برندهها و بازندهها
به توصیهی حمیدرضا دیشب نشستم و «Little Miss Sunshine» را دیدم. فیلمی خوب با یک پایانبندی فوقالعاده. فیلم از همان ابتدا نشانههایی هرچند مبهم در اختیار تماشاچی میگذارد که نباید تنها به آن بهعنوان یک فیلم رئال یا واقعگرایانه نگاه کرد. هر چه فیلم جلوتر میرود، این نشانهها بیشتر و پررنگتر میشود و بالاخره رقص انتهایی آن که میخکوب میکند و واقعاً میخکوب میکند، شکی را برای تماشاچی در این زمینه باقی نمیگذارد.
طنز غریبی که در فیلم جاری است، بیشتر از اینکه به کمدی نزدیک باشد، به گروتسک میماند. دیالوگها نیز گاهی پهلو به پهلوی دیالوگهای نمایشنامههای ابزورد میزند و صحنهی رقص شگفتانگیزو اعتراضگونهی انتهایی فیلم که در آن همهی اعضای خانواده ( که حالا دیگر همهشان، حتی اُلیو، از دید بیرونی و از نگاه جامعه بازندهاند.) به یکباره، فارغ از موقعیتی که در آن قرار گرفتهاند، خود را رها میکنند و انگار بهنوعی از وارستگی و همدلی خانوادگی میرسند، ما را به یاد «چه کسی از ویرجینیا وُلف میترسد؟» اَلبی میاندازد. حالا آن ها به درک جدیدی از خود و اجتماعی که در آن قرار دارند، رسیدهاند.
در دنیای امروز، هیچکدام ما نمیخواهیم بازنده باشیم. هر روز صبح که از خواب بیدار میشویم، همهی تلاشمان را میکنیم و خود را از تک و تا نمیاندازیم تا از نگاه جامعه در ردهی بازندهها طبقهبندی نشویم. فارغ از اینکه اصلاً بازنده و برنده کیست و مِلاک بازندهبودن چیست. «Little Miss Sunshine» قواعد فیلمهای هالیوودی را رعایت نمیکند و با داستان سادهاش (البته در لایهی رویی و اولیهاَش) تماشاچی را درگیر میکند، حتی آزار میدهد و به فکر فرو میبرد. این فیلم را باوجود برخی کاستیهایش ( مثلاً بهنظر من کل سکانس موتورسواری پدر و بازگشت دوبارهاش به هتل اضافی است.) بسیار دوست داشتم. فکر کنم اگر وقت بگذارید و تماشایش کنید، پشیمان نشوید!

