« January 2007 | صفحه اصلی | March 2007 »
تازه چه خبر؟
لابد تا به حال متوجه شدهاید که چند روزی است حال و روز وبلاگم خوش نیست! گاهی نصفه نیمه بالا میآید و گاهی هم بهکل تعطیل است! این حمیدرضا هم که معلوم نیست کجا رفته است و چرا نمیآید درستش کند بدجنس! نامرد فقط بلد است هی وبلاگ خودش را خوشگل کند! ( هر بار که صفحهی اصلی وبلاگش را Refresh کنید، یک تصویر تازه میآید.) هی روزگار ... هی ...
###
عجب فیلمنامهی خوبی میشود نوشت از این جریان فرار شهرام جزایری! یکچیزی شاید مثل «روز شغال» فردریک فورسایت و فرد زینهمان. فکر کنم آبروریری از این بزرگتر نمیشد برای سیستم قضایی و انتظامی یک کشور اتفاق بیفتد. کارد به این مرتضوی بزنی خونش درنمیآید از شدت ضربهای که خورده. این شهرام خان باهوش، رسماً یک حکومت را اُسگل خود کرده است.
شخصاً در مورد این جریان دچار پارادوکس شدهام! از یک طرف از خلاف و خلافکاری خوشم نمیآید، از طرف دیگر با آدمهای باهوش بهشدت حال میکنم. یکجورهایی عین این ضدقهرمانهای فیلمها شده این جزایری. انگار آدم دلش نمیخواهد گیر بیفتد!! شما ترجیح میدهید گیر بیفتد یا نه؟
###
این آقای قلعهنوعی بدجور روی اعصاب است این روزها! حالم از ادبیاتش (که مردک هنوز فرق کُلهُم و کل یوم را نمیداند!) ، از تمامیتخواهیاش ( که میخواهد خودش همهکارهی همهی جا باشد.) ، از چاپلوسیها، پاچهخواریها و پاچهخاریهایش! (میفهمید که منظورم چیست؟) و از لمپنیزمش که روز به روز هم بیشتر میشود، به هم میخورد.
مثلاً میخواهد خود را بهعنوان یک پروین کوچک جا بزند، در حالی که بیچاره نمیفهمد دورهی مدیریت پروینی دیگر تمام شده است. بهنظر من مقصر اصلی جریان محرومشدن استقلال همین قلعهنوعی است. خدا کند هر چه زودتر دست از سر استقلال بردارد!
###
کماکان با چلسی و اینتر حال میکنیم و مثل همیشه از بایرنمونیخ و اصولاً هر چه تیم آلمانی است، متنفریم! آرسنال هم که امشب سوسک شد و مورینیوی عزیز چهارمین قرمانیاش را در انگلستان جشن گرفت!
###
چه حالی کردیم با این گلهایی که امروز پیکان به پرسپولیس زد. سهتای اول، یکی از یکی قشنگتر بود. این محسن ترکی دیوانه اگر آن پنالتیهای احمقانه را روی معدنچی نمیگرفت، باور کنید پرسپولیس چهار به هیچ سوراخ شده بود. هرچند که همینجوریاش هم کم سوراخ نشد!
چه حالی میدهد این مسئولین نابغهی پرسپولیس دنیزلی را اخراج کنند و چه حال مضاعفی میدهد اگر استقلال او را بیاورد! ( هر چند چنین کاری از مسئولین گیج استقلال بعید است!) هنوز معتقدم دنیزلی مربی بسیارخوبی است که در پرسپولیس روی دور بدشانسی افتاده است.
###
چه نمایشنامهی فوقالعادهای است این «نوای اسرارآمیز» اریک امانوئل اشمیت. حتماً بخوانیدش! حتماً! احتمالاً بهزودی یک پست مفصل دربارهاش مینویسم. پر از غافلگیری است این نمایشنامه!
###
از یک نقلقول از مقالهی «چرا فوتبال را به اندازهی سینما دوست داریم؟» حمیدرضا صدر که در مجلهی هفت شمارهی 30 آمده است، خیلی خوشم آمد. نقلقول ظاهراً مربوط است به یک فیلم مستند آلمانی:
«عشق مثل آفساید است. سخت است که توضیحش دهید، ولی وقتی آن را ببینید، خوب تشخیصش میدهید. چنانکه وقتی عاشق شدید بسیار ساده درمییابید دلتان به لرزه درآمده.»
بخشی از یک فیلمنامه
...
مارتا آن ته، در مدخل کلیسا ایستاده است. زنبیلی در دست دارد.
مارتا: بیا، برات قهوهی داغ آوردم.
توماس: متشکرم. لطف کردی. خودم یه کم قهوه از خونه آوردهام.
از مارتا دور میشود. مارتا درپی او وارد رختکن کلیسا میشود.
توماس: من منتظر کسی هستم. هر آن ممکنه سر برسه.
مارتا: نگران نباش. من تا یه دقیقهی دیگه میرم.
زنبیل را روی صندلی میگذارد، دکمههای پالتو پوستش را باز میکند. دستمالی از جیبش بیرون میآورد و بینیاش را میگیرد.
مارتا: واقعاً داره سرد میشه.
به سمت توماس میرود و او را در آغوش میگیرد. با لحنی مهرآمیز، در حالی که خود را برای توماس لوس کرده است.
مارتا: توماس بینوا. چی شده توماس؟
توماس: از نظر تو هیچ چی!
مارتا: حالا بگو.
توماس: سکوت خدا!
مارتا: [متحیر] سکوت خدا؟
توماس: آره. [مکث طولانی] سکوت خداوند.
دربارهی عشق ...
اما مسئلهی دیگری که زیاد به آن فکر میکنم، نسبت بین عشق و ازدواج است. وجود عشق چهقدر برای ازدواج ضروری است؟ آیا صِرفِ عاشقبودن کافی است؟ اصلاً عشق و ازدواج ربطی به هم دارند؟
زوجهای زیادی را دیدهام که عاشقانه و بسیار عاشقانه ازدواج کردهاند اما بعد از مدتی این ازدواج به ناراحتکنندهترین شکل ممکن تمام شده است. دیگرانی را دیدهام که بدون عشق و از روی ملاکهای عقلانی ازدواج کردهاند و بدون عشق ادامهدادهاند و عدهی دیگری که این را هم تاب نیاوردهاند …
آن بخش از «دیالکتیک تنهایی» اوکتاویو پاز که دربارهی عشق و ازدواج و نسبت آنها در جامعه است، بهنظرم فوقالعاده و بینظیر است. طوری که حتی اگر آن را بارها نیز خوانده باشید، باز خواندنی است ...
« در دنیای ما عشق تجربهای تقریباً دستنایافتنی است. همه چیز علیه عشق است: اخلاقیات، طبقات، قوانین، نژادها و حتی خود عشاق. زن برای مرد همیشه آن «دیگری» بوده است. ضد و مکمل او. اگر جزئی از وجود ما در عطش وصل اوست، جزِِء دیگر - که به همان اندازه آمر است - او را دفع میکند. زن شیء است، گاه گرانبها و گاه زیانبار، اما همیشه متفاوت. مرد با تبدیلکردن زن به شیء و با دگرگون کردن او به نحوی که منافع، خودخواهی، عذاب و حتی عشقش انشا میکند، زن را به وسیلهای برای کسب تفاهم و لذت، راهی برای رسیدن به بقا دگرگون میکند.
کارکرد پیشفرضهای ذهنی ما!
چه میشود که ما از دیگری خوشمان میآید؟ چهگونه میشود دو نفر به یکدیگر علاقهمند میشوند؟ آیا وقتی از کسی خوشمان میآید، میتوانیم به تداوم این دوستداشتن اطمینان داشتهباشیم؟ چهگونه میشود یک رابطه تحلیل میرود؟ اینها سوالهایی است که گاهگاه به آن فکر میکنم.
همهی ما تصویری از یک زوج ایدهآل در ذهن داریم. تصویری که بر اساس پیشفرضها، معیارها و سنجههایی معمولاً عقلانی شکل میگیرد. مثلاً: نوع نگاهش به دنیا و به آدمها با نوع نگاه ما همخوانی داشته باشد؛ از نظر فکری و رفتاری تا حد زیادی شبیه به ما باشد؛ باهوش باشد؛ کتابخوان باشد؛ از نظر خانوادگی وضعیت مناسبی داشتهباشد؛ مهربان باشد؛ از نظر تحصیلات فلان جور باشد؛ از نظر ظاهری بهمان جور باشد و ...
بدیهی است این مِلاکها و معیارها در میان افراد مختلف متفاوت است. من الان نمیخواهم دربارهی درستی و غلطی این معیارها بحث کنم، بحث من بر سر این است که آیا این معیارها واقعاً در عمل کار میکند یا نه؟! من فکرمیکنم الزامی برای کارکردن صددرصدی این سنجهها وجود ندارد.
اتفاقی که در عمل میافتد، ممکن است به سادگی به شکل زیر باشد:
آدم «الف» از مثلاً پانزده معیارو پیشفرض شما، چهاردهتای آن را دارد، خوب هم دارد! عقل شما نیز این را تایید میکند، اما شما با او راحت نیستید و از بودن با او لذت نمیبرید. لااقل حالا لذت نمیبرید!
ولی آدم «ب» از این معیارها فقط دو سهتای آنها را، آن هم به صورت نصفه و نیمه دارد! ولی شما از بودن با او بسیار خوشحالید، برای بیرونرفتن با او لحظهشماری میکنید و دوست دارید دوباره و دوباره او را ببینید. لااقل حالا اینجور میخواهید!
حالا بهنظر شما اگر آدم برقراری یک رابطهی درازمدت (مثلاً ازدواج) را در ذهن داشته باشد، بهتر است به کدامیک از این دو نفر فکر کند و با او رابطه را پیش ببرد؟
دیالوگهای من و آقای ب!
ـ این نوشتهی آخرت رو خوندم، خواستم بگم که باهات موافق نیستم.
ـ چهطور؟
ـ بهنظر من اینها همه حرفه. آدم با هر دختری که میره بیرون، حتماً به سکس باهاش هم داره فکر میکنه! بی برو برگرد!! حتی زمانهایی که به روی خودش نمیآره یا تظاهر میکنه که براش مهم نیست.
ـ جدی این جوری فکر میکنی؟
ـ آره.
ـ یعنی تو با هر کسی که بیرون میری، میخوای ...
ـ اوممم ... ببین، حالا بعضیها هستن آدم میدونه به یه دلیلی، حالا هر چی، این اتفاق نمیشه باهاشون بیفته. خب به جز اونها بقیه آره. یعنی بذار بهتر بگم. اگه قرار باشه با یه دختر دوست بشم، یا برم بیرون، حتماً به سکس باهاش فکر میکنم.
ـ چرا فکر میکنی حتماً باید باهاشون سکس داشته باشی؟ یعنی مثلاً حرفزدن یا کنار یه دختری بودن که فکر میکنی باهاش اوقات خوبی را داری، اما این با هم بودن، لزوماً به سکس منتهی نمیشه، برات هیچ جذابیتی نداره؟
ـ شاید برای کوتاه مدت داشته باشه، یعنی برای یکی دو بار بیرونرفتن، اما بهنظرم احمقانه است آدم با یکی دوست شه و فقط باهاش حرف بزنه.
ـ چرا احمقانه است؟
ـ خب دیگه. من فکر میکنم اگه ته رابطه، بالاخره با طرف سکس نداشتهباشم، یهجورایی کلاه سرم رفته! یعنی وقتی که گذاشتم، تلف شده!
ـ باهات موافق نیستم. آدم با خیلیها میره بیرون. با همه که نمیتونه ...
ـ نه ... خب بهتره آدم با کسی بره، که بتونه باهاش ...
ـ یعنی تو ترجیح میدی با دخترهایی بری بیرون که حتماً آخرش بتونی باهاشون سکس داشته باشی؟
ـ صد در صد.
نه به آنچه مینگری ...
توضیح ضروری:
تا چند سال قبل، معیارهای اخلاقی سفت و سختی داشتم. اصول و قوانینی که تزلزلناپذیر به نظر میرسید. از دید شاید خیلی از دوستانم: اصولی حتی بسیار سختگیرانه! بر اساس همین اصول آدمها را طبقهبندی میکردم و مورد قضاوت قرار میدادم. فلانی آدم خوبی نیست چون فلان کاری که از نظر من عملی غیراخلاقی محسوب میشد را انجام داده و دیگری ...
الان اما، نه این که باری به هر جهت زندگی کنم، اما، به سادگی به بدیهیترین مسائل شک میکنم، دربارهشان فکر میکنم و بیرحمانه به نقدشان میکشم. حالا، عمیقاً به این باور رسیدهام که همه چیز نسبی است و تقریباً امر قدسی، ازلی - ابدی و غیرقابل تغییری، دیگر برایم وجود ندارد. مهمتر از همه، قضاوتکردن به خصوص در مورد مسایل شخصی آدمها و مسایل اخلاقی، برایم بهشدت سخت و به عبارتی ناممکن شده است.
بنابراین آنچه در ادامه میخواهم بگویم، صرفاً نظر شخصی من است و به هیچ وجه اصراری بر درست بودن قطعی آن ندارم:
اهمیت در نگاه توست ...
وقتی میخواهیم چیزی بخوریم یا بنوشیم، واضح است که ترجیح میدهیم آن چیز باب میلمان باشد. گاهی بسیار تشنه یا گشنه هستیم، آنوقت به حداقلها هم رضایت میدهیم، اما در شرایط عادی طعم، مزه و بوی آن چیزی که میخوریم برایمان مهم است. با این حال، حتی در حالت دوم، طبیعی است که با مادهی خوردنی ارتباط انسانی – عاطفی برقرار نمیکنیم!
خوردن یک غریزه است، غریزهی جنسی هم غریزهای دیگر. من فکر میکنم جنس این غریزه ( غریزهی جنسی) با بقیهی غرایزمان فرق دارد. مثلاً ما اگر چیزی نخوریم یا ننوشیم، در نهایت میمیریم، اما در مورد غریزهی جنسی مسئله به این شدت نیست!
مهمتر از آن، بیشتر آدمها برای ارضای غریزهی جنسیشان به یک آدم دیگر نیاز دارند که کلید اصلی قضیه همین جا است. آن آدم دیگر، چه نقشی و چه جایگاهی دارد؟ نقشی مثل همان چیزی که میخوریم یا مینوشیم؟ نه! اینجا ما با یک آدم زنده طرف هستیم. آدمی که به جز فیزیک، روح و احساس هم برای او تعریف شده است. اینجا رابطه دو طرفه است.
Continue reading "نه به آنچه مینگری ..."باید که!
خنجرت را
از سینهام بیرون آر
باید که زندگی کنم!
بوی عطرت را
نمیخواهم که بر پوست تنم باشد
باید که زندگی کنم!
باید که
دخترانی را بشناسم
که نام تو را
از خاطرم ببرند
و طناب گیسوانت را
از دور گلویم
بگشایند!
باید که
بی تو رفتن را یاد بگیرم
بیتو نشستن
بر صندلیهای کافههایی که
بوی تو را نمیدهند!
باید که
نام همهی زنانی که
بهخاطر تو کشتهام
دوباره به یادآورم!
باید که
زندگی کنم ...
نزار قبانی
کدام یک؟
کدامیک از این دو حالت را ترجیح میدهید؟
عصر را با دوستی ( از جنس مخالف) بگذرانید که با او راحتتر هستید، از با او بودن لذت میبرید، علاقههایتان در بسیاری از موارد شبیه به هم است و حرفهای همدیگر را میفهمید، اما میدانید آخر شب که با او خداحافظی میکنید، اتفاقی بین شما نمیافتد! و اصولاً قرار نیست هم که بیفتد!
یا این که
عصر را با دیگری بگذرانید ( از جنس مخالف) که خیلی با او راحت نیستید و از کنارتان بودنش چندان لذت نمیبرید، گفتگوهایتان سطحیتر است، دنیاهایتان اشتراک زیادی ندارند، اما از دوست حالت قبلی خوشگلتر، جذابتر و سکسیتر است و احتمال میدهید آخر شب کارتان با او به سکس بکشد؟
لطفاً قبل از اینکه سریع جواب دهید: «حالت اول» ، کمی تامل کنید، سعی کنید با خودتان روراست باشید و بعد صادقانه جواب دهید!
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
