بازماندهی روز
چهقدر خوب است این كتاب بازماندهی روز! آنقدر خوب كه باور نمیكنید. با اینكه حمیدرضا و چند نفر دیگر پیشتر به من گفته بودند كه كتاب خوبی است این بازماندهی روز، و به همین خاطر با توقع خواندن یك كتاب خوب سراغش رفتم، اما با این همه، باز هم خواندنش تمام و كمال غافلگیرم كرد. در حقیقت به هیچ وجه انتظار كتابی تا این اندازه خوب را دیگر نداشتم. به خصوص كه دریابندری با ترجمهی بینظیرش ارزش این شاهكار را بدون شك، دو برابر كرده است.
فكر میكنم هر چه دربارهی كتاب بگویم، بیفایده است. خودتان باید بخوانید تا بفهمید چه میگویم و لذت فراموشناشدنی خواندنش را ببرید. كلمهها را میتوانید در این كتاب تكتك حس كنید، به نیمههای كتاب كه رسیدید، نگران این شوید كه حیف، چه زود دارد تمام میشود! و در آخر، آنجا كه استیوتز به ناگاه گریهاش میگیرد، شما هم همراه او اشك در چشمانتان جمع شود و بالاخره افسوس بخورید، هم به خاطر استیونز و میس كِنتِن و هم بهخاطر تمامشدن این روایت فوقالعاده.
بازماندهی روز داستان مردی است به نام استیونز كه بیش از سی سال در خانهی یكی از خاندان اشرافی انگلستان سرپیشخدمت بوده است و حالا دارد خاطراتش را در حین یك سفر شش روزه بازگو میكند. اگرچه روایت استیونز، داستانی چند وجهی است، اما وجه غالب آن، داستان عشق هیچگاه به زباننیامده و ناكام اوست به میس كِنتِن، یكی از همكارانش در همان خانهی اشرافی كه كار میكرده است.
استیونز عاشق كارش است و نهایت آرزویش این است كه سرپیشخدمت نمونهای باشد و به وظایفش به بهترین شكل ممكن عمل كند. لحن روایت او « لحن رسمی و مضحك پیشخدمتی است كه یك عمر ناچار بوده است در دایرهی زبان خشك و بیجانی كه بیرونرفتن از آن در حد او نیست، حرف بزند. میتوان گفت كه سراسر این داستان سلسلهی بیپایانی است از از كلیشههای فرسودهی زبان نوكرمآب و اداری انگلیسی؛ اما استیونز میتواند با همین زبان بیجان نهتنها سرگذشت خود را "به رشتهی تحریر بكشد"، بلكه تصویرهای ظریف و زیبایی هم چهره و كلام آدمهای داستان و صحنههای زندگی آنها ]...[ ترسیم كند. راز این كار را باید در حس شوخی نویسنده جستوجو كرد.
این كلیشههای مستعمل و مكرر، زبان نویسنده - یا مترجم - داستان نیست؛ اینها زبان راوی داستان است كه بهجز این زبان نمیتواند حرف بزند، زیرا كه زندگی او هم چیزی جز تكرار یك مشت كلیشهی فرسوده نیست. زندانی است كه استیونز آن را عین زندگی تصور میكند و شرط "بزرگی" خود را در آن میبیند كه بتواند از حدود آن [...] بیرون نرود. حاصل این تلاش كمیك و در عینحال تراژیك همان چیزی است كه در پایان روز برای استیونز باقی میماند.» (1)
اما داستان عشق استیونز و میس كِنتِن خود روایت دیگری است كه بیشتر آن را ما از روایتی كه استیونز از خاطرات گذشتهاش بازگو میكند درمییابیم و البته بخش مهم آن جایی است كه این دو بعد از حدود بیست سال، در روز چهارم سفر استیونز دوباره با هم روبهرو میشوند.
از سراسر یادداشتهای سفر ششروزهی استیونز اینگونه برمیآید كه او در گذشته عاشق میس كِنتِن بوده است – اگرچه كه او هیچوقت به صورت مستقیم به چنین امری اقرار نمیكند.- اما هیچگاه جرات ابراز این عشق را پیدا نكرده و بدتر از آن حتی وقتی میس كِنتِن به بهانههای مختلف، این امكان را در اختیار او قرار میداده است، او با نادانی و دستپاچهگی و لجبازيهاي بچهگانه همه چیز را خراب میكرده است.
داستان بازماندهی روز از جایی آغاز میشود كه میس كِنتِن بعد از سالها نامههایی برای استیونز مینویسد و با یادآوری خاطرات گذشته، ابراز دلتنگی نسبت به آن دوره و شخص استيونز و نوشتن جملاتی مثل: «باقی عمرم مثل یك زمین مرده جلوم افتاده ... » و اشاراتی دیگر از جمله اینكه دیگر در خانهی شوهرش سكونت ندارد، استیونز را به این استنباط میرساند كه از همسرش جدا شده است و بنابراین استیونز به این فكر میافتد كه به بهانهی سفر سری به او بزند و او را برای همكاری مجدد، دعوت به كار كند.
یادداشتهای استیونز كه درواقع همان شرح سفر او و نقب خاطرات گذشته در حين اين سفر است، در هشت بخش جداگانه نوشته شده است: «پیشدرآمد»، «روز اول - شب»، «روز دوم - صبح»، «روز دویم – بعد از ظهر»، «روز سّیم - صبح»، «روز سّیم - شب»، «روز چهارم – بعد از ظهر» و بالاخره «روز ششم - شب». تا روز چهارم سفر ما به تدریج از ماجراهای گذشتهی میس كِنتِن و استیونز آگاه میشویم، عصر روز چهارم، ملاقات این دو صورت میگیرد، بعد از آن استیونز تا دو روز چیزی نمینویسد تا این كه دستآخر در شب ششم و آخر سفرش، ماجرای ملاقاتش با میس كِنتِن را شرح میدهد. ملاقاتی كه نقطهی عطف داستان است:
«همین كه وارد شدم، ایشان از جایش بلند شد، لبخند زد و دستش را به طرف بنده دراز كرد.
"آه، آقای استیونز. خیلی خوشحالم كه باز شما را میبینم."
"خانم بن، چهقدر خوب."
روشنایی اتاق به علت باران خیلی كم بود، و ما به روی صندلیهای كنار شاهنشین نشستیم. به این ترتیب بود كه بنده و میس كِنتِن حدود دو ساعت با هم صحبت كردیم – در همان روشنایی خاكستری و كنار بارانی كه همینجور در میدان میبارید.
بدیهی است كه میس كِنتِن قدری پا به سن گذاشته بود. ولی دستكم به نظر بنده این طور آمد كه بالا رفتن سن خیلی هم به ایشان میآید. هیكلش باریك مانده بود و قدش مثل همیشه خدنگ بود. آن عادت قدیمیش را هنوز داشت – یعنی سرش را طوری نگه میداشت كه انگار قصد دعئا و مرافعه دارد. البته با آن نور بیرمقی كه روی چهرهاش میتابید، بنده ناچار متوجه چین و چروكهای جسته و گریختهاش میشدم ولی چیزی كه عجیب بود، این میس كِنتِنی كه حالا روبهروی خودم میدیدم، عین همان شخصی بود كه سالها در خاطرم منزل داشت. یعنی اینكه روی هم رفته دیدار ایشان خیلی اسباب مسرت خاطر شد.
در بیست دقیقه یا نیمساعت اول، صحبتهایی كردیم كه معمولاً غریبهها با هم میكنند؛ ایشان با ادب تمام جویای وضع سفر بنده شد و پرسید كه ایام مرخصی را خوش گذراندهام یا نه. چه شهرها و چه آثاری را دیدهام و از این صحبتها. بعد كه صحبت را ادامه دادیم، باید بگویم كه رفته رفته تغییراتی را كه گذشت سالها در ایشان به وجود آورده بود بیشتر متوجه شدم. مثلاً حركات میس كِنتِن قدری كندتر شده بود. شاید علتش همان آرامشی بود كه با بالارفتن سن و سال به انسان دست میدهد، و بنده مدتی سخت تلاش كردم كه آن كندی را به همین صورت بینم. ولی خواه ناخواه این احساس را پیدا كردم كه آنچه میبینم نوعی ملال از زندگی است؛ آن اخگری كه یك وقت ایشان را آنطور سرزنده و حتی گاهی تندخو نشان میدادخاموش شده بود. حتی گاهی كه ساكت میشد و چهرهاش آرام میگرفت، به نظرم میآمد كه آثار اندوه را در وجناتش میخوانم. ولی البته ممكن است در این مورد اشتباه كرده باشم.
پس از مدت كوتاهی، آن ناراحتی مختصر دقایق اول دیدار ما به كلی برطرف شد، و گفتوگوی ما بیشتر جنبهی خصوصی پیدا كرد. مدتی خاطرهی اشخاص جورواجور سالهای گذشته را به یاد هم آوردیم، یا خبرهایی را كه از آنها داشتیم برای هم نقل كردیم، و باید عرض كنم این قسمت صحبتهایمان خیلی شیرین بود. ولی رفته رفته متوجه شدم چیزی كه صحبت از ایام گذشته را بیشتر از مضامین خود صحبتهایش زنده میكند لبخندهای ملایمی است كه در آخر هر جملهای بر لب میس كِنتِن نقش میبندد و لحن صدایش كه انگار سر شوخی دارد، به اضافهی حركات دستها و شانههایش.
در همین مرحله از صحبت بود كه بنده توانستم از بعضی مطالب مربوط به وضع فعلی ایشان اطلاع پیدا كنم. مثلاً فهمیدم كه ازدواج ایشان آنطور كه از نامهاش برمیآمد در مخاطرهی شدید نیست؛ یعنی درست كه ایشان چهار پنج روزی از خانه بیرون رفته بوده – و نامهی ایشان هم در همان روزها نوشته شده – ولی بالاخره به خانه برگشته و آقای بن هم خیلی از برگشتن ایشان خوشحال شده. میس كِنتِن با لبخند گفت:
"خوب است كه لااقل یكی از ما میتوانیم در این جور مسایل عقلمان را به كار اندازیم."
البته توجه دارم كه این مطالب ربطی به بنده ندارد. و باید تصریح كنم كه اگر دلایل حرفهای مهمی – یعنی مسایل مربوط به خدمهی سرای دارلینگتن – برای سر درآوردن از كار ایشان در كار نبود، هرگز به خودم اجازه نمیدادم در این خصوص كند وكاو كنم. ولی به هر جهت، میس كِنتِن با كمال میل این مسایل را با من در میان گذاشت، و بنده این را با رضایت خاطر حمل بر استحكام مناسبات شغلی خودمان در گذشته كردم.
بعد از آن بهخاطر دارم كه میس كِنتِن مدت كوتاهی هم دربارهی شوهرش صحبت كرد، كه قرار است به واسطهی ضعف مزاج، كمی پیش از موقع بازنشسته بشود. دربارهی دخترش هم گفت كه شوهر كرده است و بچهای هم در راه دارد كه در پاییز آینده متولد میشود. میس كِنتِن حتی نشانی دخترش را در شهر دورسِت به بنده داد، و باید بگویم كه بنده كمی احساس غرور كردم كه ایشان اصرار داشت كه برگشتنه سر راه سری هم به این دختر بزنم. با آنكه گفتم بعید است گذارم به آن قسمت دورسِت بیفتد، میس كِنتِن باز هم اصرار كرد و گفت:
"آقای استیونز، كاترین نقل شما را زیاد شنیده؛ از دیدن شما خیلی خوشحال میشود."
بنده هم به نوبت خود سعی كردم وضع امروزی سرای دارلینگتن را به بهترین نحوی كه میتوانستم برای میس كِنتِن تعریف كنم. گفتم كه آقای فارادی چه ارباب مهربانی است، و در خود خانه چه تغییرات و تبدیلاتی رخ داده و كجاها را ملافه كشیدهایم و وضع خدمه از چه قرار است. وقتی داشتیم دربارهی خانه صحبت میكردم به نظرم آمد كه میس كِنتِن گل از گلش میشكفت، و چیزی نگذشت كه با هم به نقلِ خاطرات و خنده و كركر مشغول شدیم ]...[
صحبت ما غالباً از خاطرات خوش بود و باید بگویم آن دو ساعتی را كه در چایخانهی هتل با هم بودیم، بسیار خوش گذشت. انگار به خاطرم میآید كه در ضمن صحبت ما مهمانهای دیگری هم میآمدند، چند دقیقهای مینشستند، و باز میرفتند، ولی هیچ وجه باعث انحراف خاطر ما نمیشدند. در واقع وقتی كه میس كِنتِن به ساعت روی بخاری نگاه كرد و گفت باید به خانهاش برگردد، بنده باورم نمیشد كه دو ساعت تمام گذشته است. وقتی معلوم شد ایشان باید تا ایستگاه اتوبوس كه بیرون دهكده بود پیاده برود، بنده اصرار كردم كه با فورد، ایشان را به آنجا برسانم، و به این ترتیب بود كه بعد از گرفتن یك چتر از پذیرش هتل با هم بیرون رفتیم. آن جایی كه فورد را پارك كرده بودم روی زمین آب فراوانی ایستاده بود و ناچار به میس كِنتِن قدری كمك كردم كه سوار شود. ولی به زودی در خیابان اصلی دهكده راه افتادیم، بعد هم مغازهها تمام شدند و ما وارد در و دشت شدیم. میس كِنتِن كه ساكت نشسته بود و مناظر سر راه را نگاه میكرد در این موقع برگشت و گفت:
"آقای استیونز چرا دارید اینطور با خودتان لبخند میزنید؟"
"اوه ... مرا ببخشید، خانم بن، ولی من الان به یاد یك چیزهایی افتادم كه شما در نامهی خود نوشته بودید. وقتی اینها را خواندم یك قدری نگران شدم، ولی حالا میبینم كه جای نگرانی نیست."
"اوه، منظورتان چه چیزهایی است مثلاً؟"
"اوه، چیز خاصی نبود خانم بن."
"اوه آقای استیونز، واقعاً باید به من بگویید."
خندهای كردم و گفتم:
"خُب، مثلاً شما دردر یكی از نامههایتان نوشتهاید – بگذارید ببینم – باقی عمرم مثل یك زمین خالی جلوم افتاده. یك همچو چیزی."
ایشان هم كمی خندید و گفت:
"واقعاً، آقای استیونز، من كی همچو چیزی نوشتم؟"
" اوه به شما اطمینان میدهم، خانم بن. من خوب بهخاطر دارم."
" ای داد. خُب، شاید بعضی روزها هم این جوری حس میكنم. ولی این روزها زود میگذرند. بگذارید به شما اطمینان بدهم، آقای استیونز، زندگی من مثل یك زمین خالی جلوم نیفتاده. اولاً كه ما منتظر نوهمان هستیم. شاید هم این تازه اولیاش باشد."
"بله، البته، برای شما خیلی هم عالی است."
چند دقیقهی دیگر ساكت میراندیم. آن وقت میس كِنتِن گفت:
"شما چی، آقای استیونز؟ شما در سرای دارلینگتن چه آیندهای در پیش دارید؟"
"خُب، تا چه پبش بیاید، خانم بن. این قدر میدانم كه زمین خالی نخواهد بود. ای كاش بود. ولی نهخیر، كار است و كار و كار."
هر دو به این حرف خندیدیم. آن وقت میس كِنتِن به یك ایستگاه سقفدار كمی بالاتر اشاره كرد. وقتی به ایستگاه نزدیك شدیم گفت:
"شما با من منتظر میمانید؟ اتوبوس تا چند دقیقهی دیگر میرسد."
از اتوموبیل كه پیاده شدیم و با شتاب به طرف ایستگاه رفتیم، باران همینجور میبارید. این ایستگاه – كه یك بنای تمامسنگی بود و بام سفالی هم داشت – خیلی محكم به نظر میرسید، و آن طور كه لخت و پتی جلو كشتزارهای خالی ایستاده بود میبایست هم محكم باشد. توی ایستگاه رنگ از همه جا ورقه شده بود، ولی جای نسبتاً تمیزی بود. میس كِنتِن روی نیمكت نشست، ولی بنده سر پا ایستادم تا اتوبوس را از دور ببینم. آن دست جاده، تا چشم كار میكرد زمینهای زراعتی بود؛ یك ردیف تیر تلگراف هم نگاه مرا به جاهای دوردست میبرد.
بعد از آنكه چند دقیقهای ساكت ماندیم، بالاخره به خودم دل دادم و گفتم:
"میبخشید خانم بن، ولی واقعیت این است كه ما ممكن است تا مدتی باز همدیگر را نبینیم. اگر اجازه بدهید، میخواستم یك چیزی از شما بپرسم، كه قدری جنبهی خصوصی دارد. مطلبی است كه مدتی است ذهن مرا مشغول كرده."
"البته، آقای استیونز. بالاخره ما دوستان قدیمی هستیم."
"بله، همان طور كه گفتید ما با هم دوست قدیمی هستیم. من فقط میخواستم از شما بپرسم، خانم بن. اگر لازم نمیبینید، لطفاً این سوال را نشنیده بگیرید. واقعیت این است كه از نامههایی كه در این چند ساله به من نوشتهاید، بهخصوص این نامهی آخری، این طور برمیآید كه – چهطور بگویم – كه شما خوشحال نیستید. با خودم میگفتم نكند با شما بهنحوی بدرفتاری میشود. مرا ببخشید، ولی همانطور كه گفتم، این مطلب مدتی است كه مرا نگران كرده. حالا كه این همه راه آمدهام و شما را دیدهام، اگر دستكم این را از شما نپرسم خودم را سرزنش خواهم كرد."
"آقای استیونز هیچ ناراحتی ندارد. بالاخره ما با هم دوست قدیمی هستیم. در واقع خیلی هم به دل من اثر كرد كه شما این طور نگران شدهاید. در این خصوص میتوانم خیال شما را راحت كنم. شوهر من به هیچوجه با من بدرفتاری نمیكند. ابداً آدم خشن یا بدخلقی نیست."
"خانم بن، باید بگویم كه این حرف خیال مرا راخیلی راحت میكند."
در باران خم شدم كه ببینم اثری از اتوبوس پیداست یا نه. میس كِنتِن گفت:
"این طور كه میبینم، شما خیلی قانع نشدید، آقای استیونز. حرفِ مرا باور نمیكنید؟"
" اوه، این طور نیست، خانم بن، به هیچ وجه. مطلب این است كه به نظر میآید شما در طول این سالها خوشحال نبودهاید. یعنی اینكه – میبخشید – شما لازم دیدهاید كه چند بار شوهرتان را ترك كنید. اگر ایشان با شما بدرفتاری نمیكند، خُب ... پس علت ناخوش حالی شما معلوم نمیشود."
باز هم توی باران را نگاه كردم. بالاخره صدای میس كِنتِن را از پشت سرم شنیدم كه گفت:
"آقای استیونز، چهجوری توضیح بدهم؟ من خودم هم درست نمیدانم چرا این كارها را میكنم. ولی درست است، تا به حال سه بار از خانه رفتهام."
میس كِنتِن یك لحظه مكث كرد و بنده باز هم به دشتِ آن دست جاده نگاه كردم. آن وقت میس كِنتِن گفت:
"آقای استیونز، خیال میكنم شما دارید میپرسید كه من شوهرم را دوست دارم یا نه."
"واقعاً میس كِنتِن، من به خودم همچو اجازهای ... "
"من حس میكنم باید به شما جواب بدهم، آقای استیونز. همان طور كه گفتید ما ممكن است تا سالها باز همدیگر را نبینیم. بله، من شوهرم را دوست دارم. اول دوست نداشتم. تا مدت مدیدی دوستش نداشتم. آن همه سال پیش كه از سرای دارلینگتن رفتم، هیچ باورم نمیشد كه واقعاً و حقیقتاً دارم میروم. فكر میكردم این هم یك حقهی دیگر است كه دارم سوار میكنم، آقای استیونز، برای اینكه لج شما را دربیاورم. وقتی آمدم اینجا و دیدم شوهر كردهام، جا خوردم. تا مدت مدیدی غمگین بودم. ولی بعد، سالها آمدند و رفتند. جنگ شد، كاترین بزرگ شد، آن وقت یك روز فهمیدم كه شوهرم را دوست دارم. وقتی آدم این همه وقت با كسی سر كند، بالاخره به او عادت میكند. شوهرم مرد مهربان و محكمیست. بله، آقای استیونز، من هم دوستش دارم."
میس كِنتِن لحظهای ساكت شد. بعد ادامه داد:
"ولی البته معنیاش این نیست كه من بعضی اوقات – بعضی اوقاتِ خیلی سخت – با خودم نمیگویم كه: "چه اشتباه وحشتناكی با زندگی خودم كردم." آن وقت آدم به زندگی دیگری فكر میكند، زندگی بهتری كه میتوانسته داشته باشد. مثلاً من به آن زندگی فكر میكنم كه ممكن بود با شما داشته باشم، آقای استیونز. گمان میكنم در همین لحظههاست كه سر هیچ و پوچ عصبانی میشوم و از خانهام میروم. ولی هر وقت این كار را میكنم چیزی نمیگذرد كه متوجه میشوم جای من توی خانه و كنار شوهر است. بالاخره ساعت را كه نمیشود به عقب برگرداند. آدم میتواند تا ابد به این فكر باشد كه چه جور ممكن است بشود. انسان باید بفهمد كه نصیب و قسمتش مثل دیگران بوده، شاید هم بهتر از دیگران؛ آنوقت باید شكرگزار باشد."
خیال نمیكنم جواب میس كِنتِن را فوری دادم، چون یكی دو دقیقه طول كشید تا معنای كلمات ایشان را هضم كنم. به علاوه، همانطور كه لابد متوجه شدهاید، معنای این كلمات طوری بود كه میبایست نوعی غم و افسوس در بنده به وجود بیاورد. در واقع – چرا اذعان نكنم؟ - در آن لحظه قلبم داشت میشكست. ولی چیزی نگذشت كه به طرف او برگشتم و با لبخند گفتم:
"شما كاملاً درست میگویید، خانم بن. همانطور كه گفتید حالا دیگر خیلی دیر است كه ساعت را به عقب برگردانیم. در واقع من اگر گمان كنم این جور خیالات باعث ناراحتی شما و شوهرتان شده، دیگر خواب راحت نخواهم داشت. همانطور كه اشاره كردید، همهی ما باید از بابت آنچه داریم شكرگزار باشیم. از روی حرفهایی كه از زبان شما شنیدم، خانم بن شما باید راضی باشید. در واقع میتوانم بگویم كه با بازنشستهشدن آقای بن و متولدشدن نوهها، شما و آقای بن سالهای بسیار خوشی را پیش روی دارید. شما واقعاً نباید اجازه دهید كه این جور خیالات بچهگانه آن خوشبختی را كه شما در خورش هستید از شما بگیرد."
"شما درست میگویید آقای استیونز. شما خیلی لطف دارید."
"آه، خانم بن، مثل اینكه اتوبوس دارد میآید."
رفتم بیرون و با دست علامت دادم، خانم بن هم از جایش بلند شد و به كنار پناهگاه آمد. وقتی اتوبوس نگه داشت و بنده برگشتم و به میس كِنتِن نگاه كردم، تازه دیدم كه چشمهایش پر از اشك است. آن وقت لبخندی زدم و گفتم:
" خُب، خانم بن، باید خیلی از خودتان مواظبت كنید. خیلیها میگویند برای زن و شوهر دورهی بازنشستگی بهترین دوره است. شما باید تا آنجا كه میتوانید سعی كنید كه این دوره به خودتان و شوهرتان خوش بگذرد. شاید ما دیگر همدیگر را ندیدیم، خانم بن، بنابراین از شما خواهش میكنم كه حرف مرا گوش كنید."
"بله آقای استیونز، متشكرم كه مرا تا اینجا آوردید. خیلی محبت كردید. از دیدن شما خوشحال شدم."
"دیدن شما هم برای من سعادت بزرگی بود، خانم بن."»(2)
پینوشت:
(1):از مقدمهی دریابندری برای كتاب بازماندهی روز
(2): بازماندهی روز، نوشتهی كازوئو ایشی گورو، ترجمهی نجف دریابندری، نشر كارنامه، چاپ اول پاييز 1385، صفحات 328 تا 339
