و‌ آن‌هایی که به تصویر ماه!

October 6, 2006 01:47 PM

توضيح: اين روزها نمايش «ماه در آب» آخرين كار محمد يعقوبی در سالن سايه‌ی مجموعه‌ی تئاتر شهر در حال اجرا است. نمايشی كه تماشای آن را به‌شدت پيش‌نهاد می‌كنم. نوشته‌ی زير يادداشتی است درباره‌ی يعقوبی و «ماه در آب» به بهانه‌ی این اجرا:

«خاله آلما می‌گه آدم‌ها دو دسته‌اند: اون‌هایی که می‌مونن و اون‌هایی که می‌رن. فکر می‌کنم من هم مثل بابا متعلق به اون دسته آدم‌هایی باشم که خداحافظی می‌کنن. اول خداحافظی با مامان، بعد خداحافظی با کشورم، بعد خداحافظی با اولین پسری که بهم گفت عاشقمه و بالاخره خداحافظی با بابا ... »



4.jpg

نمایش «ماه در آب» با صدای باران در تاریکی آغاز می‌شود. مونولوگی که در آن باران از ماه می‌گوید که همیشه بخشی از رویاهایش بوده است، از کابوس‌هایش می‌گوید که همیشه در آن‌ها سگی دنبالش می‌کرده است و از ترسش نسبت به سگ‌ها که در خانواده‌شان ارثی است، و از مادرش آی‌سودا می‌گوید که معنی اسمش ماه در آب است و در تابلوهای نقاشی‌اش همیشه تصویری از ماه بوده است. باران از یکی از تابلوهای آی‌سودا می‌گوید: زن و مردی تا کمر در دریا ایستاده‌اند. یکی به ماه بالای سرش نگاه می‌کند و دیگری به تصویر ماه در آب. آی‌سودا حالا مرده است و «ماه در آب» روایتی است از زندگی آی‌سودا و دیگران. روایتی است که به بهانه‌ی آن و در خلال آن با دغدغه‌های این روزهای یعقوبی آشنا شویم. دغدغه‌هایی که بسیاری از ما را نیز درگیر خود کرده است. دغدغه‌هایی که سخت است بی‌تفاوت از کنارشان بگذریم.

از «زمستان 66» تا پاییز 85

یعقوبی به عنوان نویسنده کار خود را با «زمستان 66» آغاز کرد. بعد از آن «رقص کاغذپاره‌ها»، «يک دقیقه سکوت»، «از تاریکی»، «قرمز و دیگران»، «گل‌های شمعدانی» و بالاخره «تنها راه ممکن» دیگر نوشته‌های یعقوبی پیش از «ماه در آب» بوده‌اند. همه‌ی این آثار از چند نظر دارای اشتراک‌اند: 1ـ همه‌گی در بستری کاملاً واقع‌گرایانه و رئالیستی نوشته شده‌اند، طوری که بعضی از آن‌ها مثل «زمستان 66» و «یک دقیقه سکوت» مشخصاً به رویداد‌های سیاسی، اجتماعی خاص اشاره دارند. 2ـ تقریباً همه‌ی آدم‌های این نمایش‌نامه‌ها از طبقه‌ی متوسط یک جامعه‌ی شهر نشین‌اند. آدم‌هایی که مشکلاتشان به‌شدت برای ما آشنا است و خودشان به راحتی قابل درک و لمس هستند. 3ـ در همه‌ی این آثار بیشتر از آن‌که حوادث و اتفاقات یا به عبارت دیگر داستانی که اثر روایت می‌شود مهم باشد، نگاه شخصیت‌ها به زندگی، درونیات و افکارشان و مسائلی که در زندگی شخصی‌شان درگیر آن هستند، اهمیت دارد. یعقوبی در نمایش‌نامه‌هایش به پنهان‌ترین و خصوصی‌ترین لایه‌های ذهنی آدم‌ها می‌پردازد و کندوکاوی روان‌شناسانه از شخصیت‌هایش به ما نشان می‌دهد. مثلاٌ در «قرمز و دیگران» اپیزودهایی می‌بینیم که در آن آدم‌های مختلفی در یک موقعیت یکسان (یک پارک) با هم حرف می‌زنند و هر کدام دنیای خود و داستان مربوط به خودشان را دارند و یا در «از تاریکی»، «گل‌های شمعدانی» و بیشتر اپیزودهای «رقص کاغذپاره‌ها» مثل «ماه عسل»، «مرسی به‌خاطر ساندویچ‌ها» و حتی «روز دروغ» به ذهنیات آدم‌ها، علاقه‌های‌شان، روابطشان با یک‌دیگر، آن‌چه که دوست دارند و مهم‌تر از همه آن‌چه که باعث رنج بردنشان می‌شود، پرداخته شده است و بالاخره 4ـ در همه‌ی این نمایش‌نامه‌ها یک تم پررنگ اجتماعی و سیاسی وجود دارد. حتی در کارهایی که مثل همین «ماه در آب» شخصی‌تر‌اند، به این معنی که در آن‌ها به فردیت آدم‌ها بیشتر اهمیت داده شده تا نقشی که در جامعه دارند، باز هم به وضوح اشارات سیاسی ـ اجتماعی وجود دارد.

از نظر ساختاری نیز همه‌ی کارهای یعقوبی مهر و امضای خاص وی را دارند و شاید بتوان او را در تئاتر امروز ایران صاحب سبک دانست. ساختار اپیزودیک و صحنه‌های کوتاه و گاه بسیار کوتاه، رفت و برگشت‌های مدام نور در صحنه، فرم طراحی صحنه و بازی‌گرفتن از بازیگران به شیوه‌ای که بیشتر به آن‌چه که در سینما اتفاق می‌افتد، نزدیک است تا تئاتر، دیالوگ‌نویسی خاص وی و شیوه‌ی روایتی غیرخطی از مشخصه‌های کارهای یعقوبی است.

اما تمایل به نوآوری و استفاده از امکانات جدید در تئاتر نیز از علاقه‌های همیشگی یعقوبی بوده است. هر کدام از کارهای او با وجود نقاط مشترکی که به آن‌ها اشاره شد، متفاوت‌ از دیگری است و ظرافت‌های مربوط به خودش را دارد. مثلاً فرمی که در «تنها راه ممکن» برای بیان روایت از آن استفاده شد و بسیار شبیه به ايده‌ای بود که بورخس در داستان «بررسی آثار هربرت کوآین» در مجموعه‌ی «کتاب‌خانه‌ی بابِل» از آن سود جسته بود: خلق یک نویسنده‌ی خیالی و بررسی اجمالی آثار وی! و یا ساختار روایتی و اجرایی منحصر به فردش در «گل‌های شمعدانی» که در آن صحنه با یک دیوار به دو قسمت تقسیم شده بود و در دو سوی آن برای دو دسته‌ی مختلف و متمایز تماشاچی، نمایش در دو زمان گذشته و حال اجرا می‌شد و در میانه‌ی کار جای تماشاچی‌ها با هم عوض می‌شد. (البته به‌نظر من این فرم اجرایی، با توجه به ساخت دراماتیک، ویژگی‌های متنی و داستانی «از تاریکی»، بیشتر متناسب با آن متن بود تا «گل‌های شمعدانی» ولی شاید به دلیل این‌که «از تاریکی» هیچ‌گاه به اجرای عمومی نرسید، یعقوبی ‌ناچار شد این ایده‌ی بکر را در «گل‌های شمعدانی» به خدمت گیرد.) و صد البته شنیده‌شدن صدای ذهنی بازیگر در صحنه و لب‌زدن هم‌زمان بازیگر روبه‌رویی در همین کار آخر یعنی «ماه در آب» از دیگر نوآوری‌های جسورانه‌ی یعقوبی است.



3.jpg

رویاهایت را فراموش نکن

مضامین مورد علاقه‌ی یعقوبی کدام است و او بیشتر به چه موضوعاتی می‌پردازد و درباره‌‌شان می‌نویسد؟ به نظر می‌رسد دغدغه‌های یعقوبی، دغدغه‌های ساده و همیشگی انسان عصر ماست. مسائل و دغدغه‌های انسان مستاصل و مضطربی که روز به روز تنهاتر می‌شود. انسانی که از زندگی‌اش راضی نیست، در حل مشکلاتش ناتوان مانده است و از وضعیتی که در آن قرار گرفته‌است، رنج می‌برد. یکی از این موضوعات، بحث ازدواج و رابطه‌ی بین زن و مرد است. خود وی درباره‌ی موضوعات و مسائلی که برایش از اهمیت بیشتری برخوردار است، می‌گوید: «از زمان نگارش «زمستان 66» تا به حال همواره به موضوع اختلاف زن و مرد توجه داشته‌ام يا موضوع مهاجرت جزو اصلي ترين مفاهيمي است كه در كارهايم تكرار شده اسـت، خـودكشـي هم در بعضي از نوشته‌هايم به نوعي ديده مي‌شود،. چون احساس مي‌كنم، تمام اين‌ها موضوعاتي است كه من را تحت تاثير قرار مي‌دهند و همچنان بايد درباره‌ی آن‌ها نوشت، چون دغدغه هاي روزگار ما هستند و در عين حال جنبه‌هاي بسيار دراماتيكي هم دارند.» کارهای یعقوبی عموماً تلخ‌اند.

اما در «ماه در آب» جدای از بحث ازدواج، که یعقوبی پیش از این نیز در نمایش‌نامه‌ی «از تاریکی» به آن پرداخته بود و درباره‌ی نسبت ازدواج با مسئله‌ی خیانت سخن گفته بود، بحث کلی قراردادهای اجتماعی و محدودیت‌هایی که این قراردادها برای ما ایجاد می‌کند، از درون‌مایه‌های اصلی «ماه در آب» است. آدم‌ها چرا ازدواج می‌کنند؟ آدم‌ها چرا بچه‌دار می‌شوند؟ این‌ها سوال‌هایی است جدی که در «ماه در آب» مورد چالش قرار می‌گیرند. یعقوبی در «ماه در آب» تاکید می‌کند که برخی آدم‌ها قابلیت خودتطبیقی با این نوع قراردادهای اجتماعی را ندارند. مازیار هم‌سر و کودک شش ماهه‌اش را تنها رها می‌کند و از کشور خارج می‌شود. آروین نیز معتقد است ازدواج مسئله‌ای است که: «زن‌ها چون که می‌دونن بعد از یه مدت مطلوبیت جنسی‌شون پیش مردها کم می‌شه، از ترس این‌که مردها ول‌شون نکن و دنبال یه زن دیگه نرن، اختراعش کردن.» آروین معتقد است: «آدم باید زمانی ازدواج کنه که به رویاهاش رسیده باشه.» و به‌نظر می‌رسد خود یعقوبی نیز با چنین نظری موافق است. آی‌سودا به آروین می‌گوید: «حتماً به هم‌سر آینده‌ت می‌گم که در مورد ازدواج چنین نظری داری!» و البته به گمان خودش حق دارد که چنین کاری را انجام دهد.

به نظر می‌رسد مشکل زمانی رخ می‌دهد که از دو نفری که با هم ازدواج می‌کنند، یکی قابلیت تطبیق خود با ازدواج را نداشته باشد. مثل اتفاقی که برای آی‌سودا و مازیار يا برای آلما و ماهان افتاده است. آی‌سودا و آلما خود را قربانی این مسئله می‌دانند، اما مازیار و ماهان تنها نمی‌خواسته‌اند به وضعیتی که دوستش ندارند، در واقع به عبارت درست‌تر: دیگر دوستش ندارند، خاتمه دهند. آی‌سودا نیز حتی در جایی می‌گويد : «کیه که اقلاً یه بار به این فکر نکرده باشه که بزنه زیر همه چیز و بره یه زندگی جدید رو شروع کنه.» و در جای ديگری از نمایش می‌شنویم: «وقتی زندگی زیر یه سقف این‌قدر تحمل‌ناپذیره، آدم‌ها چرا با هم ازدواج می‌کنن؟» سوال ترسناکی است! فرض کنید شما به هر حال به این نتیجه رسیدید که ازدواج کنید و این کار را نیز انجام می‌دهید. بعد از مدتی خود را در وضعیتی حس می‌کنید که ادامه‌ی ازدواج و زندگی مشترک برایتان دیگر مطلوبیت ندارد. حالا چه می‌کنید؟ احساس مسئولیت می‌کنید، وانمود می‌کنید که از زندگی‌تان راضی هستید و ادامه می‌دهید، مثل کاری که بهرام کرد یا فشار که بیش از حد توانتان شد، زیر همه چیز می‌زنید و مثل مازیار ترجیح می‌دهید خداحافظی کنید؟

درباره‌ی بچه‌دار شدن سوال‌ها حتی جدی‌تراند. مثل دیالوگ آی‌سودا به آلما: «تو خودت از زندگی‌ت راضی هستی که حالا می‌خوای یکی دیگه رو به دنیا بیاری؟ من اگه خودم هم یکی به دنیا آوردم، اشتباه کردم. حالا هم می‌خوام با حرف‌هام متقاعدت کنم که تو دیگه این اشتباه منو تکرار نکنی.» یا مونولوگ باران در مورد انیمیشنی که پدرش ساخته است: «بالاخره آدم‌ها یه روز تصمیم می‌گیرن که دیگه بچه‌ای رو به دنیا نیارن. اون وقت جمعیت دنیا آروم آروم کم می‌شه تا این که دیگه هیچ آدمی روی زمین باقی نمی‌مونه ... من این کار پدرم رو از بقیه بیشتر دوست داشتم. به نظر من این بهترین کار پدرمه!»

مسئله‌ی دیگری که در «ماه در آب» به آن پرداخته می‌شود، این است که آدم‌ها تا چه حد باید به رویاهای‌شان وفادار بمانند و فراموش‌شان نکنند؟ این وسط تکلیف مسئولیت آدمی در قبال کسانی که به نوعی و بر اثر قراردادی اجتماعی به آن‌ها متعهد است، (هم‌سر، فرزند، ...) چیست؟ یک عده از آدم‌ها، تحت هر شرایطی، شاید حتی خودخواهانه، به دنبال تحقق رویاهای‌شان می‌روند: آدم‌هایی که خداحافظی می‌کنند: (مازیار، ماهان، آروین، باران) و برخی دیگر به‌واسطه‌ی احساس مسئولیت‌شان، از رویاهای‌شان صرف نظر می‌کنند: آدم‌هایی که می‌مانند: (آی‌سودا، بهرام)

همین نوع نگاه آدم‌ها به زندگی و نگرش آن‌ها است که دو تقابل جالب را در «ماه در آب» ایجاد می‌کند. تقابل اول، تقابل آی‌سودا و آلما است. هر دو در موقعیت یکسانی قرار می‌گیرند: «هم‌سران‌شان رهای‌شان می‌کنند.» آی‌سودا که شخصیتی قوی دارد، سریع با واقعیت موجود کنار می‌آید و به زندگی‌اش سر و سامان می‌بخشد و دیگر حاضر به ادامه‌دادن با هم‌سری که او را ترک کرده ندارد، اما آلما واقعیت را به سادگی نمی‌پذیرد، سوگواری می‌کند، خود را به آب و آتش می‌زند، حاضر به پذیرش موقعیت‌های تحقیرآمیز می‌شود و همیشه در گوشه‌ی ذهنش تصوری از بازگشت هم‌سر دارد و البته این آمادگی را نیز که او را ببخشد!

تقابل دوم که به مراتب جالب‌تر است، تقابل دو برادر یعنی بهرام و مازیار است. مازیار که اتفاقاً او نیز شخصیتی قوی دارد، اهل نیمه‌تمام گذاشتن و به دنبال آن‌چه دوستش دارد، رفتن است و بهرام شخصیتی پی‌رو و مسئولیت‌پذیر دارد و همیشه کارهای نیمه‌تمام برادرش را به سرانجام می‌رسانده است: «یادته؟ کلی به بابا گیر دادی که برات اُرگ بخره و وقتی اون بالاخره تسلیم شد و اُرگ رو خرید، یه ماه بعد انداختیش کنار و این من بودم که مجبور شدم برم کلاس اُرگ تا بابا فکر نکنه پولش هدر رفته.» یا «یادته شروع کردی در خونه رو رنگ بزنی و بعدش حوصله‌ت سر رفت و ولش کردی و من به خاطر این‌که بابا شب نیاد غُر بزنه مجبور شدم در رو تا آخر رنگ و بزنم.» و البته بالاتر از همه این‌که وقتی مازیار آی‌سودا و کودکش را رها می‌کند و می‌رود، بهرام احساس مسئولیت می‌کند و با آی‌سودا ازدواج می‌کند. البته ازدواجی که آی‌سودا درباره‌اش به مازیار می‌گوید: «این بهرام بود که از من تقاضای ازدواج کرد اما این من بودم که با اون ازدواج کردم. این من بودم که خواستم! یادته؟ همیشه می‌گفتی زن‌ها باید بخوان! این من بودم که جوری رفتار کردم که بهرام بخواد بیاد و از من خواستگاری کنه.» مازیار نیز این حس مسئولیت‌پذیری بهرام را به ضعف او نسبت می‌دهد: «تو همیشه انتخاب‌های منو تحسین می‌کردی. اگه رفتی اون در رو رنگ زدی به این خاطر بود که ناراحت بودی که چرا ایده‌ی رنگ‌زدن در اول به ذهن خودت نرسیده و خدا خدا می‌کردی که من رنگ‌زدن در رو ول کنم تا تو بقیه‌ش رو رنگ بزنی.» و جالب این‌جا است که تا قبل از صحنه‌ی آخر و ورود مازیار به صحنه، تماشاچی طبیعتاً حس خوبی به مازیار ندارد و با آی‌سودا و بهرام هم‌ذات‌پنداری می‌کند، اما با واردشدن مازیار به صحنه تا حدی مجذوب شخصیت قوی‌ و استدلال‌هایش می‌شود، طوری که در آخر شاید نتواند قضاوت کند که باید بهرام را بیشتر دوست داشته باشد یا مازیار را!



1.jpg


نکته‌ی دیگر درباره‌ی شخصیت‌های «ماه در آب»، مشابهت رفتاری آن‌ها با یک‌دیگر است. طوری که به نظر می‌رسد انگار همه چیز در یک دایره تکرار می‌شود. میلان کوندرا نویسنده‌ی بزرگ چک در اثر شناخته‌شده‌ی خود «جاودانگی» به مسئله‌ی جالب و مهمی اشاره می‌کند: «اگر سیاره ی ما حدود هشتاد میلیارد نفر به خود دیده باشد، مشکل است تصور کنیم که هر مردی یا زنی دارای مجموعه‌ای از حرکت‌های منحصر به خود باشد. از نظر تئوری احتمالات این امکان‌پذیر نیست. بدون کم‌ترین شکی، تعداد حرکات در جهان، به‌مراتب از تعداد افراد کم‌تر است. این دریافت ما را به نتیجه‌گیری تکان‌دهنده‌ای سوق می‌دهد: حرکت از هر فرد فردی‌تر است.»

این مسئله را می‌توان به رفتار و افکار آدم‌ها نیز تعمیم داد. یعنی این‌که ما یک‌سری مجموعه رفتار و همچنین تفکر داریم و این‌ها مدام در بستر زمان تکرار می‌شود و از آدمی به آدم دیگر می‌رسد. در «ماه در آب» این تکرار را در چند جا می‌بینیم. شخصیت آی‌سودا با آن‌که به‌وضوح با آلما فرق دارد، اما هر دو تجربه‌ مشترکی داشته‌اند: «افسردگی پس از قطع‌شدن یک رابطه» به همین خاطر است که آی‌سودا به آلما پناه می‌دهد. چون آلما را می‌فهمد. بالاتر از این مثال، شباهت رفتاری مازیار و آروین به یک‌دیگر است. در حدی که به‌نظر می‌رسد آروین همان مازیار است که به نوعی دیگر تکرار شده است. در مورد آلما و نگار نیز انگار یعقوبی چنین نظری داشته است. اما متاسفانه به‌دلیل حضور کوتاه نگار در صحنه، این شباهت به خوبی درک نمی‌شود.

در مورد شخصیتی که از نگار در نمایش می‌بینیم، این سوال اساسی قابل پرسش است: «وجود این شخصیت تا چه حد ضروری است و حذف آن باعث از دست‌رفتن چه چیزی می‌شود؟» به‌شخصه دوست داشتم اگر قرار به حضور این شخصیت در نمایش بود، زمان بیشتری از نمایش به او اختصاص داده می‌شد. همین سوال ممکن است درباره‌‌ی شخصیت مادربزرگ نیز پرسیده شود، اما در مورد او می‌توان به دلایل زیر اشاره کرد: 1ـ تکمیل‌کننده‌ی روابط میان افراد خانواده و موضوع صحبت بقیه‌ی آدم‌هاست و داستان با کمک او پیش می‌رود. 2ـ مهم‌تر از آن با توجه به شخصیتی که در نمایش ارائه می‌دهد و بیماری فراموشی‌اش، به ایجاد لحظات خنده‌آور در نمایش و جذابیت آن کمک می‌کند. (نگاه کنید به واکنش تماشاچی مثلاً در صحنه‌ای که باران پس از این‌که مصرانه و با سماجت زیاد از آی‌سودا و آلما پرسیده است :«آدم‌ها چرا ازدواج می‌کنند؟» و جوابی نگرفته است، مادربزرگ به او می‌گوید: «آدم‌ها با هم ازدواج می‌کنن، چون ازدواج سنت پیغمبره!» و یا به این‌که هیچ گاه بهرام را نمی‌شناسد و حتی در جایی از آی‌سودا می‌پرسد: «تو مگه دوباره ازدواج کردی آی‌سودا؟» و یا گشنه‌بودن‌های همیشگی‌اش.)


به کدامین ماه نگاه می‌کنی؟

حتی خود یعقوبی نیز معترف است که نگاهش به تئاتر، نگاهی است سینمایی. یعقوبی با استفاده از شیوه‌ی رفت و برگشت مدام نور کارش را به نوعی تدوین می‌کند. البته گاهی نیز این رفت و برگشت‌ها آن‌قدر سریع اتفاق می‌افتد که به نوعی به آن‌چیزی که در سنما دیزالو نامیده می‌شود، نزدیک می‌شویم. این تکنیک به رعایت ایجاز در کار کمک فراوانی می‌کند. چرا ما باید همه‌ی صحنه‌های یک اتفاق را ببینیم، وقتی که بعضی‌هایش آن‌قدرها هم مهم نیست؟ تدوین در سینما این مسئله را حل کرده است. فرض کنید در یک فیلم شخصی بخواهد از نقطه‌ی A به نقطه‌ی B برسد. با چند نمای کوتاه از شروع حرکت، مسیر و مقصد می‌توان تماشاچی را متقاعد کرد که مسیر به فرض یک‌ساعته‌ی نقطه‌ی A تا B طی شد. یعقوبی در واقع با قطع و وصل نور چنین کاری را انجام می‌دهد. این ترفند به او اجازه می‌دهد تماشاچی فقط آن بخش از کار را ببیند که ضرورت دارد. یعقوبی به سادگی در تمام کارهایش، وقتی می‌بیند از بار دراماتیک صحنه کاسته می‌شود یا به عبارت دیگر جذابیت‌های بصری یا کلامی صحنه افت می‌کند (مثلاً به صحنه‌ای فکر کنید که یک گفت‌گو به هر دلیلی خوب پیش نمی‌رود.)، بیهوده برای ادامه‌دادن تلاش نمی‌کند، بلکه با یک قطع ساده‌ی نور داستان را از نقطه‌ی دیگری پی می‌گیرد که برایش جذاب است. در «ماه در آب» این شیوه به خصوص در بریدن زوائد بسیار موثر واقع شده است. به عنوان مثال در گفت‌گوهای مازیار و بهرام، هر وقت صحبت‌ها به جایی می‌رسد که ادامه‌اش ضرورت دراماتیک ندارد، نور می‌رود و پس از چند ثانیه، گفت‌گو از جای دیگری آغاز می‌شود که به نظر یعقوبی مهم است. و یا در صحنه‌ای که آی‌سودا و بهرام روی تخت دراز کشیده‌اند و درباره‌ی این‌که آیا باید از این‌که با هم ازدواج کرده‌اند، دچار عذاب وجدان شوند یا نه، صحبت می‌کنند باز استفاده از این شیوه مناسب به نظر می‌رسد. و البته مثال‌های دیگری نیز در کل کار وجود دارد.

نوآوری دیگر یعقوبی در «ماه در آب» شنیده‌شدن صدای ذهن بازیگران در صحنه است، بسیاری از نمایش‌نامه‌نویس‌ها همیشه درگیر این مسئله‌اند که به چه صورتی آن‌چه در ذهن شخصیت‌هاي نمايش می‌گذرد را روی صحنه نشان دهند. در داستان یا رمان این مسئله‌ای حل شده است زیرا دانای کل می‌تواند حتی به درونی‌ترین لایه‌های ذهنی شخصیت‌ها نیز نفوذ کند. اما در تئاتر چه‌طور؟ شایع‌ترین شیوه در این زمینه آن است که ما نیات شخصیت‌ها را از گفت‌گوی‌شان با دیگران یا حتی اشیاء بفهمیم. گاهی نیز قراردادهای رایج شکسته می‌شود و بازیگر مستقیم تماشاچی را مورد خطاب قرار می‌دهد و به او می‌گوید که چه در ذهنش می‌گذرد. البته استفاده‌ی مکرر از چنین روشی تا حدی خطرناک است، زیرا ممکن است باعث شود به باورپذیری اثر خلل وارد شود. شنیده‌شدن صدای ذهن بازیگران در «ماه در آب» یک‌جور روش بی‌واسطه و میان‌بُر برای معرفی شخصیت‌ها به تماشاچی است. استفاده از این روش در اوایل کار مثلاً در اولین صحنه‌ای که از آلما و آی‌سودا می‌بینیم کمی گیج‌کننده است، ممکن است این توهم برای تماشاگر به وجود آید که صدای ذهن آی‌سودا را می‌شنود یا آن‌چه که او واقعاً دارد به آلما می‌گوید؟ که البته تکرار در استفاده از چنین تکنیکی در طول کار آن را به مثابه‌ی یک قرارداد نمایشی برای تماشاگر جا می‌اندازد. چنین تکنیکی از نظر روان‌شناختی نیز توجیه‌پذیر است. آیا ما همیشه همه‌ی حرف‌های طرف مقابلمان را می‌شنویم یا این‌که گاهی حواس‌مان معطوف به آن‌چه در ذهنمان می‌گذرد، می‌شود؟ بدیهی است که در خیلی از موارد حالت دوم اتفاق می‌افتد.



2.jpg


طراحی صحنه‌ی داگ‌ویل گونه‌ی کار نیز به‌نظر می‌رسد به کلیت اثرگذاری هر چه بیشتر نمایش کمک‌کرده است. این امکان که وقتی مثلاً در جلوی صحنه اتفاقی در حال رخ دادن است، تماشاگر اگر بخواهد و بدون این‌که تمرکزش از صحنه‌ی اصلی گرفته‌شود، بتواند آدم‌های اتاق‌های دیگر را نیز ببیند، جالب توجه است. در صحنه‌ای که مازیار و آی‌سودا با هم حرف می‌زنند، بهرام روی تخت اتاق خوابشان درازکشیده است و احتمالاً به این فکر می‌کند که چه اتفاق خواهد افتاد. چند دقیقه بعد جای آدم‌ها عوض می‌شود. حالا بهرام مشغول صحبت با مازیار است و آی‌سودا روی تخت درازکشیده آرام اشک می‌ریزد. هم‌زمان با هر دوی این صحنه‌ها، ما می‌توانیم آلما، باران و مادربزرگ را نیز در اتاق‌های‌شان ببینیم. استفاده از این فرم طراحی صحنه در «ماه در آب» طبیعتاً به شناخت بیشتر ما از شخصیت‌های نمایش کمک می‌کند.

همچنین مثل بسیاری دیگر از کارهای قبلی‌اش، یعقوبی این‌بار نیز در «ماه در آب» از نریشن استفاده کرده است. از همان صحنه‌ی اول و از مونولوگ باران می‌فهمیم که آی‌سودا مرده است و داستان در واقع به صورت فلاش‌بک روایت می‌شود. تا انتهای نمایش نیز ما باران بزرگ‌سال را نمی‌بینیم و فقط گاه‌گاهی صدایش را می‌شنویم. این نوع :«شنیدن صداهایی در تاریکی» را نیز می‌توان از دیگر مشخصه‌های کارهای یعقوبی دانست که پیش از این در «زمستان 66» و «رقص کاغذپاره‌ها» شاهد آن بوده‌ایم.

بازی‌ها نیز در در «ماه در آب» تقریباً در همه‌ی موارد بسیار خوب‌ است. یعقوبی بازی‌گردانی قابل است و پیش از این نیز این توانایی‌اش را نشان داده است. جنس بازی‌ها در بسیاری از کارهای یعقوبی از جمله همین در «ماه در آب» نیز اصولاً سینمایی و اصطلاحاً زیرپوستی است. مثلاً بازی نرم و روان علی سرابی را در نقش مازیار در این کار مقایسه کنید با بازی‌های قبلی و تا حدی متکی بر صداسازی‌ او در نمایشی مثل «آندرانیک». بازی‌های آیدا کیخایی و ناهید مسلمی نیز در «ماه در آب» واقعاً درخشان است و گامی رو به جلو برای آن‌ها به شمار می‌آید. به شخصه معتقدم که این دو، بازی‌هایی متفاوت و به مراتب قوی‌تر از کارهای قبلی‌شان ارائه داده‌اند. دیگر بازی‌ها نیز کاملاً قابل قبول و در خدمت کار است.

اما در پایان نمی‌توان درباره‌ی «ماه در آب» سخن گفت و از لحظات زیبا و تاثیرگذار فراوانش ننوشت. همه‌ی صحنه‌های مربوط به مازیار، صحنه‌ی مستی آلما و بالاتر از همه آن لحظه‌ای که آی‌سودا و بهرام روی تخت دراز کشیده‌اند، آی‌سودا به بهرام می‌گوید: «شاید نگرانی و ترس تو از برخوردت با مازیار این باشه که حدس می‌زنی مازیار فکر کنه نکنه قبل از این‌که از من جدا بشه تو به من حس داشتی.» و سپس در ادامه از او می‌پرسد: «داشتی؟» و بهرام بعد از سکوتی طولانی، در حالی که آی‌سودا تقریباً روی او خم شده است، پاسخ می‌دهد: «داشتم ... »

آخرین جمله‌های نمایش که آن را در تاریکی و از زبان باران می‌شنویم نیز به‌شّدت عمیق، تکان‌دهنده و دوست‌داشتنی است: «خاله آلما می‌گه آدم‌ها دو دسته‌اند: اون‌هایی که می‌مونن و اون‌هایی که می‌رن. فکر می‌کنم من هم مثل بابا متعلق به اون دسته آدم‌هایی باشم که خداحافظی می‌کنن. اول خداحافظی با مامان، بعد خداحافظی با کشورم، بعد خداحافظی با اولین پسری که بهم گفت عاشقمه و بالاخره خداحافظی با بابا ... به نظر من آدم‌ها دو دسته‌ا‌‌‌ند: اون‌هایی که به ماه نگاه می‌کنن و اون‌هایی که به تصویر ماه در آب ... »

مرتبط:
گفت‌وگو با محمد يعقوبي، نويسنده و كارگردان نمايش"ماه در آب"
آلبوم عكس‌‌های نمايش
يادداشت كوتاه پرستو درباره‌ی "ماه در آب"