« April 2007 | صفحه اصلی | June 2007 »
رقص همیشهگی پرچمهای آبی
امروز رفتم استادیوم آزادی، بازی استقلال – پاس. البته نه بهخاطر آنکه فکر میکردم استقلال قهرمان میشود، بهخاطر آنکه من و همهی آن سی و پنج هزار نفر دیگری که امروز به استادیوم آمدند و بعد از پایان بازی، تیم استقلال و مرفاوی را ده دقیقه ایستاده تشویق کردند، میخواستند نشان دهند ما استقلالیها تیممان را همیشه و هر لحظه و با تمام وجودمان دوست داریم و آدم عاشق مگر میتواند عشقش را تنها بگذارد، هر اتفاقی هم که بیفتد.
از دنیای تنیس
1ـ خبر جالبی است: «ارغوان رضایی، تنیسور بیست سالهی ایرنی الاصل مقیم فرانسه، موفق شد در دیدار نیمه نهایی مسابقات تنیس استانبول، ماریا شاراپووا، یکی از بهترین تنیسورهای زن فعلی جهان و دارندهی سید دو رنکینگ جهانی (رتبهی دوم ردهبندی جهانی) و بختدار شمارهی یک قهرمانی مسابقات را شکست دهد. او پیش از این در همین مسابقات توانسته بود ونوس ویلیامز، تنیسور شناختهشدهی آمریکایی و بختدار شمارهی سه قهرمانی مسابقات را نیز شکست دهد.»
به عنوان یک ایرانی بسیار خوشحال میشوم و افتخار میکنم، وقتی میبینم یکی از هموطنهای من به چنین موفقیت بزرگی دست یافته است و البته بسیار افسوس میخورم که او بهخاطر شرایط فعلی ایران، مجبور شده یا انتخاب کرده که با ملیت فرانسوی در مسابقات شرکت کند؛ واقعاً که تاسفبرانگیز است.
ده سال گذشت ...
و حالا است که میفهمیم خاتمی که بوده است و چه فرقی داشته است با احمدینژاد. حالا که میخواهند ما را به زور به بهشت موعودشان بفرستند، حالا که همه دستگیر میشوند و حالا که ...
(اگر میخواهيد فلش پخش شود، رايت کليک کنيد و سپس پخش را انتخاب کنيد.)
دو سال پیش در همین روز نوشته بودم:
خاتمی را دوست دارم. بهخاطر صداقتش، بهخاطر احساساتش، بهخاطر اينکه آدم خوبی بود و هست. بهخاطر شرافتش. بهخاطر آنکه دروغ نگفت. بهخاطر اينکه قدرت او را فاسد نکرد. بهخاطر اين که نگاه تحقيرآميز به مردم نداشت و رو در روی مردم قرار نگرفت. بهخاطر آنکه بسيار در حقش جفا شد و هيچ نگفت. بهخاطر اين که مظلوم بود. بهخاطر اينکه انسان بود و انسان باقی ماند ...
روزهای آينده میگذرد و خاتمی ديگر رئيسجمهور ما نيست. ديگر کسی نيست که به او نق بزنيم، به او فحش دهيم، همهی تقصيرها را گردنش بياندازيم، دروغگويش بخوانيم، خائنش بدانيم ... روزهای آينده میگذرد و ديگر کسی که رئيسجمهور ما است، خاتمی نيست.
هشت سال با خاتمی گذرانديم. هيجانزده شديم، شاد شديم، خنديديم، اميدوار شديم، نگران شديم، ترسيديم، نااميد شديم، سرخورده شديم، گريه کرديم، بزرگ شديم ... حالا ديگر خاتمی نيست. خاتمی را برای اشتباهاتش میبخشم، دوستش دارم و از او بهخاطر همهی خوبیهايش تشکر میکنم ...
و حالا بیشتر به این حرفهایم ایمان آوردهام و هنوز هم با بغض خاتمی، اشک در چشمانم حلقه میزند.
مهرورزی به سبک احمدینژادی
حمالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند
تکبیر برادران!
همسرایان وحدت
با حنجرههای بیاعتقادی
حماسههای ایمان خواندند
تکبیر برادران!
کودکان شکوفه
افسانهی دوزخ را تجربه کردند
تکبیر برادران!
ما با نگاه ناباور
فاجعه را تاب آوردیم
هیچ کس برادر خطابمان نکرد
و به تشجیع ما تکبیری برنخاست
تنهایی را تاب آوردهایم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
میتپیم
اثرگذارترینها
سوال سختی است که پرستو از من پرسیده! واقعاً چه کسانی یا چه چیزهایی بیشترین تاثیر را بر من و زندگیاَم گذاشتهاند، آدمها؟ دیدهها و خواندههایم؟ یا فضاهایی که در آنها قرار گرفتهام و مکانهایی که در آن روزگار گذراندهاَم؟ فکر میکنم ترکیبی از هر سهی اینها.
از آدمها: فکر میکنم اولینشان مادرم باشد به دو دلیل مهم: یکی اینکه از همان بچگی من را با پدیدهای به اسم کتاب آشنا کرد و به من ياد داد که کتاب بخوانم و البته بعد از آن به قول معروف شدم کرم کتاب و دوم اینکه نسبت به وضعیت درسی من حساس بود و مرتب پیگیری میکرد و همین پیگیریها و البته تلاشهای خودم باعث شد که در یکی از بهترین دبیرستانهای آن دوره درس بخوانم و بعد از آن در دانشگاه و رشتهای که دوست داشتم قبول شوم.
بعد از مادرم، پسرخالهاَم علی، با آن کتابخانهی جادویی که داشت و من عاشق اتاقش بودم و تا میرفتیم خانهی خاله، میرفتم اتاقش و شروع میکردم به نگاهکردن و ورقزدن انبوه کتابها و مجلههایی که او داشت و آشناشدن با اسمهایی مثل شاملو، فروغ، سارتر، کافکا ... و مجلههایی مثل فیلم، آدینه، دنیای سخن ...
و نفر بعدی ... او بود که عاشقش شدم، بهخاطرش سعی کردم آدم بهتری باشم، زندگی را جدیتر بگیرم، بخشی از روشنترین، نابترین، زلالترین و زیباترین لحظههای زندگیاَم را در کنار او گذراندم، با او بزرگ شدم، چیزهای زیادی که هیچجور دیگر نمیشد یاد گرفت را از او آموختم. بعد از او بود که فهمیدم پایان یک رایطه، هر چهقدر هم که سخت باشد، آدم را نمیکُشد، آدم خودش را پیدا میکند و زندگی دوباره آغاز میشود و اینکه خاطرهها فراموش نمیشوند، بلکه در آدم حل میشوند ...
یاد
هر شب
از خواب میپرم
خیس عرق
برمیخیزم
راه میروم
آرام قطره اشکی می ریزم
و باز خواب
و در خواب باز
بر دارشان میآویزم
ضیاء موحد
زجر تعظیم به یک مجنون کمشعور
... شاه که در راس ماشینی چنین عظیم قرار داشت، به همه حق میداد تا ستایشگر او باشند. ارتش روز را به نامش آغاز کند، افتتاح هر حمام و جاده باریکهای به نام او باشد. تصاویر او در همه جا دیده شود. در روزهای جشن رژیم، روزنامهها پر از تملقهای باورنکردنی از او باشد، اخبار رادیو تلویزیون و صفحهی اول و تیتر بزرگ روزنامهها هر روز به او اختصاص یابد و سخنانش را پس از چندین مرتبه پخش از رادیو وتلویزیون بر لوحههای طلا بنویسند و بر سنگهای مرمر نقر کنند.
شاعران در مدحش ترانه بسرایند، ترانهسرایان مقام او را به نبوت نزدیک کنند. نمایندهی کمپانی آمریکایی سازندهی کامپیوترهای «اَپِل» که نتوانسته بود رقیب خود «آی.بی.اِم» را در گرفتن کار پر سود نمایندگی در ایران شکست دهد، در گزارشی اعلام داشت که «20 درصد وقت، انرژی و سرمایهی ایرانیان صرف تملق شاه میشود! » هرکدام از وزرتخانهها در حال تهیه فیلمها، کتابها و جزوههایی بودند که تنها و تنها تملق و بزرگنمایی شاه در آنها چاپ شده بود. این، به جز تدارک وسیعی بود که توسط فرهنگ و هنر، وزارت اطلاعات، تلویزیون و ... واحدهای تبلیغاتی رژیم، دیده میشد.
...
یک سفیر اروپایی گزارش ماموریتش را چنین آغاز کرده بود: «در تهران مصاحبت با مردان و زنان خوشصحبت و متمدن، کاری خوب، خانهای مجلل، همه نوع وسایل تفریح و زندگی راحت وجود دارد، اما اینها از زجر تعظیم به یک مجنون کمشعور که خود را نابغه میپندارد، نمیکاهد.» اما هر روز دهها تن از بزرگان حکومت و اقتصاد کشورهای اروپایی، آسیایی و آمریکایی، در فهرست انتظار ملاقات با همین مجنون بودند. همه میبایست در ابتدای قالیچهای که در وسط اتاق کار او افتاده بود، تعظیم کنند و بهانتظار آنکه اجازهی نشستن بدهد، بمانند. پشت در، رییس تشریفات، از یک ربع پیش، آنها را که میبایست «شرفیاب» شوند تعلیم میداد که جملات خود را با «اعلیحضرتا» شروع کنند، تنها به سوالات جواب بدهند، چیزی نپرسند و ...
گوشمالیدادن راه درستی نیست!
حاجی راوی عزیز (که چند سالی است میشناسمش و پسر بسیار خوبی است، اما در بعضی موارد مثل هم فکر نمیکنیم.) برای یادداشت «چرا مردم را تحقیر میکنید؟» من، کامنتی گذاشته است که به نظرم رسید بد نیست حالا که این روزها بحثهای مربوط به مسئلهی حجاب در جامعه درجریان است، به بهانهی پاسخ به او چند نکته را به اختصار یادآوری کنم. اما ابتدا کامنت حاجی را که احتمالاً موقع نوشتنش کمی عصبانی بوده است را بخوانید:
بسم الله
اگر تابع قوانین ایران هستید، بدحجابی جرمه. اگر مسلمون هستید، گناهه. اگر هیچکدوم که اصلاً بحثی نداریم، برید جایی که خدا نباشه. اما اینکه برخورد چکشی نباید کرد رو که مسلمون و غیرمسلمون نداره، همه موافقن که نباید چکشی برخورد کرد.
بعضیها از اینجور راهرفتن میخوان عناد بورزن، پس یه گوشمالی تروتمیز حق تمامی متدینینی است که بهشون عناد ورزیده میشه. اما اگر عناد ندارن، خُب آسه برو، آسه بیا که گرگه شاخت نزنه.
من دیگه اعصابم بدجوری مگسی شده، خُب بابا، عمو، دائی، تو که به هر دلیلی ادعا میکنی که داری با رژیم غاصب ایران مبارزه میکنی، فکر کردی لیلی به لالات میذارن؟ نه داداش! مبارزه، عرقریختن داره، کتکخوردن داره، زندانرفتن داره، خوندادن داره، اگر ...اش رو نداری، آروغ مبارزبازی نزن.
یا علی
حاجی راوی
کفشهای پاشنه بلندت کجاست؟
آندرهآ دختر روزنامهنگاری است که برای پیشرفت بیشتر کاری به نیویورک آمده است. او علاقهمند به نوشتن و کار در نشریات معتبری مثل نیویورکر است، اما در نهایت به عنوان دستیار دوم سردبیر دیکتاتورمنش مشهورترین نشریهی تخصصی مُد، استخدام میشود. او که به نظر میرسد، متعلق به طبقهی روشنفکر جامعه است، به کارکردن در یک نشریهی زرد بهعنوان یک تجربهی موقت نگاه میکند تا بعداً بتواند کار مورد علاقهاش را پیدا کند.
روزهای اول، او و دوستانش، سایر دخترانی که در نشریه کار میکنند، آرایش میکنند و تمام تلاش خود را انجام میدهند تا مطابق مُد روز لباس بپوشند را مسخره میکنند و آدمهای سطحیای میدانند اما به مرور زمان آندرهآ متوجه میشود که بهخاطر پیشرفت شغلی ناگزیر است به چنین امری تن دهد.
آرام آرام این شغل جدید آنچنان روی آندرهآ تاثیر میگذارد که بهتدریج خود یکی از آندست دخترهای با تعلقخاطر آنچنانی میشود و حتی در برابر دوستانش که موقعیت قبلی او و آرزوها و علاقهمندیهایش را به او یادآوری میکنند، از شرایط فعلیاَش دفاع میکند. دنیای جذاب و فریبندهی مُد او را با آدمهای تازهای آشنا میکند و او آنچنان غرق کار میشود که در زندگی شخصیاَش و رابطه با دوستانش، بهویژه دوستپسرش به مشکل بر میخورد ...
...
توضیح:
این نوشتهی ابراهیم نبوی را خواهش میکنم حوصله کنید و تا آخر بخوانید. اول خواستم به آن لینک بدهم، اما چون سایت نبوی فیلتر است، فکر کردم بهتر است بخشهایی از آن را اینجا بیاورم.
فاطمه، دیگر فاطمه نیست!
صدای ضجهی دخترکی که جیغ میزند و نمیخواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بیشباهت نیست به صدای فریاد و ضجهی صحنهای از فیلم هزاردستان که در آن امنیهی رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر میکشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور میماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمهاش میکنند و مجازاتش میکنند و محکومش میکنند.
روزی را به یاد میآورم که دختران دانشکدهی ادبیات دانشگاه شیراز در همان سال 57، گروهی بچه تهرانیها بودند که همهشان یک جور لباس میپوشیدند، تیشرتهای آستین حلقهای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهید وقتی در حیاط دانشکده راه میرفتند، احساسی از زندهبودن و بودن و نفسکشیدن در تمام فضا احساس میشد، تا اینکه در تهران ماجرای « یاروسری یا توسری» پیش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفتهی دیگر حجاب تقریباً اجباری شود. من و یکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آیتالله خمینی بودیم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شیراز نگاه میکردیم و هرچه چشم میبستیم قدرت تصور زمانی را که همهی زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتیم، اصلاً قدرت تصورش را نداشتیم ...
Continue reading "..."یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score

