So Little Time, So Much Love
توضیح:
این یادداشت درواقع ادامهی نوشتهی قبلی من دربارهی دو فیلم Before Sunrise و Before Sunset است. یادداشت قبلی بیشتر دربارهی Before Sunrise بود و این یکی دربارهی Before Sunset. ضمناً یادداشت قبلی ویرایش و چندتایی نیز عکس به آن اضافه شده است.
اما Before Sunset داستان سلین و جسی است پس از نه سال. سلین بهخاطر اینکه سالروز مرگ مادربزرگش با روز قرارشان یکی شده است، نمیتواند شش ماه بعد سر قرار بیاید و آنها همدیگر را گم میکنند. جسی چند سال بعد، داستان آن شبشان را مینویسد، کتاب پرفروش میشود و جسی معروف. Before Sunset ازجایی شروع میشود که جسی در پاریس مصاحبهی مطبوعاتی دارد و قرار است دو سه ساعت بعد با پروازی پاریس را به سوی خانهاش در آمريكا ترک کند.
آخرهای مصاحبه، جسی سلین را میبیند که پشت شیشه ایستاده و به او نگاه میکند. نه سال گذشته است و آنها دوباره همدیگر را پیدا كردهاند. شرایط اما حالا فرق کرده است. هیچیک از حال دیگری خبر نداشتهاند. فقط سلین در مقالهای خوانده که جسی که حالا نویسندهی به ظاهر موفقی است، ازدواج کرده و یک فرزند دارد.
وقت کمی به پرواز مانده است. جسی باید آماده شود که به فرودگاه برود، اما برای نوشیدن یک فنجان قهوه هنوز وقت هست، نیست!؟ و دوباره صحبتها شروع میشود. خاطرات هجوم میآورند، دلتنگیها و چهاندازه این فیلم بیپیرایه و دوستداشتنی است و بهقول حمیدرضا: امکان ندارد بعد از نيم ساعت از شروع فيلم عاشقاش نشويد.
صحبتها در ابتدا هنوز کلی است. کمی زمان میبرد که یخ هردویشان بشکند. سلین در این مدت رابطهی قابلاعتنایی با کسی برقرار نکرده است و از زندگی شخصیاش راضی نیست. جسی هم البته همینطور. از کافه که بیرون میآیند، جسی دیگر باید برود، اما نمیخواهد! با هم سوار یک قایق توریستی میشوند و جسی به رانندهاش تلفن میزند که یک ربع بعد، در ایستگاه بعدی قایق، دنبالش بیاید.
اعترافات شروع میشود. جسی اعتراف میکند که در این مدت مدام به سلین فکر میکرده و اصولاً این کتاب را به خاطر آن نوشته است تا سلين آن را در پاريس بخواند و به این روش دوباره همديگر را پیدا کنند. جسی از خوابهایش میگوید که سلین همواره در آنها حضور دارد. او افسوس میخورد که اگر سلین سرقرار میآمد، ممکن بود زندگیشان مسیر دیگری داشته باشد.
ایستگاه بعدی است و بايد از قایق پیاده شوند. پیاده میشوند. راننده منتظر است که جسی را به فرودگاه ببرد اما نه! هنوز براي خداحافظی زود است. جسی از او راننده میخواهد که ابتدا سلین را تا منزلش برسانند و بعد به فرودگاه بروند.
صحبتهای توی ماشین جسی و سلين ویرانکننده است. دیوارهای بین آنها حالا فروریخته است. حرفها رک و راستتر است. فرصت دیگری برای پوشاندن، برای مخفیکردن و برای محافظهکاربودن نیست. سلین حالا اعتراف میکند که در ابتدای صحبتهایشان به دروغ گفته است، که یادش نمیآید در آن شب وین با هم سکس داشتهاند و اعتراف میکند: «معلومه كه يادم مياد! اما زنها این چیزها رو معمولاً حاشا میکنن.»
جسی دربارهی همسر و فرزندش میگوید و اینکه بهترین و لذتبخشترین کار دنیا برایش بازیکردن با پسر چهارسالهاش است. اینکه همسرش زن خیلی خوبی است اما ... «نمیخوام یکی از اون مردایی باشم که تو پنجاه و دو سالگی میشینن یه شب اعتراف میکنن که هیچوقت زنشون رو دوست نداشتن و از هم جدا میشن.» جسي یک زندگی خوب برای زنش میخواهد و این را حق زنش میداند و یک زندگی خوب برای خودش.
احساسات دوباره برانگیخته شدهاند. سلين تاب این همه را ندارد. نه! نه يكبار ديگر و میخواهد از ماشین پیاده شود. جسی نمیگذارد و از سلین میخواهد که به حرفزدن ادامه دهد. سلین در آستانهی گریه است:
- You know what? Reality and love are almost contradictory for me. It’s funny, every single of my exes, they’re now married. Men go out with me, we break up, and then they got married. And later they call me to thank me for teaching them what love is … and I thought them to care and respect women. I want to kill them! Why didn’t they ask me? I would have said no, but at least they could have asked! I know that is my fault because I never felt it was the right man, never. But what dose it mean, the right man, the love of your life? The concept is absurd. We can only be complete with another person!
به خانهی سلین که میرسند، جسی از سلین میخواهد که اجازه دهد او را تا دم در خانه همراهی کند! آنجا نیز از سلین میخواهد تا برای چند دقیقه به خانهاش بروند و یکی از آهنگهای سلین را بشنود. «پروازت رو از دست میدی!»، « نه، توی فرودگاه باید یک ساعت بشینم چیز بخونم. بعد اگه الان نيام، باید برای همهی حسرت بخورم چرا آهنگ تو رو گوش ندادم.» و سلین راضی میشود. «چه آهنگی برات بخونم؟ سه تا آهنگ انگلیسی دارم، یکیش دربارهی گربهمه، یکی دربارهی دوستپسر قبلیم ... نه دوستپسر قبلی قبلیم و یکی هم فقط یه والسه ... »، «همون والس رو بخون.» و سلین گیتار میزند و میخواند:
Let me sing you a waltz
Out of nowhere, out of my thoughts
Let me sing you a waltz
About this one-night stand
You were, for me, that night
Everything I always dreamt of in life
But now you’re gone
You are far-gone
All the way to your island of rain
It was for you, just a one-night thing
But you were much more to me
Just so you know
I don’t care what they say
I know what you meant for me that they
I just want another try
I just want another night
Even if it doesn’t seem quite right
You meant for me much more
Than anyone I’ve met before
One single night with you, little Jesse
Is worth a thousand with anybody
I have no bitterness, my sweet
I’ll never forget this one-night thing
Even tomorrow, in other arms
My heart will stay yours until I die
Let me sing you a waltz
Out of nowhere, out of my blues
Let me sing you a waltz
About this lovely one-night stand
آهنگ كه تمام میشود، جسی میگوید: «بذار يه چيزی ازت بپرسم: ببينم اون اسم وسط آهنگ رو برای هر كسی كه مياد اينجا و براش اين آهنگ رو میخونی، عوض میكنی؟» و سلين جواب میدهد: «معلومه كه عوض میكنم! چی فكر كردی؟ كه اين آهنگ رو برای تو ساختم؟ زده به سرت؟» و چه دروغ باورناپذيری! اين هم لابد از همان چيزهايی است كه زنها حاشا میكنند!
بقيه داستان را هم كه میدانيد! جسی روی مبل نشسته است و به آرامی چای بابونهای كه سلين برای او آورده است، مینوشد. سلين در مورد يك خوانندهی زن قديمی كه الان دارند صفحهاش را میشنوند، حرف میزند كه چهطور وسط آهنگ، خيلی خونسرد و راحت، خواندن آهنگ را رها میكرده، جلوی صحنه میآمده و با يكی از تماشاچيان خوش و بش میكرده و دوباره به انتهای صحنه برمیگشته و خواندن را از سر میگرفته است. سلين دارد نقش او را بازی میكند. ناگهان با لحن همان خوانندهی زن قديمی:
.Baby, you are gonna miss that plane -
.I know -
و فيلم روی نمايی از سلين كه وسط اتاق بهنرمی در حال رقصيدن است، تمام میشود! به همين سادگی!
