در ستایش نویسنده

April 7, 2007 12:06 AM

اتفاق شگفت‌انگیزِ سال گذشته برای من، پیداکردن وبلاگ خواب زمستانی بود و در این مورد اغراق هم نمی‌کنم.

درست یادم نیست در کدام‌یک از وب‌گردی‌هایم و در چه روزی از چه ماهی، در گذر از صفحه‌ای به صفحه‌ای دیگر، رسیدم به خواب زمستانی، راستش خیلی هم مهم نیست، مهم آن است ( و این یکی را درست یادم هست.) که وقتی این صفحه‌ی ملایم آبی، سفید و خاکستری را برای نخستین بار باز کردم و اولین نوشته خوانده شد، جادوی‌اَش آن‌چنان مرا گرفت که چند ساعت یک‌سره بسیاری از نوشته‌های قبلی‌ را هم خواندم و بعد زنگ زدم به پرستو که: «تو این مریم مومنی را می‌شناسی؟ بی شرف! نابغه‌ای است!!! مطمئنی نویسنده‌ای، چیزی نیست که دارد با اسم مستعار می‌نویسد!؟»

و کسانی که من را می‌شناسنند، می‌دانند که من همین طوری الکی این واژه‌ی «بی شرف» را ( که خیلی هم دوستش دارم.) برای هر کسی خرج نمی‌کنم!

به نظر من نویسنده‌ی خواب زمستانی در خیلی موارد آدم را میخ‌کوب می‌کند و به ستایش وامی‌دارد. او از ساده‌ترین چیزها و روزمره‌ترین مسایل، یک اتفاق می‌سازد:

(1)

از معایب خانه‌تکانی این است که یک دور همه‌ی سوراخ‌سنبه‌ها و ته کمدها و پشت کشوها و زیر تخت و کاناپه و خلاصه هر جای رمزآلود دیگری که قبلًا مایه‌ی خیال‌پردازی بود، دوره می‌شود و گرد و غبارش گرفته می‌شود و به هم‌راهش هر چه رمز و راز نشسته رویشان.
شاید برای همین است که امشب خوابم نمی‌برد.

خیال‌اَم جولانگاهی نمی‌یابد.

(2)

دست‌شویی

دست‌شویی‌مان ته باغ است. چراغ دارد، اما کلیدش دست جن‌هاست. بارها شده آن تو ناگهان تاریک شده باشد و بعد خود به خود روشن. یا چند روز خاموش بماند و درست روزی که تصمیم گرفته‌ام لامپ سوخته‌اش را عوض کنم، روشن شود. گفتم که: دست جن‌هاست. کاری به کارمان ندارند. ما هم می‌گذاریم شیطنت کنند. در واقع می‌گویند به ته باغ‌ها نباید کار داشت. باید رهایشان کنی به حال خودشان تا متروکه شوند .

دست‌شویی‌مان یکی دو تا عیب دیگر هم دارد. دیوارش آن بالا سوراخ است و شب‌هایی که باد می‌وزد، مدام در را با قیژ و ویژ به هم می‌کوبد. شاید توالت‌ساز خواسته اول هواکش بگذارد، بعد دیده ای بابا، ته باغ و این سوسول‌بازی‌ها؟ عیب دیگرش هم این است که چکه می‌کند که این هم زیرش ظرف مخصوص گذاشته‌ایم. در عوض بری از انواع موجودات شش‌پا و هشتپاست که به همه‌ی معایبش می‌ارزد.

(3)

دو سه روز پیش بود که قبل از خواب حدس زدم می‌میرم. قلبم موزون نمی‌زد. چشم‌هایم را بستم. بیدار که شدم هم‌چنان نفس می‌کشیدم.
*
اخلاق‌های عجیب پیدا کرده‌ام. شب‌ها اتاق که روشن باشد، سردرد می‌گیرم. می‌آیم نیویورک. چراغ خواب روشن می‌کنم. تکه پارچه‌ای هم رویش می‌اندازم که نورش کم‌تر شود. کمی به‌تر می‌شوم.
*
دلم می‌خواهد با دست‌هایی از دو طرف باز، روی خاک باغچه دراز بکشم. عطش دارم. می‌خواهم صورتم سردی خاک را لمس کند.
*
انگار پوستم را کنده باشند. لایه‌ی محافظ ندارم. نور، صدا، بو، مطبوع و نامطبوع‌اَش بی‌تابم می‌کند. چاره فعلاً همان نیویورک تاریک و ساکت است.

(نیویورک: اتاق خواب باریکمان که دوتا کمد آسمان‌خراش هم دارد.)

(4)

یأس

وقتی یکی از دوتا پسر آدم قابیل بوده، دیگر چه انتظاری از هیولاهای ده دوازده ساله‌ی مذکرِ توی کوچه دارم؟

(5)

بعد از ظهر می‌خواستم بخوابم، کارگرهای ساختمان پایینی پتک می‌کوبیدند. تلویزیون هم روشن بود. کم مانده بود زنگ بزنم بهشان و بگویم بیایند و یکی هم بکوبند این‌جا.

و به مغزم اشاره کنم.

(6)

پاک‌کن‌ها سرانجام تمام نمی‌شوند، بلکه گم می‌شوند.
" اصل بقای پاک‌کن"

(7)

در مدح آرامش

به گل گاوزبان ایمان بیاور
به گل‌برگ‌های بنفش
وعصاره‌ی تاریخی‌اَش
که به گرمی خاطره‌ای مطبوع و مادرانه
در فنجانت بخار می‌کند
و با قطره‌ای لیمو رنگ می‌بازد

پی نوشت :
یادم رفت اینو بگم که حقوق این شعرشدیدًا محفوظه. قابل توجه کارخونه‌های بسته‌بندی گل‌گاوزبون و شرکا !
D:

(8)

سوپ

هم‌زدن گاه و بی‌گاه سوپ مثل کشیدن یک نخ سیگار، آرام بخش است. حرکتی دایره‌وار به ملاقه می‌دهی و قارچ و هویج و نخودسبزها بالا می‌آیند، خودی نشان می‌دهند و سنگین دوباره ته‌نشین می‌شوند. می‌شود بارها و بارها بیایی و تکرارش کنی. من که اگر سوپی روی اجاق داشته باشم، شورش را در می‌آورم از بس که راه می‌روم و غرق در فکر و خیال هی می‌آیم و سوپ را هم می‌زنم. گاهی اوقات تصمیم می‌گیرم که بنشینم و کتابی بخوانم یا کار مفیدتری بکنم. اما نمی‌شود، چنددقیقه‌ی بعدش به خودم که می‌آیم، می‌بینم بالای قابلمه ایستاده‌ام و دارم سوپ را هم می‌زنم. چه جاذبه‌ای است که می‌کشاندم؟ گاهی خودم هم متعجبم.

ملاقه را می‌چرخانم و گرداب کوچکی درست می‌کنم که می‌بلعد و می‌چرخاند و رنگارنگ است.

(9)

دخترانه

وقتی یه چیزی رو ببینید و در همون لحظه‌ی اول عاشق‌اَش بشید ولی هرچی توی ذهنتون بگردید، دلیلی برای خریدنش پیدا نکنید، چی کار می‌کنید؟ خُب خیلی ساده است. یه دلیل می‌تراشید و اون چیز رو می‌خرید. البته اگه قیمتش هم مناسب باشه.

این طوری بود که من جمعه بعد از ظهر صاحب یک گلیم یک نفره‌‌ی کوچک، زیبا و بسیار ارزان (یک یورو) شدم. خُب اگه نمی‌خریدمش، پس‌فردا تابستون که می‌شد، چی پهن می‌کردم روی علف‌ها که بتونم بشینم روشون و کتاب بخونم؟

فنجون سبزه رو هم برای این خریدم که سر بسیار پهنی داشت در مقایسه با فنجون‌های دیگه و رنگش فوق‌العاده بود. خُب اگه نمی‌خریدمش، مجبور بودم به ریختن آب سرد یا یک قالب یخ کوچک روی چایی تازه دم صبح ادامه بدم. بی‌احترامی به چایی رو کی می‌تونست بیش از این تحمل کنه؟

(10)

از نشانه‌های افسردگی موضعی اینه که از ساعت نه صبح آدم تصمیم می‌گیره از خونه بره بیرون، ساعت دوازده ظهر لباس می‌پوشه، ساعت چهار بعد از ظهر هنوز با لباس‌های بیرون نشسته تو خونه و داره فکر می‌کنه که کم‌کم لباس هاش رو عوض کنه ، ساعت شش بعد از ظهر با همون لباس ها خوابش می‌بره.

﷼﷼﷼

مریم مومنی استاد بازی با تخیل خواننده است. او کلمه را می‌شناسد و بسیار روان می‌نویسد. نوشته‌هایش ساده است، تکلف ندارد، به دل می نشیند و سرشار می‌کند. او برای نوشتن زور نمی‌زند، فکر می‌کند و واژه را درست به کار می‌گیرد. سبک بی‌نظیر او، هم‌چنین با نوعی طنز هم‌راه است. برخی نوشته‌ها هم فوق‌العاده لطیف و مشخصاً زنانه است. خودش درباره‌ی نوشته‌ها و وبلاگش می‌گوید:

من وقتی که کتاب می‌خوانم و خوشم می‌آید، می‌آیم، تکه‌ای را این‌جا می‌نویسم یا اشاره‌ای می‌کنم. گاهی اوقات هم کتاب می‌خوانم و چیزی نمی‌گویم این‌جا. گاهی اوقات هم لوله‌کشی می‌کنم و می‌آیم دودمان روشن‌فکری‌اَم را به باد می‌دهم این‌جا. وبلاگ من وبلاگ است فقط. نه روزنامه دیواری است که موضوع داشته باشد و بخواهم به زور با آن موضوع پُراَش کنم، و نه آن‌چنان شخصی است که کسی سر در نیاورد. تجربه است، بازی با واژه است، حس است، چند لحظه شاید غم روزمره باشد، یا سرخوشی.

﷼﷼﷼

اما از همه بیشتر، من عاشق شعرهای شاعر خواب زمستانی‌اَم. عالی است. شگفت‌انگیز است. مسحور می‌کند. بسیار مسحور می‌کند. گاهی حتی دیوانه می‌کند:

(1)

عیدانه

انگشتانم را هاشور می‌زنم
و صبر می‌کنم
تا چلچله‌ها در حیاط پشتی بخوانند
و من بفهمم وقتش شده
بعد هاشورها را شیار بزنم
و لای شیارها
ردیف ردیف
بنفشه بکارم
و راه بیفتم از این شهر به آن شهر
سال‌ها بگذرد
آن‌قدر که دیگر نباشم
و در لالایی‌های زمستانه
مادرها
قصه‌ی کولی‌ای را بگویند
که دامن پرچینش روی زمین می‌کشید
و هر سال
زودتر از موعد
در دست‌هایش
بهار ارمغان می‌آورد

(2)

پیش از این
خاکسترم
در کوزه‌ای دربسته بود.
اکنون
در شهر بادخیز
روی شیروانی‌ها می‌گسترم
از چشمه‌های سنگی جاری می‌شوم
و قاطی غبار
بر پنجره‌ها می‌نشینم.

(3)

دل‌شوره‌هایم را توی ماشین می‌ریزم
شیر آب را باز می‌کنم
ماشین می‌چرخد،
دل‌شوره‌های من هم.
چند ساعت بعد پهنشان می‌کنم.
چندتایشان را باد می‌برد.
بقیه را جمع می‌کنم
دل‌شوره‌های جورابی را جفت می‌کنم.
دل‌شوره‌های حوله‌ای را می‌چینم روی هم
دل‌شوره‌هایی که آب‌رفت‌ اند
یا رنگشان پریده را کنار می‌گذارم
مابقی را تا می‌کنم
می‌گذارم سر جای‌شان
تا نوبت بعد.

(4)

دیروز
آینده‌ام را دیدم
که پوشیده در شالی چهارخانه
و بالاپوشی به رنگ زیتون
طره‌ی سفید جلوی پیشانی‌اَش را
با سرانگشتانش
به پشت گوش حلقه زد
و گذشته‌اَش را
در بین جمعیت شناخت.
به سویم آمد
در چشم‌هایم خیره شد
لبخند زد
و قطار را سرآسیمه ترک کرد.

(5)

روی خاک باغچه
دختری با لب‌های کبود
غنوده بود.
برف می‌بارید
همسایه‌ها پلیس خبر کردند
بس که خاک باغچه سرخ بود،
و لب‌های دختر کبود.
جنازه پیدا نشد.
برف‌ها که آب شدند
دختر جوانه زد
و کمی بعد
عطر شکوفه‌هایش
مست‌مان می‌کرد.

(6)

در آپارتمان‌مان چشمه جوشیده است
آب قُل‌قُل می‌کند
می‌رسد به پای دامنم.
به جای زمین
روی صندلی می‌نشینم
و موقر کتاب می‌خوانم.
آب بالا می‌آید
بالا می‌آید
و از پنجره سرریز می‌شود :
آبشار کتاب و فنجان و خرده ریز و عکس
پنجره را می‌بندم
آب بالا می‌آید
بالا می‌آید
دست می‌اندازد دور کمرم
و بعد گلویم
لب‌هایم را می‌بوسد
اشکم را می‌شوید
بعد بالاتر
بالاتر
با ...

(7)

مویه

عصر
در بازار ماهی‌فروش‌ها
کودکم را ربودند.
کودکِ نداشته‌اَم را.

﷼﷼﷼

خواب زمستانی را بسیار دوست دارم و برای خانم مومنی عزیز و نوشته‌های جادویی‌اَش ستایش و احترام فراوان قائلم. من فکر می‌کنم او نشانه‌هایی از نبوغ در خود دارد. ای کاش با این توانایی، خلاقیت و استعداد بی‌نظیر، نوشتن را کمی جدی‌تر بگیرد و بیشتر بنویسد.