بازی زمستانی؟
پرستو و مریم عزیز از من خواستهاند که در این بازیای که این یکی دو روزه در بلاگستان راه افتاده، شرکت کنم. راستش نه میخواهم خودم را لوس کنم، نه ادای متفاوت بودن درآورم، نه این که کلاس بگذارم که ما را چه به بازی و نه هر چیز دیگر! اما به هر حال بهنظرم سنگینتر است با توجه به اوضاع و احوال این روزهایم، یک پارول بدهم و بروم! چون الان واقعاً هیچرقمه! حس این بازی را ندارم. بهخصوص که بعد از 12 ساعت تمرین تئاتر، تازه همین یک ربع پیش، خسته و مرده رسیدهام خانه. دو روز دیگر بازبینی کارمان است و خب ما تازه امروز تمرین را شروع کردهایم! رویمان زیاد است دیگر! چه کنیم!؟
اما از این بازی یاد یک مهمانی افتادم که چند ماه پیش دعوت شده بودم. آخر مهمانی و بعد از همهی بزن و بکوبهای معمول! قرار شد به یک بازی، بازیای به نام شجاعت یا حقیقت. بازی اینطور بود که یک بطری را در وسط میچرخاندند و هر طرف که بطری میایستاد، کسی که روی بطری به سمتش بود از کسی که پشت بطری به سمتش بود، میپرسید: «شجاعت یا حقیقت؟» اگر طرف شجاعت را انتخاب میکرد، آنوقت میبایست به هر کاری که طرف مقابلش از او میخواست، تن در دهد و اگر حقیقت را، باید به هر سوال او پاسخ درست میداد. پاسخی که قرار بود حقیقت باشد.
بازی ترسناکی بود. شجاعت که معمولاً کمتر انتخاب میشد، بیشتر برمیگشت به کارهایی مثل اینکه فلانی را ببوس یا الان مثلاً فلان قسمت از لباست را کم کن! ( واضح است دیگر که منظورم چیست؟ ) و حقیقت که البته بیشتر انتخاب میشد، بیشتر برمیگشت به سوالاتی در حوزهی خصوصی و گاهی خیلی خیلی شخصی آدمها. خوب خوبش این بود که مثلاً: «در این جمع از چه کسی از همه بیشتر بدت میآد؟» یا اینکه: «آخرین بار چه زمانی با چه کسی سکس داشتی؟»! و از سوالات بدتر هم فکر کنم بهتر است بگذریم!!!
گاهی وقتها جوابها واقعاً تکاندهنده بود. مثلاً زنی از شوهرش میپرسید: «تا به حال به من خیانت کردی؟» و مرد در جواب پاسخ مثبت میداد و یا حتی موارد دیگری که نمیشود گفت ولی بسیار عجیب و باورنکردنی بود. کمی که از بازی گذشت، یکی از مهمانها گفت: «مگر از هم رودربایستی داریم؟ چرا وقتی میخواهیم چیزی را از کسی بپرسیم، باید حتماً بیاوریمش در قالب بازی؟» و پیشنهاد داد هر کسی را به نوبت روی یک صندلی بنشانیم و بقیه، هرچه دلشان میخواهد از او بپرسند. و همین کار را هم کردیم. شاید تا پنج صبح!
این بازی واقعاً تاثیر عمیقی روی من گذاشت، بهطوری که تا چند روز مدام داشتم، به آن بازی و اتفاقات آن شب عجیب فکر میکردم.. فکر نکنم چندان علاقهای داشته باشم که دیگر در چنان مدلی از بازی شرکت کنم، (دلایلش را شاید بعداً توضیح دادم.) اما آن شب سعی کردم جوابهایم همه از روی حقیقت باشد، هرچند که پاسخدادن به بعضی سوالات واقعاً عذابآور بود.
الان هم فکر میکنم ما اهالی بلاگستان با هم رودربایستی داریم و منتظریم که کسی ما را به بازی دعوت کند. چرا اگر حرفی داریم یا میخواهیم چیزی بگوییم پی بهانه میگردیم و یا اگر سوالی از کسی داریم، نمیرویم رک و راست از خودش بپرسیم؟

نظرها
تکان داد نوشته ات
هما | December 23, 2006 01:09 AM
aadat nadaram ke baraye kasi comment bezaram,ama in ke inja neveshti baram tazegi dasht.mano hesabi be fekr bord.salhast ke weblog mikhonam va hich nazari nemidam.ama to mano vadar kardi ke begam khob neveshti,khob gofti.
marita | December 23, 2006 02:01 AM
jaleb bud...hala chi? beporsam ya miporsi?
maryam | December 23, 2006 03:03 AM
این نوشتهي شما من رو حسابی یاد بطریبازیهای قدیمیام انداخت. توی روزنوشت وبلاگم یک نمونهاش رو تعریف کردم. فکر میکنین راهی باشه که چیزی شبیه بطری بازی راه بندازیم و کمی بخندیم؟
مریم مهتدی | December 23, 2006 11:54 AM
خیلی وحشتناک بود!
:))
جدیداً به این نتیجه رسیدم که هر قدر هم که من رک و راست باشم همه لزوماً ظرفیت کافی برای شنیدن حقیقت رو ندارن.
RahiL | December 23, 2006 12:23 PM
دیر رسیدم !
داشتم دعوتت میکردم !
nc | December 23, 2006 12:42 PM
تحریک شدهام یه سؤال خصوصی بپرسم ازت! با اجازه! «دیروز شام چی خوردی؟«
EhsaN | December 23, 2006 05:42 PM
شما هم کارهای جالبی می کنی عطاخان!
ماکان | December 24, 2006 02:50 AM
این فقط یه بازیه . یه اعتراف جمعی . ربطی نداره که تو بخوای از کسی چیزی بپرسی و اینا . مطمئن باش کسی هم نمیاد بدترین کار زندگیشو این جا بگه . نه چون رودرواسی داره . چون تعریف یه چیزایی که بدن مقدمه و اینا می خواد . یعنی یه جورایی آدم می خواد دلیل کارشو قبلش بگه . انگیزشو اینا رو . وگرنه این که من به عمم گفتم فلان و خالم از دستم دلخور شد و می خوام دختر عمه مو بکشم و اینا که نشد اعتراف واقعی . برای خنده ست .
تیغ ماهی | December 24, 2006 03:51 PM
تیغ ماهی راست می گه.. این فقط یه اعتراف جمعیه. وگرنه کدوممون پنهان ترین لایه هامونو تو وبلاگامون می نویسیم... فوقش اگه خیلی با خودمون و دیگران صادق باشیم، یکی دوتا از دوستامونو وارد این حریم می کنیم. مساله اینه که ماها با خودمونم صادق نیستسم، چه برسه به اطرافیان!
الهام | December 25, 2006 01:08 AM
اگه کسی بتونه خیانت کنه و نگه توی بازی هم نمیگه خوب!یعنی مشکل منطقی داره بازی!اگه بخوای دروغ بگی یا نگی همیشه میتونی.چه توی بازی چه بیرون بازی
amelie | December 25, 2006 01:04 PM
بازيه يا جدي؟
sara | December 25, 2006 04:27 PM
چه خبر از بازبيني كارتون؟
به خير گذشت؟
محسن | December 25, 2006 07:09 PM
كجاشي كه خيليا جرئت زندگيم ندارن!
اين آدرسو از طريق يكي از دوستام ديدم اكثرا مي خونمش،با بعضي چيزا موافقم بعضياش هم كه البته كمه مخالف!
kasra k. | December 25, 2006 09:27 PM
راستش به نظرم بازي جالبي مي ياد ولي خوب يه جاهايي واقعا حطرناكه راستي اگه يكي حقيقت را نگفت از كجا مي فهمي؟
عليرضا | December 26, 2006 05:21 PM
راستي اين روزا همه نامردي مي كنن ولي هيچ وقت دليلشو بهت نمي گن!
شايد برا اينه كه بنيادشون نامرده و قيافشون فقط در باغ سبز!
kasra k. | December 27, 2006 01:33 PM
موجب افتخاره عطا جان :)
ناتالی | December 28, 2006 10:47 AM