یک سوال
برای نوشتن یک نمایشنامه، بهشدت درگیر موضوعی شدهام که چندروزی است بسیار مرا به فکر فرو برده است:
فرض کنید شما در رابطهای بسیار تعهدآور قرار دارید (مثل ازدواج) که به هزار و یک دلیل خوب پیش نمیرود و بهنظر هم نمیرسد اصولاً آیندهای داشته باشد.
در این صورت چه میکنید؟ رابطه را با وجود همهی مشکلاتی که تمامکردنش در پی دارد، هرچه زودتر تمام میکنید یا اینکه ادامهاش میدهید و سعی میکنید تمام تلاشتان را به کار گیرید تا اصلاح و بازسازیاش کنید؟
اگر رابطه را زود تمام کنید، به این فکر نمیکنید که ممکن است بعداً پشیمان شوید که بهاندازهی کافی تلاش نکردهاید؟ و اگر ادامه دهید، آیا به این فکر نمیکنید که فقط دارید زمان را از دست میدهید؟
نیاز دارم نظر آدمهایی که چنین تجربههایی را داشتهاند، بدانم. مثلاً آدمهایی که از همسرانشان جدا شدهاند: آیا حالا از کارشان پشیمان شدهاند یا اینکه از شرایط فعلیشان راضیاند؟ آیا حس میکنند برای پایاندادن به رابطه زود تصمیم گرفتهاند و عجله کردهاند و یا برعکس، به این نتیجه رسیدهاند که وقت زیادی را بیهوده و بهمنظور بازسازی و اصلاح رابطه هدر دادهاند؟
بسیار ممنون میشوم اگر پاسخ دهید.
بعداً اضافه شد:
از همهی دوستانی که نظر دادند، صمیمانه سپاسگذارم. خواندن حرفهایتان بهشدت برایم مفید بود.

نظرها
سلام من از همسرم جدا شدم . ازدواج ما عاشقانه بود اما به بن بست رسید . دلیل اصلی ان هم همسرم بود که هنوز به بلوغ فکری نرسیده بود . 3 سال تحمل کردم و تمام راهها را امتحان کردم . نصیحت خواهش قهر دادو فریاد و..... اما او به تعهد خودش پابند نبود و من هیچ دلیلی نمیدیدم که حضور شخص سومی را در رابطه مان تحمل کنم تا سالها بعد سر همسرم به سنگ بخورد و مرد زندگی شود . سنم هم داشت زیاد میشد و میترسیدم همون حرف تو پیش بیاد . زمان را از دست بدهم .
همه ی اتمام حجت ها رو باهاش کردم . ولی نپذیرفت . من هم درخواست جدایی دادم . برای زن ساله 30ای که هیچ جیز ندارد نه پس انداز نه شغل ثابت و رسمی کار سختی بود . ولی من به مدرک و تحصیلات و سابقه ام امید داشتم و الان که یک ساله از اون ماجرا میگذره احساس خوبی دارم . خیلی کارها تو زندگیم تونستم بکنم که اصلا فکرشم نمیکردم . فقط گاهی شبها تنهایی اذیتم میکنه .
خلاصه وقتی مطلبتو خوندم دیدم چقدر شبیه منه . و اینکه شاید زندگی من به دردت بخوره . خیلی چیزها هست که مثل قصه میمونه . اگه بازهم مطالب بیشتری بخوای میتونم برات بگم .
من نوشته هاتو دوست دارم
امیدوارم موفق باشی
نیوشا | July 20, 2007 11:46 PM
عجب! قصه ی من خیلی طولانیه. شاید روزی دیدمت و بهت گفتم...
ماکان | July 20, 2007 11:52 PM
من به ارتباطی ده سال پیش پایان دادم و به شدت پشیمانم و الان احساس می کنم کاش فرصت تجربه با آن مرد را بیشتر داشتم . تجربه بیشتر با او بودن. کاش این فیلم عقب می رفت و من زمان بیشتری را با او می گذراندم چیزی که الان محال است.منظورم اصلا سکس نیست. منظورم مصاحبت و با او بودن است. شاید بهترین واژه تجربه است. من هنوز در حسرت تجربه کردن او هستم.
نام محفوظ | July 21, 2007 01:48 AM
عطا، من یه دوستایی دارم که خیلی باحالن؛ طلاق میگیرن بعد با زن سابقشون دوست دختر دوست پسر میشن!!!! فک کنم اینجوری بهتر و بیشتر بهشون خوش میگذره؛ خارج از قاعده و نابهنجار. من اساسا حالم از این جور زندگی بهم میخوره، فقط میخواستم یه پوینت آف ویو (!) این شکلی بدم بهت !یکجور زندگی مهوع روشنفکری مثلن گند...
ليلي نيكونظر | July 21, 2007 02:26 AM
چه نمایشنامه قشنگی میتونه بشه !
هر شب باید به قسمت نظر خواهیت سر بزنم !
جالب بود برام.
----
شرمنده که نمیتونم هیچ کمکی بکنم !
تجربه زندگی من فقط 18 ماهه !
این 18 ماه برای من زندگی در بهشت بوده :)
nc | July 21, 2007 03:18 AM
خوب من اصلا صلاحیت نظر دهی در این زمینه رو ندارم
امادوست دارم نظر بدم:دی
فکر میکنم اگر خیلی آدم اشتباه نکرده باشه و طرف خیلی از مرحلش پرت نباششه مثلا معتاد باشه و غبره
میشه با تلاش رابطه رو درست کرد و خوب وقتی آدم یک تصمیمی میگیره که دیگه نباید پشیمون بشه باید جال بقیه زندگیش رو ببره.
maryam | July 21, 2007 05:57 AM
ببین من یه دوست دارم که بعد از 13سال باوجود یه بچه به زندگی مشترکش خاتمه داده همه راهها رو هم رفت ولی نشد الان که 34سال داره میگه کاش زودتر این کارومیکردم من خودم هم توی 23سالگی به میل خودم یک دوستی رو تموم کردم ولی الان که فکر می کنم میگم کاش اینقدر غد نبودم یک زنگ میزدم شاید اون مردزندگیم بود نمیشه چیزی در این مورد گفت که چی باید بشه زندگیه دیگه
سنا | July 21, 2007 09:39 AM
آقاي اميد
اين ايده از ارديبهشت ماه در روزنامه شرق مطرح شده
لينك صفحه موسيقي روزنامه شرق رو باز كنيد وبه تاريخ نگاهي بيندازيد
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-02-26/254.htm#638
توضيح | July 21, 2007 09:48 AM
نجاتی که پیر شود نجات نیست.
عاطفه | July 21, 2007 10:53 AM
من اگر در چنين شرايطي باشم تمام تلاشم را مي كنم كه اصلاح كنم..اگر اين رابطه يك زماني كار مي كرده و جذابيت داشته حتما دو نفر مي تونن با تلاش شرايط را برگردانند مشروط به اين كه براي دو نفر حفظ رابطه خيلي مهم باشه.فكر مي كنم اگر به نتيجه هم نرسه كسي پشيمون نيست براي زمان چون تلاش خودش را كرده
مينا | July 21, 2007 02:32 PM
man to ye hamchin rabete ie bodam avalesh say mikardam in rabeta ro behbood bedam bad az ye modati didam kar bihoode ie namzadimo beham zadam vali avayel kheili sakht bood vali hala kamelan raziam albate bastegi be shakhs mogabel va khososit khod fard dare
f.p | July 21, 2007 03:37 PM
سلام عطا جان چون خودم همین روزها درگیرتصمیم گیری بین ماندن یارفتن از زندگی مشترکی که چندسال ÷یش با عشق وزحمت شروعش کرده بودم هستم-ذهنم بشدت با سوالاتی که ÷رسیدی مشغول است.اما الان اومدم اینو بگم که وقتی مثل من یک"زن"باشی اوضاع خیلی ÷یچیده است.(من البته از نظر شغلی ومالی کاملا مستقلم) ببین من دلم میخواد بازم به زندگیم فرصت بدم اما زمان برای یک زن خیلی تندتر میگذره!چون مثلا زمان من برای باروری به سن خاصی محدود میشه الان33 سالمه)-چه بخوام تو این زندگی بمونم چه بخوام به یه زندگی نرمال بعد جدایی احتمالی امیدوار باشم
یه فاکتور عجیب غریب به بقیه چیزا اضافه میشه
که مجبورم میکنه زود تصمیم بگیرم
dyspnea | July 21, 2007 04:06 PM
salam , man tajrobee ziyadi nadaram,vali ino midonam ke bazi az ma bozorgtarin sargarmimon hasrat barae gozashtas.be nazare man dar moredi ke goftin ye etmame hojate sadeghane + tavakol be khooda + tasmime ghatey , behtarin rahe hale.va inke har tasmimi ke gerefti , hichvaght khodeto be khateresh mahkom nakoni , chon in akharin talashet boode.
ghahram_bahat | July 21, 2007 07:30 PM
سلام.من نمي دونم تجربه من به درد شما مي خوره يانه،امابد ندونستم كه براتون بگم.
ما بعد از 3 سال رابطه ي بسيار عاشقانه،علي رغم مشكلات فراواني كه با هم داشتيم با هم نامزد كرديم.حقيقت اينه كه با اينكه خيلي اختلافات عميق شخصيتي بين ما بود اما به هيچ وجه نمي تونستيم از هم بگذريم و من فكر مي كنم كه اگر باهاش نامزد نمي كردم و يك سري وقايع پيش نمي اومد،بعد از اون قطعا هميشه جاي خاليشو تو زندگيم حس مي كردم.
خلاصه اين مساله باعث شد كه در كمال صحت عقل و منطق باهاش نامزد كنم.ما حدود 10 ماه نامزد بوديم و توي اين مدت من هركاري براي حفظ رابطه كردم،اما مشكلاتمون سر به فلك كشيده بود.مدتها با مشاور در تماس بوديم كه بلكه بتونيم با هم بمونيم اما شدني نبود.مي دونيد،آدمها اساسا تغيير نمي كنند و من اينو خيلي دير فهميدم،يعني تا خودشون نخوان كاري نمي شه كرد و من اين ميون مدتها واسه تغيير دادنش وقت گذاشتم.بالاخره جدا شديم اما در كمال احترام،و (شايد براتون عجيب باشه)عشق.الان يك سال و نيم از اون روز مي گذره.من 4 سال و نيم عمرمو باهاش گذروندم.مطمئنم كه بايد تا همين مرحله پيش مي رفتيم تا روزي مثل امروز من حسرت كارها و تلاشي كه نكردم رو نخورم.
الان آسوده ام. و مي دونم تا انتهاي توانم سعي كردم و جواب نداد.الان 27 سالمه و هنوز آينده اي هرچند مبهم رو مي شه برام متصور بود،با توجه به اينكه سن متاسفانه واسه ي يك زن نقش پررنگي رو در جامعه ما بازي مي كنه.
اگر دونستن جزئيات كمكي به نوشتن نمايشنامه تون مي كنه،خوشحال مي شم كه كمكي كنم.
Anonymous | July 22, 2007 07:52 PM
email man (ferestandeye poste ghabli) mahak1269@yahoo.com
Anonymous | July 22, 2007 07:53 PM
از كامنتهايي كه براي پستتون گذاشتهشده، 10 تاش رو خانومها گذاشتهن،يكي رو يك آقا، و 2 تاش معلوم نيست.
يافتههاتون رو تعميمنديد، وگرنه نوشتهتون خيلي زنونه از آب در ميآد.
البته ميشه سوم شخص محدود به قضيه نگاهكرد، كه اون سوم شخصه هم بايد يه زن باشه.
محسن | July 22, 2007 09:18 PM
salam.man yekiaz shagerdatoon hastam.va hodoodan 15 sali az shoma koochiktar basham.shayad kheili jesarat bekhad ke yek danesh amooz bekhad be moaleesh komak kone.aval az hame bayad ghasdeto az ezdevaj bedooni,aya hadafi dari ya inke faghat yekio mikhay ke shabato por kone,bad inke age vaghean midooni ke kasio doost dari ya hata doosesh nadari vali ehsas mikoni age ye modat ba ham bashin mitooni doosesh dashteh bashi behesh pishnahad bede,chon hanooz 90% dokhtara az pishnahade ezdevaj khejalat mikeshan,shayad onam toro doost dashte basheh vali khejalat mikshe ke behet bege vali age in marhalaro(pishnahad dadano)gozaroondi tarafeto beshnas ghabl az in ke jedi beshe ,bebin adamie ke toro be khatere khodet be khatere akhlaghet be khatere khoobiat be khatere .... mikhad ya be khatere poolet be khatere martabeo maghame shoghliE ke alan dari be khatere madiat mikhad.midooni adama avaz nemishan akhlagho raftareshoon avaz nemishe hata age bekhan, chon adami ke 32 sal ba ye akhlagho eteghad zendegi karde kheili sakht mitoone khodesho avaz kone va badesh ja nazane vali jaygahe ma az nazare madiat(ke alana hame tarifeshoon az jaygah poolo shoghele va hishki be jaygahet nazde khoda tavajoh nadare) har on avaz mishe momkene to alan 1 gheroon baraye khodet nadashte bashi vali farda enghad pol dashte bashi ke nadooni chi kar koni pooldara hamishe polldar nemimoonan va bipoola ham hamishe bipool nemimoonan.age shak dari ke tarafeto doos dari ya inke vaghteto dari talaf mikoni 1 ya 2 mah ya hata bishtar say kon bahash harf nazani chon kheilia farghe adato doos dashtano nemidonan age behesh adat karde bashi yeki 2 mah ke begzare mibini zendegit mana dare va age doosesh dashti mibini nemitooni zendegi koni.dar zemn doos dashtan sharte ezdevaj nist ,ezdevaj sharte doost dashtane,ke kheilia eshtebah mikonan,eshgh bad az ezdevaj be vojood miad .bad az hameye inkara age ehsas mikoni ke rabetat be ghole khodt taahod avare say kon khodeto bezari jaye tarafe moghabel bebin age oonam too sharayete to bashe adamesh hast ke be khatere taahodi ke dare bahat bemoone.chon aan zamoone tori shode ke adama kheili maghrooran age bebinan ba zaneshoon ya hata shohareshon hal nemikonan foran miran donbale yeki dige.alan kasi taahod halish nemishe.yeki az nazdikanam sale avale daneshgah ba ya pesare shahrestani ashna shod ke bade 6 ah goft man asheghamo oonam mashooghame tori ashegh boodan ke ghabl az inke hafte pedar bozorgesh beshe aghd kardan va barash mob kharid jahaze kamel bord kar kard va pesare neshest too khoone va moft khori kard va bade 2 sal be zanesh ejaze dad ke tanha bereh kharej va dars bekhone va hame ghafel az inke agha yekio pida karde va bad zang zad be zanesho goft man yekio khoshgeltar az to pooldartar az to ba tahsilate behtar az to peida kardam.be nazaram in pesar hade veghahato neshoon dad. harf kheili ziade vali age pasokhi behem berese hatman tashvigh misham ke bishtar az shenideham va dideham baratoon begam....
alan vaghte khabe badan mozahem misham .omidvaram movafagh bashi va be andazeye har nafa30 ke mikeshi ashegh bashi.bye
s2 | July 23, 2007 12:41 AM
rasti mailamo age bedam mifahmin ki hastam ye aile namaloom migharzamo behetoon midam ke age doos dashtin shoma ham nazaretoono bedin
s2 | July 23, 2007 12:48 AM
سلام عطا
بايد تمومش كرد به نظر من، اين تجربه منه. مدتي تلاش در جهت بهبودي و اگر نتيجه نداد اتمام رابطه، زياد هم نبايد به عواقبش فكر كردچون وقتي تمومش كردي بايد كاملاً ازش گذر كني.اينجا بايد كمي از حس درونيت كمك بگيري و بهش اعتماد كني تا تصميم درست بگيري.
به اميد ديدار
هژير | July 23, 2007 02:41 PM
سلام عطا
بايد تمومش كرد به نظر من، اين تجربه منه. مدتي تلاش در جهت بهبودي و اگر نتيجه نداد اتمام رابطه، زياد هم نبايد به عواقبش فكر كرد چون وقتي تمومش كردي بايد كاملاً ازش گذر كني.اينجا بايد كمي از حس درونيت كمك بگيري و بهش اعتماد كني تا تصميم درست بگيري.
به اميد ديدار
هژير | July 23, 2007 02:42 PM
سلام، من با همسر سابقم 3 سال دوست بودم. 5 سال هم باهم زندگی کردیم. توی اون پنج سال خیلی بالا پائین داشتم و فقط 5 ماه اولش بدون حرف جدائی بود، البته نه از طرف من.اولش حتی حرف جدائی برای من حکم مرگ رو داشت ولی بالاخره منهم به این نتیجه رسیدم که برای ما راه دیگه ای نمونده. دقیقا همون موقع شوهر سابقم تغییر عقیده داد و آخرش اونی که همه چیز رو تموم کرد من بودم.
الان 6 ساله که از جدائی مون میگذره و من 3 ساله که دوباره ازدواج کردم و از زندگی ام و رابطه ام خیلی راضی ام. ببین من تا اون روزی باهاش موندم که مطمئن شدم که حداکثر تلاشم رو برای حفظ اون رابطه کرده بودم و با خیال آسوده تمومش کردم و گرنه سرسوزنی تردید موقع جدائی میتونست روی رابطه فعلی ام تأثیر بدی داشته باشه، با اینکه 2 سال آخرش تقریا مطمئن بودم که داریم روز به روز از هم دورتر میشیم و آخرش جدائی خواهد بود ولی تموم راه هایی که به عقلم میرسید رو امتحان کردم ولی هیچ کدومشون متاسفانه نتیجه ندادند.
با اینکه آخرش طرف منو متهم به این کرد که یک شبه تصمیم به جدائی گرفتم و هزارو یک انگ دیگه بهم زد ... حتی پیش بینی کرد که من اولین و آخرین شانسم رو(که خودش بود)دارم از دست میدم کس دیگه حاضر به زندگی من نخواهد بود، ولی من اینقدر مطمئن بودم که کوه هم نمیتونست نظرم رو عوض کنه.
بنظر من آدم باید تا جایی ادامه بده که درصد تردیدش به حداقل برسه و بعد از اون زمان دیگه هدر دادن عمر و انرژی است. من به سن اعتقادی ندارم و بعد از تموم کردن یک رابطه ای مریض و درب و داغون حتی یک سال خوب و به دور از تنش زندگی کردن غنیمته، بقول معروف هرجا جلوی ضرر رو بگیری منفعته.
بامداد | July 24, 2007 09:57 AM
یکی از دوستام یه بار بهم گفت هیچ عشقی نیست که ارزش مبارزه رو نداشته باشه. بنظرم راست می گفت ولی یه نکته خیلی مهم توی رابطه و تلاش برای اصلاح و بقای اون وجود داره: هر دو طرف باید به یه میزان تلاش کنن و بخوان. مبارزه یک تنه هیچ فایده ای نداره. بار باید بطور مساوی یا حداقل متعادل تقسیم شه وگرنه جز اتلاف وقت و احساس و انرژی جسمی و دهنی و روحی هیچ فایده دیگه ای نداره.
RahiL | July 25, 2007 07:29 AM
سلام مهندس صادقي عزيز
نميدونم تجربه من بدردتون ميخوره يا نه چون كمي متفاوت تر از بقيه هست . من و همسر فعلي ام كه تازه پسرخاله ام هم هست ابتدا با هم نامزد بوديم و سواي از نسبت فاميلي درحال بيشتر آشنا شدن و شناخت براي زندگي مشترك بوديم (يعني چيزي حدود 1 سال)) كه متوجه شديم در خيلي از مسائل با هم اختلاف داريم اعتقادات، سليقه ها، اخلاقيات كه در يك زندگي مشترك واحد نمي گنجد نهايتا در يك جلسه گفتگو خيلي راحت و بدون درنظر گرفتن اينكه روابط فاميلي هم داريم تصميم گرفتيم به اين رابطه خاتمه بديم. و هيچوقت هم فكر نكردم اشتباه كردم به نظر خودم جلوي ضرر احساسي بيشتر را گرفتم، قرار است فقط يكبار زندگي كنم پس بايد درست زندگي كنم و اگر با كسي نتونم ارتباط درست را برقرار كنم زندگي هم نميتونم بكنم و همين هم شد.هر دو به زندگي شخصي خود ادامه داديم و عليرغم اينكه خانواده هامون با هم ارتباط داشتند و ما هم همديگر را در جمع فاميل ميديديم و براي همه سوال بود اما هر دو از اين تصميم راضي بوديم من به درسم ادامه دادم و او هم به كارش مشغول بود و البته هر دو در حال ساخته شدن و بزرگتر شدن و تغيير كردن.تا اينكه بعد از5 سال شرايط به گونه اي شد كه مجددا به بحث و گفتگو نشستيم اين بار هم من ساخته تر و پخته تر شده بودم وهم او، و اتفاق نظرهايمان هم خيلي بيشتر شده بود طوري كه تونستيم يك زندگي مشترك را شروع كنيم كه 16 سال است كه ادامه دارد ولي قطعاً اگر در همان اولين ارتباطي كه به بن بست رسيد ادامه ميداديم اينگونه كه اينك هست نخواهد بود. به قول خانم كاترين پاندر در تصميم گيري ها چراغ عقل استدلالي رلا بايد خاموش كرد و به نداي دل بايد گوش سپرد. تنها حساب هاي منطقي و عقلي ره به جايي نمي برندو نقش احساس را نبايد ناديده گرفت. من در هر دو مورد به نداي دلم گوش دادم هرچند نداي دل آميزه اي از عقل و آگاهي نيز هست. اگه تصميم درست باشه هيچوقت پشيمون نميشيم.تجربه به من اين را ثابت كرد.
مريم | July 25, 2007 11:46 AM
http://blog.360.yahoo.com/blog-6krDRPk_cq0889xHyLS9vg--?cq=1&p=17
roya | July 25, 2007 11:44 PM
salam,in link rabti be in postetoon nadare vali asabam khoord shod az in kar,har chand shayad khanande anchenani ham nadashte bashe(in linki ke ferstadam) vali nafse karesh bade
http://blog.360.yahoo.com/blog-6krDRPk_cq0889xHyLS9vg--?cq=1&p=17
roya | July 25, 2007 11:45 PM
عطا میدونی ، زندگی مشترک واقعه ی غریبیه . مثل یه جور رسیک دائم یا بازی طولانی می مونه که تا پایان هزار جور ورقش بر می خوره . هر چیزی که می سازیش ارزش اینو داره که واسش تا می تونی بجنگی . واسه حفظش یا ارتقاش یا بهبودش . ممکنه گاهی فکر کنی واسه چی نیمی از خودت رو کمرنگش کردی و با نیمه کسی دیگه بر زدی؟ ممکنه فکر کنی واسه چی باید به بدیهی ترین مسائلی که توو ذهنت هست شک کنی و بگی شاید حق با طرف مقابلت هست ؟ ممکنه حتی گاهی کم بیاری یا خسته بشی و یا حتی پشیمون بشی . ولی من خودم به شخصه وقتی دارم به سختی تو این راه میرم ، به این فکر می کنم که دارم ارزشم رو حفظ می کنم . به اینکه از من بعیده نتونم از عهده چیزی بر بیام . به اینکه توانایی حفظ و بهبود هر چی رو دارم . و با این حال می دونم که هر چیز زمانی رو می طلبه و وقتی واقعا فکر کنی که همه چیز روندش از دست تو خارج شده ، پافشاری رو حفظ عقایدت بی فایده است . جز اینکه کم کم خودت از دیدگاه خودت میشی کسی که از عهده زندگیش بر نمیاد . توو زندگی مشترک اکثر اوقات مهم این نیست که تو کی هستی یا چی بودی ! مهم اینه که چه طور دیده بشی و چطور بمونی . سعی کن قبل نوشتن بیشتر ببینی و بشنوی . چون اون قدر این قبیل تجربه ها متفاوته که شاید فکرش هم نکنی . موفق باشی
maryam haghi | July 29, 2007 11:41 PM
عطا جان
فكر مي كنم اگه حرفاي منم بشنوي بد نيست.
من يك سال و نيم با يه نفر دوست بودم. اين اواخر متوجه يك سري عدم اشتراك و خواسته بينمون شديم. من به يلت علاقه يادي كه به اين آدم داشتم تصميم گرفتم كه تغيراتي رو كه ميدونستم لازمه در خودم ايجاد كنم كه بتونم رابطه ام رو حفظ كنم. اما نشد من تا حدودي تونستم اما طرف مقابلم صبرش خيلي كمتر از زمان تغيير من بود. معتقد بود كه هيچ آدمي نميتونه تغيير كنه حتي اگه بخواد
Anonymous | September 25, 2007 09:19 AM
hey :)
its very interesting article.
Nice post.
realy gj
thank you ;)
Craliaicerrashy | September 3, 2008 06:43 AM