خودت را ارزان فروختی ...
اسلاومیر مروژک، درامنویس شناختهشدهی لهستانی، نمایشنامهای دارد به نام «کارول» که داستان پیرمرد تفنگبهدستِ بسیار کمبینایی است که همراه با نوهی قلچماق غولآسایش پیش یک چشمپزشک میرود تا پس از معالجهشدن و گرفتن ِعینک، فردی به نام کارول را شناسایی کند و او را بکُشد.
مشکل پدربزرگ (دیکتاتورهای صاحب قدرت) در حال حاضر این است که بهعلت کمبینایی (فقدان دانش، تخصص یا هنر) توان شناسایی کارول (مخالفانشان) را ندارد. پدربزرگ از طریق نوهی چماقدارش (فاشیستهای فرومایه) دکتر را برای معالجهاش تحت فشار میگذارد و تهدید میکند. چشمپزشک به معالجهی وی تن میدهد اما پدربزرگ به محض بیناشدن به پزشک میگوید: «خود تو کارول هستی و باید بمیری!»
طنز تلخ قضیه همینجا اتفاق میافتد. پزشک که خود به دست خود پدربزرگ را بینا کرده، حالا که جان خود را در معرض خطر میبیند، به دست و پای پدربزرگ و نوهاش میافتد و با التماس از آنها درخواست میکند که از جانش بگذرند و او را مورد حمایت قرار دهند تا او هم درعوض از آن به بعد «کارولها» را به پدربزرگ معرفی کند.
﷼﷼﷼
این نمایشنامه، همان داستان آشنا و دردناکِ هنرمندان، متخصصان و دانشمندانی است که با آنکه میدانند در خدمت به چه کسانی و در خیانت به چه گروهی هستند، هنر، تخصص و شرافتشان را برخلاف اعتقادشان، به پشیزی میفروشند و صاحبان قدرت را توانمندتر میکنند.
جایی خواندم که: «همهی آدمها را میتوان خرید، فقط قیمت بعضیها بالاتر است!» اما بهواقع چنین نیست. بسیاری را میشناسیم که شرافتشان را حتی به بهای جانشان نفروختند و در تاریخ، سربلندند و جاودانه شدند. مثلاً یکی سر توماس مور که جانش را به پای عقیدهاش داد و یا بسیاری دیگر.
بعضیها هم البته خود را بسیار ارزان میفروشند. برای بهدستآوردن مقام، پول، یا حتی منفعتی بسیار اندک. دلم میگیرد. بهخصوص وقتی که میبینم نویسنده، روزنامهنگار، کارگردان، بازیگر، نقاش و اصولاً هنرمندی روح و شرافتش را برخلاف تفکراتش به بهایی ناچیز میفروشد. نمیدانم، فقط به این فکر میکنم که آن لحظات قبل از خواب، آیا ندای ذهنشان یادآور نمیشود: «خودت را ارزان فروختی ... »
