...

May 4, 2007 11:23 PM

توضیح:
این نوشته‌ی ابراهیم نبوی را خواهش می‌کنم حوصله کنید و تا آخر بخوانید. اول خواستم به آن لینک بدهم، اما چون سایت نبوی فیلتر است، فکر کردم به‌تر است بخش‌هایی از آن را این‌جا بیاورم.


فاطمه، دیگر فاطمه نیست!

صدای ضجه‌ی دخترکی که جیغ می‌زند و نمی‌خواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بی‌شباهت نیست به صدای فریاد و ضجه‌ی صحنه‌ای از فیلم هزاردستان که در آن امنیه‌ی رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می‌کشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور می‌ماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمه‌اش می‌کنند و مجازاتش می‌کنند و محکومش می‌کنند.

روزی را به یاد می‌آورم که دختران دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه شیراز در همان سال 57، گروهی بچه تهرانی‌ها بودند که همه‌شان یک جور لباس می‌پوشیدند، تی‌شرت‌های آستین حلقه‌ای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهید وقتی در حیاط دانشکده راه می‌رفتند، احساسی از زنده‌بودن و بودن و نفس‌کشیدن در تمام فضا احساس می‌شد، تا این‌که در تهران ماجرای « یاروسری یا توسری» پیش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفته‌ی دیگر حجاب تقریباً اجباری شود. من و یکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آیت‌الله خمینی بودیم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شیراز نگاه می‌کردیم و هرچه چشم می‌بستیم قدرت تصور زمانی را که همه‌ی زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتیم، اصلاً قدرت تصورش را نداشتیم ...

... اسم دخترش را گذاشت فاطمه، به عشق دکتر شریعتی، به عشق انقلاب، به عشق جنگ، اما فاطمه از روی متد تربیتی « فاطمه فاطمه است» بزرگ نشد، به همین دلیل وقتی پانزده ساله شد، زیر زیرکی با همه‌ی بچه‌های آپارتمان شان فیلم رد و بدل می‌کردند و دوست پسرش که می‌آمد، دو تا کوچه آ‌‌ن‌طرف‌تر، فاطمه را می‌دیدی که در حال دویدن است و وقتی به موتور پسرک می‌رسید چادر را گوله می‌کرد توی کیفی که هم‌راهش بود و محکم پسرک را بغل می‌کرد و پشت موتور می‌نشست و پسرک لایی می‌کشید وسط ماشین‌ها که نکند غربتی‌ها گیر بدهند و ضایع‌بازی دربیاورند، باد می‌خورد توی صورت نوزده ساله‌ی فاطمه و زندگی را دوست داشت و دوست دارد و دوست دارد. پدرش چهار سالی در جبهه بوده، دو برادر مادرش در جنگ کشته شده‌اند، یک دائی‌اش در جنگ معلول شده و خانه‌ي پدربزرگ در سولقان است، جایی که اسلام محکم ایستاده است و فاطمه هم دیگر اصلاً فاطمه نیست، گاهی می‌شود مونا و گاهی می‌شود چیزی دیگر، تنها چیزی که توی کتش نمی‌رود این است که فاطمه، فاطمه است.

تو چه می‌گوئی رئیس؟ تو حرف حسابت چیست؟ تو که دست دختر مردم را می‌گیری و در حالی که او نمی‌خواهد سوار ماشین پلیس شود و ضجه می‌کشد، به‌زور می‌کشی‌اش داخل ماشین و به‌زور در را قفل می‌کنی و پرتش می‌کنی گوشه‌ی سلول که پدر و مادرش بیایند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تیر زهرآلود که از چشمان برادرش یا شوهرش به سوی تو شلیک می شود، از آن‌ها می‌خواهی که تعهد بدهند که دیگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی‌گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کلیه‌اش را هم بفروشد، دخترش را از این جهنم نجات می‌دهد و می‌فرستد فرنگ که دیگر گرفتار لجن‌هایی مثل شما نشود. و آن‌ها هم تعهدشان را می‌دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می‌کنی و سعی می‌کنی پدرانه نصیحتش کنی، همان نصیحت‌هایی که به دختر خودت می‌کنی و تا به امروز فایده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسید: بابا! تو هم قاطی این لجن‌ها بودی؟ و تو یک باره بوی لجن پر می‌شود زیر بینی‌ات. دوباره می‌پرسد: بابا! تو هم قاطی این لجن‌ها بودی؟ تو می‌پرسی: کدوم لجن‌ها؟ دخترت می‌گوید: همین‌هایی که اون دختره رو به‌زور سوار ماشین می‌کردند و اون جیغ می‌کشید؟ و تو می‌مانی که چه‌طور همه این تصویر را دیده‌اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می‌گوید: بابا! خدائیش تو هم جزو همین لجن‌هایی؟ تو هم دخترها رو کتک می‌زنی؟ و تو نگاهش می‌کنی و به سویش می‌روی و بغلش می‌کنی و می‌گوئی: « بابا! به من می‌آد که از این کارها بکنم؟»

رئیس! من که چیزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشیدی که چنین کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده‌روی عزیز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله‌ات شرم نمی‌کنی که مادری را که می‌گوید دختر پنج ساله‌اش در مهد کودک منتظر اوست، در خیابان نگه‌داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همین طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختیار این مادر گذاشته بود، آن وقت تو ام القرای اسلام را برایش جهنم می‌کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برایش خریدی از کجا آوردی، رویت می شود بگوئی از کتک‌زدن دختران و مادران و زنانی که هیچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می‌کنی در مهمانی حانه‌ی عموخان چنان وانمود کنی که تو دیگر در نیروی انتظامی نیستی و منتقل شده‌ای به وزارت کشور و کار ستادی می‌کنی. آخر مرد حسابی! جناب سرهنگ! استاد! این چه پولی است که می‌گیری؟ پول کتک‌زدن زنانی که نمی‌خواهند چنان لباس بپوشند که تا دیروز مجاز بود و امروز نیست؟ پول فحاشی و مزخرف‌گویی به زنان و دخترانی که توی کَت‌شان نمی رود که وقتی پدرشان و برادرشان و شوهرشان کاری به لباس پوشیدن آن‌ها ندارند، تو برای‌شان تعیین تکلیف کنی؟ این چه پولی است که با آن قسط خانه را می‌دهی و اضافه کار می‌گیری؟ راستی! اسم اضافه‌کاری که برای این‌که اشک زنان مردم را دربیاوری و با یک مشت زن نکبت بدقیافه عقده‌ای وسط خیابان جلوی کسانی که مثل آدم لباس پوشیدند، بگیری، چیست؟ اضافه‌کاری برای طرح؟ اضافه‌کاری برای طرح 003 ؟ یا اضافه‌کاری برای امر به معروف؟

من نمی‌فهمم این آقای موسوی اردبیلی چه می‌کند؟ این آقای جوادی آملی چه می‌کند؟ این آقای طاهری اصفهانی چه می‌کند؟ این آقای هاشمی و عبدالله نوری و خاتمی و کدیور و اشکوری چه می‌کنند؟ مگر یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر کردن، داشتن و نداشتن فایده نیست؟ وقتی مرجع تقلید و مجتهد جامع الشرایط یا هر مجتهدی می‌بیند که 25 سال است دارند به این مردان و زنان، امر و نهی می‌کنند که حجاب‌تان را رعایت کنید و سال به سال روسری‌ها عقب‌تر می‌رود و آرایش زنان غلیظ‌تر می‌شود، لابد یک اشکالی وجود دارد. حداقل این است که مفید نیست. مگر امربه معروف در شرایطی که فایده‌ای برآن مترتب نیست، ساقط نمی‌شود؟ مگر این بچه‌ها در محیط بسته و کاملاً اسلامی که جلوی هر مغازه‌ی پیتزافروشی‌اش هم نوشته شده: « رعایت حجاب الزامی است»، بزرگ نشده‌اند؟ مگر صدا و سیما 27 سال خواهران و برادران و زنان و شوهران و پدران و دختران را در سریال‌ها، آن هم در خانه، با حجاب نشان نداده‌اند؟ مگر نه این‌که این بچه‌ها دست‌آورد جمهوری اسلامی‌اند؟ اگر امر به معروف فایده داشت، تا به حال لااقل اثری از آن دیده می‌شد. وقتی امام معصوم می‌گوید که اگر کسی ببیند دارند خلخال، که یک وسیله‌ی آرایشی محسوب می‌شد، از پای زنی می‌کشند و از غصه نمیرد، مسلمان نیست. شما چه مسلمانی هستید که می‌بینید دختری را به‌خاطر لباسش می‌زنند و می‌کشند و می‌برند و عین خیال‌تان نیست؟ شما چه مجتهدی هستید؟ چه فایده‌ای دارید؟ امر به معروف با این شداد و غلاظ می‌شود؟ چرا کاری می‌کنید که هر دختربچه و پسربچه‌ای پایش به زندان باز شود و خود را در موقعیت روسپی و فاحشه ببیند؟ سال‌ها بر دیوار نوشتند بی‌حجابی زن از بی‌غیرتی شوهر اوست. فکر می‌کنید با نوشتن این جمله ذره‌ای از عشق آن مرد به همسر بی‌حجابش که دوست دارد مانتوی اجباری را با مدلی بپوشد که زیباتر می‌داند، داده شد؟ جز این‌که عرض دین را بردید و زحمتی چند روزه داشتید، چه فایده‌ای از این رفتار شداد و غلاظ بردید؟ جز این‌که مانند محسن مخملباف و مسعود ده نمکی و هزاران تن دیگر حالا اصلاً مشکلی با حجاب ندارید. مشکل مردم چیست که شما همه چیز را با تاخیر می‌فهمید؟

آقای ناصر مکارم راست می‌گوید که وضع حجاب در آمریکا به‌تر از ایران است. این درست است، در آمریکا زنان مجبور نیستند برای نمایش خود از همین یک وجب صورت استفاده کنند، می‌شوند موجودات طبیعی، سرکارشان مرتب و با لباس عادی می‌روند و وقت تفریح هم شاید آرایشی رقیق کنند. اما چه شده که در ایران، این همه مردم می‌خواهند گونه‌ای دیگر باشند، پسرها می‌خواهند شبیه کسی شوند که نیستند و دخترها می‌خواهند شبیه کسی باشند که با شخصیت‌شان فاصله دارد. در هیچ جای جهان این همه جراحی پلاستیک برای تغییر شکل صورت اتفاق نمی افتد، چرا که مردم متوجه خودشان نیستند. شما دائماً به زنان می‌گوئید که عروسک‌اند، مانکن هستند، کثیف و پلیدند و در حال تحریک‌کردن هستند. انتظار دارید یک مانکن چه‌طور لباس بپوشد؟ انتظار دارید یک عروسک چه‌گونه آرایش کند؟ شما هر روز به نیمی از مردم توهین می کنید و این نیم مردم هر روز به شما دهن کجی می‌کنند. آنان دشمن نیستند، دشمن شمائید.

می‌گوئید که ماهواره‌ها زنان و مردان را فاسد می‌کند. چرا این ماهواره‌ها در کشور خودشان این اثر را ندارند؟ چرا در تمام اروپا و آمریکا پیدا کردن زنی که هفت‌قلم آرایش کرده این قدر سخت است؟ اصلا ًکسی آرایش نمی‌کند. آدم‌ها خودشان را دوست دارند، مجبور نیستند دائماً خودشان را عوض کنند. مسوول تمام فساد اخلاقی در ایران دولت و حکومت و روحانیون کشور هستند، آنان هستند که با اجبارکردن آن‌چه لازم نیست، کاری می‌کنند تا این بت عیار هر لحظه به شکلی درآید.

... و واقعاً چه لذتی دارد جنگیدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کیف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی‌دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملاً به گه نکشید. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان یک زن می‌افتند تا او را به زور سوار ماشین پلیس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخش‌نامه می‌کند که روزنامه‌ها حتی اگر دیدند که دارد ظلمی می‌شود، حق ندارند کلمه‌ای از این جور و بی‌داد بنویسند. واقعاً شرم‌آور نیست حتی فریاد زدنی را نیز از ملت دریغ می‌کنید؟

آقای سردار احمدی مقدم! هفته‌ی قبل مصاحبه کردید و گفتید که بدحجابی جزو پروژه‌ی براندازی نرم است. گفتید که مواد مخدر و قرص‌های روان‌گردان خطرناکند، گفتید که اشرار و قمه‌کشان و کسانی که برای نوامیس مردم ایجاد مشکل می‌کنند، خطرناکند، گفتید مصرف مشروبات الکلی غیرقابل تحمل است. گفتید و گفتید و از میان ده‌ها عامل براندازی، پس از یک هفته تمام نیروی‌تان را گذاشتید برای مبارزه با زنان بدحجاب. می‌دانید چرا؟ برای این‌که این کار ظاهر جامعه را زودتر درست می‌کند و برای نیروهای انتظامی جذاب‌تر است، پول خوبی هم بابت آن به نیروی انتظامی می‌دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذریم از این‌که در این مدت اشرار هم از دست شما راحت می‌شوند، چون مشغول مبارزه‌ی مهم‌تری هستید. من با شما عهد می‌کنم که صدای این سازی که حالا می‌زنید به‌زودی در می‌آید، چنان زود و سریع که خودتان زودتر از همه بساط‌تان را جمع کنید. دیگر مردم به پلیس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی‌کنند. شما نه تنها سیاست ده ساله گذشته پلیس را خراب کردید، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کردید که بعداً مجبورید ده برابر همین باج بدهید، مجبورید بدحجابی را ده برابر همین تحمل کنید. شما تمام آرای انتخاباتی جناح طرفدار خودتان، یعنی احمدی نژاد و اصولگرایان و هر کسی که در این وضع خاموش بنشیند را از بین بردید.

روزی که احمدی‌نژاد آمد تا با بازی انقلابیگری چند صباحی اصلاحگران جامعه‌ی بیمار ایران را از بالین این بیمار مشرف به موت دور کنند، گفتیم و گفتند که او برای دادن پول نفت نیامده و او برای مبارزه با امپریالیسم نیامده و او برای مبارزه با غارتگران نفتی نیامده و او برای جنگیدن با اسرائیل نیامده و او برای تولید انرژی هسته‌ای نیامده، او آمده است تا مردمان ایران زمین را تبدیل به کسی چون خودش کند، او آمده است تا چادر توی صورت دخترها بکشد و زنان را وسط خیابان کتک بزند و لباس مردم را کنترل کند، همان کاری که 25 سال کرده بود. احمق‌ها باورش کردند و گفتند، نه، چنین نیست، این بی‌چاره به فکر منافع ملت است. چپ‌های احمق پست‌کلنیال دل‌شان را خوش کردند که احمدی‌نژاد در کاراکاس در کنار دخترکی بی‌حجاب عکس گرفته و همان عکس را کردند پیراهن عثمان. گوئی که این بازی اولین بار است که می‌شود. استالین آمد، مدتی با روشن‌فکران فرانسوی و آلمانی و روسی لاس زد و بعد میلیون میلیون شان را نابود کرد. و بعد افتاد به جان ملت، در پنوم‌پنه ملت را به دلیل غرب‌زدگی می‌کشتند، در عراق به‌دلیل مخالفت با قائد اعظم، در روآندا به دلیل این‌که دماغ‌شان پهن بود و در ایران گروهی می‌خواهند چیزی را که خودشان هم باور ندارند، به زور اسلحه توی کله‌ی مردم فروکنند. چه شد آن وعده و وعید رئیس‌جمهور که گفت: « ما نمی‌خواهیم جلوی لباس‌پوشیدن زنان و جوانان را بگیریم»؟ چه شد آن وعده‌ی انتخاباتی مشاور رئیس‌جمهور که گفته بود: « از راه دور دست هنرمندان لس‌آنجلسی را هم می‌بوسیم، به‌خصوص خانم‌های‌شان؟» خرشان از پل پیروزی گذشت و بوی گند پس‌مانده‌شان در هوا پیچید.

آقای احمدی نژاد! با همین تصویری که از ایران ساختید، می‌خواهید سازمان ملل را و آمریکا را اصلاح کنید؟ با همین تصویر کتک‌زدن زنان می‌خواهید به داد خانواده‌های آمریکایی برسید؟ با همین ضجه‌ای که از پای‌تخت ام القرای اسلام بلند است، می‌خواهید به فریاد مظلومان جهان برسید؟ چه کسی در کجا، مظلوم‌تر از کسی است که زیر پای شما دارد لگد می‌خورد؟ یک مشت نادان عوضی رابه جان مردم انداختید. جواب بدهید که سفره‌ی نفتی کجاست؟ غارتگران بیت المال کجا رفتند؟ سانتریفیوژ های‌تان کی ما را غنی می‌کند؟ بوشهر چه زمانی افتتاح می‌شود؟ به میلیون‌ها نامه‌ی درخواست کار کی قرار است پاسخ دهید؟ کم دردسر درست کرده بودید، این هم اضافه شد. این نمره‌ی صفر درس اخلاق‌تان، اقتصاد را که تک ماده کردید، ریاضی را که با آن آمارهای تان زیر ده گیر کردید، در نقاشی‌تان که از کشیدن یک چشم‌انداز عقبید، در تاریخ که درس ترکمان‌چای و گلستان‌چای را نخوانده‌اید، آقای دانشمند! علم را برای چه می‌خواهید؟ برای زدن توی سر مردم؟ این که دیگر علم نمی‌خواهد، یک چوب می‌خواهد که سردار احمدی مقدم به تعداد کافی از آن دارد. از شما می‌پرسم، از نظر خودتان چند درصد دانشمندان اتمی کشور یا خودشان یا خواهر و مادرشان یا همسرشان مشمول طرح بدحجابی نمی‌شوند؟ در تمام دانشمندان زن امروز ایران، کدام یکی را پیدا می‌کنید که شامل تعریف شما از زن محجبه بشود؟ با چه کسانی می‌خواهید جهان را مدیریت کنید؟ شما فکر می‌کنید پس از این غائله‌ی حجاب در تمام جهان هیچ چپی حاضر است در کنارکسی که که به زنان مردم حمله می‌کند بایستد؟ مثل گاو نه من شیر تمام دروغ‌های دو ساله را که در سطل سوابق قهرمانی دنیای عرب داشتید، با یک لگد ریختید زمین. حالا دیگر جرات می‌کنید به خبرنگاران خارجی بگوئید که بین دولت و ملت شکافی نیست و اگر می‌خواهند دلیل پیدا کنند، به خیابان بروند؟ البته اگر خود آن خبرنگار را برادران دستگیر نکنند و به عنوان بدحجاب به زندان نبرند.

آقایان! ملت ایران نمی‌تواند موضوعی به نام حجاب اجباری را بپذیرد، نه اجباری برداشتن آن را می‌پذیرفت و نه اجباری نگه‌داشتن آن را می‌پذیرد، این گروهی که نمی‌توانند این وضع را رعایت کنند، حداقل نیمی از جامعه‌ی ایرانند، شما اگر از نیمی از جامعه‌ی ایران متنفرید، مثل خیلی از مردمانی که از دیدن مردم شاد و سرخوش رنج می‌کشند، می‌توانید به روستاها پناه ببرید، یا از خانه خارج نشوید، اما یادتان باشد که این رشته‌ی حجاب 27 سال است که هر سال در همین روزها تکرار می‌شود و روزی دیگر یا ماهی دیگر، ماجرا خاتمه می‌یابد و شما می‌مانید و شرمساری و خجلتی به‌خاطر آن‌چه در این بازی به باد دادید.