چای با طعم بودا!

January 3, 2007 11:43 AM

مريض شدم! آن هم وسط مسافرت. گندش بزند! برنامه‌های امروز صبح را از دست دادم و مثل خر گرفتم تا الان كه ساعت به وقت محلی حدود يك ظهر است خوابيدم. سرماخوردگی شديد، هم‌راه با گلودرد زياد و يك كم هم تب و كوفتگی. خودم را بستم به دارو تا هرچه زودتر راه بيفتم. (خدا را شكر هم‌سفرم پزشك است.) حوصله‌ی مريضی آن هم الان را اصلاً ندارم.

اما درباره‌ی سری‌لانكا ... الان در شهری هستيم به اسم كَندی كه اسم شهر بكر و شهر قديمی را نيز به آن داده‌اند و پايتخت قديم (منظور خيلی قديم است البته) سری‌لانكا بوده است. هتلی كه ما در آن هستيم، جای فوق‌العاده زيبايی است و ساختمان هتل هم ظاهراً در قديم قصر حاكم كندی بوده و حالا دوباره بازسازی شده.



كندی در مقايسه با كلمبو آب و هوای خنك‌تری دارد و ييلاقی‌تر است و آن‌طور نيست كه مثلاً سر ظهر شُرشُر عرق بريزی وسط خيابان. چيزی كه در كلمبو خيلی جلب‌توجه می‌كرد، حضور نظاميان به صورت بسيار گسترده در سطح شهر بود، به حدی كه هر دويست سی‌صد متر يك چيزی مثل سنگر وجود داشت و تعدادی نظامی اسلحه ( و كاهی حتی تيربار) به دست پشت آن قرار داشتند، تو گويی همين الان در انتظار حمله‌ای به سر می‌برند!

در كلمبو ميدان استقلال را بازديد كرديم و موزه‌ی كلمبو را كه جايی بود شبيه موزه‌ی ايران باستان خودمان. (البته تر و تميزتر!) جالب بود برای من كه فهميدم كشور سری‌لانكا بيشتر از 3000 سال تاريخ دارد و دارای تمدن كهنی است. يك چيز جالب ديگر كه در موزه ديدم، مجسمه‌های فالوس (آلت تناسلی مردانه) بزرگی بود كه وقتی از مارتين، تورليدرمان، پرسيدم فلسفه‌ی اين‌ها چيست، جواب داد اين مربوط می‌شود به خدای شيوا و در زمان‌های قديم خانم‌هايی كه بارور نمی‌شدند، به اين مجسمه‌ها دست می‌كشيدند تا خدای شيوا به آن‌ها قدرت باروری دهد. همچنين تعداد زيادی مجسمه‌ی بودا نيز در حالات مختلف مراقبه، در تمام موزه به چشم می‌خورد.

بعد از ديدن موزه، رفتيم از دو مركز خريد مختلف بازديد كرديم كه نكته‌ی قابل‌توجهی نداشت. فروشگاه‌های شناخته‌شده و جنس‌های مارك‌دار در سری‌لانكا هر چند به ندرت ديده می‌شود ولی به هر حال وجود دارد. از رستوران‌ها نيز، مك‌دونالد را ديدم و پيزاهات را و KFC هم انگار وجود دارد. البته غذاهای محلی‌خودشان هم خوش‌بختانه قابل‌ چشيدن است.

پريشب را به تماشای آن‌لاين برنامه‌ی نود با استفاده از اينترنت پرسرعت‌مان گذرانديم! و ديروز صبح كله‌ی سحر از كلمبو راه افتاديم به سمت كندی! بقيه‌ی ماجراها بماند برای بعد، چون الان گشنه‌ام شده و می‌خواهم بروم نهار بخورم و بعدش هم بروم يك كمی شنا كنم. خدا كند زودتر از شر اين سرماخوردگی خلاص شوم كه جداً مايه‌ی حال‌گيری است!