهکار باید بکنیم؟ [هاپتمن در دفتر کارش و از طریق هدفون به حرفهای آنها گوش میدهد.] میخوای جرسکای بعدی تو باشی؟ من نمیخوام. پس همین الان باید برم.
درایمن: البته تو برای خودت دلیل و توجیه داری و من نمیتونم و نمیخوام بگم این توجیه اشتباهه یا اینکه مجبورت کنم. اما ازت خواهش میکنم نرو.. تن به حقارت نده ...
از همین سری:
رهاکردن در سی ثانیه
دایانا
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند
We’ll always have Paris
