ماه در آب

August 31, 2007 04:09 PM

از میان همه‌ی کارهای یعقوبی،« ماه در آب» را یک جور دیگر دوست دارم. به‌خصوص بخش پایانی‌اش را:

37.

( اتاق پذیرایی )

آی‌سودا: برای چی برگشتی؟ برگشتی كه آرامش ما رو به هم بزنی؟

مازیار: همین‌طور كه گفتم من خبرهای نگران‌كننده‌ای درباره‌ی این‌جا می‌شنوم. من در واقع اومد‌م كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمی‌كردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبل‌ش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.

آی‌سودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.

مازیار: شاید الان اصلا نباید درباره‌ی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.

آی‌سودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمی‌كنه الان درباره‌ش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی می‌شم چون نمی فهمم آدمی كه بچه‌ش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول می‌كنه می‌ره، چه طور می‌شه كه... این آدم پیش خودش چی فكر می‌كنه كه تصمیم می‌گیره بیاد و بگه می‌خواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنج‌كاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟

مازیار: خب همون‌طور كه گفتم من خبرهای خیلی نگران‌كننده‌ای درباره‌ی این‌جا می‌شنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمی‌دونستم تو با بهرام ازدواج كردی.

آی‌سودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟

مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیش‌بینی نمی‌كردم با بهرام ازدواج كنی.

آی‌سودا: منظورت این ئه كه باورت نمی‌شه؟ منظورت این ئه كه به‌ت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟

مازیار: نه.

آی‌سودا: شاید می‌خوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟

مازیار: نه آی‌سودا.

آی‌سودا: ولی تعجب كردی چه‌طور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.

مازیار: بهتر ئه درباره‌ی باران صحبت كنیم.

آی‌سودا: تعجب كردی درست می‌گم؟

مازیار: آره تعجب كردم.

آی‌سودا: حتی ناراحت شدی.

مازیار: نمی‌دونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.

آی‌سودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زن‌ها باید بخوان. این جمله‌ی تو بود. یادت ئه؟

مازیار: آره یادم ئه.

آی‌سودا: هنوز هم فكر می‌كنی همین‌طور ئه؟

مازیار: آره.

آی‌سودا: كاملا درست فكر می‌كنی. گرچه تو می‌گفتی فقط احمق‌ها در طول زمان عقایدشون عوض نمی‌شه.

مازیار: حرف‌های من خوب یادت مونده.

آی‌سودا: فقط یادم نمونده. من سعی كردم همون‌طور رفتار كنم كه تو می‌گفتی. بنابراین تصمیم گرفتم بهرام به‌م پیش‌نهاد ازدواج بده. من بهرام رو انتخاب كرده‌م.

مازیار: كار خوبی كردی آی‌سودا. حالا بهتر ئه درباره‌ی باران حرف بزنیم.

آی‌سودا: بهرام آدم مسئولی ئه. اصلا باورم نمی‌شه دو تا برادر این‌قدر با هم فرق داشته باشن.

مازیار: نمی‌خوای درباره‌ی باران حرف بزنیم؟

آی‌سودا: حرفی هم مونده كه بزنیم؟ من می‌گم موافق بردن باران نیستم چون تو رو اصلا نمی‌‌شناسه حتی به اندازه‌ای كه آدم عموش رو دوست داره به‌ت علاقه نشون نداد. من می‌گم یه دختر باید پیش مادرش بزرگ بشه.

مازیار: من هیچ‌وقت از طریق قانون اقدام نمی‌كنم آی‌سودا. خودت خوب می‌دونی. من هیچ‌وقت پام رو توی دادگاه نمی‌ذارم چون از دادگاه‌ها متنفرم. وقتی می بینم این‌قدر خواستن‌ت قوی ئه كه باران پیش‌ت بمونه حتی برای بردن‌ش تردید می‌كنم ولی به روزی فكر كن كه باران بزرگ شده. به ده سال بعد فكر كن. باران الان بچه ست متوجه نیست ولی ده سال بعد ممكن ئه از دست تو ناراحت بشه كه این فرصت رو ازش دریغ كردی. سال‌ها بعد شاید تو رو ملامت كنه چرا نذاشتی با من بیاد. اون جا شرایط خوبی براش مهیا ست. این‌جا آینده‌ای نداره. شماها دارین توی شرایطی زندگی می‌كنین كه هیچ آینده‌ی خوبی براش نمی‌شه تصور كرد. خب شاید شماها عادت كردین ولی لزومی نداره بچه‌ها هم عادت كنن. اصلا خوب نیست اون بهترین سال‌های زندگی‌ش رو توی همچین كشوری توی همچین شرایط نامطلوبی زندگی كنه. بنابراین اگه موافق باشی فقط برای این‌كه شاید یه مدت بعد تصمیم‌ت عوض شه و معلوم نیست من كی باز بیام ایران، اگه موافق باشی فردا من و باران بریم عكاسی یه عكس خانوادگی برای گذرنامه بگیریم كه توی این یكی دوماهی كه ایران‌م اگه تصمیم‌ت برگشت من بتونم با خودم ببرم‌ش.

آی‌سودا: تو حرف‌ت رو با اگه موافق باشی شروع كردی. درست می‌گم؟

مازیار: آره.

آی‌سودا: من ازت تشكر می‌كنم، من این روحیه‌ی روشن‌فكری‌ت رو ستایش می‌كنم و با احترام خیلی خیلی زیاد به روحیه‌ت می‌گم نه من موافق نیستم.

38.

( اتاق پذیرایی )

آی‌سودا: شاید به نظر تو احمقانه باشه كه بعد از ده سال بخوام بپرسم چرا رفتی؟ نامه‌ت رو خوندم ولی بی سرو ته بود.

مازیار: یادم نیست چی نوشته بودم. مست بودم كه نوشتم.

آی‌سودا: حدس می‌زدم موقع نوشتن‌ش مست باشی. نامه پر از خط‌خوردگی ئه. امروز قبل از این‌كه بیای پیداش كردم و یك بار دیگه خوندم‌ش. نوشته بودی زن حامله موجود تحمل‌ناپذیری ئه. وقتی هم یه زن بچه‌ش رو به دنیا می‌آره برای مردهایی كه موقع ازدواج زنی مثل مادرشون انتخاب كرده بودند شاید زندگی با اون زن هنوز امیدواركننده باشه ولی برای مردی كه می‌خواسته با زنی مثل خواهرش ازدواج كنه زندگی با زنی كه بچه‌ به دنیا آورده تحمل‌ناپذیر ئه چون اون زن فقط به بچه‌ش فكر می‌كنه. فقط یه مادر ئه. وقتی اولین بار نامه‌ت رو خوندم شوكه شدم چون متوجه شدم هیچ‌وقت تو رو نشناخته بودم. واقعا دلایلی كه باعث شد ما رو بذاری بری همین‌قدر احمقانه بود؟ ولی یادم ئه تو هم از این‌‌كه بچه‌دار می‌شدیم خوش‌حال بودی.

مازیار: نه، نبودم.

آی‌سودا: خوب یادم ئه كه خوش‌حال بودی.

مازیار: تظاهر می‌كردم. فقط به‌خاطر این‌كه تو خوش‌حال بودی وانمود می‌كردم خوش‌حال‌م.

آی‌سودا: برای چی وانمود می‌كردی؟ می‌تونستی به صراحت بگی نه.

مازیار: این نقطه ضعف من ئه می‌دونم. مردی كه نمی‌تونه بگه نه. تو بچه می‌خواستی و من باید می‌گفتم نه. ولی نمی‌تونستم چون نمی‌خواستم ناراحت‌ت كنم. فكر می‌كردم این حق تو ئه كه بخوای بچه داشتی باشی. این تخصص من ئه كه به دیگران حق بدم چیزی رو بخوان كه من نمی‌خوام، تحمل كنم تحمل كنم تا جایی كه حس كنم دیگه نمی‌تونم. این تخصص من از بچه‌گی بود. سكوت و تحمل تا جایی كه وضعیت از حد توان من خارج بشه و من شروع كنم به خداحافظی كردن. یك زمان خداحافظی با پدرم بود، بعد خداحافظی با شهری كه توش به دنیا اومدم، بعد خداحافظی با دوست‌های دوران مجردی‌م، بعد خداحافظی با زن‌م، بعد خداحافظی با كشورم.

39.

( اتاق پذیرایی )

آی‌سودا: این دفترچه‌ی بانكی مال تو ئه. به حسابی كه برام باز كرده بودی دست نزدم منتظر بودم روزی كه برگردی مطمئن بودم برمی‌گردی یه مدت پیش كه خبر رسید اومدی ایران، رفتم هر چی توی اون حساب بود به اضافه‌ی سودی كه توی این یازده سال روش اومده رو برداشتم یه حساب به نام تو باز كردم همه‌ش رو ریختم به این حساب. ( دفترچه‌ی بانكی را به سوی او سرمی‌دهد. )

مازیار: این پول مال تو و باران بود. اگه خودت نمی‌خواستی به‌ش دست بزنی حق نداشتی جای باران تصمیم بگیری.

آی‌سودا: من به صدقه احتیاج نداشتم و ندارم. باران رو هم همین‌طور تربیت كرده‌م. یادت باشه اگه یه روز خواستی الگا رو ترك كنی این شیوه‌ی احمقانه و تحقیرآمیز رو تكرار نكنی.

مازیار: آی‌سودا تو از من متنفری؟

آی‌سودا: آره. همین رو می‌خواستی بشنوی؟

مازیار: اگه فكر می‌كنی همین حالا من از این خونه برم بیرون حال‌ت خوب می‌شه می‌تونم همین حالا پا شم برم. نمی‌دونم چه كار باید بكنم چه رفتاری باید بكنم ولی اصلا نمی‌خوام ازم ( مازیار همچنان دارد حرف می‌زند ولی تماشاگر نمی‌شنود. )

آی‌سودا: نه. ازت متنفر نیستم. همیشه هم دوست‌ت داشتم حتی وقت‌هایی كه به شدت به‌ت نیاز داشتم و نبودی و من توی دل‌م نفرین‌ت می‌كردم بلافاصله پشیمون می‌شدم چون می‌دونستم تو چه‌قدر كودكی. چون نمی‌خوای بزرگ شی. هر وقت به‌ت فكر می‌كنم چهره‌ای از بچه‌گی‌ت رو همون‌طور كه خودت و مادرت برام ساختین مجسم می‌كنم. تابستون توی هوای شرجی شمال. شلوارك پات ئه و یه كیسه نون داغ توی دست‌هات. كنار رودخونه داری می‌دویی كه برگردی خونه. یه سگ كه ابروهاش زرد ئه دنبال‌ت می‌كنه. تو برای این‌كه اون سگ به‌ت حمله نكنه می‌ری توی آب. چون از سگ‌ها می‌ترسی. چون وقتی كلاس اول دبستان بودی یه روز توی راه برگشت از مدرسه یه سگ ماده به‌ت پارس كرد مجبور شدی كیف‌ت رو طرفش پرت كنی چون شنیده بودی برای این‌كه سگ‌ به‌ آدم حمله نكنه باید سگ‌ها رو ترسوند. تو كیف تازه‌ی مدرسه‌ت رو پرت كردی. اون یه سگ ماده بود كه به خاطر توله‌هاش به تو پارس می‌كرد. تو گریه می‌كردی به اون سگ می‌گفتی آخه من كه كاری به توله‌هات ندارم فقط می‌خوام برم خونه. رفتی خونه بابات تنبیه‌ت كرد گفت دیگه كیف بی كیف. چون بی‌عرضه‌ای. تو تا آخر سال بدون كیف می‌رفتی مدرسه. من اون دست‌های كوچولوت رو همه‌ش مجسم می‌كنم، چشم‌های درشت همیشه غمگین‌ت رو پشت اون نیمكت‌های چوبی كه خودت برام مجسم كردی. من چشم‌های درشت غمگین‌ت رو مجسم می‌كنم كه با حسرت به همكلاسی‌هات نگاه می‌كنی كه همه‌شون كیف مدرسه دارن چون توی راه خونه‌شون سگی نیست چون همه‌شون توی شهر زندگی می‌كنن. فقط تویی كه بیرون شهر زندگی می‌كنی هر روز راه زیادی رو باید بری و بیای. هر وقت از دست‌ت عصبانی شده‌م بی‌اختیار بچه‌گی‌هات رو به یاد آوردم و عصبانیت‌م فروكش كرده. تو رو با اون جثه‌ی كوچولوت توی اون كوچه پس‌كوچه‌هایی كه یه روز نشون‌م دادی مجسم می‌كنم كه داری می‌ری مدرسه برای همین فكر می‌كنم تو هیچ‌وقت بزرگ نشدی. اون سگ، اون كیف تازه‌ی مدرسه نذاشتن تو هیچ‌وقت بزرگ بشی. الان بعد از ده سال برگشتی می‌خوای باران رو ازم بگیری باورت نمی‌كنم به‌م می‌گی زن داری. با تعجب فكر می‌كنم تو چه‌قدر كوچولویی وقتی عكس الگا رو به‌م نشون می‌دی و مقدمه می‌چینی كه برسی به پیش‌نهاد بردن باران با خودت. واقعا چه‌قدر تمرین كردی تا بتونی هی توی حرف‌ت به‌م بگی اگه موافق باشی؟ *

مازیار: این تابلو رو می‌دی به‌م؟

( تابلوی تصویر ماه در آب است. )

آی‌سودا: آره.

مازیار: هنوز هم موقع نقاشی آواز می‌خونی؟

آی‌سودا: آره. ( مكث ) بهرام می‌آی این‌جا؟

( بهرام به آنان نزدیك می‌شود.)

آی‌سودا: بشین. ( خودش برمی‌خیزد. ) گفتم شاید دور از ادب ئه برادرت تنها باشه.

بهرام: كجا می‌خوای بری؟ بشین.

آی‌سودا: نمی‌تونم عزیزم. سرم درد می‌كنه. می‌خوام برم یه كم روی تخت دراز بكشم.

40.

بهرام: خدای من! توچه‌طور تونستی زن و بچه‌ت رو ول كنی بری؟

مازیار: تو كه خیلی نباید بدت اومده باشه من ول‌شون كرده‌م؟ انگار از خدات بود.

بهرام: خداوندا! تو خیلی وقیحی! خوب بود آی‌سودا بچه رو تحویل بابا می‌داد می‌گفت به من چه، خودتون بزرگ‌ش كنین، بعد می رفت با یه غریبه ازدواج می‌كرد؟

مازیار: نكنه می‌خوای به خاطر ازدواج با آی‌سودا سرم منت هم بذاری؟

بهرام: آره، فكر كنم یه تشكر به من بده‌كاری. من چون برادرت بودم باید در قبال بی‌مسئولیتی تو احساس مسئولیت می‌كردم. این كار همیشه‌ی تو بود. یادت ئه چه قشقری به پا كردی چه‌قدر توی گوش مامان خوندی برات ارگ بخره. ولی یه ماه نگذشت كه ارگ رو انداختی یه گوشه‌ای. من رفتم كلاس ارگ برای این كه نمی‌خواستم بابا به مامان غر بزنه بگه بی‌خود ارگ خریدیم. یادت ئه می‌خواستی در حیاط رو رنگ بزنی، شروع كردی به رنگ كردن یهو نصفه كاره ول‌ش كردی؟ من ادامه‌ش دادم چون مامان نگران بود اگه بابا بیاد ببینه قشقرق به پا می‌كنه. این‌ها یادت ئه؟

مازیار: چرا باید یه همچین چیزهای بی‌اهمیتی یادم مونده باشه؟

بهرام: اصلا بی‌اهمیت نیست. اگه اون مغزت رو به كار بندازی یه خورده به بچگی‌هامون فكر كنی كلی از این جور نصفه‌كاری‌ها یادت می‌آد، اگه بخوای می‌تونم به‌ت كمك كنم. می‌تونم به یادت بیارم.

مازیار: اگه لازم باشه شاید من هم بتونم به یادت بیارم كه بیش‌تر وقت‌ها تو حسرت انتخاب‌های من رو می‌خوردی. حتی مطمئن‌م وقتی من شروع كردم در حیاط رو رنگ كردن تو خیلی حسرت خوردی چرا خودت زودتر به فكرت نرسید این كار رو بكنی برای همین مطمئن‌م خیلی خوش‌حال شدی من رنگ كردن در رو نیمه كاره ول‌ كردم.

بهرام: تو داری آی‌سودا رو با در حیاط مقایسه می‌كنی؟

مازیار: این كاری ئه كه تو كردی. تو شروع كردی به شخم زدن گذشته. اگه قرار باشه گذشته‌ها روشخم بزنیم من هم یادم ئه كه...مهم نیست.

بهرام: راست‌ش یادم رفته بود بحث با تو بی فایده ست. تو اصلا عوض نشدی، هنوز هم جوری رفتار می‌كنی كه انگار همه اشتباه می‌كنن فقط تویی كه درست فكر می‌كنی.

مازیار: آدم‌هایی مثل تو توی روان‌شناسی یه تعریف و طبقه‌بندی خاص خودشون دارن. آدم‌هایی كه همیشه انتخاب دیگران رو می‌خوان.

بهرام: ببین اصلا حق با تو ئه. تو آدم بزرگی هستی. آدم خوبی هستی.

مازیار: من نگفتم آدم بزرگی هستم، نگفتم آدم خوبی هستم ولی تو هم نیستی. نمی‌تونی به‌خاطر ازدواج با آی‌سودا ادعای بزرگی كنی. وقتی با اون لحن متظاهرانه می‌گی اصلا حق با تو ئه. تو آدم بزرگی هستی. تو آدم خوبی هستی، انگار داری صفات والایی رو كه متعلق به تو ئه سخاوت‌مندانه به دیگری هدیه می‌كنی. این نفرت‌انگیز ئه.

بهرام( با لحنی بسیار آرام به دور از خشم می‌گوید ): من ازت عذر می‌خوام. از این‌كه وقتی زن و بچه‌ت رو تنها گذاشتی فكر كردم نباید بذارم تنها باشن عذر می‌خوام. از این‌كه بچه‌ت رو بچه‌ی تو رو بزرگ كرده‌م عذر می‌خوام.

مازیار: تو هم عوض نشدی. هنوز هم متظاهری.

بهرام: ولی دیگه نمی‌خوام متظاهر باشم، فرض كن همین حالا تحت تاثیر حرفی كه زدی این كه گفتی عوض نشده‌م بخوام عوض شم. فكر می‌كنی چی باید به‌ت بگم تا به خودت و به خودم ثابت بشه من عوض شده‌م و دیگه آدم متظاهری نیستم؟ فكر می‌كنی چی باید به‌ت بگم تا به‌ت نشون بدم تو چه‌قدر آدم تاثیر‌گذاری هستی كه همین حالا من رو عوض كردی؟ دارم از تو می‌پرسم، به‌م جواب بده. فكر می‌كنی چی می‌خوام به‌ت بگم تا به‌ت ثابت بشه دیگه متظاهر نیستم دیگه نمی‌خوام باشم؟

مازیار: علاقه‌ای ندارم حدس بزنم. خودت بگو. برای این‌كه ثابت كنی عوض شدی حرفی رو كه می‌خوای بزنی بزن.

بهرام: از این‌جا برو. همین حالا برو.

41.

( اتاق خواب آی‌سودا و بهرام. آی‌سودا روی تخت دراز كشیده. آلما بالای سر او به پشتی تخت تكیه داده است.)

آی‌سودا: فكر كردم شب رو قرار ئه این‌جا بمونه.

بهرام: من رفتار خوبی باهاش نكرد‌م. به‌ش گفتم بره.

آی‌سودا: نباید باهاش بدرفتاری می‌كردی. من یه غریبه‌م ولی اون برادرت ئه. تنها عضو خانواده‌ت. تنها آدمی كه توی این دنیا كاملا به تو نزدیك ئه.

بهرام: نمی‌دونم چه‌م شده بود.

آی‌سودا: هنوز هم دیر نشده بهرام. برو دنبال‌ش.

بهرام: نمی‌تونم.

آی‌سودا: من هم باهاش بد رفتار كرده‌م. یه آدم دیگه‌ای شده بودم. خیلی تحقیرآمیز باهاش حرف زدم. صحبت‌هام پر از نفرت بود. نباید باهاش تحقیرآمیز رفتار می‌كردم. اون خودخواه ئه ولی من به‌ش حق می‌دم خودخواه باشه. باران رو می‌خواد با خودش ببره چون به آینده‌‌ش فكر می‌كنه، ولی من می‌خوام پیش‌م بمونه چون دوست‌‌ش دارم. به‌ش گفتم نه چون من هم خودخواه‌م. فردا به‌ش زنگ می‌زنم ازش عذرخواهی می‌كنم. از خودم خجالت می‌كشم كه باهاش درست رفتار نكردم.

آلما: برای چی خجالت می‌كشی آی‌سودا!؟ اون باید خجالت بكشه. اون كار بدی كرد شما رو تنها گذاشت. تو كار درستی كردی آی‌سودا. دختر باید پیش مادرش بزرگ شه. لزومی نداره به‌ش زنگ ( از این پس آلما صامت حرف می‌زند. )

آی‌سودا: می‌شه لطفا حرف نزنی آلما؟ می‌شه لطفا ساكت شی؟

آلما ( ادامه صحبت‌ش را می‌شنویم. ) هستی؟ اون باید درك كنه هر دختری دوست داره با مادرش زندگی كنه.

آی‌سودا: دروغ ئه اگه بگم من به خاطر مهر مادری مخالفت كردم اون باران رو با خودش ببره. من مخالفت كردم چون می‌خواستم مخالفت كنم. ( از این پس آی‌سودا صامت حرف می‌زند. )

بهرام: عزیزم، مهر مادری یه توهم بزرگ ئه. به شما یاد می‌دن كه مادر باشین، مادر خوبی باشین چون چیزی به نام مهر مادری در فطرت شما زن‌ها وجود نداره. همون‌طور كه چیزی به نام مهر برادری در فطرت ما مردها وجود نداره.

آی‌سودا ( ادامه صحبت‌ش را می‌شنویم. ): من داری گوش می‌دی اصلا؟

بهرام: آره. گوش‌م با تو ئه.

آی‌سودا: باید با هم حرف بزنیم.

بهرام: باشه. حرف بزنیم.

آی‌سودا: آلما جان! می‌ری توی اتاق باران بخوابی؟ می‌خوام با بهرام حرف بزنم.

( آلما دارد می‌رود. )

آی‌سودا: می‌شه برق این‌جا رو خاموش كنی آلما؟

( آلما برق اتاق را خاموش می‌كند. )

42.

( صدای باران از باندهای صدای صحنه در تاریكی شنیده می‌شود.)

صدای باران: مادرم یادداشت‌ اون روزش رو با یه سوال تموم كرده: كی ئه كه حتی یك بار آرزو نكرده باشه كاش می‌تونست همه چیز رو بذاره بره یه زندگی دیگه رو شروع كنه؟ یادداشت‌های مادرم رو دارم می‌خونم و می‌بینم من هم مثل پدرم اهل خداحافظی‌ام. اولین خداحافظی‌م با مادرم بود. بعد با اولین پسری كه می‌‌گفت عاشق‌م ئه خداحافظی كردم. بعد با كشوری كه توش به دنیا اومدم. بعد خداحافظی با پدرم. خاله آلما می‌گه: آدم‌ها دو دسته‌ن: آدم‌هایی كه می‌مونن، آدم‌هایی كه می‌رن. دایی آروین هم می‌گه آدم‌ها دو دسته‌ن:آدم‌هایی كه به رویاشون خیانت می‌كنن، آدم‌هایی كه دنبال رویاشون می‌رن. مادرم آی‌سودا هم می‌گفت آدم‌ها دو دسته‌‌ن. آدم‌هایی كه به ماه بالای سرشون خیره شدن و آدم‌هایی كه به ماه توی آب.



نظرها

ددالوس: ايكاروس آدم‌ها چند دسته‌اند؟
ايكاروس: 3دسته:اون‌هايي كه از نظرشون يعقوبي تحسين‌‌برانگيزه؛
اون‌هايي كه از نظرشون يعقوبي تحسين‌‌برانگيز نيست؛
و اون‌هايي كه سوت‌مي‌زنند!

آدم‌هایی كه می‌مونن، آدم‌هایی كه می‌رن.
.
.
.
gaaahi bayaD deL kandO rafT...
.
.
.
hich vagt ba mondan nemishe kari kard aMa raftan...hatta poshte in fe'l yek donyaye dige ba 1000 mojeze penhane...in raftane ke mojeze angize...ke hamishe ba hasrat hamraahe aMa axaran behtarin netekhabe...
shad bashid o movafagh
**fereshteh**

دکتر شریعتی جمله ایی داره با این مضمون .... سفر کنید که بخشی از شدن انسانها در همین سفرها و هجرتهاست!ـ

جمله بالا هنوز تموم نشده بود اشتباها پست شد....در اینجا منظور جریان داشتن است در واقع در جمله دکتر هم صحبت از رفتن است اما این رفتن به معنای جاری بودن است رفتن اگر جاری بودن را صرف نکند دیگر نامش رفتن نیست!ـ

سلام.قرار است سفري بروم باكو.تنها.توي اينترنت پي اطلاعات مي گشتم كه به وبلاگ شما هم رسيدم.تركي و روسي بلد نيستم.در حد رفع نياز؛ انگليسي.قصدم اين بود كه با موسسه زبان فتحعلي آخوندزاده در باكو،يا دانشگاه آذربايجان اي ميلي ارتباط بگيرم و بخواهم يكي از دانشجويان زبان انگليسي شان چند روزي در باكو كمكم باشد. اي ميلي از اين دو دانشگاه پيدا نكردم.پيشنهاد جديد يا راهنمايي در راستاي تصميم خودم نداريد؟ لطف مي كنيد اگر باخبرم كنيد.

عجب نمایش نامه زیبایی حال کردیم

ز ميان تمام بهارها اين يك زشت ترين است
……………………………………………………..
دقيقا همون چيزي كه گفتم
من بزرگ شدم
و اولين و ماندگار ترين
خاطراتم
همونهايي
شد
كه توش بهم گفته شده بود
من
احمقم
…………………………………
شعر و سينما ، با يادداشتهايي كوتاه به روز است
.

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)