درباره‌ی عشق ...

February 16, 2007 11:09 PM

اما مسئله‌ی دیگری که زیاد به آن فکر می‌کنم، نسبت بین عشق و ازدواج است. وجود عشق چه‌قدر برای ازدواج ضروری است؟ آیا صِرفِ عاشق‌بودن کافی است؟ اصلاً عشق و ازدواج ربطی به هم دارند؟

زوج‌های زیادی را دیده‌ام که عاشقانه و بسیار عاشقانه ازدواج کرده‌اند اما بعد از مدتی این ازدواج به ناراحت‌کننده‌ترین شکل ممکن تمام شده است. دیگرانی را دیده‌ام که بدون عشق و از روی ملاک‌های عقلانی ازدواج کرده‌اند و بدون عشق ادامه‌داده‌اند و عده‌ی دیگری که این را هم تاب نیاورده‌اند …

آن بخش از «دیالکتیک تنهایی» اوکتاویو پاز که درباره‌ی عشق و ازدواج و نسبت آن‌ها در جامعه است، به‌نظرم فوق‌العاده و بی‌نظیر است. طوری که حتی اگر آن را بارها نیز خوانده باشید، باز خواندنی است ...

« در دنیای ما عشق تجربه‌ای تقریباً دست‌نایافتنی است. همه چیز علیه عشق است: اخلاقیات، طبقات، قوانین، نژادها و حتی خود عشاق. زن برای مرد همیشه آن «دیگری» بوده است. ضد و مکمل او. اگر جزئی از وجود ما در عطش وصل اوست، جزِِء دیگر - که به همان اندازه آمر است - او را دفع می‌کند. زن شیء است، گاه گران‌بها و گاه زیان‌بار، اما همیشه متفاوت. مرد با تبدیل‌کردن زن به شیء و با دگرگون کردن او به نحوی که منافع، خودخواهی، عذاب و حتی عشقش انشا می‌کند، زن را به وسیله‌ای برای کسب تفاهم و لذت، راهی برای رسیدن به بقا دگرگون می‌کند.

چنان‌که سیمون دوبووار گفته است، زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پری است، اما هر چه هست هرگز خودش نیست. بنابراین روابط عشقی ما از همان ابتدا تباه شده است. از ریشه مسموم است. شبحی بین ما حایل می‌شود و این شبح تصویر اوست؛ تصویری که ما از او پرداخته‌ایم و او خود را به آن آراسته است. وقتی که دست می‌بریم تا لمسش کنیم، حتی نمی‌توانیم تن و جسم بی‌تفکرش را لمس کنیم. چون این توهمِ جسم تسلیم رام مطیع، حایل می‌شود.

و برای زن هم همین اتفاق می‌افتد: او خود را فقط به شکل شیء می‌بیند، به شکل چیزی "دیگر". او هرگز بانوی خویش نیست. وجود او بین آن‌چه واقعاً هست و آن‌چه تصور می‌کند هست تقسیم شده‌است، و این تصویر چیزی است که خانواده‌اش، طبقه‌اش، مدرسه‌اش، مذهبش و عاشقش به او تحمیل کرده‌اند. او هرگز زنانگی‌اش را بروز نمی‌دهد چون این زنانگی خود را همیشه به شکلی نشان می‌دهد که مردان برای او ساخته‌اند. عشق امری طبیعی نیست. عشق امری بشری است، بشری‌ترین رگه در شخصیت انسان. چیزی است که ما از خود ساخته‌ایم و در طبیعت وجود ندارد. چیزی که ما هر روز خلق می‌کنیم و منهدم.

این‌ها که گفتیم تنها موانع میان عشق و ما نیستند.عشق انتخاب است .شاید انتخاب آزاد تقدیرمان: کشف ناگهانی پوشیده‌ترین و سرنوشت‌سازترین جزء هستی ما. اما انتخاب عشق در جامعه‌ی ما ناممکن است. برتون در یکی از بهترین کتاب‌هایش ـ عشق دیوانه ـ می‌گوید از همان آغاز، دو مانع عشق را محدود می‌کند: یکی مخالفت اجتماعی و دیگری اندیشه‌ی گناه. عشق برای این‌که محقق شود باید قوانین دنیای ما را زیر پا بگذارد.

عشق رسوا و خلاف قاعده است؛ جرمی است که دو ستاره با خارج‌شدن از مدار مقررشان و به‌هم‌پیوستن در میان فضا مرتکب می‌شوند. مفهوم رمانتیک عشق که متضمن گسستن و گریختن و فاجعه است؛ یگانه مفهومی از عشق است که امروز می‌شناسیم چون همه چیز در جامعه‌ی ما مانع از آن است که عشق انتخابی آزاد باشد.

زن در تصویری که جامعه‌ی مذکر بر او تحمیل کرده، محبوس است، بنابراین اگر به سراغ انتخاب آزاد برود، مانند این است که حصار این زندان را شکسته و عاشقان می گویند: «عشق او را دگرگون کرده است، عشق او را آدمی دیگر کرده است.» و حق با آن‌ها است. عشق زن را به کلی دگرگون می‌کند. اگر جرئت کند عشق بورزد. اگر جرات کند خودش باشد، باید تصویری را که دنیا او را در آن محبوس کرده است نابود کند.

مرد نیز در انتخاب بازداشته می‌شود. محدوده‌ی امکانات او بسیار تنگ است. او زمانی که بچه است، زنانگی را در مادر یا خواهرانش کشف می‌کند و پس از آن عشق با مناهی یکی می‌شود. وحشت و جاذبه‌‌ای عشق جسمانی ما را مشروط می‌کند. همچنین زندگی نوین خواهش‌های نفسانی ما را به افراط نزدیک می‌کند، و در همان حال این خواهش‌ها را با انواع منع‌ها عقیم می‌گذارد: منع‌های اخلاقی، اجتماعی و حتی بهداشتی. جرم، هم مهمیز و هم لگام خواهش است.

همه چیز انتخاب ما را محدود می‌کند. ما باید عمیق‌ترین محبت‌های‌مان را با تصویری منطبق کنیم که رده‌ی اجتماعی ما در زن می پسندد. عشق‌ورزیدن به فردی از نژاد دیگر، فرهنگی دیگر یا طبقه‌ای دیگر، اگر چه ممکن، ولی دشوار است. این ممکن‌بودن‌ها البته ما را از شرم سرخ می‌کند، و چون از انتخاب آزاد بازداشته می‌شویم، از این رو زنی را بالاخره از میان آن‌ها که با این معیارها «مناسب» هستند انتخاب می‌کنیم و هرگز هم ادعا نمی‌کنیم با زنی ازدواج کرده ایم که عاشقش نبوده‌ایم. زنی که شاید عاشق ما باشد، اما نمی‌تواند خود واقعی خودش باشد. سوان می‌گوید: «و فکر این‌که بهترین سال‌های عمرم را با زنی تلف کرده‌ام که انگ من نبوده است ... » بیشتر مردان عصر جدید می‌توانند این جمله را در بستر مرگ تکرار کنند. و بیشتر زن‌های عصر جدید هم فقط با تغییر یک کلمه می‌توانند این کار را بکنند.

جامعه با این تصور که عشق وحدت پایداری است که هدفش به وجودآوردن و پرورش فرزندان است، منکر طبیعت عشق می‌شود. جامعه عشق را با ازدواج یکی می‌کند و هر گونه عدول از این قاعده مجازات دارد. حمایت از ازدواج موجه بود، اگر جامعه امکان انتخاب آزاد می‌داد. و چون چنین نیست، جامعه باید بپذیرد که ازدواج تحقق والای عشق نیست، بلکه شکلی حقوقی، اجتماعی و اقتصادی است که اهداف آن با اهداف عشق مغایر است. ثبات خانواده بستگی به ازدواج دارد که صرفاً حمایتی است از جامعه و هدف آن چیزی جز بازتولید همان جامعه نیست. بنابراین ازدواج ذاتاً به نحوی عمیق محافظه‌کارانه است. حمله به ارکان آن مانند حمله به ارکان جامعه است و عشق به درست همین دلیل عمل‌کردی ضد اجتماعی دارد، اگرچه عامداً و عالماً چنین نباشد.

هرگاه عشق بتواند تحقق یابد، ازدواجی را در هم می‌شکند و آن را تبدیل به چیزی می‌کند که جامعه نمی‌خواهد: ظهور دو موجود تنها که دنیای خود را خلق می‌کنند، دنیایی که دروغ‌های جامعه را نفی می‌کند، زمان و کار را محو می‌کند و خود را خودبسا می‌خواند. بنابراین عجیب نیست که جامعه عشق و گواه آن ـ شعر ـ را با کینه‌ای یکسان تکفیر می‌کند و آن‌ها را به جهان آشفته و زیرزمینی ممنوع‌ها، پوچی‌ها و نابهنجاری‌ها طرد کند.

در نتیجه‌ی حمایتی که از ازدواج می‌شود، عشق مورد تعقیب قرار می‌گیرد و فحشا یا به دیده‌ی اغماض نگریسته می‌شود و یا تایید رسمی می‌گردد. تلقی دوپهلوی ما از فحشا کاملاً افشاگر است. فاحشه خود کاریکاتور عشق است، قربانی عشق، نمادی از همه‌ی قدرت‌هایی که دنیای ما را به پستی می‌کشانند. اما حتی به این مضحکه‌کردن عشق هم اکتفا نمی‌شود: در برخی محافل پیوندهای ازدواج چندان سست است که فسق و فجور قاعده‌ی عمومی است و شخصی که از یک رخت‌خواب به رخت‌خواب دیگر می‌رود دیگر آدمی هرزه تلقی نمی‌شود.

از سوی دیگر عشق جسمانی نوین تقریباً همیشه شعار است، تمرینی کلامی که رضایت‌خاطر می‌بخشد ولی به هیچ روی وضع بشری را آشکار نمی‌کند، فقط گئاهی دیگری است بر این‌که جامعه جنایت را تشویق و عشق را محکوم می‌کند.

گاهی هدف‌های جامعه که به صورت احکام اخلاقی جلوه‌گر می‌شود، با امیال و نیازهای افراد تشکیل‌دهنده‌ی جامعه تطابق پیدا می‌کند. اما گاه این اهداف، که در لباس احکام اخلاقی ظاهر شده، نافی آرزوهای افراد تشکیل‌دهنده‌ی جامعه است. و گاه نیز این اهداف نافی عمیق‌ترین غرایز بشری است. وقتی هدف‌های جامعه، نافی عمیق‌ترین غرایز بشری باشد، جامعه دچار بحران می‌شود، یا از هم می پاشد، یا در جا می‌زند. اجزای چنین جامعه‌ای دیگر انسان نیستند و تبدیل به ابزاری بی‌روح می‌شوند ... »



نظرها

salam
agha akharesh ma ino nafahmidim!
CONFUSION WILL BE MY EPITAPH!
in jariane eshgho asheghi akharesh chi mishe?
love, hamoon sex?
the what the hell making love is stand for?

من میگم بحث زن و ازدواج و بچه و اینارو ول کن،تند تند شعر بنویس !i luv the poems section more!

وجود عشق برای ازدواج از اهم واجبات است!
بدون ازدواج میشه زندگی کرد، بدون عشق هرگز!
اصلاً تصور ازدواج بدون عشق حالم رو بد می کنه رسماً! احساس می کنم توی قوطی کنسرو گیر کردم!!

ببین عطا اینکه آدم بدون دوست داشتن بخواد ازدواج کنه ، راستش شدنی نیست ، اما اینم که بخوای اول عاشق بشی و بعد ازدواج کنی راستش یه جورایی مسخره اس !
منی که الان یه سالی هست ازدواج کردم بیشتر دارم به این نتیجه میرسم ، عشق نتیجه یک شناخت عمیق و واقعیه ، تا زندگی نکنی چطوری میتونی عاشق باشی ، تا طرفت رو تو مراحل مختلف نبینی چطوری میتونی عاشقش بشی ؟؟
---
این که بدون دوست داشتن هم نمیشه ، چون نمیتونی با کسی ازدواج کنی که ازش متنفری یا بهش بی تفاوتی!!
بالاخره در طرفت چیزهایی دیدی که نظر تو رو جلب کرده و تو رو برای شروع زندگی آماده میکنه !
اما عاشق بودن . . .
----
وقتی الان احساست خودم رو به همسرم نسبت به دوران نامزدی و اوایل ازدواج نگاه میکنم ، میبینم اوناغ اسمش عشق نبوده ، یه جورایی هیجان بوده ، ذوق بوده ، نمیدونم ، اما هر چی میرم جلوتر میفهمم احساس هر روزم از دیروزم قشنگتر و عمیقتره !
----
من قبول ندارم قبل از ازدواج باید عاشق بود
---
مامانم همیشه مگفتم عشق میوه زندگیه نه ریشه اون ، و الان هر روز بیشتر دارم به این نتیجه میرسم.

نکته اینجاست که تعریف هر کس از عشق متفاوته و هر تجربه عاشقانه ای هم متفاوت از تجربه ای دیگه است...

ازدواج خودش به قدر کافی پدیده تهوع آوری هست، و واقعا لازم نیست فقدان عشق هم بهش اضافه بشه! اما از یه طرف هم من همیشه به این فکر کرده م که احتمالش خیلی زیاده که یه ازدواج معمولی، حتی اگه ناموفق از آب درنیاد تبدیل به همزیستی مسالمت آمیز بشه و طرفین برای هم به حد میز و صندلی و اسباب خونه تنزل کنن و روزمره بشن. بعد این اتفاق اگه در مورد دو تا عاشق و معشوق بیفته خیلی دردناک تره تا برای یه زوج معمولی که با معیارهای عقلانی هم رو انتخاب کردن. البته اگه اصولا فرض اجتناب ناپذیر بودن این روزمرگی رو بپذیریم.
حالا در حاشیه، چه خبره چند وقته گیر دادی به این مسائل بویناک؟ :D

bebinam u ashegh shodi ?chandvaghte postat hamash...

شايد خيلي كوچك تر از اوني باشم كه بتونم اظهار نظر كنم ولي معتقدم كه زندگي مثل يه كوهنورديه امكان داره يه نفر نتونه تو همه ي مقاطع زندگي با ما همراهي كنه. به نظرم هيچ وقت نمي شه آينده رو پيشبيني كرد. شايد وقتي تصميم به ازدواج مي گيريم كاملا يه رابطع عاشقانه با طرفه مقابل داشته باشيم ولي... زندگي هميشه يكسان باقي نمي مونه. آدما تغيير ميكنن بايد اين آزادي رو بخودمون بديم كه هر وقت حس كرديم كه ديگه با طرف مقابل هدف مشتركي نداريم ادامه راه رو تنها بريم شايد تو بقيه ي راه با شخص جديدي آشنا بشيم... ولي اينا رو گفتم تا به اين نتيجه برسم كه مهم اينه كه وقتي تصميم به ازدواج گرفتيم سعي كنيم حتما عاشق باشيم به آينده نبايد فكر كردچون نمي تونيم جلوي تغيير آدماوزندگي رو بگيريم

یه زمانی-اون موقع هایی که جوون بودم و بی تجربه!- فکر می کردم هر ازدواج موفقی همراه با عشقه و اگه اینجوری نباشه اصلا امکان با هم زندگی کردن نیست.
اما حالا بعد گذروندن یه عالمه روز خوب و بد، به نظرم اشتراک عشق و ازدواج تهی یه. عشق دقیقا همون خلاف قاعده بودن رو همراه خودش داره.
اما ازدواج صرفا یه قرارداد اجتماعیه بین دو نفر که به نظرم یه انتخاب عاقلانه است.
می دونی من بیزارم از این که با کسی که دوستش دارم، وارد مسائل روتین زندگی و مادیات و ... بشم.

بحث خيلي پيچيده اي هست. من فكر مي كنم كه عشق شرط لازم براي تداوم يك رابطه هست.به ديالكتيك تنهايي هم به شدت اعتقاد دارم. ولي اينم مي دونم كه حكم كلي نمي شه داد.دور و بر ما پر از مثالهاي متناقض هست.زوج‌هايي كه با عشق ازدواج كردند و به شدن احساس خوشبختي مي كنند.و بر عكس زوج هايي كه با عشق شروع كردن و الان احساس غبن مي كنن. ولي در مورد ازدواج بدون عشق به نظرم در صد كمي مي تونن عشق رو پيدا كنن و بقيه كه به نظر خوشبخت هستند هيچ وقت به عشق فكر نمي كنند و بيشتر همون همزيستي مسالمت آميز براشون كفايت مي كنه.

این سطورکه اینجا اومده :
همه چیز انتخاب ما را محدود می‌کند. ما باید عمیق‌ترین محبت‌های‌مان را با تصویری منطبق کنیم که رده‌ی اجتماعی ما در زن می پسندد. عشق‌ورزیدن به فردی از نژاد دیگر، فرهنگی دیگر یا طبقه‌ای دیگر، اگر چه ممکن، ولی دشوار است. این ممکن‌بودن‌ها البته ما را از شرم سرخ می‌کند، و چون از انتخاب آزاد بازداشته می‌شویم، از این رو زنی را بالاخره از میان آن‌ها که با این معیارها «مناسب» هستند انتخاب می‌کنیم و هرگز هم ادعا نمی‌کنیم با زنی ازدواج کرده ایم که عاشقش نبوده‌ایم. زنی که شاید عاشق ما باشد، اما نمی‌تواند خود واقعی خودش باشد.
ببین عطا این سطور نتیجه بها دادن بیش از حد به ابعاد عقلانی در ازدواج هست . تو به چیزی میرسی که نه چیز فوق العاده بدی هست و نه فوق العاده خوب . در حالی که یک چیز هم در ازدواج باید همیشه در نظر داشت و اون هم رضایته . عدم رضایت میتونه خیلی پایه ها رو بلرزونه . همیشه لازم نیست چیزی غیر قابل تحمل باشه ، کافیه که فقط معمولی باشه !! همین
عشق تو زندگی فقط میتونه جلو خودخواهی ها و منم منم کردن ها و غرور بیش از حد رو بگیره و تو رو به سمت سازش هل بده و بهت یاد آور بشه که چه لحظه های خوبی و چه احساسات قشنگی رو داری . این خودش چیز کمی نیست . همیشه از نهال یا بذر به درخت و باروری رسیدن لذت بیشتری داره تا فقط در سایه یک درخت باشی

ببین از دید من اینطور دیده میشه:

1.عشق و ازدواج به هم ربطی ندارن ولی
... میشه کنار هم باشن

2.عشق به شخص دیگر فقط با
شناخت بوجود میاد که میتونه بعد از ازدواج باشه اما هر تجربه ی مشترکی به خصوص سفر و زندگی کنار هم کمک زیادی به
شناخت شما میکنه

3.درباره ی عشق اولیه هم نمیشه خیلی صحبت کرد چون هرکس با معیارهای خودش میاد جلو ولی در طول زمان علاقه یا عشق دو نفر حتی معیارهای اونا رو عوض میکنه

4.عشق یعنی دوست داشتن روح کس دیگر اما بیشتر از روح خود البته عامل اصلی دیگر جنسیت است که مربوط به جسم هم هست پس دو نفر \\\\\\\"میتونن\\\\\\\" با هم زندگی مشترک داشته باشن و علاقه ی بیشتری به هم پیدا کنن بعد از مدتی ، ولی این که دو نفر بدون شناخت از هم زندگی مشترک رو شروع کنن یه ریسکه

5.ئر ضمن لزومن علاقه مندی دو نفر بعد از ازدواج کم نمیشه در صورتی که قبل از ازدواج واقعیت رو دیده باشن و خیالپردازی نکرده باشن

6. تفکرات افراد در ظاهر و کاراشون نمود داره ، در موقعیت های گوناگون میتونن دیده بشن پس زمان بیشتر میتونه منجر به زیاد یا کم شدن علاقه دو نفر بشه

شما حرفاتون رو دو پهلو میزنید انگار میخواهید همه رو تو خماری نگه دارید .با این نظرات یعنی تعهد و مسئولیت همه کشک . خلاصه با این نوع نگاه یعنی ازدواج یک امر اضافی در زندگی و ارتباط دو جنس مخالف با آزادی کامل در کنار هم و به قول معروف هرکی آش خودشو بخوره و هروقت لازم شد نیاز عشقی وجنسی براورده بشه. تازه هروقت از هم خسته شدید یا دیدید نقطه مشترکی ندارید از هم جدا شوید و منتظر شوید ببینید کی عاشق میشوید.

chera filteri?

عشق هیچ ربطی به ازدواج نداره در ازدواج سالم دوست داشتن خود به خود شکل میگیره ولی تا اونجا که من میدونم عشق
با رسیدن فنا میشه و نمیشه کتمان کرد

عشق برای تداوم ازدواج لازم ولی کافی نیست. در وهله اول به نظر من بلوغ فکری و اجتماعی افراد طرف قرداد ازدواج از همه مهمتره و اون ازدواج هایی که با عشق شروع میشه و به بن بست ختم احتمالن یکی از دلایل شکستش عدم بلوغ طرفین یا یکی از اونا بوده!

salam kho0bi
neveshtehaye kho0bi bo0d
dos dashtam bishtar ba ham ashna beshim age dosdashti mito0ni biay neveshtehaye man ham bekho0ni
be omide u

ببخشید خیلی مزخرف بود
من هرچه سعی کردم از متنتون لذت ببرم نشد
و اصلا و ابدا فکر نکنید که چون واقعیت بوده تلخ است
برعکس
من زنم
همیشه خودم بودم
از روزی که خودم را به یاد می آورم خودم بودم تا به حال
عاشق هم شده ام
اما این چرندیاتی که نوشته بودید را ندیدم
ببخشیدها اما من خیلی رک نظرم را بیان میکنم
وقتی چیزی بد است و خوشم نمی آید با کاغذ کادوئی صورتی جلدش نمیکنم
خیلی رک و پوست کنده میگویم "چرند بود"
راستی آیا همیشه آدمهای کور دنبال توضیح برای رنگها نیستند؟
همیشه فیلسوفانی که عشق را نمیفهمند و نچشیده اند دنبال توضیحش برای درکش هستند
اما رنگ را نمیشود توصیف کرد
همانطور که عشق را نمیتوان!
کلمات گاهی آنقدر قدرت ندارند که بتوانند بار معنایی آنهم به آن پیچیدگی و در عین حال سادگی را به دوش بکشند.
موفق باشید

ارسال نظر