« March 2007 | صفحه اصلی | May 2007 »
برندهها و بازندهها
به توصیهی حمیدرضا دیشب نشستم و «Little Miss Sunshine» را دیدم. فیلمی خوب با یک پایانبندی فوقالعاده. فیلم از همان ابتدا نشانههایی هرچند مبهم در اختیار تماشاچی میگذارد که نباید تنها به آن بهعنوان یک فیلم رئال یا واقعگرایانه نگاه کرد. هر چه فیلم جلوتر میرود، این نشانهها بیشتر و پررنگتر میشود و بالاخره رقص انتهایی آن که میخکوب میکند و واقعاً میخکوب میکند، شکی را برای تماشاچی در این زمینه باقی نمیگذارد.
طنز غریبی که در فیلم جاری است، بیشتر از اینکه به کمدی نزدیک باشد، به گروتسک میماند. دیالوگها نیز گاهی پهلو به پهلوی دیالوگهای نمایشنامههای ابزورد میزند و صحنهی رقص شگفتانگیزو اعتراضگونهی انتهایی فیلم که در آن همهی اعضای خانواده ( که حالا دیگر همهشان، حتی اُلیو، از دید بیرونی و از نگاه جامعه بازندهاند.) به یکباره، فارغ از موقعیتی که در آن قرار گرفتهاند، خود را رها میکنند و انگار بهنوعی از وارستگی و همدلی خانوادگی میرسند، ما را به یاد «چه کسی از ویرجینیا وُلف میترسد؟» اَلبی میاندازد. حالا آن ها به درک جدیدی از خود و اجتماعی که در آن قرار دارند، رسیدهاند.
در دنیای امروز، هیچکدام ما نمیخواهیم بازنده باشیم. هر روز صبح که از خواب بیدار میشویم، همهی تلاشمان را میکنیم و خود را از تک و تا نمیاندازیم تا از نگاه جامعه در ردهی بازندهها طبقهبندی نشویم. فارغ از اینکه اصلاً بازنده و برنده کیست و مِلاک بازندهبودن چیست. «Little Miss Sunshine» قواعد فیلمهای هالیوودی را رعایت نمیکند و با داستان سادهاش (البته در لایهی رویی و اولیهاَش) تماشاچی را درگیر میکند، حتی آزار میدهد و به فکر فرو میبرد. این فیلم را باوجود برخی کاستیهایش ( مثلاً بهنظر من کل سکانس موتورسواری پدر و بازگشت دوبارهاش به هتل اضافی است.) بسیار دوست داشتم. فکر کنم اگر وقت بگذارید و تماشایش کنید، پشیمان نشوید!
چرا مردم را تحقیر میکنید؟
(1)
به طعنه به نیلوفر که با همیشهاش فرق کرده، میگویم: «میبینم که طرح نیروی انتظامی موثر بوده و ریخت و قیافهت به کل عوض شده!» میگوید: «بابا! آقای صادقی، دیروز، تو میدون محسنی نزدیک بود مامانم رو ببرن.» با تعجب میگویم:«مامانت رو؟ چرا؟» و با خودم فکر میکنم مادر نیلوفر باید 50 سال سن را داشته باشد. میگوید: «آقاهه بهش گیر داده خانم، چرا جوراب پات نیست.» میپرسم: «خُب؟ بعدش؟» و نیلوفر جواب میدهد: «هیچچی دیگه. مامانم جواب داد که شما اصلاً چهجوری فهمیدی من جوراب پام نیست؟ من که شلوار پامه و کفش بسته هم پوشیدم؟» و مردک در کمال پُررویی جواب داده بوده: «خانم وقتی راه میرین، شلوارتون یهکم میره بالا!»
Continue reading "چرا مردم را تحقیر میکنید؟"کارت دعوت اجباری به بهشت!
ـ واقعاً مشکل مردم ما الان شکل موی بچههای ماست؟ بچههای ما دوست دارن هرجوری موشون رو بزنن، به من و تو چه ربطی داره؟ من و تو باید به مسایل اساسی کشور برسیم. یعنی دولت باید بیاد اقتصاد رو سامان بده، فضای کشور رو آرامش ببخشه، امنیت روانی درست بکنه، پشتیبانی بکنه از مردم.
مردم سلایق گوناگون دارن. به سنتهای مختلف، اقوام مختلف، تیپهای مختلف. دولت خدمتگذار همه است. چرا مردم رو کوچیک میکنین؟ یعنی واقعاً مردم رو اینقدر کوچیک میکنین که یعنی الان مشکل مهم جوانهای ما اینه که مدل موشون رو چه جوری بذارن و دولت هم نمیذاره. یعنی شان دولت اینه؟ شان مردم اینه؟ این که واقعاً اصلاً توهین به مردم ماست ...
چرا مردممون رو دستکم میگیریم؟ یعنی الان مشکل کشور ما اینه که مثلاً فلان دختر ما فلان لباس رو پوشید؟ یعنی مشکل کشور ما اینه؟ یعنی مشکل مردم ما اینه؟
﷼﷼﷼
این صحبتهای شبهروشنفکرانه را لابد هنوز یادتان هست! صحبتهای جناب آقای احمدینژاد یکی دو شب قبل از انتخابات، زمانی که شایعات زیادی در کشور پخش شده بود که اگر احمدینژاد رییسجمهور شود، ماهوارهها را جمع میکند و به لباسپوشیدن مردم و تیپ و قیافهشان کار دارد و ...
بعدتر جناب احمدینژاد در یکی از مصاحبههای مطبوعاتیشان، در جواب یک خبرنگار فرانسوی که از او پرسیده بود: «چرا همیشه با این کاپشنتان در مجامع ظاهر میشوید و کت و شلوار رسمی نمیپوشید؟» با لبخند پاسخ داد: «فکر میکنم حق انتخاب لباس، سادهترین حق یک انسان است.»
و حالا این سادهترین حق یک انسان بهسادگی دارد از او سلب میشود. بله، ما هم با آقای احمدینژاد موافقیم. شان ملت ایران این نیست، همانطور که شان ملت ایران داشتن رییسجمهوری اینچنین، که بهسادگی از حرفهایش برمیگردد نیز نیست.
ما هم با آقای احمدینژاد موافقیم که این توهین به مردم ماست و حتی بالاتر از آن تحقیر ملت است، اما مجموعه رفتاری که این روزها نیروی انتظامی تحت امر وزارت کشور دولت آقای احمدینژاد و به بهانهی مبارزه با بدحجابی با مردم انجام میدهد را واقعاً چهگونه میتوان توجیه کرد؟ رفتاری که حتی صدای آیتالله شاهرودی را هم درآورده است.
این روزها نیز میگذرند. برای کسی نمیتوان به اجبار حتی کارت دعوت بهشت فرستاد! تجربه ثابت کرده است روشهای قلدرمابانه و اقدامات مبتنی بر زور جواب نمیدهد. امری که مخالف خواست عموم جامعه باشد را شاید بتوان مدتی با استفاده از زور و قدرت پیش برد، اما بهطور حتم، بهمحض اینکه فشار برداشته شود، چیزی از آن به جای نخواهد ماند.
آبراهام لینکن جملهی قشنگ و بهشدت درستی دارد که امروز ناخودآگاه وقتی داشتم صحبتهای روزهای قبل از انتخابات جناب آقای احمدینژاد را دوباره میشنیدم، به ذهنم آمد:
«شاید بتوان برخی مردم را برای همیشه و همهی مردم را برای مدتی فریفت، اما بدون شک همهی مردم را نمیتوان برای همیشه فریفت.»
اخترک من کجاست؟
دلم یک چنین جایی میخواهد. همینقدر سرسبز، همینقدر زیبا ...
این روزها ذهنم بسیار درگیر است. فکر میکنم چند سالی است از "مسیری" که همیشه میخواستم بروم، دور افتادهام ... باید برگردم و درستش کنم!
پینوشت:
چه کسی فکر میکرد فرناندو آرابال یک روزی به ایران بیاید؟ مثل یک رویا میماند! یادش بهخیر، یک زمانی پیکنیک در میدان جنگش* را اجرا کردیم. سالها قبل، اول در پلیتکنیک و بعداً در کیش.
حالا قرار است هفتهی آینده او به ایران بیاید و یک ورکشاپ نمایشنامهنویسی چندروزه برقرار کند که من هم با وجود همهی درگیریها و کلاسهایم، ثبتنام کردهام. خدا کند مشکلی پیش نیاید و بتوانم بروم.
* به قول دوست بسیار نازنینی، یادم باشد از او بپرسم: «بالاخره سبز بود یا آبی بود!؟»
آن روزها که ...
من عوض شدم. درست نفهمیدم چه شد! نمیدانم خودم عوض شدم یا زمانه و اتفاقاتش عوضم کردند، اما به هر حال من آن عطای چند سال پیش نیستم، نه، نیستم.
چند شب پیش رفتم خانهی علیرضا. شب عجیبی بود. تا صبح نشستیم با علیرضا و سارا حرف زدیم. تا خود صبح. بعدساعت که هفت شد، برگشتم خانه و خوابیدم.
از همه چیز حرف زدیم، از گذشتههای دور و از بسیاری از دوستانمان و آدمهای دیگری که میشناسیم. خوبی علیرضا این است که خیلی صریح است و گاهی چیزهایی را به تو میگوید که کس دیگری نمیگوید. خوشم میآید از این صریحبودن و از این رُکبودن. خودم هم سعی کردم این خصلت را داشته باشم، هر چند که بهواسطهاش، گاهی دوستانم از من میرنجند.
به حرفهای علیرضا خیلی فکر کردم. یادم افتاد که یک زمانی که خیلی هم دور نبود، چه اصول و چه اعتقادات خدشهناپذیری داشتم. گاهی چه سختگیرانه عمل میکردم در مورد خودم و چهقدر ارزش میدانستم داشتن این اصول را.
حالا نه اینکه بدون اصول زندگی کنم، هنوز هم معیارهای خودم را دارم. سعی میکنم به اخلاق و زندگی بر مدار اخلاق پایبند باشم، تلاش میکنم که در حق کسی بدی نکنم و دوست ندارم کسی را ناراحت کنم، (هرچند که گاهی این کار را میکنم، مثل همین امشب.) اما حس میکنم زمانی برخی از اصولم را عقلانی یا حسی کنار گذاشتم و چیزی جایگزینش نشد. حالا انگار سهلگیرانهتر زندگی میکنم.
علیرضا گفت: «از محیط انتقام نگیر، حس میکنم در این چندساله انگار خواستی بهنوعی از محیط انتقام بگیری.» نمیدانم ... خیلی به این حرف علیرضا فکر کردم. با اینکه خودم فکر نمیکنم این گونه عمل کرده باشم، اما به هر حال بهگمانم لااقل بخشی از رفتارم و عملکردم طوری بوده که این حس را در او به وجود آورده. علیرضا عطای چند سال پیش را خوب میشناخت و عطای امروز را هم دیده است ...
دلم اصولم را میخواهد، هرچند که از نظر عقلی بسیاری از آنها در ذهنم رنگ باختهاند. با این حال همینجا با خودم عهد میبندم که سهلگیری و ساده و بیهوده زندگیکردن را کنار بگذارم. اگر بخواهم به عنوان یک ناظر خارجی در مورد خود الانم و خود چند سال پیشم قضاوت کنم، باید اعتراف کنم: خود چند سال پیشم را، خود اصولگراترم را، بیشتر دوست دارم.
پینوشت:
1ـ یک مصاحبهی مفصل هم از علیرضا بذرافشان گرفتم که بهنظرم جالب از کار درآمد. در مورد همهی فیلمنامههایی که نوشته و این فیلم سینمایی آخری که ساخت (تنگنا) و عید از تلویزیون پخش شد و بسیاری چیزهای دیگر. احتمال دارد بهزودی همینجا منتشرش کنم.
2ـ به دلیلی داشتم آرشیو وبلاگم را مرور میکردم، حس کردم این یادداشت قدیمی بدون مناسبت با همین نوشته نیست.
چه حالی داد!
آخ که من چه کیفی کردم این بایرنمونیخ نفرتانگیز حذف شد. حال این بچه پُرروهای آلمانی حسابی گرفته شد، حقشان بود. بسیار لذت بردم! درست است که از میلان هم آنچنان دل خوشی ندارم، اما دستشان درد نکند این بایرنیهای مغرور منفور از دماغ فیل افتاده را با آن فوتبال ماشینی آشغالشان حذف کردند.
دیشب هم که چلسی انتقام اینتر را از والنسیا گرفت و چه حالی داد. مایکل اسیین که گل زد، اصلاً انگار قدم پنج سانت بلند شد! بد فرم حال میکنم من با این جناب مورینیوی عزیز که مثل ضدقهرمانهای فیلمها، بهشدت دوستداشتنی و اِند خوشتیپ است. خدا کند چلسی و منچستر بیایند فینال، تا حال این آلکس فرگوسن هم اساسی گرفته شود.
تنهایی
تنهایی
میآید
چون عروسی
نامش دنیاست
تنهایی
به روی ما
میخندد
نامش عشق است
تنهایی
ما را
در آغوش میگیرد
نامش مرگ است
بیژن جلالی
Je suis malade
داشتم توی ماشین شعرهای فروغ را با صدای خودش گوش میدادم، از ذهنم گذشت چه صدای جوانی دارد و بعد فکر کردم خُب، باید هم صدایش جوان بوده باشد، چون فروغ سی و یک سال بیشتر عمر نکرد، بهاندازهی سن الان من!
و بعد غصهام گرفت که نگاه کن فروغ بعد از سی و یک سال به کجا رسیده بوده ( نه اینکه بخواهم خودم را با او مقایسه کنم! نه!) و من کجا هستم الان، هیچجا و معلوم نیست این سالها چهگونه گذشت و چه ساده هدرشان دادم و بعد یاد رویاهایم افتادم و آرزوهایم و این که الان واقعاً چهقدر دارم در مسیرشان گام بر میدارم.
﷼﷼﷼
حالا که ابتدای سال است، یادم بماند یک کارهایی را امسال حتماً انجام دهم. اصلاً شاید بد نباشد مثل ایشان خواستههایم را لیست کنم، تا آخر سال که شد، برگردم ببینم چندتایشان را انجام دادهام:
1ـ نمایشنامهی قبلیام را بازنویسی کنم و به سرانجام برسانم و اگر امکانش بود به اجرا برسانم و نمایشنامهی جدیدم را هم تمام کنم، البته آنطور که خودم دلم میخواهد.
2ـ پایاننامهی فوقم را هرجور که شده تا دی ماه بدهم و مدرکم را بگیرم.
3ـ کارهای مربوط به ادامهی تحصیلم و رفتن به فرانسه را با جدیت بیشتری پیگیری کنم. هرچند که تصمیم خیلی سختی است برای من و هنوز نمیدانم که اگر جور شد که بروم و دکترا بخوانم آنجا، کار و زندگیام را ول کنم و بروم آیا یا نه؟
4ـ کتاب ریاضیات گسستهام را هرجور که شده تا مهرماه به چاپ برسانم. (همینجوریاش هم تا به حال حسابی دیر شده.)
5ـ تا مهرماه مستقل شوم و برای خودم یک خانه بگیرم. (البته با هماهنگی خانواده)
6- سفر آسیای میانه را در تابستان حتماً بروم و اگر شد چندتایی مسافرت دیگر هم بروم.
7ـ دوازده کیلوی دیگر از وزنم کم کنم تا به وزن دلخواهم برسم.
8ـ اقلاً هفتهای یک کتاب را بخوانم و یک فیلم را ببینم.
9ـ در برنامههایم یکجورهایی ورزش یا دستکم پیادهروی را هم جا دهم.
10ـ ماشینم را عوض کنم.
11ـ سال دیگر کمتر درس بدهم (حداکثر 4 روز در هفته، آن هم فقط صبح تا ظهر) که به بقیهی کارهایم هم برسم.
12ـ کلاس عکاسی بروم.
13ـ یک دوربین فیلمبرداری خوب بخرم و کارکردن با Adobe Premiere را بهتر یاد بگیرم و اگر شد یک فیلم کوتاه بسازم!
فعلاً همینها یادم میآید!!! چهقدر هم کم است ماشالله!
﷼﷼﷼
این اجرای Lara Fabian از آهنگ Je suis malade را از بقیهی اجراهایش بیشتر دوست دارم. حس غریبی دارد این آهنگ و حکایت روزگار من است انگار.
کاش شهزاده یک برنامه هم دربارهی تاریخچهی این آهنگ فوقالعاده و اجراهای مختلف آن درست کند. برنامهاَش دربارهی آهنگ Besame Mucho را بسیار دوست داشتم.
در ستایش نویسنده
اتفاق شگفتانگیزِ سال گذشته برای من، پیداکردن وبلاگ خواب زمستانی بود و در این مورد اغراق هم نمیکنم.
درست یادم نیست در کدامیک از وبگردیهایم و در چه روزی از چه ماهی، در گذر از صفحهای به صفحهای دیگر، رسیدم به خواب زمستانی، راستش خیلی هم مهم نیست، مهم آن است ( و این یکی را درست یادم هست.) که وقتی این صفحهی ملایم آبی، سفید و خاکستری را برای نخستین بار باز کردم و اولین نوشته خوانده شد، جادویاَش آنچنان مرا گرفت که چند ساعت یکسره بسیاری از نوشتههای قبلی را هم خواندم و بعد زنگ زدم به پرستو که: «تو این مریم مومنی را میشناسی؟ بی شرف! نابغهای است!!! مطمئنی نویسندهای، چیزی نیست که دارد با اسم مستعار مینویسد!؟»
و کسانی که من را میشناسنند، میدانند که من همین طوری الکی این واژهی «بی شرف» را ( که خیلی هم دوستش دارم.) برای هر کسی خرج نمیکنم!
یادت هست میثم؟
توضیح: این یک یادداشت شخصی ـ پلیتکنیکی است و مخاطب خاص دارد.
چون به زلف خویش
شانه میزنی
خاطرم پراکنده میکنی
من به حال دل
گریه میکنم
دل به کار من
خنده میکند.
دل به کار من، حبیبم
خنده میکند
یادت هست میثم؟ یادت هست آن روزها را؟ چهقدر دلخوش بودیم، چهقدر شاد؟ چهقدر رها؟ مینشستیم ساعتها دور هم، توی آن اتاقک کوچک فوق برنامه، پدرام ساز میزد یا کس دیگری و دستجمعی میخواندیم همین تصنیف را ... یادت هست شعرخوانیهایمان را؟ امیررضا را با آن شور و حالش؟ محراب را؟ احمد شفاعی را که مثل مارسلون ریزه همهاش سرخ میشد و خجالت میکشید؟
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score


