... Let me sing you a waltz

January 5, 2007 05:24 PM
.Baby, you are gonna miss that plane -
.I know -

و فیلم Before Sunset این‌گونه تمام می‌شود. یک پایان‌بندی فوق‌العاده! بهترین شکلی که می‌شد این فیلم را تمام کرد. یک پایان باز. جسی همین الان بلند می‌شود و می‌رود تا پروازش را از دست ندهد؟ نمی‌دانیم. البته بعید است، اما احتمالش وجود دارد. یک شب پیش سلین می‌ماند و بعد برمی‌گردد آمریکا پیش همسر و قرزندش؟ (به یاد بیاورید سلین جایی در آوازی که برای جس ساخته است، می‌خواند: «.I just want another night» ( شاید! اما من یکی که دوست ندارم این طور فکر کنم. حالا که بعد از نه سال سلین را پیدا کرده، دیگر قصد ندارد اشتباهی که یک‌بار هر دو مرتکب آن شدند را تکرار کند و دوباره سلین را ترک کند؟ پایانی که من بیشتر دوستش دارم. امان از دست ما رمانتیک‌ها!

دوگانه‌ی Before Sunrise و Before Sunset از بهترین عاشقانه‌هایی است که این سال‌ها دیده‌ام. دو فیلم بسیار عالی که دومی نه سال بعد از اولی ساخته شده و چه دردناک است وقتی می‌بینیم گرد پیری بر چهره‌ی بازیگرانش نشسته است و چه‌قدر حسرت‌انگیز ...

Before Sunrise داستان برخورد اتفاقی دختر و پسر جوانی است که در قطاری که به وین می‌رود، با هم آشنا می شوند. شروع به حرف‌زدن می‌کنند و از همان ابتدا مشخص است که از هم خوششان آمده. پسر قرار است در وین پیاده شود تا فردا صبحش با پروازی به کشورش آمریکا برگردد و دختر که فرانسوی است، می‌خواهد به پاریس برگردد.






قطار که به وین می‌رسد، پسرکه دیگر پولی برای هتل‌گرفتن در بساط ندارد، در یک پیش‌نهاد عجیب از دختر می‌خواهد که با او پیاده شود تا این ساعاتی که به پروازش مانده را با هم وین را بگردند و دختر هم قبول می‌کند! بقیه‌ی فیلم در خیابان‌ها، کافه‌ها، پارک‌ها و خیابان‌های وین می‌گذرد. دختر و پسر با هم حرف می‌زنند، این طرف و آن طرف می‌روند و از در کنار هم بودن لذت می‌برند. دیالوگ‌های فیلم بسیار دوست‌داشتنی، دقیق، روان، آشنا و در عین حال عمیق است و تماشاچی را با خود هم‌راه می‌کند و می‌برد.






در سرتاسر لحظاتی که این دو در وین هستند، جریانی از عشق در فیلم وجود دارد و هر چه که پیش‌تر می‌رویم بر شدتش افزوده می‌شود. (نگاه کنید به صحنه‌ی فوق‌العاده‌ای که هر دو در اتاقکی در یک فروشگاه فروش موسیقی، به آهنگ قدیمی عاشقانه‌ای گوش می‌کنند، حس‌ها به جریان درآمده است، اما هیچ یک چیزی نمی‌گویند و نگاه‌شان را از هم می‌دزدند و وصل کنید این صحنه را به صحنه‌ای که جسی و سلین در چرخ و فلک با هم تنها می‌شوند و باز همان جریان سیال عشق و احساس فضا را پر می‌کند و این بار سلین به جسی می‌گوید که: «?Are you trying to say you want to kiss me» و بعد هم‌دیگر را در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند و اضافه کنید این دو صحنه را به صحنه‌ی آخر شبشان در پارک، بعد از این‌که شراب می‌خورند و دراز می‌کشند روی چمن‌ها و باز همان جریان آشنا و دیالوگ‌های بی‌نظیر این صحنه به خصوص آن‌جا که سلین به جس می‌گوید:


- I have to say something stupid.
- All right.
- It's very stupid.
- okay.
- I don't think we should sleep to gether. I want to, but since we are never going to see each other again ... it make me fell bad. I'll wonder who else you are with. I'll miss you. I know. It's not very adult. maybe it's a female thing. I can't help it.
- Let see each other again.
- No, I don't want you to break our vow just so you can get laid.
- I don't want to just get laid. I want to ... I mean ... I mean i think we should. we die in the morning, right? I think we should.
- No, Then it's like some male fantasy. Meet a French girl in the train. Fuck her and never see her again. And have this great story to tell. I don't want. I don'y want this ...
- All right, All right.
- I don't want this great evening to just have been for that.
- okay
- okay?
- okay, We don't have to have sex. It's not a big deal.
- okay ... you don't want to see me again?
- No, of course I do, Listen, If somebody give me a choice right now ... of to never see you again or to marry you ... I would marry you ... Maybe that's a lot of romantic bullshit ... but people have gotten married for a lot less.
- Actually, I think I decided i wanted to sleep with you when we got of the train. Now that we have talked so much, I don't know anymore ... why do we make everything so complicated?


و چه‌قدر این دو با خودشان روراست هستند و همان‌طور که پرستو می‌گوید: سلین دختری است که دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن را از خودش دريغ نمی‌کند. احساسش را خوب می‌شناسد و با خودش و معشوقش راحت و صادق است. آن‌قدر اين دو آدم‌های سالمی هستند که با اين‌که می‌دانند فقط همين يک روز را امکانِ باهم‌بودن است، چشم نمی‌پوشند. لحظه را می‌قاپند و خاطره‌ای زيبا می‌سازند.)





پایان Before Sunrise نیز از آن پایان‌هایی است که اشک را در چشمان آدم جمع می‌کند. آن دو باید از هم جدا شوند، در حالی که هیچ‌کدام این را نمی‌خواهند. در آخرین لحظه با هم قرار می‌گذارند که دقیقاً شش ماه بعد هم‌دیگر را در وین ملاقات کنند، اما به شیوه‌ای نیمه احمقانه، نیمه روشن‌فکرانه، هیچ شماره یا آدرسی با هم رد و بدل نمی‌کنند. نماهای انتهای فیلم، تصاویری است از محل‌هایی که آن دو در وین با هم‌دیگر بوده‌اند. یک بطری شراب و دو گیلاس خالی در یک پارک. نمایی از جس که در اتوبوس نشسته به سمت فرودگاه می‌رود و در آخر، فیلم روی نمایی از سلین که در قطاز نشسته و به سمت پاریس می‌رود، تمام می‌شود.

پی‌نوشت:
Before Sunrise/Sunset / نوشته‌ی پرستو در مورد این فیلم
اگر فقط يک روز به آخر عمرت مانده باشد. / یادداشت حمید رضا