که میگذرد ...
این روزها را با «دستور زبان عشق» میگذرانم. به دل مینشیند، خوب به دل مینشیند، شعرهای این مجموعه از قیصر امینپور. فوقالعاده است بعضی شعرهایش. مثلاً همین شعر «تلقین» را بارها میشود خواند:
این روزها که میگذرد
شادم
این روزها که میگذرد
شادم
که میگذرد
این روزها
شادم
که میگذرد ...
هر توضیحی بیفایده است در مورد حسی که این شعر به من میدهد. به هر حال شاید حس و حال این روزهای ناشاد من هم هست همین: شادم/ که میگذرد ...
پینوشت:
استعداد فراوانی در گولزدن خودم دارم. همیشه داشتهام، درست هم نمیشوم! (نخواهم شد؟) به کسی یا چیزی هم ارتباطی پیدا نمیکند این خوشبینیها/ خوشباوریهای بیشتر ذهنی من. تقصیر خودم است. بعضی چیزهای ساده را هم حتی نمیبینم. یا شاید نمیخواهم ببینم؟
بعداً اضافه شد:
وقتی دیشب این یادداشت را مینوشتم، نمیدانستم در همان لحظات قیصر مهیای پرکشیدن شده است. خبر را که خواندم، واقعاً شوک شدم. به همین سادگی!؟ مگر میشود؟
از رفتنت دهان همه باز ...
انگار گفته بودند:
پرواز!
پر واز!
