رهاکردن در سی ثانیه
نیل ( رابرت دنیرو) سردستهی یک گروه از تبهکاران حرفهای و کارکشته است که فقط سفارشهای رده بالا را قبول میکنند. در پی یک فقره سرقت برنامهریزیشدهی توسط گروه او، هانا ( ال پاچینو) که یک کارآگاه بسیار باهوش، شناختهشده و قدیمی است، مامور رسیدگی به این پرونده میشود.
هانا و نیل هر دو در کار خود یک استاد به تمام معنا هستند و با اینکه در تقابل با یکدیگر قرار دارند، اما به هوش و توانایی طرف مقابل احترام میگذارند، گویی که میدانند رقیبشان، رقیب بزرگ و سرسختی است.
هانا مدتی است که نیل و گروهش را زیر نظر گرفته است، اما هنوز مدارک و دلایل کافی برای دستگیرکردن آنها ندارد. همچنین او فهمیده است که نیل در تدارک انجام یک پروژهی جدید است. از طرف دیگر نیل نیز که به زیرکی دریافته هانا مامور مراقبت از گروه او شده است، سعی میکند همیشه یک گام جلوتر از او حرکت کند.
سکانس اولین رویارویی هانا و نیل در فیلم Heat که با بازی بینظیر ال پاچینو و رابرت دنیرو همراه است، به نظر من یکی از بهترین سکانسهای کل تاریخ سینما است. جایی که هانا تصمیم میگیرد تا قبل از اینکه رابطهاش با نیل ناگزیر به نوعی برخورد برسد، با او دوستانه به گفتوگو بنشیند:
[هانا از ماشینش پیاده میشود و در حالی که تفنگی در دستش دارد، به ماشین نیل نزدیک میشود. نیل توی ماشین نشسته است.]
هانا: [انگار که با یک دوست صحبت میکند.] چهطوری؟ [نیل محتاط بهنظر میرسد و پاسخی نمیدهد.] چی میگی اگه بخوام یه قهوه مهمونت کنم؟ [نیل متعجب بهنظر میرسد. جهت نگاه هانا به کافهای در همان نزدیکی است.]
نیل: خیلی خوبه، چرا که نه؟
هانا: پس بیا بریم.
[نیل متفکر توی ماشین باقی میماند و به احتمال زیاد با خودش فکر میکند چه چیزی در ذهن هانا میگذرد. تصویر قطع میشود به نیل و هانا که حالا توی کافه نشستهاند.]
هانا: هفت سال توی زندان فالسام، تو یه سوراخی به اندازهی جای سه نفر. قبل از اون هم تو زندان مکنیل. [نیل با حرکت سر گفتههای هانا را تایید میکند.] مکنیل به اون وحشتناکیای که میگن هست؟
نیل: به نظر میآد میخوای جرمشناس بشی!
هانا: تو هم بهنظر میآد میخوای برگردی زندان! [مکث] من تا حالا خیلیها رو دستگیر کردم، آدمهایی که اونها هم بهنظر میاومده میخواستن دهنشون سرویس شه و برگردن زندون!
نیل: تو انداختیشون زندون؟ لابد آدمهای بیدستوپا و بیعرضهای بودن!
هانا: نه خیر، من کارم درست بود!
نیل: تو تا حالا شنیدی من برم از یه مشروبفروشی، دزدی کنم یا اینکه مثل این جوجه دزدها خالکوبی رو سینهم باشه؟
هانا: نه، نشنیدم.
نیل: درسته. [مکث] من دیگه برنمیگردم زندان.
هانا: پس سعی کن کاری نکنی که گذرت به پلیس بیفته.
نیل: من کاری رو که فکر میکنم درسته انجام میدم. یعنی درواقع من کار خودم رو میکنم و شاید گذرم به شماها هم بیفته. البته تو هم کاری که فکر میکنی درسته انجام بده: سعی کن جلوی آدمهایی مثل من رو بگیری.
هانا: [کمی مکث، کمی دوستانهتر] تو هیچوقت دلت میخواسته یه زندگی عادی داشته باشی؟
نیل: یعنی چی؟ منقل کباب و فوتبال و این چیزها؟
هانا: آره مثلاً!
نیل: زندگی تو مثلاً این جوریه؟ یه زندگی عادی؟
هانا: زندگی من؟ نه، زندگی من ... زندگی من یه جور فاجعهی مطلقه! یه نادختری دارم که از نظر روحی کاملاً به فنا رفته! چون پدرش از این آدمهای عوضی کلهگنده است. یه زن دارم که ازدواجم باهاش داره روز به روز به سقوط بیشتر نزدیک میشه، در واقع ازدواج سومم! اون هم به این دلیل که همهی وقتم رو دارم شب و روز به تعقیب و گریز با آدمهایی مثل تو میگذرونم ... این زندگی منه!
نیل: یه نفر یه وقتی بهم گفت: «سعی کن تو زندگیت به هیچ چیز وابسته نشی، چون در اون صورت، وقتی حس کنی یه نفر داره تعقیبت میکنه، نمیتونی ظرف سی ثانیه همه چیزو بذاری و از مخمصه دربری.» حالا هم که تو داری منو تعقیب میکنی، ناچاری که پابهپای من حرکت کنی، بنابراین چهطور انتظار داری بتونی ازدواجت رو هم حفظ کنی؟
هانا: آره، این نکتهی جالیه. [مکث] تو چی هستی؟ یه موبد پرهیزگار؟
نیل: نه، من هم یه زنی توی زندگیم هست.
هانا: بهش گفتی چهکارهای؟
نیل: بهش گفتم یه جور کار تجاری میکنم.
هانا: پس اگه یه وقت تو یه مخمصهای افتادی و دیدی مثلاً من دنبالتم ... ولش میکنی و میری؟ بدون اینکه حتی ازش خداحافظی کنی؟
نیل: چاره چیه؟ این یه قاعدهی کلیه!
هانا: ولی خیلی بیمعنیه.
نیل: به هر حال همینه دیگه. یا باید بپذیریمش یا این که جفتمون باید کارامون رو ول کنیم و بریم دنبال یه کار دیگه.
هانا: من که کار دیگهای بلد نیستم!
نیل: من هم همینطور.
هانا: اما اینجوری هم دلم نمیخواد باشه!
نیل: من هم همینطور!
هانا: [کمی مکث] یه خوابی هست که خیلی شبها میبینمش. سر یه میز بزرگ نشستم و همهی قربانیهای همهی جنایتهایی که من رو پروندهشون کار کردم هم اونجا نشتن و در حالی که از جای زخمهای سر و صورتشون دار خون میاد، با چشمهای گندهشون که اندازهی یه توپه، به من خیره شدن ... معمولاً جسدهای این آدمهای ورمکرده با اون سر و صورتهای خونی و متلاشیشده رو حدود دو هفته بعد از اینکه کشته میشن، پیدا میکنیم. خیلی وقتها همسایههاشون به خاطر بوی گندی که از جسدها بلند میشه به پلیس گزارش میدن ... و حالا همهشون اونجا نشستهن ...
نیل: چی میگن؟
هانا: هیچچی!
نیل: اصلاً حرفی نمیزنن؟
هانا: نه، فقط ... در واقع قضیه اینجوریه که اونها حرفی برای گفتن ندارن. ما فقط به هم نگاه میکنیم. اونها به من نگاه میکنن و .. همین! خواب من اینجوریه!
نیل: من هم یه کابوس دارم ... که باید خودم رو زود از خواب بیدار کنم و شروع کنم به نفسکشیدن وگرنه تو خواب میمیرم.
هانا: کابوست دربارهی چیه؟
نیل: نداشتن وقت کافی!
هانا: وقت کافی؟ برای کاری که میخوای انجام بدی؟
نیل: آره!
هانا: [کمی مکث] کار جدیدت رو شروع کردی؟
نیل: نه، هنوز نه!
هانا: ببین ما اینجا نشستیم، مثل دو تا آدم عادی. تو هر کاری رو که بخوای انجام میدی، من هم هر کاری رو که قرار باشه. و حالا که با هم روبهرو شدیم، بدون اگه سر و کلهی من پیدا بشه، مجبورم برت گردونم زندان. از این کار خوشم نمیآد، اما بذار یه چیزی رو برات روشن کنم: اگه بین تو و یه حرومزادهای که تو قراره زنش رو بیوهکنی، قرار بگیرم، برادر، من تو رو میزنم.
نیل: [مدتی نسبتاً طولانی چیزی نمیگوید. بعد] اما سکه ممکنه یه روی دیگه هم داشته باشه. چی کار میکنی اگه یه وقت من حساب تو رو زودتر رسیدم؟ چون به هیچ قیمتی نمیذارم سر راهم سبز بشی. درسته که ما الان روبهروی هم نشستیم، اما مطمئن باش اگه یه زمانی لازم بشه، هیچ تردیدی برای کشتنت به خودم راه نمیدم. حتی برای یک ثانیه.
هانا: آره، شاید هم اینجوری که تو میگی بشه ... یا ... کی میدونه؟
نیل: شاید هم دیگه هیچ وقت همدیگه رو ندیدیم.
[هر دو به هم نگاه میکنند. چشم در چشم. بعد، هر دو لبخند میزنند، لبخندی تلخ. شرح احساسشان با کلام توصیفناپذیر است. باید خودتان ببینید.]
از همین سری:
دایانا
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند
We’ll always have Paris
