« October 2007 | صفحه اصلی | December 2007 »
نبوغ!
فکر کن بعدازظهر جمعه در عین سرماخوردگی، با n نفر از دوستان و آشنایان و غیره قرار سونا بگذاری، بعد وقتی برسی آنجا خیلی شیک ببینی یادت رفته با خودت مایو بیاوری! شانس آوردم که یکی از دوستان دو تا مایو با خودش آورده بود. البته بماند که ایشان چند سایز از نظر ابعاد از من کوچکتر است و پوشیدن مایوی دوم ایشان توسط من! باعث بهوجودآمدن صحنهها(!) و لحظات مفرحی برای دیگران شد! فکر کن! حالا باز هم بگویید من نابغه نیستم!
×××
ماندهام من به این هیکل! چرا اینقدر مریض میشوم امسال. جناب گاد (کپی رایت از ایشان) جان جدت در زمینهی مریضی دیگر بیخیال ما شو!
×××
آی که گاهی اوقات که در دفتر این مدارس و آموزشگاهها مینشینی چهقدر حالت بد میشود بس که ملت پز میدهند: «آقا اون خونهی الهیه رو رد کردم یک میلیارد و دویست.» ، «آره کلاس فلانجا رو که هم بگیرم، ماهی پونزده رو دیگه میتونم چک بدم.» ، «دیگه از این ماشین خسته شدم ، باید یه روز وقت کنم برم یه ایکس تیری(!) بگیرم.» بابا جمع کنید تو را به خدا! فوق فوقش این است که بلدیم یک سری درس پیشدانشگاهی را تدریس کنیم دیگر. چه خبر است؟ چرا جوگیر میشوید همکاران عزیز!؟ خوب است حالا آخر سوادمان دانستن چهار تا فرمول و رابطه، آن هم در سطح دبیرستان است، خودمان را که دیگر نمیتوانیم خر کنیم.
×××
بدم آمده از این وضع زندگیام! نمیفهمم چهگونه روزم شب میشود بس که کارهای نهچندان مهم ریختهام سر خودم و بیشتر وقتم را بهخاطرشان هدر میدهم. اصلاً راضی نیستم از این وضعیت چون واقعاً وقت نمیکنم به کارهایی که دوست دارم برسم و آدمهایی را که دوستشان دارم بیشتر ببینم. زندگیام را دارم تلف نمیکنم؟
×××
غار غار
این کلاغ
سالها است
خانهاش را گم کرده است
و راوی
هنوز مردد
مثل تو
که این قصه را
چهگونه تمام
مخالف قانونی!
این دیدگاه شما است که گمان میبرید من انسانی کافر و ملحدم؛ از دیدگاه خدا من یک اُپوزیسیون قانونی محسوب میشوم!
باز هم بگویید این بشر خدا نیست!
کافیشاپ تعطیل!
جریان بستهشدن کافهها (و تازگی کافهکتابها) را در این سالها لابد شنیدهاید. پریروز در جلسهی تاریخ مشروطه خوانیمان! بخشی از کتاب «ایران بین دو انقلاب» نوشتهی یرواند آبراهیمیان را میخواندیم که یکجای آن برایم بسیار جالب بود:
«ناصرالدین شاه پس از بحران تنباکو به اعمال محدودیت سیاسی بیشتر روی آورد و از تغییر و تحولات خطرناک پرهیز کرد. امتیازات کمتری واگذار کرد؛ به دوران رشد و گسترش دارالفنون پایان داد؛ ایجاد مدارس جدید را ممنوع ساخت؛ روزنامههای اختر و قانون را غیرقانونی اعلام کرد؛ نشریات منتشرشده در سایر کشورها را به باد انتقاد گرفت؛ میزان بورسهای دولتی برای تحصیل در خارج از کشور را محدود کرد؛ با غرور و افتخار اعلام کرد وزیرانی میخواهد که ندانند آیا بروکسل نام محلی است و یا نوعی کلم و به دلیل هراس از شایعات ضد دولتی، بیهوده کوشید تا اکثر قهوهخانههای تهران را به تعطیلی بکشاند.»
Continue reading "کافیشاپ تعطیل!"
این وودی آلن بیشرف!
خُب! من همینجا اعلام کنم که رسماً دارم عاشق وودی آلن میشوم و حیف که طرف مرد است! وگرنه بدون شک به او پیشنهاد ازدواج میدادم! از بس که این بشر نابغه است! و باور کنید آن کسی که گفته بود: «خدا یک وودی آلن گنده است!» خیلی حرف درستی زده است.
یعنی اصلاً خوشم میآید و بسیار بسیار حال میکنم با این آدمهای باهوشی که مخشان درست و حسابی کار میکند و شما را بدجور وادار به تحسین میکنند. یکی مثلاً کالوینو که در بیشتر کارهایش نشانی از نبوغ با خود همراه دارد. (مثلاً فکر کن نشسته یک کتاب فیزیک کوانتم خفن خوانده و هیچ چیز سر درنیاورده و بعد خیلی خوشحال! نشسته طنزش کرده است و گند زده به قوانین خشک فیزیکی و «کمدیهای کیهانی» را نوشته!) و یکی هم این وودی آلن که دیگر آخرت! باهوشی و باحالی است و من یکی را که دیوانه کرده بیشرف!
حالا همهي اینها را گفتم که بگویم ذوقزدگی تازهی بنده مربوط میشود به تماشای فیلم «زنان و شوهران» که از فیلمهای دههی نودی وودی آلن است و الحق و النصاف که چهقدر هم فیلم محشرو فوقالعادهای است. یک کمدی – درام عالی و ساختارشکن دربارهی نسبت بین روشنفکری و رابطهی بین زنها و شوهرها!
دربارهی فیلم چیزی نمیگویم چون حیفم میآید داستانش را لو بدهم. فقط پیشنهاد میکنم هر جور که شده این فیلم را پیدا کنید و ببینید وگرنه حتماً مقادیری از عمرتان به فنا رفته است، بهخصوص اگر شما هم مثل من دغدغهی رابطههای بین آدمها و این جور مسایل را داشته باشید.
مرتبط:
اگر حوصله کردید، یک نگاهی هم به کتاب «وودی آلن به روایت وودی آلن» که مصاحبهی استیگ بورگمان با وودی آلن است، بیندازید. نکات جالبی دربارهی همین فیلم میتوانید در آن پیدا کنید. یک چیز جالب هم دربارهی این کتاب آنکه نام فیلم «Everything You Always Wanted to Know About Sex» وودی آلن به «هر آنچه همیشه میخواستید دربارهی مسایل عاطفی!! بدانید» ترجمه شده است! حالا نمیدانم خود مترجم این کار را کرده یا اینکه ارشاد مجبورش کرده بیچاره را.
غیر مرتبط:
ظاهراً جناب آقای احمدینژاد در سفر استانی اخیرش در جمع مردم بیرجند فرموده است که: «فهم مخالفین من از بزغاله هم کمتر است!» حال میکنید با رییسجمهور محترم و ادبیات شگفتانگیزش یا نه!؟
خورشید
راه بر دختران میبندد
میانشان
بوی تو را میجوید
و گاه با یکی
که خورشید صدایش میکند
میرود
کسی که
سایهی من نیست
کیکاووس یاکیده
کارگردان و بازیگر
گئورگ درایمن شاعر و کارگردان تئاتر شناختهشدهای است که به همراه همسر بسیار مشهور و بازیگرش، کریستا ماریا زیلند، به کار تئاتر مشغولند. درایمن اگرچه تعلقخاطر سیاسی پررنگی ندارد و خط قرمزهای حکومت کمونیستی دههی هشتاد آلمانشرقی را رعایت میکند، اما با این حال از طرف سازمان مخوف «اشتازی» یا همان سازمان امنیت ملی، مورد سوظن قرار میگیرد که آیا تمایلات غربگرایانه دارد یا به اصول حکومت پایبند است.
درایمن با اینکه علاقهای به حزب کمونیست و مرامهای سوسیالیستی ندارد و درمجموع یک روشنفکر لیبرال به حساب میآید، اما بیش از آنکه قصدی برای مخالفت یا اعتراض داشته باشد، علاقهمند است کار تئاترش را بکند: نمایشنامه بنویسد و بعد آن را روی صحنه ببرد.
اشتازی، یکی از ماموران کارکشتهی خود، هاپتمن گرد ویسلر را مامور مراقبت از درایمن میکند. هاپتمن با نصب وسایل استراق سمع در گوشه گوشهی خانهی درایمن و کریستا ماریا، آنها را تماموقت تحت نظر میگیرد. همین جا است که درمییابیم وزیر فرهنگ و هنر آلمانشرقی مدتهاست که با تهدید، کریستا ماریا را مورد سوءاستفادهی جنسی قرار میدهد و او را وادار میکند تا پنجشنبه شبها را با هم بگذرانند ...
Continue reading "کارگردان و بازیگر"تو فرو رفتی
هفتههای پایانی مسابقات لیگ سال گذشته، آن گروهِ اندک از هواداران پرسپولیس که هنگام تماشای مسابقات استقلال به استادیوم آزادی میآمدند تا شاهد ناکامی استقلال باشند، شعاری دوبندی را تکرار میکردند، که در بند اول آن از حجازی خواسته شده بود به استقلال برگردد؛ رویایی که فتحاللهزاده آن را برای پرسپولیسیها محقق کرد.
حجازی، یکی از ناموفق ترین مربیان این سالها و رقیب جدی مایلیکهن در این زمینه، در میان شگفتی همهگان سرمربی استقلال شد، تا در سالی که استقلال در فصل نقل و انتقالات خوب پول خرج کرد و به گفتهی بسیاری از کارشناسان، بهتر از رقیب دیرینهاش یارگیری کرد، بدترین شروع مسابقات را در تاریخ باشگاه رقم بزند: قرارگرفتن در رتبهای پایینتر از دهم در هفتهی دوازدهم!
البته از همان روز اول هم مثل روز مشخص بود که جناب حجازی متوهم (کاندیدا شدنش در انتخابات ریاستجمهوری دورهی قبل را که فراموش نکردهاید!) که از مربیگری فقط خوب لباسپوشیدن و به دنبال خائنین تیم گشتن را بلد است، نمیتواند هیچ کمکی به استقلال کند و خیلی زود به بنبست میخورد، اما چنین آمار فاجعهباری به هیچوجه قابل پیشبینی نبود: چهار مساوی و دو باخت در شش بازی آخر در استادیوم آزادی. نتایجی تحقیرآمیز برای استقلال.
جالبتر و البته دردناکتر از همه واکنش هیئتمدیره و مدیرعامل باشگاه در قبال این اتفاقات است که به جای پذیرش اشتباه وحشتناک خود در بهکارگیری حجازی به عنوان سرمربی، و برکناری سریع او از این سمت، انگار با نوعی لجبازی، ناامیدانه منتظر وقوع معجزهای نشستهاند و معلوم نیست دیگر باید چه اتفاقی برای استقلال بیفتد و جایگاهش در جدول تا کجا پایین بیاید، تا بلکه آقایان رضایت دهند تا سرمربی خوشتیپشان! عوض شود.
عمر حجازی به سر آمده و به قولی: «او سالهاست که برکنار شده است.» دروازهبان بزرگ سالهای قبل استقلال و چهرهی محبوب و اسطورهی هواداران استقلال در گذشته، این روزها با سرعت تمام مشغول تیشه به ریشه زدن تهماندهی اعتبار و آبروی خویش است و سر بازایستادن هم ندارد.
پروین، دو سال قبل، هوشمندانه دریافت که دورهاش به پایان رسیده و دیگر حتی اگر بخواهد، نمیتواند ادامه دهد و از آن پس در نقش جدیدی ظاهر شد و احترام گذشتهاش را بازیافت. حجازی اما انگار نمیخواهد واقعیت تلخ را بپذیرد. جناب آقای حجازی عزیز، کاسهی صبر هوادارن استقلال دیگر لبریز شده. تو نمیتوانی. نه اینکه نخواهی، تواناییاش را نداری. حقیقت را بپذیر و هرچه سریعتر استعفا بده. به قول شاعر: «تو هیچگاه پیش نرفتی. تو فرو رفتی.»
آخرین خبر:
"فيروز كريمی" سرمربی استقلال شد./ استقلالیها جمعه استادیوم!
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
