سکانس‌های فراموش‌ناشدنی ...

July 27, 2007 09:06 PM

[دایانا در یک سوپرمارکت بزرگ، چرخک به دست، مشغول خرید است. از لابه‌لای قفسه‌ها، آن دورها، انگار چهره‌ای آشنا می‌بیند. خودش است یا نه؟ دوباره نگاه می‌کند. حسی از هیجان و تشویش در چهره‌اش دیده می‌شود. حالا دیگر دِی‌مین نیز او را دیده است. دِی‌مین ناباورانه به سمتش می‌آید]

دِی‌مین: [شگفت‌زده] سلام دای. حالت چه‌طوره؟
دایانا: [لب‌خند می‌زند. ظاهرش را حفظ کرده است.] چند وقته برگشتی؟
دِی‌مین: خدای من. نمی‌دونم ... انگار پنج سال شده.
دایانا: پنج؟
دِی‌مین: خُب، نه! یه ساله که برگشتم. بیش‌تر از دو سال تو لندن بودم. و حالا دو ساله که برگشتم ... نه سه ساله ... گیج شدم. نمی‌دونم.
دایانا: از وقتی برگشتی تو شهر زندگی می‌کنی؟ یا ... [سراپای دِی‌مین را از نظر می‌گذراند.]
دِی‌مین: چی شده؟ این‌قدر بد به نظر می‌رسم؟
دایانا: نه، نه ... هنوز همونی!
دِی‌مین: این‌جوری [به لباس‌هایش اشاره می‌کند.] از نظر خودم راحت‌ترم.
دایانا: این دور و بر زندگی می‌کنی؟
دِی‌مین: اووم ... ثاوت بی. اما داریم اسباب‌کشی می‌کنم. تو چی؟
دایانا: همین نزدیکی‌ها ... آره.
دِی‌مین: تو حامله‌ای؟

دایانا: اُه ... آره. مشخصه، نه؟
دِی‌مین: تبریک می‌گم.
دایانا: ممنون
دِی‌مین: [ذوق‌زده] وای ... کِی دنیا می‌آد؟
دایانا: آگوست [لحظه‌ای سکوت] من ... ازدواج کردم.
دِی‌مین: آره می‌دونم.
دایانا: آره؟ از کی شنیدی؟
دِی‌مین: از لورنا
دایانا: لورنا؟ [متعجب] کسی رو به این اسم نمی‌شناسم.
دِی‌مین: من هم ازدواج کردم.
دایانا: من می‌شناسمش؟
دِی‌مین: نه. [چند لحظه سکوت] دو هفته پیش داشتم به‌ت فکر می‌کردم. ماشینم خراب شده بود و یکی اومد تا بکسلش کنه. اهل دبروانویک بود. خیلی سخت انگلیسی حرف می‌زد.
دایانا: اُه ... نه![می‌خندد.]
دِی‌مین: اون فقط ...
دایانا: راجع به ماجراهای شبانه‌ت تو آدریاتیک به‌ش گفتی؟
دِی‌مین: آره [می‌خندد.] نه! اون نپرسید.
دایانا: [به شکمش اشاره می‌کند.] متاسفم، شبیه گاو شدم!
دِی‌مین: نه، نه، به‌نظر عالی می‌آی. [دوباره لحظه‌ای سکوت]
دایانا: [به بطری‌های مشروب توی چرخک دِی‌مین اشاره می‌کند.] مهمونی دارین یا تو غصه‌هات غرق شدی؟
دِی‌مین: نه، فردا می‌خواهیم یه پیک‌نیک کوچیک بریم.
دایانا: فکر کنم فردا بارون بیاد.
دِی‌مین: واقعا؟ لعنت! بذار امیدوار باشیم که نمی‌آد! [سکوت] از دیدنت خوش‌حال شدم.
دایانا: منم همین‌طور.
دِی‌مین: می‌تونیم یه کم با هم باشیم و یه فنجون قهوه‌ای، چیزی بخوریم؟ منظورم اینه که می‌تونم به‌ت زنگ بزنم؟ [دایانا مردد می‌ماند.] باشه، اگه تو دوست نداری، ایرادی نداره. می‌فهمم. اشکالی نداره.
دایانا: ایرادی نداره؟ [می‌خندد.] هنوز همون شماره‌ی قبلی رو دارم.
دِی‌مین: ئه؟ هنوز همون رو داری؟
دایانا: آره، اما همیشه رو پیغام‌گیره. در واقع مثل یه‌جور صندوق پستی برام می‌مونه.
دِی‌مین: خِیله خُب! اگه ترجیح می‌دی، می‌تونیم به هم ای‌میل بزنیم.
دایانا: نه! اون تو رو می‌شناسه. [چند لحظه سکوت]
دِی‌مین: باورم نمی‌شه!
دایانا: [این پا و آن پا می‌کند.] دیگه باید برم. به هر حال از دیدنت خوش‌حال شدم.
دِی‌مین: من هم!

[به شیوه‌ی خاص خودشان دست می‌دهند، خداحافظی می‌کنند و هرکدام به سمتی می‌روند. دایانا از کنار چند ردیف قفسه می‌گذرد. بعد برمی‌گردد و به پشت نگاه می‌کند. آشفته و ناراحت به‌نظر می‌رسد. چند لحظه متوقف می‌ماند و دوباره به حرکتش ادامه می‌دهد. کنار قسمت مربوط به فروش میوه می‌ایستد و برای یک لحظه دِی‌مین را نگاه می‌کند که آن دورتر مشغول خرید چیز دیگری است. دِی‌مین دوباره به سمتش می‌آید.]

دِی‌مین: [ناگهان] راستش، همیشه به تو فکر می‌کنم. [دایانا برمی‌گردد و به تندی به او نگاه می‌کند. لحظه‌ای سکوت] کارهایی که کردیم، اتفاقاتی که برامون پیش اومد. اون آدم‌هایی که بودیم ... [دِی‌مین به‌وضوح هیجان‌زده است.] خاطره‌های زیادی برامون باقی مونده، نه؟ لحظاتی که یه زمانی خیلی دوست‌شون داشتیم.
دایانا: [منقلب شده است.] اون‌ها یه زمانی دوست‌داشتنی بودن. همون وقتی که اتفاق افتادن. [سکوت نسبتاً طولانی] فکر کنم اگه می‌خواهیم حرف بزنیم، به‌تره راجع به چیزهای دیگه‌ای صحبت کنیم.
دِی‌مین: مثلاً چی؟ آب و هوا؟ یه دقیقه‌ی پیش داشنیم راجع به‌ش حرف می‌زدیم! [بار دیگر سکوت]
دایانا: بچه‌دار شدین؟
دِی‌مین: نه
دایانا: اسم هم‌سرت چیه؟
دِی‌مین: لیسا
دایانا: لیسا؟
دِی‌مین: آره ... اسم شوهر تو چیه؟
دایانا: [می‌خندد.] نه! اگه الان اسمش رو بلند به‌ت بگم مطمئن نیستم بتونم این گفت‌گو رو ادامه بدم. [نفسی عمیق می‌کشد.] حس خوبی داشتم وقتی ... بیست و یک سالت بود ولی الان ... [مستاصل] نمی‌خوام با یادآوری اون خاطرات عذاب بکشم، باشه؟
دِی‌مین: باشه.
دایانا: باشه ... [به سمت دیگری می‌رود.] راستی شغلت چیه؟
دِی‌مین: توی رادیوی ملی تهیه‌کننده‌ام.
دایانا: واقعاً؟
دِی‌مین: آره. برنامه‌ی جست‌وجویی در شهر. شنیدیش؟
دایانا: چه‌جور برنامه‌ای هست؟
دِی‌مین: یه چیز درهم برهمه! همه چی داره. بیش‌تر درباره‌ی مسایل اجتماعیه. مصاحبه با آدم‌های معروف، قسمت‌های طنز و خلاصه از این‌جور چیزها. مثلاً دیشب یه نمایش‌نامه داشتیم درباره‌ی مفهوم زمان از نظر کودکان.
دایانا: می‌دونی ... تو هیچ وقت واقعاً حرف‌هات رو به من نزدی. اون‌چه که تو دلت بود.
دِی‌مین: این درست نیست. حقیقت نداره.
دایانا: چرا، حقیقت داره! برای یه مدت طولانی خیلی ازت ناراحت بودم دِی‌مین.
دِی‌مین: [ناراحت شده است.] چیز دیگه‌ای هم هست؟
دایانا: نمی‌خوام بگم مثلاً عصبانی یا زخم‌خورده‌ام یا قلبم شکسته یا هر چی، اما اون موقع رو این جوری به یادم می‌آرم. اما گفتن این حرف‌ها دیگه چه فایده‌ای داره. مگه نه؟ [به‌نظر می‌رسد دِی‌مین از حرف‌های دایانا ناراحت شده است. دایانا این را می‌فهمد.] متاسفم.
دِی‌مین: نه، اشکالی نداره.
دایانا: لعنت!
دِی‌مین: فراموشش کن. عیب نداره.
دایانا: نه! واقعاً متاسفم. تصادفی تو رو دیدم و حالا باعث شدم احساس بدی داشته باشی، چون نمی‌دونم ده سال پیش چی باعث اون اتفاقات شد.
دِی‌مین: مهم نیست! اشکالی نداره.
دایانا: منو ببخش ... خواهش می‌کنم ... مدت زیادی با این خاطره‌ها کلنجار رفته بودم. [هر دو می‌خندد.] خُب! من دیگه به خریدم ادامه بدم.
دِی‌مین: می‌خوای منم هم‌راهت بیام؟ خرید خودم دیگه تموم شده. [دایانا مخالفتی نمی‌کند. دِی‌مین چرخکش را همان‌جا رها می‌کند و هم‌راه دایانا راه می‌افتد.]
دایانا: جنس‌هات طوری‌شون نشه!
دِی‌مین: نترس، کسی نمی‌دزدتشون! بعداً میام برشون می‌دارم.
دایانا: [چیزی از یک قفسه برمی‌دارد و به دِی‌مین نشان می‌دهد.] جای ارزونی نیست.
دِی‌مین: اصلاً
دایانا: اما تنها جاییه که این اطراف تا دیروقت بازه.
دِی‌مین: آره ...
دایانا: می‌بینی، حق انتخابی برامون باقی نمونده!
دِی‌مین: آره واقعاً!
دایانا: همه‌ی اون محله‌های قدیمی محکوم به فنا شدن، نظر تو چیه؟
دِی‌مین: یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های دنیای مدرن به‌نظر من همینه!
دایانا: [بلند می‌خندد. مشخص است که از کنارهم‌بودن دارند لذت می‌برند.] نمی‌خواین بچه‌دار شین؟
دِی‌مین: نه
دایانا: چرا؟ [هنوز در حال خندیدن است.]
دِی‌مین: چون نمی‌تونم ... من عقیمم.[دایانا لحظه‌ای مکث می‌کند. به چهره‌ی دِی‌مین نگاه می‌کند و دوباره می‌زند زیر خنده] ممنونم که خندیدی.
دایانا: نه، نه ... منظورم این نبود. متاسفم.
دِی‌مین: موضوع خنده‌داریه.
دایانا: نه! خنده‌دار نیست.
دِی‌مین: خودم هم همیشه به این موضوع می‌خندم! [سکوت طولانی]
دایانا: باید از این‌جا شراب بخرم. به لحظه ببخشید. [به سمت قسمت مشروبات می‌رود.]
دِی‌مین: شنیدم تازگی ثابت شده الکل برای بچه خیلی خوبه ... راستی هنوز هم سیگار می‌کشی؟ [دایانا می‌خندد و با سر تایید می‌کند. دِی‌مین یک نوع شراب به دایانا نشان می‌دهد.] این‌ها خیلی خوبن. درباره‌ش خوندم. به‌نظر من از همین بگیر.
دایانا: باشه ... [ناگهان حالتش عوض می‌شود.] دِی‌مین! به خودمون نگاه کن.
دِی‌مین: چه‌طور مگه؟
دایانا: داریم مثل مرغ عشق‌ها با هم راه می‌ریم و حرف می‌زنیم. گندش بزنن ... پنج دقیقه با تو بودم و دارم حس می‌کنم که زندگیم یه تصویر واهی از تخیلاتمه.
دِی‌مین: می‌فهمم.
دایانا: نه، نمی‌فهمی! تو همیشه آدمی بودی که من رو به درون خودش می‌کشه ... [دایانا به‌هم‌ریخته و ناراحت به‌نظر می‌رسد.] من باید برم! [چند قدم دور می‌شود و دوباره برمی‌گردد.] تو نمی‌تونی صد سال بعد از این‌که من ازدواج کردم برگردی پیشم و به‌م بگی تو این مدت به من فکر می‌کردی. نه، نمی‌تونی! نباید این کار رو بکنی. [دوباره دور می‌شود اما دِی‌مین به طرفش می‌رود.]
دِی‌مین: چرا نباید؟
دایانا: زنت رو دوست داری؟
دِی‌مین: آره، معلومه که دوستش دارم. تو هم شوهرت رو دوست داری، اما این فرق می‌کنه.
دایانا: منظورت چیه؟
دِی‌مین: چون این ما هستیم. ما دِی‌مین و دایانا هستیم. همیشه هم خواهیم بود. هیچ چیز نمی‌تونه عوضش کنه. باید این واقعیت رو قبول کنی چون می‌دونی که دارم درست می‌گم و حقیقت همینه. [دایانا دیگر تاب نمی‌آورد و دور می‌شود. اشک در چشمانش حلقه زده است. دِی‌مین سرش را در دستانش می‌گیرد. دایانا با سرعت به حرکتش ادامه می‌دهد اما دِی‌مین دوباره به دنبالش می‌آید. باز روبه‌روی هم قرار می‌گیرند.]
دایانا: دِی‌مین ...
دِی‌مین: هیس ...

[دِی‌مین دستش را روی شکم برجسته‌ی دایانا می‌گذارد، بعد خم می‌شود و شکم دایانا را به آرامی می‌بوسد. بعد چند لحظه به چشمان دایانا نگاه می‌کند و سپس بدون این‌که چیزی بگوید، دور می‌شود. دایانا بغض کرده است. لحظه‌ای همان‌جا باقی می‌ماند و بعد گیج و مبهوت به خریدش ادامه می‌دهد. مشخص است که حال درستی ندارد. از قسمت مواد شوینده یک سفیدکننده برمی‌دارد و داخل چرخک خریدش می‌اندازد. بعد، چرخکش را رها می‌کند و به دنبال دِی‌مین می‌گردد. خبری از او نیست. دایانا دوباره به سمت اجناسش برمی‌گردد و حرکت می‌کند. ابتدا آرام، بعد تند و تندتر. گوشه گوشه‌ی فروشگاه را نگاه می‌کند اما دیگر خبری از دِی‌مین نیست. دایانا می‌زند زیر گریه. بعد چرخکش را ول می‌کند و هِق‌هِق کنان به سمت در ورودی فروشگاه می‌دود و از فروشگاه خارج می‌شود. خبری از دِی‌مین نیست. او رفته است.]

اپیزود دایانا از فیلمnine lives ساخته‌ی رودریگو گارسیا

از همین سری:
حقیقت والاتر از کلیسا است ...
سکوت خداوند