...

October 16, 2006 12:48 AM

با خودم قرار گذاشته بودم شب‌هایی که فردا صبح زودش کلاس دارم، هر کار هم که داشته باشم، ساعت دوازده شب توی تخت‌خوابم باشم. روزهایی که با کم‌بود خواب می‌روم کلاس، تا شب کسل و کمی بداخلاقم.

ساعت الان نزدیک به یک است و من گمان نمی‌کنم بخواهم بخوابم. نمی‌دانم چه‌م شده است. (دارد دروغ می‌گوید! شما باور نکنید!!) بی‌قراری شاید دقیق‌ترین کلمه‌ای است که درباره‌ی حس این روزهایم می‌شود گفت.

امروز دوستم نقل قولی از لرد بایرون، شاعر انگلیسی، برایم خواند: «بهتر آن است که آدم برای زنی که دوست دارد بمیرد، تا این‌که با او زندگی کند.» (چرا الان این را نوشتی؟ به حس‌ات ربط دارد؟ یا این‌که صرفاْ فکر کردی جمله‌ی جالبی است؟)

اگر بتوانم آخر هفته چند روزی بروم سفر خيلی خوب است ... گيجم ... بايد دور شوم و فکر کنم ...