تو را دوست دارم
تو را به جای همهی زنانی که نمیشناختم، دوست میدارم
تو را به جای همهی روزگارانی که نمیزیستهام، دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترهی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب میشود، برای نخستین گل
برای خاطر جانداران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای دوستداشتن دوست میدارم
تو را به جای همهی زنانی که دوست نمیدارم، دوست میدارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود، خویشتن را بس اندک میبینیم.
بی تو جز گسترهای بیکرانه نمیبینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم
برای خاطر فرزانهگیاَت که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همهی آن چیزها که جز وهمی نیست، دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو میپنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
پل الوار

نظرها
من هم شما را به خاطر این همه احساس قشنگتون دوست می دارم
به خاطر نگاه عمیقتون به زندگی
Anonymous | June 10, 2007 08:44 AM
همه شعرهای اینجا قشنگ بودند..
ghazal | June 19, 2007 09:39 PM
خیلی ممنون
البته فکر کنم بیشتر باید از پل الوار تشکر کرد ولی خوب اگه شما و سریال مدار صفر درجه نبودید معلوم نیست بازم شعر این جناب الوار اینقدر گل می کرد یا نه؟
تاریک روشن | November 20, 2007 01:00 PM