فارسی شکر است!

October 3, 2007 01:49 PM

می‌خواهم ماجرایی که سر کلاس دوستم پویا اتفاق افتاده و حسابی مرا خنداند را برای‌تان تعریف کنم، اما قبل از آن لازم می‌دانم به دو نکته اشاره کنم: اول این‌که بسیار تشکر می‌کنم از همه‌ی کسانی که که در کامنت‌های نوشته‌ی قبلی به من لطف داشتند و تولدم را تبریک گفتند، دوم هم این‌که برای از بین‌نرفتن مزه‌ی ماجرا، و رعایت امانت‌داری، ناچارم از کلمه‌ای نامناسب استفاده کنم که پیشاپیش عذر می‌خواهم:

دوستم پویا که در دانشگاه شهید بهشتی درس می‌خواند، یک هم‌کلاسی سیاه‌پوست اهل آفریقای‌جنوبی دارد به نام سلیمان که با توجه به این‌که چند سالی است در ایران زندگی کرده، تا حدی زبان فارسی را یاد گرفته، اما طبیعی است که هنوز به‌طور کامل به فارسی مسلط نباشد.

اما داستان این گونه بوده است که سر کلاس یکی از اساتید جدی و سخت‌گیر سلیمان و پویا به نام دکتر علاءالدینی، استاد محترم تصمیم می‌گیرد در ابتدای کلاس و قبل از درس‌دادن، از چند نفر درس بپرسد. استاد یک سوال سخت مطرح می‌کند و بعد یک شماره به صورت تصادفی از لیست انتخاب می‌کند.

از شانس بد سلیمان، شماره‌ای که استاد انتخاب کرده، شماره‌ی سلیمان از کار درمی‌آید. پویا تعریف می‌کند، استاد که می‌بیند اسم سلیمان درآمده است، با توجه به این‌که می‌دانسته سلیمان نمی‌تواند خوب فارسی صحبت کند، یک لحظه مردد می‌شود بی‌خیال شود یا نه، اما بالاخره تصمیم می‌گیرد به خاطر این‌که دیسیپلین کلاسش رعایت شود، سوال را از او بپرسد.

سلیمان بی‌چاره هم که توی آن وضعیت دست و پایش را گم کرده بوده، هول می‌شود و مِن‌مِن‌کنان در جواب استاد می‌گوید: «البته استاد، این سوال شما کمی تخمی است!!!»

تصور کنید قیافه‌ی استاد سخت‌گیر و وضعیت کلاس را بعد از گفتن این جمله! پویا می‌گوید استاد سریع خودش را جمع کرد و گفت: «امروز را استثنائاً از خیر درس‌پرسیدن می‌گذریم!»

معلوم نیست که سلیمان چه مفهومی از کلمه‌ی «تخمی» توی ذهنش داشته. من فکر می‌کنم ممکن است مثلاً چند وقت قبلش یک امتحان داده باشند و سوال‌ها سخت بوده و هم‌کلاسی‌هایش احتمالاً گفته باشند: «عجب امتحان تخمی‌ای بود.» و این بنده خدا فکر کرده تخمی یعنی سخت! خلاصه من که جریان را شنیدم، حسابی خنده‌ام گرفت. شما را نمی‌دانم!



نظرها

ممنون بخاطر پست جدیدتون خیلی با مزه بود خوش به سعادت بچه های کلاس که حتما" کلی خندیدن

سلام استاد خوب هستید خوشحال میشم به منم سر بزنید

:)))))))))

jouex anniversite ,mon amie.
happy bithday to you
tavalod,tvalod tavalodet mobaraak
به سه زبان
تولدتون رو تبریک گفتم
سلیمانم با مزه بود خیلی:))

جالبه، نمونه این جریان واسه من هم اتفاق افتاده. اولین بار که بعد از 1-2 سال آمدم ایران توی محفلی که کاملاً رسمی بود صحبت از تغذیه و ... بود که نظر من رو راجع به میوه های مناطق حاره ای پرسیدن. من هم گرم صحبت کردن بودم که گفتم " البته خب فرضاً خیار های که پرورش میدن نسبت به ایران تخمی تر هست "

راستی مدتی بود درگیر امتحانات بودم نرسیدم وبلاگتون رو بخونم. تولدتون مبارک با تـأخیر

جالبه، نمونه این جریان واسه من هم اتفاق افتاده. اولین بار که بعد از 1-2 سال آمدم ایران توی محفلی که کاملاً رسمی بود صحبت از تغذیه و ... بود که نظر من رو راجع به میوه های مناطق حاره ای پرسیدن. من هم گرم صحبت کردن بودم که گفتم " البته خب فرضاً خیار های که پرورش میدن نسبت به ایران تخمی تر هست "

راستی مدتی بود درگیر امتحانات بودم نرسیدم وبلاگتون رو بخونم. تولدتون مبارک با تـأخیر

100 sale shodi ah ah , hanooz madrese , kheili bi maze neveshti baz ham tazahor moteasefam vaghean shoma b edarman ehtiaj darin boro az clase aval jaheshi bekhob k fekr koni nabegheii rasti mosaferet khiali narafi axasho search koni bezari ha ha ha

-------------------------------------------------------------------
سلام دوست عزیز
خوبید؟ شخصیت جالبی دارید! شاد باشید
:)

حالا فكر كن ما اين مدلي انگليسي حرف بزنيم!!!

برادر، اين كامنت‌هايي كه براي شما مي‌گذارند هم خيلي مايه‌ي نشاط است...
من نفهميدم منظورشانuniversite بوده يا anniversaire!
اين amie شان هم كه ديگر...

آن anonymous هم كه ديگر خيلي دل خجسته‌اي داشته!...

خدا صبرتان بدهد.

-----------------------------------------------------------------------

سلام محسن جان

خیلی سخت نگیر. البته مریم که واقعاً نسبت به من لطف داشته. از مالزی آمده تبریک گفته و این برایم خیلی ارزشمند است. حالا چه اشکال دارد که دیکته‌ی بعضی کلمات اشتباه باشد؟ مهم نفس کار است و همین‌جا از او تشکر می‌کنم.

اما در مورد آن دوست anonymous: رد کامنت‌هایش را می‌توانی توی سه پست قبل هم پیدا کنی ... ترجیح می‌دهم در مورد او چیزی نگویم :) البته این نوع برخوردش را درک نمی‌کنم.

kheili yakh o lus o bimaze, az zahmatetun mamnun ama be nazar e man aslan khande dar nabud, dige cheghadr bichareh shodim ke be in chizaye tokhmi bayad bekhandim.

امان از این استادها که سوالهای ... (سخت) می پرسند
دو نقطه دی

اي كاش دوستان آقاي سليمان معني لغت رو كمي بازش مي كردند براش ،چون احتمالا خودشم نفهميده چه گافي داده!

Anonymous:
،راجع به ايشون شايد بهتر باشه آقاي صادقي حق بديد بهش!
كسي كه شمارو نمي شناسه دركش از شما خيلي سخت تره..

aman az in language khas e ham sen o sal hay ma ke bichare in khareji ha ro sar dar gom karede !!

من فکر می‌کنم اغلب ما در مورد اصطلاح تخمی دچار یک سوء‌تفاهم هستیم. منظور از تخمی بیضه‌ی مبارک شما و باقی نرینه‌ها نیست. اگر کمی در آشپزی سر رشته داشته باشید، می‌دانید که اصولن بادنجانی که تخم دارد، بادنجان خوبی نیست و معمولن تلخ از آب در می‌آید و بی‌خود است. بادنجان‌های خوب، بادنجان‌هایی هستند که تخم کمتری دارند. این اصطلاح هم به همین قضیه بر می‌گردد و هر چیز نامطلوب و ناخوشایندی تخمی خوانده می‌شود.
برای همین نمی‌فهمم چرا مردم وقتی می‌خواهند در مورد تخمی بود چیزی صحبت کنند، پیشاپیش عذرخواهی می‌کنند!

همانطور که الناز اشاره کردن در قدیم کشاورزها بذر های مورد احتیاجشان را خودشآن تهیه می کردند وبرای این کاربخشی از خیار وکدو وبادنجان وهندوانه وخربزه هارامی گذاشتن بیشتر برسد و بعد تخمهای انهارا بر میداشتند و محصولات را به قیمت ارزانتر می فروختن به آنهاتخمی میگفتند

من فکر می‌کنم علاوه بر میوه‌هایی مثل بادمجان و خیار که داشتن تخم باعث افت کیفیتشان می‌شود و این واژه‌ی «تخمی» منشأ دیگری هم داشته باشد و اون مرغهای تخم‌گذار هست. مرغهای تخمی برای اینکه تمام انرژی شون رو برای تولید تخم مرغ صرف می‌کنند معمولا گوشتشان بسیار سفت و دیرپز هست برای همین کیفیت پایینی دارد.

والله حيفم آمد چيزي ننوشته بگذرم اولا به دنبال برنامه حركت قطارها در گوگل بودم كه سر از بلاگ شما در آوردم و زماني كوتاه در بلاگ شما سر گردان شدم چرا كه چه ربطي بين حركت قطارها و كتابهاي توالتي هست مرا كه گيج كرد تا آنكه رسيدم به فارسي شكر است و تخمي بودن قضيه"" كه خاطره اي برايم زنده شد كلاس ششم ابتدائي را در تبريز گذرانده بودم كه به علت فوت ابوي توسط برادران به تهران منتقل شدم و كلاس هفتم را در دبيرستاني كه هفت كلاس داشت و همه آنها هفتم بودند شروع كردم دو هفته اي بود سر كلاس مي رفتم ولي به علت آنكه فارسي را درست نمي دانستم مشگلات فراواني داشتم آنروز بعد از ظهر كلاس تاريخ بود و ماشاءالله دبير محترم كه همسايه عمويم هم بود ولي از شعور بي نصيب
درس را گفت و گفت و من هم كه فارسي نمي دانستم با دقت چشم به دهانش دوخته بودم كه شايد از بين كلمات چيزهائي را دريابم وقتي صحبتش تمام شد شروع به سوال كرد كه ببيند چه كسي درس را فهميده كه كسي نتوانست جواب قانع كننده اي بدهد و ايشان رو به من كردند كه تو كه مرتب مرا نگاه مي كردي حتما درس را فهميده اي تو پاشو و بگو كه من هم نتوانستم بگويم و ايشان هم عصباني شدند و كتك مفصلي در مقابل چشمان دانش آموزان ديگر دو دستي و دو پائي تقديم من كردند و حتي به گفته هاي ديگر دانش آموزان كه به او گفتند من فارسي نمي دانم اكنفا نكرده و مرا از كلاس بيرون كردند و من هم كه سه برادر گردن كلفت در خانه داشتم و مي دانستم اگر بدانند آنها هم كنكم خواهند زد از فرداي آنروز تا زماني كه فراش مدرسه خبر نرفتن مرا به مدرسه به اطلاع برادرانم نرسانيده بود به مدرسه نرفتم و اصلا همان شد كه از درس و تحصيل بيزار شدم ولي مگر مي شد برادرانم مي خواستند پز بدهند كه ببينيد پدر ندارد ولي ما هستيم و نمي گذاريم او بايد حتما درس بخواندولي در اصل براي اطو كردن شلوارشان و واكس كفشهايشان كسي را پيدا كرده بودند كه نمي خواستند از دست بدهندچه كتكهاي شيريني نوش جان كردم بماند رفتم حاشيه بايد اين را هم در توالت مطالعه بفرمائيد

ارسال نظر