بهانه‌های ساده ...

November 13, 2006 10:45 PM

هيچ دقت كرده‌ايد گاهي با چه بهانه‌های ساده‌ای چه‌قدر خوش‌حال می‌شويم* و گاهی به چه دلايل ساده‌ای عميقاً ناراحت؟ چرا؟ چرا اين همه شاد می‌شويم وقتی می‌بينيم، می‌فهميم، درمی‌يابيم دلايل اين شادبودن‌مان چه‌قدر پيش‌پاافتاده است و چرا بسيار غمگين می‌شويم با اين‌كه می‌دانيم آن‌چه باعث اين غمگين‌شدن شده است، گاهی حتی چه‌قدر بی‌ارزش است؟

گاهی فكر می‌كنم آيا ما تابع احساسات و عواطفمان هستيم يا احساسات و عواطف‌مان تابع ما؟ درستش كدام است و آيا اصلاً درست و غلط‌بودن در اين موارد معنی دارد؟

* به قول فروغ:
در اتاقی كه به اندازه‌ی يك تنهايی است
دل من كه به اندازه‌ی يك عشق است
به بهانه‌های ساده‌ی خوش‌بختی خود می‌نگرد ...



نظرها

یه جمله‌‌ی قشنگی شنیدم که متاسفانه یادم نیست از کیه‌.با این پست شما یادش افتادم:"تمام عرفان تو این یه آیه خلاصه میشه : لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتیکم" همیشه از خودم می پرسم یعنی میشه به این مرحله رسید؟

برای اینکه هیچ وقت تو اوج شادی یا ناراحتیمون اینطور که الان داری عمیق در بارشون فکر میکنی ، فکر نمیکنیم!

del ke mitapad va ehsasat ke be ghalayan miaiand,dar lahazate shad va ghamgin,az manteghe sadegi va pichidegie masael kamelan be durand :)

man fekr mikonam ke aksar e ma tabe e sharayet mishim bishtar .

به روز شدم. راستی من آدرس وانهاده رو عوض کردم و از بلاگفا رفته ام به بلاگ اسپات. اگر حوصله اش را داشتید آدرسم را عوض کنید.

سخت در اشتباه بودم، درد درمان کردنی است نه بیان کردنی

جرئت نوشتن را دوباره پیدا کردم وگرنه از آفتاب سخن گفتن در نیمه شب زمزمه ای است عارفانه که جای تو را نشان می دهد

شاید خودم را گول می زدم

من در رگهایم به جای خون آیینه جریان دارد و فکر می کنم تو از آیینه فقط شکستن را بلدی

گل تکرار شدنی است ولی شما از این راز بزرگ تنها کندن گلها را به هم آموخته اید

هرکه میخواهی باش هرچه میخواهی باش

پای وجدان که رسید، نقطه ای بگذار و از سر خط بنویس

با کلماتی که تکراری اند سخنانی جدید می گویم

چشمهایم یائسه شده اند

دیگر نمی بارند

این هم آخرین چیزی که از دست دادم

f(ehsasat)=ma
f(ma)=ehsasat
=> f(f(ehsasat))=ehsasat
we see that here we have"f(f(x))=x"!
تابع "ما-احساسات‌مان" یک تابع وارون‌پذیر است.
پ.ن: این آتش نهفته که در سینه‌ی تو است...

من یکی که فکر می کنم همه اش به خاطر کوچکی دلم است که یک نسیم صبح می تواند تمام انچه درش مانده بروبد و یک اشعه غروب پاییزی می تواند تمام غمهای درونش را نمایان کند

گفتیم که! به لقای اش بخشیدیم! حالا از لقا چه خبر راستی عطاجان؟!ـ

و چرا عمر شادیهایمان اینقدر کوتاه است و درازای بودن غم هامان گاه به اندازه ی یک عمر می شود؟
اجازه هم پیوند شدن وبلاگتان را به دیگر دوستانم ٬می دهید؟


سلام مهندس صادقي عزيز
در مورد شادي ها كه سخني ندارم
اما در مورد ناراحتي هااين شايد مربوط ميشه به اينكه انسانيم و احساس و عواطفمون گاهي جاي خودمون عمل ميكنه يعني ميذاريم كه جاي ما تصميم بگيره و رفتار كنه.
به قول وين داير وقتي هنوز كسي يا چيزي ميتونه مارا به هم بريزه يا خرابمون كنه يعني اينكه هنوز كامل نشده ايم كه هر نسيمي ميتونه تكونمون بده

راست می گی.

سوالهاي سختي پرسيدي مي دوني گاهي شديد ترين و عميق ترين حسها هم هزارو يك دليل به هم پيچيده دارن
راستي كجايي؟ كار و بار جديد؟ خبري ازت نيست

salam aghaye sadeghi
kheili az ashnaeeton khoshbakhtam
bedoone eghragh nevehtehatoon va kolan blogetoon alie man ke lezat bordam
bazam mozahemetoon misham khoshhal misham shomam tashrif biarid
http://www.munes.blogfa.com
felan ta bad
eltemase doa

به خاطر این که وقتی از ته دل خوشحال نباشی هیچ چیز بزرگی نمی تونه خوشحالت کنه و وقتی خوشحال باشی هر چیزی نمی تونه اون شادی رو ازت بگیره.البته این برای آدمای منطقی که من هیچ ازشون خوشم نمیاد صدق نمی کنه.اونا فقط با چیزای معقول سروکار دارن و از چیزای جدی شاد یا غمگین می شن.(آدم بزرگا

سلام به شماوتمامي كساني كه براي

بزرگ شدن انديشه ميكنند شادي و غم هنگامي تاثير ميگذارند كه ما منتظر دريافتشون هستيم همه چيز براي تحول ماست فراموش نكنيم

سلام به شماوتمامي كساني كه براي

بزرگ شدن انديشه ميكنند شادي و غم هنگامي تاثير ميگذارند كه ما منتظر دريافتشون هستيم همه چيز براي تحول ماست فراموش نكنيم

ارسال نظر