آن روزها که ...
من عوض شدم. درست نفهمیدم چه شد! نمیدانم خودم عوض شدم یا زمانه و اتفاقاتش عوضم کردند، اما به هر حال من آن عطای چند سال پیش نیستم، نه، نیستم.
چند شب پیش رفتم خانهی علیرضا. شب عجیبی بود. تا صبح نشستیم با علیرضا و سارا حرف زدیم. تا خود صبح. بعدساعت که هفت شد، برگشتم خانه و خوابیدم.
از همه چیز حرف زدیم، از گذشتههای دور و از بسیاری از دوستانمان و آدمهای دیگری که میشناسیم. خوبی علیرضا این است که خیلی صریح است و گاهی چیزهایی را به تو میگوید که کس دیگری نمیگوید. خوشم میآید از این صریحبودن و از این رُکبودن. خودم هم سعی کردم این خصلت را داشته باشم، هر چند که بهواسطهاش، گاهی دوستانم از من میرنجند.
به حرفهای علیرضا خیلی فکر کردم. یادم افتاد که یک زمانی که خیلی هم دور نبود، چه اصول و چه اعتقادات خدشهناپذیری داشتم. گاهی چه سختگیرانه عمل میکردم در مورد خودم و چهقدر ارزش میدانستم داشتن این اصول را.
حالا نه اینکه بدون اصول زندگی کنم، هنوز هم معیارهای خودم را دارم. سعی میکنم به اخلاق و زندگی بر مدار اخلاق پایبند باشم، تلاش میکنم که در حق کسی بدی نکنم و دوست ندارم کسی را ناراحت کنم، (هرچند که گاهی این کار را میکنم، مثل همین امشب.) اما حس میکنم زمانی برخی از اصولم را عقلانی یا حسی کنار گذاشتم و چیزی جایگزینش نشد. حالا انگار سهلگیرانهتر زندگی میکنم.
علیرضا گفت: «از محیط انتقام نگیر، حس میکنم در این چندساله انگار خواستی بهنوعی از محیط انتقام بگیری.» نمیدانم ... خیلی به این حرف علیرضا فکر کردم. با اینکه خودم فکر نمیکنم این گونه عمل کرده باشم، اما به هر حال بهگمانم لااقل بخشی از رفتارم و عملکردم طوری بوده که این حس را در او به وجود آورده. علیرضا عطای چند سال پیش را خوب میشناخت و عطای امروز را هم دیده است ...
دلم اصولم را میخواهد، هرچند که از نظر عقلی بسیاری از آنها در ذهنم رنگ باختهاند. با این حال همینجا با خودم عهد میبندم که سهلگیری و ساده و بیهوده زندگیکردن را کنار بگذارم. اگر بخواهم به عنوان یک ناظر خارجی در مورد خود الانم و خود چند سال پیشم قضاوت کنم، باید اعتراف کنم: خود چند سال پیشم را، خود اصولگراترم را، بیشتر دوست دارم.
پینوشت:
1ـ یک مصاحبهی مفصل هم از علیرضا بذرافشان گرفتم که بهنظرم جالب از کار درآمد. در مورد همهی فیلمنامههایی که نوشته و این فیلم سینمایی آخری که ساخت (تنگنا) و عید از تلویزیون پخش شد و بسیاری چیزهای دیگر. احتمال دارد بهزودی همینجا منتشرش کنم.
2ـ به دلیلی داشتم آرشیو وبلاگم را مرور میکردم، حس کردم این یادداشت قدیمی بدون مناسبت با همین نوشته نیست.

نظرها
عطا جان اونچه من برای خودم همیشه خواسته و داشتهام چیزیست که در انگلیسی بهاش میگن integrity - فارسیاش رو نمیدونم. در کنارش همیشه آدم انعطافپزیری هستم چون باور دارم زندگی برای آدمهای انعطافناپذیر به دشواری میگذره - زندگیای که به خودی خود دشوار هست دیگه حاضر نیستم دشوارترش بکنم.
بهات پیشنهاد میکنم انعطافپزیری امروزت رو حفظ کنی. مهم این نیست که محبوب دیگران باشی یا نه ... مهم اینه که زندگی رو چهجور میگذرونی. خودت باش، نیازی به بازگشت به ارزشهای گذشته یا جا اندازی ارزشهای جدید نیست به اعتقاد من. با زمان رشد کن و بگذار اتفاقات و تغییرات طبیعی اثر خودشون رو بگذارند. تو در همه حال دوستداشتنی هستی.
هاله | April 14, 2007 05:22 AM
یعنی این دو تا علیرضا یکی بودن؟ من تنگنا رو چند بار دیدم (دانلودش کرده بودم) و هر بار از دقتی که روی جزییاتش (از فیلمنامه و دیالوگها و بازی هنرپیشه ها) شده بود (چیزی که معمولا تو فیلمای ایرانی دیده نمی شه) لذت بردم.
سارا | April 14, 2007 05:35 AM
ما از عطا نوشته های وبلاگش رو میدونیم و یه خورده کم بعضی اخلاقاش رو که خودش گفته !
نمیشه تغییر این چند ساله ات رو با نوشته هات خیلی حس کرد !
nc | April 15, 2007 12:14 AM
midoonam film e (Before sunset ) ro didi , man be oon ghesmat ke zan mige man nesbat be koodaki taghir e ziadi nakardam o mard mige ke mo'taghed hast ke adama kolan taghir nemikonan , eteghad daram .
man fekr mikonam to taghir nakardi , balke nesbat be shrayet e chand sal ghablet faghat vakonesh haye motabegh e sen o roohiatet ro neshoon dadi . motmaen bash ta akhar e omret ham baz karaee mikoni ke shayad nesbat be emrooz taghir mahsoob beshe , vali dar soorati ke nist
oon chizi ke man hess mikonam ine ke to dari roo khat e kolli zendegi khodet rah miri , faghat too in masir fasl haye mokhtalef ro tajrobe kardi
movafagh bashi
maryam haghi | April 15, 2007 11:14 AM
adama vaghti deleshoon baraye ghableshoon tang mishe ke mibinan sharayete ghabl behtar az alaneshoone,bad nist aval bebini mitooni osul ha to alanam barpa koni,y'ani too moghe'iate alanet,ya na? shayad nashe.
baad mitooni dast bekarshi...
m.b. | April 15, 2007 02:47 PM
تنها يك لحظه كافي است تا به راحتي ببيني زندگي ات سير ديگري را براي ادامه طي مي كند. تنها يك لحظه كافي است تا دريابي تنهايي تنها يك واژه نيست. اين در حاليبود كه من ساعت به دست زمان را گم كرده و در جاده اي كه مي رفت تا كسي در رحم ابديت متولد شود. زمان را ديدم كه از تكرار سخن مي گفت: نترس دچار بايد بود.
pooyan | April 17, 2007 01:06 PM
سلام.
راجع به تلخ بازي نمي نويسي؟
... | April 20, 2007 03:47 PM
سلام عطا جان
من از عطا، هنوز يه آدم هيكلي قد بلند يادم مي آد. هموني كه برامون تو اتاق 104 دانشكده داستان مي خوند
اما متاسفانه اصول گرا بودن اغلب با سخت گيري همراهه كه زياد جالب نيست. همون: «سخت گيري و تعصب خامي است / تا جنيني كار خون آشامي است»
عطا جان، چند سال نديدمت، ولي فكر كنم بههتر همينطوري مثل آب روون منعطف باشي و بگذري از نهرهاي زمان
ابوالمجنون | April 21, 2007 05:01 PM
Akh Ata cheghadr man khodam ro to in neveshtat didam.
yek gharibeh | April 22, 2007 11:50 AM
فیلم برباد رفته عبداللهی رو ببین! اگه هم دیدی یه باره دیگه ببینی بد نیست
نیلوفرانه | April 22, 2007 03:49 PM
سلام ! به وبلاگتون در رازنو لینک دادم. ممنون میشم در صورت تمایل شما هم به این روزانه ها لینک دهید !!
سیامک قاسمی | April 26, 2007 12:05 PM
همانا با سختی آسانی است ...
همین
یا علی
حاجی راوی
حاجی | May 7, 2007 02:58 PM