ادای دین به یلدا بازی!
خب! امروز که خدا را شکر یک کم سرم خلوتتر بود، گفتم خوب است بروم ببینم اعترافات یلدایی این ملت همیشه در صحنهی بلاگستان چه بوده است، چه کسی چه چیزی گفتته و کی بامزهتر؟
البته فقط رسیدم اعترافات دوستانی که لینکشان در وبلاگم هست را بخوانم و همینقدرش هم دو سه ساعتی طول کشید. بامزهترهایش را (البته از نظر خودم!) اینجا میآورم تا ادای دینی به این بازی زمستانی (البته با تاخیر فراوان) کرده باشم. راستی آخرش هم یک سری از اعترافات خودم است! خلاصه اینکه بشتابید که غفلت موجب پیشمانی است!
آبی مایل به Blue:
یکی از بازیهای هیجانانگیز دوران بچگیم ، این بود که 3 ساعت مینشستم روی مبل و از جایم تکان نمیخوردم، مثلاً داشتم میرفتم شمال! به قول یکی از دوستان همسر جان، حالا خدا را شکر 3 ساعته میرسیدم، وگرنه اگر به ترافیک میخوردم، احتمالاً شب هم روی همان مبل میخوابیدم.
خورشید خانم:
من تا هفت هشت سالگی دو تا شخصیت خیالی داشتم به اسم ابراهیمزاده و محبوب که خیلی هم جدی بودن تو زندگیام و باید همه بهشون احترام میذاشتن.
وقتی اولین بار با یه پسری خوابیدم (و البته هر دو لباس تنمون بود.) فکر کردم عضو شریفش که سفت شده کمربنده و بهش گفتم کمربندش اذیتم می کنه و پسره فرداش باهام به هم زد چون به این نتیجه رسیده بود که من خیلی شوتم.
یه بار خواب دیدم علیرضا حیدری (کشتی گیر) تو وان حموممون با دوبندهی قرمز نشسته و من دارم پشتش رو لیف می کشم (و البته من تا حالا ندیده بودم این حیدری رو تو تلویزیون و فقط اسمش رو شنیده بودم!) چند سال بعد که شیده رئیس من بود و سرکلاسم اومده بود که تدریسم رو ارزیابی کنه، داشتم کلمهی کشتی گیر رو به انگلیسی به بچه ها یاد می دادم و یهو اسم حیدری رو مثال زدم و دیدم شیده که جریان خواب رو می دونست از خنده کبود شده و منم سرکلاس جلوی همه بچه ها پنج دقیقه خندیدم و بعد از کلاس رفتم بیرون و وسط راهروی موسسه، یک ربع بلند بلند می خندیدم. (اخراج نشدم.)
سایه:
ريسكم در مورد عاشق شدن و دوست پسر گرفتن هميشه بالا بوده است. یک دفعه در سن شانزده سالگی که موبايل و اینترنت و ساير امکانات نبود، به مدت دوماه تلفنی با یک نفر حرف میزدم و بعد با هم قرار گذاشتیم. رفتم سرقرار و چشمم از دور به طرف افتاد، فهميدم كه بد غلطی كردم و هيچ رقم نمیتوانم شكل و قيافهی بنده خدا را تحمل كنم. اين شد كه از همان سمت خيابان پا گذاشتم به فرار و تا يك سال بعد گوشی تلفن را برنمیداشتم. در اين مورد هنوز عذاب وجدان دارم.
خيلی پيش میآيد كه وسط يك كاری باشم و بعد به كل فراموش كنم كه چرا اين كار را شروع كردم و بعد بايد چه كنم!! يك بار در ايام دانشجويی از تاكسی پياده شدم تا نفر بغلدستیام پياده شود. بعد هم يادم رفت كه دوباره سوار تاكسی بشوم و همان كنار خيابان به حالت منگ ايستاده بودم كه با داد راننده تاكسی يادم آمد كه بايد تكليفش را روشن كنم.
خواب زمستانی:
یکی از بدجنسانهترین کارهایی که کردم، این بوده که برادرم رو که اون موقع شش سال بیشتر نداشت، متقاعد کردم که بچه ی مامان و بابا نیست و از آفریقا به فرزندی قبولش کردیم و بعد از اینکه کلی شیر خورده، سفید شده. و آنقدر دلیل و مدرک آوردیم ( در این شوخی همدست هم داشتم. ).که طفلک باور کرد و اشک تو چشمهاش جمع شد. بعد البته خیلی سخت ( چون مدارک به حدی قانع کننده بود که نقض کردنشون کلی طول کشید!) از دلش در آوردم.
زن نوشت:
تازه چهاردستوپا راه میرفتم که يک سوسکِ مرده را خوردم. گويا خرما زياد دوست میداشتهام و اشتباه گرفته بودم. آنطور که روايت هست و مادرم میگويد، بعد از تناول، پای سوسک چسبيده بوده به لبِ پايينیِ بنده. قابلِ توجهِ دوستدارانِ سوسک.
وارش:
اولين مردی كه عاشقش شدم زورو بود. آن موقع ۵ سالم بود و تا مدتها فكر می كردم كه بايد سواركاری ياد بگيرم كه بتوانم با او اين ور و آن ور بروم.
کوزه:
اينجانب رفتم لباس فروشی ديروز و بدون اينکه هيچی بخرم بلوز خودمو جا گذاشتم. (عنايت بفرمايين: جا گذاشتم!) و برگشتم خونه! حالا چه طور اين شاهکار رخ داد، داستانش از اين قرار بود که من يه تاپ زير بلوز اصل کاری پوشيده بودم و روش هم پالتو چون هوا سرده. ديروز هم حوصلهام سر رفته بود، گقتم برم مغازه ها رو ببينم. جونم براتون بگه بعد از اينکه هزارتا لباس امتحان کردم، بلوز رويی رو بدون اون تاپ زيريش پوشيدم و به خيالم که تاپ رو انداختم توی کيفم. ولی در حقيقت تاپه اونجا جا موند.
Snapshot:
اولین مردی که ازش خوشم اومد، اون خلبان انگلیسی توی "ارتش سری" بود که یه سکهی شانس داشت و ایوت هم عاشقش شده بود. خوب مگه چیه؟ خوشقیافه بود دیگه! [اگه دارین بهم میخندین باید بهتون بگم که عشق اول یکی از دوستام کاکهرو یوگا بود و همیشه غصه میخورد که چرا مردم سوباسا اوزارا رو بیشتر از اون دوست دارن!]
پیادهرو:
بزرگترین دستاورد من از دوران چهارسالهی تحصیلم در دانشگاه بین الملل امام خمینی (ره) ٬بعد از مدرک کارشناسی مهندسی٬ این بوده است که میتوانم سر پا صورت خودم را بند بیاندازم. بدون تکیه به جایی و متعادل تر از حواصیل. از آنجایی که در این سه سال که به آمریکای شمالی مهاجرت کردهام، این قابیلت به مراتب بیشتر از مدرک کارشناسیم بهدردم خورده است، جمله اول را اصلاح میکنم: بزرگترین دستاورد من از دوران چهارسالهی تحصیلم در دانشگاه بین الملل امام خمینی (ره)٬ این بوده است که میتوانم سر پا با یک پا صورت خودم را بند بیاندازم. باور کنید وقتی برای مصاحبهی کاری میرفتم، مدرک لیسانس دهن پرکنی نداشتم، ولی حداقل سبیل هم نداشتهام.
منصور نصیری:
فقط يک بار انتقامم را از ناحقیای که در حقم شد گرفتم و حالش را بردم؛ ادارهی پست را به خاطر اينکه نامهي عزيزی را به دستم نرسانده بود، مهرورزی کردم و فيوز تابلوی برق اصلی ادارهی پست مرکزی شهرمان را از جا در آوردم و فرار کردم.
بلوط:
یه بار دوم راهنمایی خودکشی کردم. یعنی تو مدرسه با دوستم قرار گذاشتیم که اون شب بریم سر یخچال و هرچی قرص هست رو بخوریم. من ترسیدم و سه چهارتا قرص گنده رو خوردم و رفتم خوابیدم. از ترس. گلاب به روتون اون قرصهای سبز گنده مسهل بودن. ما نمردیم ولی ...
مچ پیچ:
یه بار با برادرم دزد و پلیس بازی میکردیم توی انباری، تفنگ سنگین بود و من دزد. قرار شد برادرم لولهی تفنگ رو بذاره زمین و شلیک کنه و مثلاً من بمیرم. شلیک کرد. به مامانم گفتیم موش گلیم رو خورده. اونا هم باور کردن! دیگه هیچ وقت تیر توی خونه پیدا نشد. آره تفنگ پر بود ولی من نمردم.
اورمزدان:
کلاس دوم راهنمایی بودم که اغلب دوستام دوست پسر داشتن و من خجالت میکشیدم از اینکه دوست پسر ندارم. اصلاً هم عاشق کسی نبودم که بخوام باهاش دوست بشم. برای خودم یه دوست پسر خیالی داشتم به اسم مهران که براش نامه مینوشتم تا جلو دوستام کم نیارم. یه روز معلم قرآنمون که دید حواسم به درس نیست، اومد و اون نامه رو از لای کتابم برداشت و برد دفتر تحویل داد و ... خلاصه چشمتون روز بد نبینه که تو خونهی مذهبی ما چی به روز این دختر ۱۱ ساله اومد. (من از همه همکلاسی هام کوچیکتر بودم. چون جهشی درس خونده بودم و حالا با بزرگترها همکلاس بودم. وقت دوست پسر داشتنم نبود شاید! اما خیلی حس بدی بود که دوستام منو بچه و ببو گلابی حساب می کردن.) چند سال بعد وقتی دبیرستان میرفتم، عاشق رفتگر محلهمون شده بودم و فقط به عشق دیدن اون بود که صبح زود میتونستم از خواب بیدار شم و برم مدرسه.
لانگ شات:
از فمینیسم و این ژیگولبازیهای خالهزنکی آقا بدمان میآیدها... قدر کشکوبادمجان که نه، اما بدمان میآید.
غلاف تمام فلزی:
چند ماهیست که یکی از دوستان برایم یک Video iPod از فرنگ فرستاده و تقریبا با هرکس صحبت میکنم، یکجوری بحث را به این سمت میکشانم که "راستی ipod من را دیدی؟"
خانه روشنان:
سالهای جوانی عشقمان این بود که مردمان را اسگل کنیم. وعجب مهارتی داشتیم در این فن. هیچ فرصتی را از دست نمیدادیم. نه هیچ زمانی را و نه هیچ کسی را. آن روزها یک شعاری داشتیم که بهترین حالت اسگلکردن آن است که طرف مقابل همیشه دو به شک بماند که اسگل شده یا اسگل کرده. بعد ها به من گفتند که از روبهرویی با ما حذر میکردند از ترس اسگلشدن. سه نفر بودیم. من و میم و پ. وقتی کسی را برای اسگلکردن پیدا نمیکردیم، لا جرم یکی از خودمان را اسگل میکردیم. نمیدانم کدامشان بود که پیشنهاد داد عهد نامهای بنویسیم که همدیگر را اسگل نکنیم. من مخالف بودم. فکر میکردم هیچ وقت اسگل نمیشوم. دو روز بعد از پیشنهاد عهد نامهای که نوشته نشد، پدر پ ما را تا جایی رساند. پدر پ را اسگل کردم. فردایش توی آبدارخانهی فوق برنامهی دانشگاه به جرم نقض عهد نامهای که هیچ وقت نوشته نشد، دستم را گرفتند و بستند و آب جوش ریختند آنجا که نشاید و نباید. زمان باید میگذشت تا دوستی که همیشه اسگلش میکردم، مقابل کلی آدم اسگل، اسگلم کند. به ما گفت نامزدیش هست و ما هم با کت و شلوار و کراوات رفتیم به خانهی فرهنگ درکه (کوهستانی که هر پنجشنبه کلی آدم را اسگل می کردیم.) هیچ کس نبود. دوستان یکی یکی آمدند اما با لباسهایی که به لباس نامزدی نمیخورد. برنامهی خداحافظی دوستی بود که حالا ساکن ینگه دنیاست. وما با کت و شلوار و کراوات، انگشت نمای کلی آدم تیشرت به تن. اسگل شدیم. نا فرم. بین آن همه آدم . دو باره سوختیم. درست از همان جایی که یک بار آب جوش کذایی سوزانده بود. هنوز هم تاوان پس می دهیم.
(توضیح من: راست میگوید این میثم و این خصوصیتش را تا دیشب که حفظ کرده بود! الان را نمیدانم!! دیشب ساعت 3 صبح توی مهمانی سهیلا و البته با همدستی من به همهی ملت قبولاند که زبان مالایی بلد است و برای DVDهای توی بازار زیرنویس به زبان مالایی مینویسد!)
انار:
هنوز هم اگه بپرسین ته دلم چی میخوام توی دلم میگم میخوام رییس جمهور بشم اما احتمالاً به شما نمیگم چون فکر میکنم میگین دیوونه است! تازه واسه همین هم شک دارم که سیتیزن بشم! دیدین گفتم میخندین بهم؟
باغ بیبرگی:
میل به آدمکشی در من بیداد می کند عصبانی که میشوم هوس میکنم دو سه تا از عمهها و شوهرعمهها و شوهرِ خاله کوچیکه و نگهبان شرکت و همسایهی طبقه اول و چند تایی از معلمهای دوران مدرسه و هر کی که بیهوا جلوی ماشین میپیچد و ..... را بکشم.
سردبیر:خودم:
بار اول که در اثر عشق خام و جوانانه در ۲۰ سالگی ازدواج کرده بودم، عقدم را خامنهای خوانده بود. خودم آن موقع خیلی مذهبی بودم، البته به همین سبک کلهشق الان خودم.
شانای:
كلاس دوم ابتدايي عاشق معلمم شدم. يه روز صبح واسش شير خريدم و بردم سر كلاس. قبل اينكه بياد شير رو گذاشتم رو بخاري تا يه خورده گرم بشه. وقتي خانم معلم اومد و جريان رو پرسيد. من مثلاً اومدم زرنگی كنم گفتم واسه شما گرفتيم خانم. يكی از بچهها در اومد و گفت:اجازه خانم، دوستون داره. خانم معلم هم تا خوردم، من رو زد. از كلاس انداختم بيرون و پاكت شير رو پرت كرد طرفم. خب، من مريض شدم و عاشقی برای هميشه از يادم رفت.
پینوشت:
قبول نیست! بعد از خواندن این همه اعتراف، حسودیم شد و میخواهم من هم یک چیزهایی بگویم. اینها را فعلاً داشته باشید تا بعد:
1- کارتون محبوب دوران کودکیام خپل بود و یادم است یکبار که حواسم به بازی پرت شد و تماشای این کارتون را ازدست دادم، دو ساعت تمام گریه میکردم!
2- اولین بار که کتاب بربادرفته را خواندم، آنجایی که ملانی همیلتون مرد، گریهای کردم مبسوط نصفه شبی، بیا و ببین!
3- سال چهارم دبستان همهی نمرههای ثلت اولم بیست شد، اما ورزش 10 شدم بس که تنبل بودم. تنها ورزشی که بهطور حرفهای انجام دادهام، در حد باشگاههای تهران و مقام هم دارم، شطرنج است! دستم درد نکند!
4- عشق مسافرت رفتن هستم (یعنی یک چیزی میگویم، یک چیزی میشنوید ها!) و به محض اینکه یک کم پول درمیآورم، سریع میروم مسافرت و خرجش میکنم. اجازه دهید یک کم هم پز بدهم: تا به حال 25 کشور را دیدهام و هفتهی آینده هم دارم میروم سریلانکا! توی همهی این کشورها لبنان را از بقیه بیشتر دوست داشتهام و بعد از آن فرانسه. کمتر از همه هم از اوکراین خوشم آمده و تونس!
5- تا مدت زیادی وحشت رفتن به تئاتر شهر را داشتم! داستان از این قرار بود که وقتی با دختری که دوستش داشتم، رابطهمان را تمام کردیم، روزهای تئاتردیدن را هم بین خودمان تقسیم کردیم تا همدیگر را تصادفی هم احیاناً آنجا نبینیم. البته نه بهخاطر آنکه از هم بدمان میآمد یا چشم دیدن همدیگر را نداشتیم. بلکه بهخاطر اینکه من طاقت دیدن او را نداشنتم که با یک پسر دیگر آمده است تئاتر و او هم طاقت دیدن من را که با یک دختر دیگر بیایم!
بعد از مدتی این قرارداد فراموشمان شد و من یک ترس عجیبی نسبت به تئاترشهر رفتن پیدا کردم که نکند وقتی میروم تئاتر ببینم، او هم آمده باشد. طوری که حتی چندبار به همین خاطر از خیر دیدن بعضی نمایشها گذشتم. ترسی که البته دیگر این روزها وجود ندارد ...
6- مخ من انگار جوری تنظیم شده است که توانایی انجام دو کار : 1- رانندگی و 2- با موبایل حرفزدن را به صورت همزمان ندارد. وقتهایی که هنگام رانندگی با موبایل حرف میزنم، کارهای جالبی میکنم. چندتایی را قبلاً همینجا نوشتهام. آخرینش این بود که چند شب پیش به هنگام رانندگی، موبایلم زنگ زد و من جواب دادم و بعد دیگر نفهمیدم چه شد تا اینکه یک دفعه دیدم صد متری است تقریباً دارم اتوبان همت را خلاف جهت میآیم!! (جان من یک کم به میزان خفنبودن کارم فکر کنید!) هنوز موهای بدنم سخ است از ترس کاری که کردم. بدیش این بود که نمیشد دور زد لامصب!!
7- هفتمی را دوست دارم شما بگویید! خیلی فقط جان جدتان آبرویم را نبرید! از مسافرت که برگشتم میخوانم، چون احتمالاً در سریلانکا اینترنت درست و حسابی پیدا نمیکنم.

نظرها
varzesho ke payatam!
hala bayad komente baghie ro bekhooni ma ke nadidimet!
kasra k. | December 29, 2006 07:01 PM
من هم خپل رو دوست داشتم و ایضا جعفری رو که یه دم داشت به این درازی!
محمد جواد طواف | December 29, 2006 07:30 PM
خداییش حالا که گفتی هفتمی رو بگو یه چیزی می گم ولی ناراحت نشو. میون همه رودربایستی ای که با هم داریم یه بار من دو تا آدم با شخصیت و یه دوست بی شخصیت رو دعوت کردم به مولوی برای نمایشنامه خوانی همان که خودت می دانی. آقا کش اومد کش اومد این دخترک هم اون بالا هی کش می داد بازیش رو ... خود چخوف هم فکر نمی کنم اینقدر طولانی نوشته بود متن رو. اومدیم بیرون و اون دو آدم باشخصیت با اون دوست بی شخصیت من رو ضایع کردن و بعد رفتن مهمونی خونه دوست بی شخصیته و منم رفتم نشر چشمه صدهزار تومان کتاب خریدم از حرصم. همش تقصیر تو بود :((
-----------------------------------------------------------------------
ماكان جون ما كه درست نفهميدم چي به چي شد ولي ساري اني وي! (ميدوني الان خارجهام، كفتم انگليسي بگم بلكه يه كم زبانم تقويت شه!)
ماکان | December 30, 2006 01:07 AM
اون پنج ه آخرش بود!
RahiL | December 30, 2006 01:08 AM
من یه تجربه ای شبیه مورد پنج داشتم.. یه کافی شاپی بود که تا مدت ها طرفش آفتابی نمی شدم... البته بیشتر از نشخوار خاطرات می ترسیدم! یه بارم مفصل برای آنا کارنینا گریه کردم....
الهام | December 30, 2006 01:47 AM
هاها! شمارهی هفتم رو خوب اومدی!
يه بار یه عده آدم برات یه هديهای گرفته بوديم، فکر میکرديم کادومون در حد خداست! بعد اولش که یه تشکر معمولی کردی، بعدترش یادت رفت با خودت ببریش. بعد من بهت يادآوری کردم که: عطا، جا نگذاری هديه رو. بعدش معذرت خواستی و یه کم حرف تو حرف شد. بار توی دستت زیاد بود، گذاشتیش زمين. حرفت تموم شد. دوباره خداحافظی کردی. باز یادت رفت هديه رو برداری. اين بار ديگه دنبالت دويدم با کادو که بهت برسونمش. بعدش هم افسرده شدیم! اين شايد زياد خندهدار نباشه، اما نکته اينه: کسایی که قیافهی گيجِ تو رو دیده باشن، میتونن با تصويرسازی اين رفت و برگشتها حسابی بخندن!
راستی یه سؤال: چرا گريه کردن موضوعِ دو تا از شاهکارهاته؟
-----------------------------------------------------------------------
حالا جالبش اينه كه كلي هم وقتي اومدم خونه با كتابه حال كردم. دست 3 تا تون درد نكنه. علي الخصوص دست اون طولاني
پرستو | December 30, 2006 02:30 AM
جونی می کنه با این کتاب گسسته نوشتنش!
EhsaN | December 30, 2006 03:28 PM
يه بار هم تو كلاس برنامهنويسي داشتي ميخنديدي . وقتي استاد ناگهاني برگشت و تورو ديد و با عصبانيت بهت گفت كه : چرا ميخندي آقا ؟ مثل هميشه خيلي خونسرد گفتي : ولي من كه به شما نميخنديدم استاد
راستي عطاجون دلم هرروز واست تنگ ميشه وقتي كه ميام و وبلاگتو ميخونم
-----------------------------------------------------------------------
سلام ؟
تو كي هستي؟ اين خاطره خيلي قديميه!
? | December 31, 2006 12:57 AM
سلام.
بی صدا | December 31, 2006 08:24 AM
بله نیم ساعت مونده به امتحان میانترم، مثلن میخواد آدمو برسونه تا نزدیکای دانشگاه، اما میبره نزدیک جایی که خودش کار داره بعد میگه با تاکسی برو بقیهشو!
-----------------------------------------------------------------------
آره از اين مدل بيمراميها گاهي دارم اميد جون!
!!! | December 31, 2006 10:16 PM
واي اون موبايل و رانندگي رو من كاملاً دركيدم (از همون نوع خفنش) من خودمم اينطوريم وقتي يه كاري رو همزمان با تلفن جواب دادن انجام ميدم يك اتفاقاتي ميفته كه خودم مدتي بس طولاني تو كف اش مي مونم!!! اغلب روم هم نميشه البته براي كسي تعريف كنم كه چه كردم:))
zamyad | January 1, 2007 01:04 PM
آقای عطا خان! اون طولانی که گفتی کپی رایتش واسه بندهست!!!!!
!!! | January 1, 2007 02:07 PM
فراخوان کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان: http://cobraweblog.blogspot.com
لطفاً خبر و فراخوان رو بخونيد
cobraweblog | January 2, 2007 11:35 AM
YE BAR SARE KELASE GOSASTE DARSADAYE EMTEHAN HAMAHANGATO KHOONDI MA AZ HAME BISHTAR SHODIM( OOSOOLAN MA BE HAMEYE MADRESE HAYI KE TO DARS MIDADI HASOODI MIKARDIM MAKHSOOSAN SOODE )BAD SHOOROO KARDIM KHOSHHALI :HABEL BEL HABEL BEL
BAS KE MA BISHOOR BOODIM TO HEY MIOMADI DARS KHAFAN JEDI BEDI 2BARE MA MIGOFTIM HABEL BEL HABEL BEL BAD YEHO TO GHATI KARDI SHOOROO KARDI BE FOSH DADAN BAD YE KI AZ BACHEHA GOFT ATA DARSADA HALA CHAND SHODE?
TO GOFTI ASAN ZAHR SHODE
sina | January 2, 2007 11:38 PM