« September 2007 | صفحه اصلی | November 2007 »
که میگذرد ...
این روزها را با «دستور زبان عشق» میگذرانم. به دل مینشیند، خوب به دل مینشیند، شعرهای این مجموعه از قیصر امینپور. فوقالعاده است بعضی شعرهایش. مثلاً همین شعر «تلقین» را بارها میشود خواند:
این روزها که میگذرد
شادم
این روزها که میگذرد
شادم
که میگذرد
این روزها
شادم
که میگذرد ...
هر توضیحی بیفایده است در مورد حسی که این شعر به من میدهد. به هر حال شاید حس و حال این روزهای ناشاد من هم هست همین: شادم/ که میگذرد ...
پینوشت:
استعداد فراوانی در گولزدن خودم دارم. همیشه داشتهام، درست هم نمیشوم! (نخواهم شد؟) به کسی یا چیزی هم ارتباطی پیدا نمیکند این خوشبینیها/ خوشباوریهای بیشتر ذهنی من. تقصیر خودم است. بعضی چیزهای ساده را هم حتی نمیبینم. یا شاید نمیخواهم ببینم؟
بعداً اضافه شد:
وقتی دیشب این یادداشت را مینوشتم، نمیدانستم در همان لحظات قیصر مهیای پرکشیدن شده است. خبر را که خواندم، واقعاً شوک شدم. به همین سادگی!؟ مگر میشود؟
از رفتنت دهان همه باز ...
انگار گفته بودند:
پرواز!
پر واز!
سفر ایستگاه
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چهقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام!
قیصر امینپور
هنوز همان بچههای كوچك …
«سالها بود كه سارا روزهایی به این خوبی نداشت؛ اما همیشه آن میل به لمسكردن، و لمسشدن بهوسیلهی براد وجود داشت. به همان اندازه كه این حس و این میل شدید وجود داشت، به همان اندازه هم سارا میخواست كه روال معمول و مبتنی بر اخلاقی كه در زندگی داشت و تا به حال نزد دیگران به نمایش گذاشته بود را حفظ كند. بنابراین به معامله رضایت داد: دستدادن اندوهگینانه با براد و خداحافظیكردن با او در ساعت چهار بعدازظهر، در عوض ِ تكه چمنی كه هر روز كنار هم روی آن دراز میكشیدند، كرم ضدآفتابی كه براد به پشتش میمالید و یك روز همنشینی لذتبخش دیگر كنار او در استخر.»
آنچه ما دوست داریم، آنچه كه واقعاً میخواهیم، چه زمانی مقابل عرف و قوانین اخلاقی – اجتماعی قرارمیگیرد و این جور مواقع باید چه كنیم؟ تن به خواستههایمان دهیم، یا از كنارشان بگذریم؟ وظیفهی ما در قبال برخی خواستههای غیرمعمولمان و خارج از دایرهی عرف و اخلاقمان چیست؟ به آنها بها دهیم یا سركوبشان كنیم؟ «بچههای كوچك» فیلمی دربارهی همین سوالهاست.
سارا (كیت وینسلت) زن خانهداری است كه با وجود داشتن دكترای ادبیات انگلیسی، صبحها دختر كوچكش، لوسی، را به پارك میبرد و روی نیمكت كناری سه همسایهی خالهزنكش مینشیند و گهگاهی با آنها همصحبت میشود. همسر سارا، ریچارد، كه به عنوان مشاور یك شركت بزرگ، وضع مالیاش خوب است، عادت جنسی متفاوتی دارد:
Continue reading "هنوز همان بچههای كوچك …"شرح مصیبت و باقی قضایا!
خُب! من الان دارم اینها را در حالی كه دمرو (!) روی تختم دراز كشیدهام، تایپ میكنم. الان بیشتر از دو روز میشود كه چسبیدهام به این تخت و البته خوشبختانه امروز به یك موفقیت بزرگ نائل شدم، آن هم اینكه خدا را شكر با اینكه هنوز درد شدید دارم، ولی به هر حال، با هر بدبختیای كه شده، دستكم میتوانم برای دستشوییرفتن از جایم بلند شوم!!
دیروز كه رسماً فكر میكردم دیگر فلج شدم و تمام شد و رفت! باور نمیكنید، آنچنان كمردرد وحشتناكی داشتم كه نمیتوانستم حتی تكان بخورم. نه این كه نخواهم، نمیتوانستم. وحشتناك بود. با خودم فكر میكردم اگر برای همیشه همانجور بمانم چه. سه تا آمپول متوكاربامول و كورتون و مسكن، و هشت تا قرص مسكن از انواع مختلف، از دیازپام بگیر تا دیكلوفناك و ناپروكسن و كوفت و زهرمار، نه تنها حالم را بهتر نكرد، كه فقط درد معده هم با خود به همراه آورد كه دیگر قوز بالا قوز بود.
بعدازظهر كه دیگر بدجوری احتیاج پیدا كرده بودم بروم دستشویی، تصمیم گرفتم همهی انرژیام را یكجا جمع كنم و از تختم بلند شوم و تا دستشویی بروم. باور نمیكنید كه بلندشدن و رسیدن به توالت و برگشتن دوباره تا تخت، آنقدر، آنقدر برایم دردناك بود كه بر تمام تنم عرق سرد نشست و چندبار ناخودآگاه از شدت درد بلند داد زدم و اشك توی چشمهایم جمع شد. بدون اغراق این سختترین دستشوییرفتن تمام عمرم بود!
آدمهایی که تنها پیادهروی میکنند ...
گاهی وقتها، مثل یک غروب دلگیر جمعه، پاسخ به این سوال ساده که: «با چه کسی میخواهی بروی پیادهروی؟» چهقدر میتواند ترسناک باشد ...
به خاطر اینکه ...
بسیار غمگینم ... به خاطر اینکه بلد نیستیم حتی با هم حرف بزنیم. به خاطر اینکه یاد نگرفتیم خودمان را جای دیگری بگذاریم. به خاطر اینکه قادر نیستیم شرایط طرف مقابلمان را درک کنیم و فقط به خودمان فکر میکنیم و به خاطر اینکه بیرحمانه به هم میتازیم، آن هم در حالی که میدانیم ته دلمان چهقدر برای هم ارزش قائلیم و این ارزشداشتن نه به سادگی که از پس سالیان دراز به دست آمده است... بسیار غمگینم ...
پینوشت:
مخاطب همهی این جملهها خودم هم هستم و گاهی چهقدر اذیت میشوم وقتی میبینم که هنوز این چیزها را به درستی نیاموختهام.
دو تصویر و چند لینک
دربارهی حضور احمدینژاد در دانشگاه تهران و اتفاقاتی که پس از آن رخداد، گزارشهای زیادی نوشته شده است. (در لینکهای مرتبط میتوانید چندتا از این گزارشها را بخوانید.) البته من قصد ندارم چیز جدیدی به آنها اضافه کنم، فقط دو تصویر از خبرگزاری ایسنا در این زمینه برایم جالب بود. اولی مربوط بود به خبر خبرگزاری دولتی ایرنا که تعداد معترضین را چند ده نفر ذکر کرده بود، ولی در تصویر زیر بهنظر بک مقدار بیشتر از چند ده نفر هستند.
و تصویر دوم از جلسهی سخنرانی احمدینژاد در جمع دانشجویان است که نمیدانم چرا هی الکی فکر میکنم ریخت و قیافهی این آدمها خیلی به دانشجوها نمیخورد!
مرتبط:
تصویر دیگری از دانشجویان حاضر در جلسهی سخنرانی جناب احمدینژاد (که البته همهشان خیلی آزادانه و با کارت دعوت در مراسم حاضر شده بودند!)
گزارش کامل تجمع همراه با عکس
صفآرایی دانشجویان در برابر نیروهای امنیتی در دانشگاه تهران (نامهی دفتر تحکیم به احمدینژاد را در این گزارش بخوانید.)
Iran students protest against Ahmadinejad
Iranian students call president dictator
چراغ قرمز
اصلاً نمیشد که بگویم
دوستت دارم
اما گفتم.
گفتم :
- دسته کلیدت یادت نرود.
- پلهها لیزند .
- باید مراقب باشی.
- صبر کن تا چراغ قرمز
سبز شود ...
فارسی شکر است!
میخواهم ماجرایی که سر کلاس دوستم پویا اتفاق افتاده و حسابی مرا خنداند را برایتان تعریف کنم، اما قبل از آن لازم میدانم به دو نکته اشاره کنم: اول اینکه بسیار تشکر میکنم از همهی کسانی که که در کامنتهای نوشتهی قبلی به من لطف داشتند و تولدم را تبریک گفتند، دوم هم اینکه برای از بیننرفتن مزهی ماجرا، و رعایت امانتداری، ناچارم از کلمهای نامناسب استفاده کنم که پیشاپیش عذر میخواهم:
دوستم پویا که در دانشگاه شهید بهشتی درس میخواند، یک همکلاسی سیاهپوست اهل آفریقایجنوبی دارد به نام سلیمان که با توجه به اینکه چند سالی است در ایران زندگی کرده، تا حدی زبان فارسی را یاد گرفته، اما طبیعی است که هنوز بهطور کامل به فارسی مسلط نباشد.
اما داستان این گونه بوده است که سر کلاس یکی از اساتید جدی و سختگیر سلیمان و پویا به نام دکتر علاءالدینی، استاد محترم تصمیم میگیرد در ابتدای کلاس و قبل از درسدادن، از چند نفر درس بپرسد. استاد یک سوال سخت مطرح میکند و بعد یک شماره به صورت تصادفی از لیست انتخاب میکند.
از شانس بد سلیمان، شمارهای که استاد انتخاب کرده، شمارهی سلیمان از کار درمیآید. پویا تعریف میکند، استاد که میبیند اسم سلیمان درآمده است، با توجه به اینکه میدانسته سلیمان نمیتواند خوب فارسی صحبت کند، یک لحظه مردد میشود بیخیال شود یا نه، اما بالاخره تصمیم میگیرد به خاطر اینکه دیسیپلین کلاسش رعایت شود، سوال را از او بپرسد.
سلیمان بیچاره هم که توی آن وضعیت دست و پایش را گم کرده بوده، هول میشود و مِنمِنکنان در جواب استاد میگوید: «البته استاد، این سوال شما کمی تخمی است!!!»
تصور کنید قیافهی استاد سختگیر و وضعیت کلاس را بعد از گفتن این جمله! پویا میگوید استاد سریع خودش را جمع کرد و گفت: «امروز را استثنائاً از خیر درسپرسیدن میگذریم!»
معلوم نیست که سلیمان چه مفهومی از کلمهی «تخمی» توی ذهنش داشته. من فکر میکنم ممکن است مثلاً چند وقت قبلش یک امتحان داده باشند و سوالها سخت بوده و همکلاسیهایش احتمالاً گفته باشند: «عجب امتحان تخمیای بود.» و این بنده خدا فکر کرده تخمی یعنی سخت! خلاصه من که جریان را شنیدم، حسابی خندهام گرفت. شما را نمیدانم!
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score



