« February 2007 | صفحه اصلی | April 2007 »
دنیا را گشتم ...
این عکس را دوست دارم. چیزی در آن وجود دارد که ...
ایستادهام روی لبه، تنهای تنها. همهجا خاکستری است و تا چشم کار میکند، همین است و همین.
ایستادهام روی لبه. تنهای تنها. همهجا خاکستری است و تا چشم کار میکند، همین است و همین ...
و تا چشم کار میکند، همین است و همین ...
و تا چشم ...
بسیار سفر باید ...
البته فکر کنم ما که دیگر کارمان از پختن به سوختن رسیده باشد! اما به هر حال نشستیم با فرهاد برای عیدمان یک برنامهی سفر طراحی کردیم و تا چند ساعت دیگر میخواهیم اجرایش کنیم. بیچاره من که امشب وقت نکردم بخوابم و فردا باید این همه راه رانندگی کنم. مگر کجا میخواهیم برویم؟ خیلی جاها! itinerary سفرمان اینطوری است:
برنامهی سفر 9 روزهی جنوب شرق ایران (کرمان – سیستان)
روز اول: یکشنبه 27/12/85
• حرکت 6 صبح از تهران
• بازدید از مجموعهی یخچال و چاپارخانه و کاروانسراهای عباسی در میبد
• بازدید از نارینقلعه (قلعهی زمان اشکانی)
• اقامت شبانه در کرمان
روز دوم: دوشنبه 28/12/85
• ساعت 8 صبح حرکت به سمت شهداد
• بازدید از کویر لوت (کلوتها)
• حرکت به سمت ماهان
• بازدید از باغ شازده
• بازدید از بقعهی شاه نعمتالله ولی
• بازدید از جاذبههای کرمان (مجموعهی گنجعلیخان و بازار قدیمی)
• اقامت شبانه در کرمان
روز سوم: سهشنبه 29/12/85
• ساعت 6 صبح حرکت به سمت زاهدان و زابل
• بازدید از شهر سوخته
• بازدید از دریاچهی هامون
• بازدید از چاهنیمهها
• اقامت شبانه در زاهدان
روز چهارم: چهارشنبه 1/1/86
• ساعت 8 صبح حرکت به سمت راسک
• بازدید از سد پیشین و تمساح ایرانی
• اقامت شبانه در چابهار
روز پنجم: پنجشنبه 2/1/86
• بازدید از کوههای مریخی
• قایقسواری و بازدید از جنگل حرّا
• اقامت شبانه در چابهار
روز ششم: جمعه 3/1/86
• بازدید از کوه گِلافشان
• استراحت و شنا در سواحل دریای عمان
• اقامت شبانه در چابهار
روز هفتم: شنبه 4/1/86
• بازدید از سواحل دریای عمان و موجهای کوبنده به صخرهها
• بازدید از مراکز خرید
• اقامت شبانه در چابهار
روز هشتم: یکشنبه 5/1/86
• ساعت 7 صبح حرکت به سمت بم
• بازدید از ارگ بم
• اقامت شبانه در کرمان
روز نهم: دوشنبه 6/1/86
• ساعت 8 صبح حرکت به سمت میمند
• بازدید از روستای تاریخی میمند
• حرکت به سمت تهران و پایان سفر
نمیدانم تا چه حد موفق شویم این برنامه را اجرا کنیم. به هر حال من که کلی شور و شوق دارم برای این سفر و حساَم این است که بهمان خوش میگذرد. اینترنت هم اصلاً نمیدانم پیدا کنم یا نه و البته خیلی هم مهم نیست! چون شاید دیگر نتوانم تا چنذ روز اینجا بنویسم، بهتر است همین الان پیشپیش سال نو را تبریک بگویم: امیدوارم سال خیلی خوبی پیش رو باشد با کلی موفقیتهای جدید برای همه.
پینوشت:
چند ساعت همراهبودن با یک دوست نازنین، بیحوصلگیهای این چند روزهام را پاک از بین برد. ممنونم از تو.
وسایل اتاقاَم را تمیز میکنم!
یک مجسمهی کوچک سفید در اتاق من است: سه میمون که کنار هم نشستهاند. یکی دهانش را گرفته است، دیگری گوشهایاَش را و سومی چشماناَش: نبین، نشنو، حرف نزن! این مجسمه سالها است که در اتاق من است. اصلاً یادم نمیآید از کجا آمده یا چه کسی آوردهاَش، اما بسیار دوستاَش دارم.
یک مجسمهی کوچک دیگر هم در اتاق من هست. این یکی قهوهای است و خودم خریدهاماَش. باز همان سه میمون ...
مجسمهی قهوهای برای تو بود. یعنی برای تو خریدهبودماَش. هیچوقت نشد که آن را به تو بدهم. آخرهای رابطهمان بود، هنوز دوستت داشتم، اما در آن شرایط، دلیل و بهانهای برای دادناَش به تو وجود نداشت.
...
مجسمهی سفید را تمیز میکنم و برق میاندازم، مجسمهی قهوهای را هم.
...
امسال سومین سالی است که مجسمهاَت را برق میاندازم. کمی اسپری تمیزکننده میپاشم رویاَش و بعد با دستمال، سفت میسابماَش. خوب و محکم تا پاک پاک شود.
این اسپری تمیزکننده، دارد تمام میشود دیگر. دفعهی دیگر که رفتم یکی بخرم، یادم باشد از فروشنده بپرسم: اسپری قویتری هم احیاناً دارد که با آن بشود بعضی خاطرهها را هم پاک کرد؟
از کنار هم میگذریم ...
دلشوره ... حس غالب این روزهایم دلشوره است ... دلشورهای که به تازگی به احساسی دیرآشنا نیز آمیخته شده ... زندگیام انگار در مسیر «نمیدانم» است و من نمیخواهم به این فکر کنم که چه پیش خواهد آمد. میترسم. فعلاً ترجیح میدهم بدون آیندهنگری پیش بروم!
...
رادیو و تلوزیون را به یک دلیل در روزهای عزاداری دوست دارم! بهخاطر آداجیوی آلبینونی و نینوای علیزاده که عاشق هردویشان هستم و فقط در چنین روزهایی میتوانی آنها را از رسانهی رسمی بشنوی. دو موسیقی بینظیر و مسحورکننده ...
آزادی چند نفر از بازداشتشدگان
پرستو آزاد شده است. همین الان با او حرف زدم. روحیهاش بسیار بسیار خوب بود و مثل همیشه میخندید و شوخی میکرد. دیوانه انگار رفته بوده هتل! چندتای دیگر از بازداشتشدگان هم خوشبختانه آزاد شدند. انگار هشت نفر تا به حال. خدا کند بقیه هم هرچه زودتر بیایند بیرون، هر چند که خبرهای خوبی از اوین به گوش نمیرسد.
بهخاطر پرستویی در باد ...
ساعت از یک شب هم گذشته است. حمیدرضا SMS میزند که قرار است فردا صبح آزادت کنند! از او خواسته بودم به محض اینکه خبر جدیدی گرفت، من را هم در جریان بگذارد. بالاخره یک خبر خوب، بعد از دو روز بد!
خندهدار است. هر چه فکر میکنم نمیتوانم درک کنم که چرا آدمی این چنین مهربان مثل تو که آزارش به مورچه هم نمیرسد، باید بازداشت شود! مگر کسی را در شبی تاریک و طوفانی کشتهای!؟ یا راه بر مرد رباخواری بستهای!؟ یا نیمههای شب زمانی بر سر بامی جستهای!؟
متاسفم. متاسفم برای همهی آنهایی که گمان میکند با بازداشت تو، مریم و بقیه، تفکرتان نیز به بند کشیده میشود. شاید در برخی روشها با شما اختلاف نظر داشته باشم، اما میخواهم بدانی که عمیقاً تحسینتان میکنم. شجاعت و جسارتتان را. و بسیار احترام قائلم برای همهی شما.
...
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیمکرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهدگرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است
بازداشت فعالان جنبش زنان
33 تن از فعالان جنبش زنان که در اعتراض به روند غیرقانونی بازداشت، بازجویی و دادگاه فعالان جنبش زنان در یک سال گذشته، کنار در ورودی دادگاه انقلاب حضور پیدا کرده بودند، بازداشت شدند. بنا به اخبار رسیده، ماموران، بازداشتشدگان را به ادارهی مفاسد اجتماعی واقع در خیابان وزرا انتقال دادهاند.
گفتنی است امروز قرار بود جلسهی رسیدگی به اتهامات نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، شهلا انتصاری، فریبا داوودی مهاجر و سوسن طهماسبی که همگی از فعالان جنبش زنان هستند، در دادگاه انقلاب برگزار شود.
اسامی بازداشت شدگان عبارت است از:
آسیه امینی، ژیلا بنی یعقوب، محبوبه عباسقلیزاده، محبوبه حسینزاده، سارا لقمانی، زارا امجدیان، مریم حسینخواه، جلوه جواهری، نیلوفر گلکار، پرستو دوکوهکی، زینب پیغمبرزاده، مریم میرزا، ساغر لقایی، ساقی لقایی، ناهید کشاورز، مهناز محمدی، نسرین افضلی، طلعت تقینیا، فخری شادفر، مریم شادفر، الناز انصاری، فاطمه گوارایی، آزاده فرقانی، سمیه فرید، مینو مرتاضی، سارا ایمانیان، ناهید جعفری، سوسن طهماسبی، پروین اردلان، نوشین احمدی خراسانی
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score


