خداحافظ آلفردو! خداحافظ ...
سالواتوره به النا میگوید: «حتی تو همهی اون سالهایی که گذشت، با هر زنی که آشنا میشدم، فقط دنبال تو میگشتم. تو کارم موفق شدم، این یه واقعیته اما همیشه یه گمشدهای داشتم ... هرگز تصور نمیکردم که همهی اون ماجرا به وسیلهی مردی که به جای پدرم بود، به آخر رسیده باشه. دیوونهی زنجیری!» و من دوست داشتم آلفردو جلوی دستم بود که خفهاش میکردم! آلفردو را نمیفهمم، مثل خیلی دیگر از تماشاگران یکی از بهترین عاشقانههای تاریخ سینما. چرا جریان النا را به سالواتوره نگفت؟ چرا؟ نمیفهمم. تصویر پیرمرد دوستداشتنی و مهربانی که از ابتدای سینما پارادیزو از آلفردو در ذهنم نقش بسته بود، به ناگهان فرو میریزد. النا میگوید: «بالاخره این اتفاقیه که افتاده. اما آلفردو به تو خیانت نکرد. اون تنها کسی بود که واقعاً تو رو درک میکرد. سالواتوره، اگه زندگی با منو انتخاب کردهبودی، هرگز نمیتونستی فیلمهایی رو که ساختی، بسازی. و اونجوری خیلی بد میشد! چون فیلمهات محشرن؛ همهشون رو دیدم ... » اما باز هم نمیتوانم به آلفردو حق بدهم. چه کار کردی آلفردو!؟

صحنهی آخر سینما پارادیزو یک شاهکار بیبدیل است: سالواتوره تنهای تنها در سالن تاریک سینما نشسته است و صحنههای عاشقانهای را که آلفردوـ وقتی سالواتوره بچه بود ـ از فیلمهای مختلف بریده و برای او نگهداشته، تماشا میکند. عجب هدیهی غیرمنتظرهی فوقالعادهای! صحنهها یکی پس از دیگری بیقاعده و حتی برخی وارونه به هم چسبانده شدهاند؛ با این حل مثل یک تدوین درجه یک بهنظر میرسد. همهی صحنههای سانسورشدهی فیلمهای پخششده در دوران کودکی سالواتوره! سکانسی سریع از بوسهها و در آغوشگرفتنهای بازیگران مشهور و ناشناختهی سینما: گرتا گاربو، گری کوپر، اینگرید برگمن، کلارک گیبل، آنّا مانیانی، هامفری بوگارت، مارلنه دیتریش، ویتوریو دسیکا، ریتا هیورث، مارچلو ماستریانی، ژان گابن و ... سالواتوره به گریه میافتد و کلمهی پایان با حروفی قدیمی روی پرده میافتد. فیلم تمام میشود، اما من هنوز نفهمیدهام که آلفردو چرا چیزی به سالواتوره نگفت ... آلفردویی که نمیدانم باید دوستش داشت یا نه.
خبر را که میخوانم دلم میگیرد. خیلی زیاد. حالا فهمیدهام که آلفردو را چهقدر دوست داشتهام. بعضی آدمها با آثارشان جاودانه میشوند و من فکر میکنم فیلیپ نواره با خلق شخصیت آلفردو برای همیشه جاودانه شد. هر چند به شخصه بازی زیبایش در نقش پابلو نرودا در پستچی را نیز بسیار دوست دارم.
آلفردو چیزی نگفت، النا برای سالها گم شد، سالواتوره فیلمساز برجستهای شد، تورناتوره فیلمساز برجستهای شد! درام شکل گرفت وسینما پارادیزو، این عاشقانهی فراموشناشدنی، خلق شد. آخرین گفتگوی سالواتوره و النا هنوز چیزی را در قلبم تکان میدهد:
النا: کی داری میری؟
سالواتوره: امروز بعدازظهر النا. ممکنه بتونیم در آینده ...
النا: [آرام و مهرآمیز حرف سالواتوره را قطع میکند.] نه سالواتوره، آیندهای در کار نیست. فقط گذشته وجود داره ... اتفاقیه که افتاده و من فکر نمیکنم پایان بهتری میشد برای این ماجرا تصور کرد.
سالواتوره: [برای آخرین بار نگاهی به پنجره میاندازد.] باهات موافق نیستم. هرگز، النا ...
