بخشی از یک فیلم‌نامه

February 23, 2007 02:35 PM

...

مارتا آن ته، در مدخل کلیسا ایستاده است. زنبیلی در دست دارد.

مارتا: بیا، برات قهوه‌ی داغ آوردم.
توماس: متشکرم. لطف کردی. خودم یه کم قهوه از خونه آورده‌ام.

از مارتا دور می‌شود. مارتا درپی او وارد رخت‌کن کلیسا می‌شود.

توماس: من منتظر کسی هستم. هر آن ممکنه سر برسه.
مارتا: نگران نباش. من تا یه دقیقه‌ی دیگه می‌رم.

زنبیل را روی صندلی می‌گذارد، دکمه‌های پالتو پوستش را باز می‌کند. دستمالی از جیبش بیرون می‌آورد و بینی‌اش را می‌گیرد.

مارتا: واقعاً داره سرد می‌شه.

به سمت توماس می‌رود و او را در آغوش می‌گیرد. با لحنی مهرآمیز، در حالی که خود را برای توماس لوس کرده است.

مارتا: توماس بی‌نوا. چی شده توماس؟
توماس: از نظر تو هیچ چی!
مارتا: حالا بگو.
توماس: سکوت خدا!
مارتا: [متحیر] سکوت خدا؟
توماس: آره. [مکث طولانی] سکوت خداوند.

توماس: الان یوناس پترسون و خانمش این‌جا بودن. خیلی مهمل به‌شون گفتم. بی‌ارتباط با خداوند. با این حال هنوز احساس می‌کنم حرف‌های درستی زدم. چه کاری به عهده‌ی منه!
مارتا: توماس بی‌چاره! تنها چبزی که لازم داری یه براندیه و بعدش این‌که بخوابونمت توی تخت‌خواب. تبت بالا رفته.
توماس: چرا برای عشای ربانی اومدی؟
مارتا: اون هم یه جور ضیافت عشقه به هرحال. مگه نه؟ [مکث] راستی نامه‌م رو خوندی؟
توماس: نامه؟ نه. وقت نشد.
مارتا: خیلی آدم مایوس‌کننده‌ای هستی! کی دستت رسید؟
توماس: دیروز باید می‌نشستم و موعظه‌ی امروزم رو متنش رو می‌نوشتم. نامه‌ت هم به نظر خیلی قطور بود. به هر حال فکر کردم ...
مارتا: چی فکر کردی؟
توماس: که احتمالاً چیزای ناخوش‌آیندی باید توش نوشته باشی. با خودم آوردمش که امروز بخونمش. ایناها، این‌جاس!
مارتا: نه، نه. بعداً بخونش. هر وقت حوصله‌ش رو داشتی.
توماس: تو چرا برای من نامه می‌نویسی؟ ما که هر روز هم‌دیگه رو می‌بینیم که!
مارتا: با هم که حرف می‌زنیم، به بی‌راهه می‌ریم.

توماس سرش را در دست‌هایش می‌گیرد.

توماس: حالم زیاد خوش نیست.
مارتا: دوست داری غصه‌ت رو بخورم؟ می‌خوای نازت رو بکشم؟
توماس: آره! لطفاً!!
مارتا: [لب‌خند می‌زند.] پس مجبوری باهام ازدواج کنی.
توماس: آره؟
مارتا: می‌بینی؟ به همین سادگی می‌تونی با من ازدواج کنی!
توماس: چرا؟
مارتا: چون دیگه مجبور نیستم از این‌جا برم. یکی‌ش این!
توماس: چرا مجبور باشی از این‌جا بری؟
مارتا: تا وقتی موقتی هستم، می‌تونن به هر جا که بخوان منتقلم کنن. به جاهای دور [لب‌خند می‌زند.] از تو.
توماس: حالا یه فکری به حالش می‌کنیم.
مارتا: آره [هنوز لب‌خند بر لب] آره می‌فهمم. نمی‌تونی با من ازدواج کنی چون عاشقم نیستی. جدای از این، من یه خدا اعتقاد ندارم. نه، من ذره‌ای به خدا اعتقاد ندارم. این واقعیته!

توماس از پنجره بیرون را نگاه می‌کند.

مارتا: چرا چیزی نمی‌گی؟
توماس: چون تو یه‌ضرب حرف می‌زنی. به هر حال همه‌ی این حرف‌ها رو قبلاً هم شنیدم. دست‌کم سالی یه بار!
مارتا: تو نمی‌فهمی چی برات خوبه! بیا با من ازدواج کن! این طوری یه زن خوب گیرت اومده. یکی که وفادار هم هست. و چون قیافه‌ی خیلی قشنگی هم نداره، می‌تونی برای همیشه برای خودت نیگرش داری!

...

مارتا: من دیگه باید برم. عمه‌‌م اومده دیدنم. می‌خواد کیک بپزه!
توماس: مارتا!
مارتا: یله؟
توماس: فرض کنیم که نیاد. منظورم یوناس پترسونه!
مارتا: خُب در اون صورت می‌تونی بری خونه و کمی استراحت کنی [شکلک درمی‌آورد.] و نامه‌ی من رو بخونی.

مارتا به طرف در می‌رود. سر راه دستی بر بازوی توماس می‌گذارد.

توماس: دیگه چیه؟
مارتا: توماس بی‌چاره! من همیشه می‌آم این‌جا و باعث ناراحتی‌ت می‌شم.
توماس: ای بابا ...
مارتا: می‌دونی؟ گاهی وقت‌ها غیرقابل تحمل می‌شی! سکوت خداوند! خدا حرف نمی‌زنه. خدا هرگز حرف نزده، چون نیست. موضوع به همین سادگی غریب و وحشتناکه!

توماس را می‌بوسد. ابتدا از روی گونه و بعد لبانش را.

توماس: حالا تو هم آنفولانزا می‌گیری.
مارتا: چه‌قدر خوب که بگیرم، البته از تو. می‌خوای پیشت بمونم؟
توماس: نه ممنونم. احتیاجی نیست.
مارتا: [آه می‌کشد.] توماس ... چه‌قدر چیزها هست که هنور باید یاد بگیری ...
توماس: [با طعنه] از همون درس‌هایی که به شاگردات یاد می‌دی؟
مارتا: تو باید دوست‌داشتن رو یاد بگیری.
توماس: و حتماً هم تو هم باید اون رو به من یاد بدی!
مارتا: نه، از توان من خارجه. من قدرتش رو ندارم.

او را ترک می‌کند و از کلیسا خارج می‌شود. توماس صدای بسته‌‌شدن درها را پشت سر او می‌شنود.

...

«نور زمستانی» / اینگمار برگمن