« October 2006 | صفحه اصلی | December 2006 »
بدون رودربایستی!
لیست نهایی ائتلاف اصلاحطلبان برای انتخابات شورای شهر در تهران اعلام شد و من بدون هیچ خجالت، تردید یا رودربایستی بنا دارم به این لیست رای بدهم. تحریم انتخابات را در شرایط فعلی بیفایده میدانم و فکر میکنم بهتر است حالا که اصلاحطلبان به یک درجه از عقلانیت رسیدهاند و لیست واحد ارائه دادهاند، به جای غرغرکردن و نقزدن، تا جایی که میتوانم و از دستم برمیآید، از آنها حمایت کنم. البته این کار لزوماً به معنای آن نیست که با همهی مواضع و تفکرات این گروه موافق باشم، که اتفاقاً نسبت به عملکرد گذشتهشان انتقادات جدی دارم، اما با این حال فکر میکنم رایدادن به این لیست در شرایط فعلی بهترین عمل سیاسی ممکن است و دلایل خودم را هم دارم.
با احترام به نظر همهی کسانی که قصد ندارند در انتخابات شرکت کنند، فکر میکنم همین که وقتی هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم، مجبورم به خودم یادآوری کنم که رئیسجمهور کشورم کیست، برای من یکی بس باشد و انگیزهی لازم برای شرکتکردن در انتخابات را در من ایجاد کند!!
مرتبط:
اصلاحطلبان متحد شدند.
ائتلاف موفق شد.
رویکرد فرهنگی و اجتماعی به اصلاحات
درک نمیکنم!
کوبیده با نون اضافه
نازها و نیازها ...
چند شب پیش بود، از خانه هنرمندان برمیگشتم خانه. بعد از مدتها حس میکردم چهقدر حالم خوب است!. یکجور سرخوشی سبکسرانهی دوست داشتنی ... بعد یکباره با خودم فکر کردم: «چند وقت است که کسی برای من ناز نکرده است؟ چند وقت است کسی خودش را برای من لوس نکرده؟ و چند وقت است که ناز کسی را نکشیدهام؟» و ناگهان غمگین شدم. بسیار ...
چه نیازهای سادهای داریم ما آدمها ...
خداحافظ آلفردو! خداحافظ ...
سالواتوره به النا میگوید: «حتی تو همهی اون سالهایی که گذشت، با هر زنی که آشنا میشدم، فقط دنبال تو میگشتم. تو کارم موفق شدم، این یه واقعیته اما همیشه یه گمشدهای داشتم ... هرگز تصور نمیکردم که همهی اون ماجرا به وسیلهی مردی که به جای پدرم بود، به آخر رسیده باشه. دیوونهی زنجیری!» و من دوست داشتم آلفردو جلوی دستم بود که خفهاش میکردم! آلفردو را نمیفهمم، مثل خیلی دیگر از تماشاگران یکی از بهترین عاشقانههای تاریخ سینما. چرا جریان النا را به سالواتوره نگفت؟ چرا؟ نمیفهمم. تصویر پیرمرد دوستداشتنی و مهربانی که از ابتدای سینما پارادیزو از آلفردو در ذهنم نقش بسته بود، به ناگهان فرو میریزد. النا میگوید: «بالاخره این اتفاقیه که افتاده. اما آلفردو به تو خیانت نکرد. اون تنها کسی بود که واقعاً تو رو درک میکرد. سالواتوره، اگه زندگی با منو انتخاب کردهبودی، هرگز نمیتونستی فیلمهایی رو که ساختی، بسازی. و اونجوری خیلی بد میشد! چون فیلمهات محشرن؛ همهشون رو دیدم ... » اما باز هم نمیتوانم به آلفردو حق بدهم. چه کار کردی آلفردو!؟

صحنهی آخر سینما پارادیزو یک شاهکار بیبدیل است: سالواتوره تنهای تنها در سالن تاریک سینما نشسته است و صحنههای عاشقانهای را که آلفردوـ وقتی سالواتوره بچه بود ـ از فیلمهای مختلف بریده و برای او نگهداشته، تماشا میکند. عجب هدیهی غیرمنتظرهی فوقالعادهای! صحنهها یکی پس از دیگری بیقاعده و حتی برخی وارونه به هم چسبانده شدهاند؛ با این حل مثل یک تدوین درجه یک بهنظر میرسد. همهی صحنههای سانسورشدهی فیلمهای پخششده در دوران کودکی سالواتوره! سکانسی سریع از بوسهها و در آغوشگرفتنهای بازیگران مشهور و ناشناختهی سینما: گرتا گاربو، گری کوپر، اینگرید برگمن، کلارک گیبل، آنّا مانیانی، هامفری بوگارت، مارلنه دیتریش، ویتوریو دسیکا، ریتا هیورث، مارچلو ماستریانی، ژان گابن و ... سالواتوره به گریه میافتد و کلمهی پایان با حروفی قدیمی روی پرده میافتد. فیلم تمام میشود، اما من هنوز نفهمیدهام که آلفردو چرا چیزی به سالواتوره نگفت ... آلفردویی که نمیدانم باید دوستش داشت یا نه.
خبر را که میخوانم دلم میگیرد. خیلی زیاد. حالا فهمیدهام که آلفردو را چهقدر دوست داشتهام. بعضی آدمها با آثارشان جاودانه میشوند و من فکر میکنم فیلیپ نواره با خلق شخصیت آلفردو برای همیشه جاودانه شد. هر چند به شخصه بازی زیبایش در نقش پابلو نرودا در پستچی را نیز بسیار دوست دارم.
آلفردو چیزی نگفت، النا برای سالها گم شد، سالواتوره فیلمساز برجستهای شد، تورناتوره فیلمساز برجستهای شد! درام شکل گرفت وسینما پارادیزو، این عاشقانهی فراموشناشدنی، خلق شد. آخرین گفتگوی سالواتوره و النا هنوز چیزی را در قلبم تکان میدهد:
النا: کی داری میری؟
سالواتوره: امروز بعدازظهر النا. ممکنه بتونیم در آینده ...
النا: [آرام و مهرآمیز حرف سالواتوره را قطع میکند.] نه سالواتوره، آیندهای در کار نیست. فقط گذشته وجود داره ... اتفاقیه که افتاده و من فکر نمیکنم پایان بهتری میشد برای این ماجرا تصور کرد.
سالواتوره: [برای آخرین بار نگاهی به پنجره میاندازد.] باهات موافق نیستم. هرگز، النا ...
دکمهی Rew ندارد!
آدم گاهی وقتها حاضر است همهی دنیا را بدهد تا این فیلم لعنتی را ۵ دقیقه، یا شاید حتی ۵ ثانیه به عقب برگرداند.
نمیشود!
بیربط:
این Google Reader حرف ندارد. فوقالعاده چیز به دردبخوری است اگر عادت کنید با آن کار کنید. آیتمهای مورد علاقهتان را نیز میتوانید با بقیه شریک شوید. اینجا صفحهای است که من نوشتههای مورد علاقهام را به اشتراک گذاشتهام.
بهانههای ساده ...
هيچ دقت كردهايد گاهي با چه بهانههای سادهای چهقدر خوشحال میشويم* و گاهی به چه دلايل سادهای عميقاً ناراحت؟ چرا؟ چرا اين همه شاد میشويم وقتی میبينيم، میفهميم، درمیيابيم دلايل اين شادبودنمان چهقدر پيشپاافتاده است و چرا بسيار غمگين میشويم با اينكه میدانيم آنچه باعث اين غمگينشدن شده است، گاهی حتی چهقدر بیارزش است؟
گاهی فكر میكنم آيا ما تابع احساسات و عواطفمان هستيم يا احساسات و عواطفمان تابع ما؟ درستش كدام است و آيا اصلاً درست و غلطبودن در اين موارد معنی دارد؟
* به قول فروغ:
در اتاقی كه به اندازهی يك تنهايی است
دل من كه به اندازهی يك عشق است
به بهانههای سادهی خوشبختی خود مینگرد ...
دم مىدهی تا کی؟
در ادامهی شجریانشنویهای این روزهایم، این غزل حافظ که در آلبوم معمای هستی شجریان آمدهاست نیز فوقالعاده است بهنظرم:
مرا میبینی و هر دم زیادت میکـنی دردم
تو را میبینـم و میلـم زیادت میشود هر دم
بـه سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
بـه درمانـم نـمیکوشی نمیدانی مگر دردم؟
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهـت گردم
ندارم دستت از دامن بهجز در خاک و آن دم هـم
کـه بر خاکـم روان گردی به گرد دامنـت گردم
فرورفـت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی؟
دمار از مـن برآوردی نـمیگویی برآوردم
برای شنیدن این آواز میتوانید بروید اینجا و ترانهی شمارهی 4 را انتخاب کنید.
که من قرار ندارم ...
گیر دادهام به شجریان این روزها و آلبومهایش را توی ماشین مرور میکنم. این غزل سعدی که توی آلبوم ماهورش میخواند، اگر بگویم دیوانهام کرد، دورغ نگفتهام:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
مرگ دیکتاتور؟
به مهدی پاکدل عزیز:
دوست داشتم اولین شب آرامش را و دوست داشتم بازیت را در این سریال. مهدی این صحنهی آخر شاهکار بود و آن گریهها. از «ناتان» گفتوگوهای پس از یک خاکسپاری تا «علیرضا فهیم» اولین شب آرامش راه زیادی نبود و تو خوب رفتی. خوشحالم. باورت کردم در این نقش مثل «میثم» قهوهی تلخ که دوستش داشتم و هنوز یادم مانده دیالوگ آخر نمایش را که تو میگفتی:
دلم گرفته ابراهیم. ایسوس مام با ما قهر کرده ... ولی تو رو به قدرتش قسم اگه تو راست میگی واسطه شو زودتر یه کاری بکنه. بهش بگو پس کِی؟ بگو دیرتر از این بشه فقط خودش مونده و حوضش ... میشنوی ابراهیم؟
حس خوبی دارم. فکر میکنم اولین شب آرامش یکی از بهترین سریالهای پخششده در همهی این سالها بود. متن خوب، بازیهای اکثراً یکدست و کارگردانی پخته و متفاوت احمد امینی باعث شده بود که اقلاً من یکی که شنبهها هر کار هم که داشتم، ولش کنم و بنشینم پای اولین شب آرامش.
و تو خیلی خوب بودی مهدی. آن بازی با دستهی عینکت در صحنهی کافیشاپ با یکتا ناصر، و ریاکشنهایت وقتی در آن مونولوگ فوقالعاده یکتا ناصر کلمات را مثل پتک توی سرت میکوبید، یا آن نگاهت به صندلی خونی ماشین، در صحنهتای که بعد از رساندن شبنم قلیخانی به بیمارستان داشتی برمیگشتی ... از این تکههای ناب در بازیت کم نداشتی.
خوشحالم که اینجایی و کار میکنی مهدی. نگاه کن! شبنم طلوعی و بنفشه توانایی هرکدامشان الان یک گوشهی دنیا هستند و خیلیهای دیگر. خوشحالم که تو ایستادی، صبر کردی و حقت را گرفتی. خوشحالم که میانهی راه نبریدی.
نمیدانم چرا اینها را نوشتم. بگذار به حساب تاثیری که تو و اولین شب آرامش روی من گذاشتید. دلم برایت تنگ شده، برای بازیت در تئاتر، برای شاعری که شعرش نمیآمد: «خا رخارستان ... » برای «ناتان» و آن دیالوگ بینظیری که با سهیلا داشتی:
اديت: چیقرار بود راجع به بابا بهم بگی؟
ناتان: [ اندکی مِنمِن میکند و بعد ] مادام ناتی يادت میآد؟
اديت: همون پزشک اورتوپد؟
ناتان: آره ...
اديت: چی میخوای بگی؟
ناتان: خُب، به نظر میرسه جلسههای درمان پاهای پاپا، البته اين فقط يه حدس و گمانهها، همهش صرف پاهای پاپا نمیشده ...
اديت: پاپا ...!؟
ناتان: پاپا.
اديت: با اون زن ...؟
ناتان: اون خوشگل بود ...
اديت: اون حداقل سی سال جوونتر بود ...
ناتان: در اين مورد، پاپا کارش چندان هم بد نبوده ...
اديت: تو میدونستی؟
ناتان: کمابيش
اديت: پاپا بهت گفت؟
ناتان: نه ... يه روز تو اتاقش بودم. تو خيابون پیيردومور. مادام ناتی اومد. طشت شستوشوی کوچولوش رو علم کرد و قيچی و مقراض رو کنارش چيد ... من رفتم. عينکم رو جا گذاشته بودم. چند دقيقه بعد برگشتم. هی زنگ زدم، زنگ زدم، زنگ زدم و بالاخره پاپا اومد. يه ذره ژوليده، اومد دم در. خودش رو پيچيده بود توی يه ملافهی زرد. همون ملافهای که صدسالی میشه توی راهروی جلويی آويزونه ... اون از لای در عينک رو بهم پس داد و نذاشت برم تو ...
اديت: هيچچی بهش نگفتی؟
ناتان: چرا ... بهش گفتم عينکم رو بياره.
اديت: چرا به ما نگفتی؟ [ ناتان حالت طفرهروندهای به خود میگيرد. ] طفلکی پاپا ...
ناتان: طفلکی پاپا؟ ... چرا؟
اديت: چونکه!
پراکندهگوییهای یک روز تعطیل
۱- حالم از این ژستهای دموکراتیکی که صدا و سیما به خودش میگیرد، به هم میخورد. از اخبار بیست و سی و گزارشها و ویژههای چندشآورش بگیر تا جلسهی پرسش و پاسخ ضرغامی با دانشجویان. آقای ضرغامی این دانشجویان را از کجا آوردهاید؟ من الان خودم دانشجو هستم، چرا ریخت و قیافهی این دانشجویانی که به جلسهی شما دعوت شده بودند، با دانشجویانی که من هر روز در دانشگاه میبینم این همه فرق دارد؟ این عوامفریبی را تا کی میخواهید ادامه دهید؟ صدا و سیمای شما در خوشبینانهترین شرایط صدا و سیمای فقط پنج در صد جامعهی ایران است. نه کسی از شما و همفکران پنج در صدیتان انتظار رفتار دموکراتیک دارد و نه اصولاً شما در قد و قوارهی این حرفها و این کارها هستید. گوبلز مرد اما گوبلزهای البته ناشی هنوز کم نیستند. یکیشان مثلاً محمد سعید الصحاف، یکیشان هم فکر میکنم شما خوب بشناسید!
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
