« September 2006 | صفحه اصلی | November 2006 »
هماكنون نيازمند ...
برای نمايش جديدم، احتياج به محلی برای تمرين داريم. اين محل در بهترين شرايط میتواند يك سالن تئاتر باشد يا يك خانه يا دفتر كار خالی، يك پاركينگ شايد، يك زيرزمين يا هر جای ديگری كه حداقل فضا را برای جمعشدن هفت- هشت نفر آدم دور هم و تمرين نمايش را داشته باشد. زمانهای تمرينمان هم هفتهای سه تا چهار روز (البته بهتر است بگوييم سه تا چهار شب!) پنج و شش عصر به بعد مثلاً تا ساعت نه و ده است. طبيعی است يك كمی! سر و صدا داشته باشيم، اما قول میدهيم كه تا حد امكان مثل بچههای خوب، آهسته برويم و آهسته بياييم!
اگر چنين جايی را میشناسيد، حس و حال كمككردن به يك گروه آوارهی تئاتری ( با وجود همهی دردسرهايش!) را نيز داريد، لطفاً يك خبری به ما بدهيد. آدرس ایميلم همين بغل هست! ممنونتان میشويم!
راستی از آنجايی كه رویمان هم زياد است، بايد بگوييم ترجيح میدهيم مكان موردنظر يك جاهايی طرفهای مركز شهر باشد كه همهی بچهها بتوانند راحت جمع شوند! اگر شما يا طرف! اجاره هم بخواهيد (بخواهد!) و البته آدم منصفی هم باشيد! (باشد!!) باز شايد بشود يك كارهايیش كرد! خلاصه كه اينجوری!!
مثل همیشه و هنوز ...
نمیدانم، شاید تصمیم برای ندیدنت، لااقل حالا و اینگونه ندیدنت، اشتباه باشد. شاید حتی بعداً پشیمان شوم. (اینجا مینویسم که یادم بماند.) شاید فکر کنی که بیرحم شدهام یا هر چیز دیگر، اما بهگمانم اینطور درستتر است. باید یاد بگیریم که با دلتنگیهایمان کنار بیاییم. بعضی چیزها را باید بپذیریم حتی اگر دوست نداشته باشیم. این «باید» خیلی مهم است، این «کنارآمدن». حالا، بعد از دو سال، هم من و هم تو میدانیم، فهمیدهایم، لمسکردهایم که چیزی تمام نمیشود، فراموش نمیشود. باید یاد بگیریم که با خاطراتمان «زندگی» کنیم. «فراموشکردن» تلاش بیهودهای است. خاطرهها، حالا، بخشی از وجود ما هستند. نمیتوانیم انکارشان کنیم.
در لاموزیکا دیالوگی هست که در آن مرد میگوید: «بعضی ... لحظهها روشنتر از باقی لحظهها به یاد آدم میمونن ... فکر میکنم اون چیزی که پشت اون لحظههاست همونقدر مهمه که ... آدم هیچ وقت نمیتونه بگه.» این لحظهها و آنچه پشت آنها است را نمیشود «انکار» کرد. باید در خودمان حلشان کنیم و بپذیریمشان. هر چند که دردشان را نیز بهناچار باید تحمل کنیم و مثل زن نمایش لاموزیکا به دنبال جواب این سوال بگردیم: «چی کار میتونیم بکنیم که این ... خاطرهها ... کمتر دردآور باشن؟» و واقعاً چهکار میشود کرد؟
داری میروی و شاید دیگر هیچوقت همدیگر را نبینیم. امیدوارم آنجا که میروی جای بهتری برای تو باشد. «نبودن»هایت کنار، بهخاطر همهی «بودن»هایت و همهی آن «لحظههای روشن» از تو ممنونم. میخواهم بدانی و میدانی که همیشه برایت ارزش و احترام قائل بودهام و هنوز هم. فراموشت نمیکنم چرا که تو را «نمیتوان» از یاد برد، با نبودنت اما، هرچند که سخت، ولی به هر حال کنار میآیم. يا لااقل سعی میکنم که کنار بیایم. بعضی چیزها انگار تکرار میشوند. به شکل دیگری البته. چیزهایی که فکرشان را نمیکنی. آخر لاموزیکا را یادت هست؟
مرد: نمیتونم ترکت کنم.
زن: حالا دیگه از هم جدا شدهایم ... دیگه هیچوقت، مگه تصادفی.
مرد: حتی اگه یکیمون رو به مرگ بود چی؟
زن: حتی اون موقع هم نه ...
[مکث طولانی. صداهایشان تغییر میکند.]
مرد: نمیفهمم قضیه از چه قراره. [مکث] سر و ته همه چیز قاطی شده ... چیکار میتونیم بکنیم که من و تو ... داستانمون [لبخند میزند.] ... یهوقت غیبت نزنه!
[سکوت]
زن: جوابش اینه ... هیچچی ... هیچ کاری نکن ... که خلقش کنی.
مرد: بذاریم در نهان، در تاریکی پا بگیره.
زن: آره
مرد: مثل آدمهایی که شرایط از هم جدا نگهشون میداره؟
زن: آره ... بهم نگاه کن، من الان تنها زنی هستم که برای تو ممنوع شدهام.
[سکوت طولانی]
مرد: باز هم همدیگه رو میبینیم؟
زن: نمیدونم.
مرد: اما اگه، یه دفعه دیگه، تو و من ...
زن: اونوقت احتمالاً خواهیم مرد ...
مرد: چی میشه؟
زن: کِی؟
مرد: حالا. شروع میشه یا تموم میشه؟
زن: کی میدونه ...
دوباره تئاتر
عید که تونس رفته بودیم، ایدهی یک نمایشنامه در ذهنم شکل گرفت که همهی اتفاقهای آن در یک هتل ساحلی میگذرد. مثل همان هتل محل اقامتمان در تونس. یک ماه پیش که دوباره به مسافرت رفتیم (ابن بار شمال) شروع به نوشتنش کردم و تقریباً شش صحنهاش را نوشتم اما فرصت نشد کاملش کنم.
متن را، به اصرار توفان، همانطور نیمهکاره، برای جشنواره فرستادم و حالا جوابش آمده که پذیرفته شده است. این یعنی اینکه به احتمال زیاد دوباره تئاتر کار خواهم کرد. فارغ از هزار مشکلی که وجود دارد و همهی درگیریهایم، شوق عجیبی برای کار کردن دارم.
...
با خودم قرار گذاشته بودم شبهایی که فردا صبح زودش کلاس دارم، هر کار هم که داشته باشم، ساعت دوازده شب توی تختخوابم باشم. روزهایی که با کمبود خواب میروم کلاس، تا شب کسل و کمی بداخلاقم.
ساعت الان نزدیک به یک است و من گمان نمیکنم بخواهم بخوابم. نمیدانم چهم شده است. (دارد دروغ میگوید! شما باور نکنید!!) بیقراری شاید دقیقترین کلمهای است که دربارهی حس این روزهایم میشود گفت.
امروز دوستم نقل قولی از لرد بایرون، شاعر انگلیسی، برایم خواند: «بهتر آن است که آدم برای زنی که دوست دارد بمیرد، تا اینکه با او زندگی کند.» (چرا الان این را نوشتی؟ به حسات ربط دارد؟ یا اینکه صرفاْ فکر کردی جملهی جالبی است؟)
اگر بتوانم آخر هفته چند روزی بروم سفر خيلی خوب است ... گيجم ... بايد دور شوم و فکر کنم ...
باران شبانه
چهقدر تهران این باران شبانهی دیشب را لازم داشت.
چهقدر من آن بارش شبانه را ...
از رنجی که میبریم ...
دیشب توی نمایش گوشهنشینان آلتونا، دیالوگی بود که شنیدنش، آن هم در حال و هوایی که این روزها دارم، بسیار من را به فکر فروبرد:
ببین به کجا رسیدیم ... دیگه نه میشه زندگی کرد، نه میشه مرد ... نه میتونیم همدیگه رو ببینیم، نه میتونیم همدیگه رو ترک کنیم ...
پینوشت: نمایش گوشهنشیتان آلتونا، نه آنکه لزوماً کار بدی باشد، اما انتظارات من را اصلاً برآورده نکرد. متن سارتر را بهشدت از اجرایی که دیشب دیدم، بیشتر دوست دارم.
حس آن چند ثانیه ...
باز هم میخواهم دربارهی «ماه در آب» بنویسیم. راجع به یک صحنهی کوتاه از آن که به احتمال زیاد، بسیاری به سادگی از آن گذر کردهاند، اما دو سه روزی است که مرا رها نکرده ...
﷼﷼﷼
[آخرهای صحبت مازیار و آیسودا (توضیح اینکه مازیار همسر سابق آیسودا بوده است و حالا پس از چندین سال، دوباره همدیگر را دیدهاند.) این گونه پیش میرود.]
مازیار: آیسودا تو از من متنفری؟
آیسودا: آره! همین رو میخواستی بشنوی؟
مازیار: اگه فکر میکنی همین حالا من از این خونه برم بیرون حالت خوب میشه میتونم همین حالا پاشم برم. من نمیدونم چه کار باید بکنم یا چه رفتاری باید داشته باشم ...
[از اینجا به بعد ما دیگر حرفهای مازیار را نمیشنویم و صدای ذهن آیسودا در صحنه شنیده میشود.]
آیسودا: نه. ازت متنفر نیستم. همیشه هم دوستت داشتم. حتی وقتهایی که بهشدت بهت نیاز داشتم و تو نبودی و من توی دلم نفرینت میکردم، بلافاصله پشیمون میشدم ...
[صحبتهای آیسودا که درواقع همان صدای ذهن اوست، هنوز شنیده میشود. یک مونولوگ نسبتاً طولانی که در طی آن انگار یک حسهایی دارد در آیسودا آرام آرام بیدار میشود. مازیار به سمت تابلویی که آیسودا کشیده است، میرود. تابلوی دو نفر، یک مرد و یک زن، که هردو روبهروی هم تا کمر توی آب ایستادهاند. یکی از آنها به ماه بالای سرش خیره شده و آن یکی به ماه توی آب.]
مازیار: این تابلو رو میدی بهم؟
[سکوت. یک لحظه آیسودا خود را رها میکند. این همان آدمی است که یک وقت دوستش داشته، دوستش دارد. این همان آدمی است که همیشه به او فکر میکرده است. چرا بگوید نه؟]
آیسودا: آره.
[سکوت. حسها دارند برمیگردند. این را از حالت صورتشان و از نگاههایشان به یکدیگر که حالا انگار دوباره بعد از سالها عاشقانه است میشود فهمید.]
مازیار: هنوز هم موقع نقاشی آواز میخونی؟
[و این اولین صحبت صمیمانهی امشب بین آنها است. یادی از گذشتهها. یکجور حسرت. حسرت آدمهایی که همدیگر را زمانی دوست داشتهاند و حتی حالا نیز دوست دارند اما ... ]
آیسودا: آره.
[سکوت. چه چیزی در ذهن آیسودا میگذرد؟ او این آدمی که روبهرویش ایستاده را دوست دارد. دوستش دارد، حتی اگر لحظهای پیش به او گفته باشد از او متنفر است. آیسودا احساس خطر میکند. از اینکه این حسها دارند بیدار میشوند، میترسد. نه نباید. دیگر نباید. این لحظه، حس این لحظه باید همین الان، همین جا تمام شود.]
آیسودا: بهرام میآی اینجا؟
[و آیسودا تصمیم میگیرد از این حسش فرار کند. بهرام که بیاید، یادش میآید که شوهرش کیست و یادش میآید که گذشته دیگر گذشته است و فقط شاید، خاطرههایش را بشود مرور کرد ... ]
﷼﷼﷼
تکلیف آدم در اینجور موقعیتها چیست؟ تکلیف آدم با این حسهایی که گاه به گاه بیدار میشوند و ... چیست؟ هیچ فکر کردهاید؟
و آنهایی که به تصویر ماه!
توضيح: اين روزها نمايش «ماه در آب» آخرين كار محمد يعقوبی در سالن سايهی مجموعهی تئاتر شهر در حال اجرا است. نمايشی كه تماشای آن را بهشدت پيشنهاد میكنم. نوشتهی زير يادداشتی است دربارهی يعقوبی و «ماه در آب» به بهانهی این اجرا:
«خاله آلما میگه آدمها دو دستهاند: اونهایی که میمونن و اونهایی که میرن. فکر میکنم من هم مثل بابا متعلق به اون دسته آدمهایی باشم که خداحافظی میکنن. اول خداحافظی با مامان، بعد خداحافظی با کشورم، بعد خداحافظی با اولین پسری که بهم گفت عاشقمه و بالاخره خداحافظی با بابا ... »

نمایش «ماه در آب» با صدای باران در تاریکی آغاز میشود. مونولوگی که در آن باران از ماه میگوید که همیشه بخشی از رویاهایش بوده است، از کابوسهایش میگوید که همیشه در آنها سگی دنبالش میکرده است و از ترسش نسبت به سگها که در خانوادهشان ارثی است، و از مادرش آیسودا میگوید که معنی اسمش ماه در آب است و در تابلوهای نقاشیاش همیشه تصویری از ماه بوده است. باران از یکی از تابلوهای آیسودا میگوید: زن و مردی تا کمر در دریا ایستادهاند. یکی به ماه بالای سرش نگاه میکند و دیگری به تصویر ماه در آب. آیسودا حالا مرده است و «ماه در آب» روایتی است از زندگی آیسودا و دیگران. روایتی است که به بهانهی آن و در خلال آن با دغدغههای این روزهای یعقوبی آشنا شویم. دغدغههایی که بسیاری از ما را نیز درگیر خود کرده است. دغدغههایی که سخت است بیتفاوت از کنارشان بگذریم.
تارانتینو، بعد از افطار!
این یک سکانس تمام تارانتینویی است: اسدی به فرخ میگوید: «آدم تو اینجور موقعها دو تا راه داره، یا باید وایسه، یا باید فرار کنه. من اولش تصمیم گرفتم وایسم.» ولی ما در قسمت قبلی سریال دیدهایم اسدی فرار کرده است. کدام سریال؟ سریال «زیر زمین» که این شبها بعد از افطار پخش میشود.
این بار اما اسدی میایستد. سرباز از او میپرسد که کجا میرفته و اسدی جواب میدهد خانهی مادرش دو کوچه بالاتر است و او کادویی که برای مادرش گرفته است را توی ماشین جا گذاشته و میرود تا آن را بیاورد. سرباز بعد از چند سوال و جواب دیگر، مجاب میشود که او را رها کند.
بعد، صدای اسدی را روی تصویر میشنویم: «اما شاید قضیه به این سادگی هم پیش نمیرفت.» و حالا وقت آن است که سرباز از اسدی بپرسد که توی کیفش چیست و خُب البته توی کیف پر از تراولچکهای پانصدهزار تومانی است. صحنهی بعدی، اسدی در کلانتری است! و زن اسدی را میبینیم که وارد کلانتری میشود و ...
دوباره صدای راوی که اسدی باشد روی صحنه: «تازه شاید اوضاع از اون هم بدتر میشد.» و کورانی و نوچهی سیبیلوی بامزهاش وارد کلانتری میشوند: «به به! آقای اسدی! تو آسمونها دنبالت میگشتیم، تو کلانتری پیداتون کردیم ...» و باز صدای اسدی: «به همین خاطر تصمیم گرفتم راه دوم را انتخاب کنم.» و اسدی فرار میکند. همان صحنهی آشنایی که در قسمت قبل دیدهایم!
به جز این سکانس، باز هم جای پای تارانتینو در این سریال پیدا است! مثلا ً در داستان اصلی فیلم که دربارهی سه تبهکار و کلاهبردار است (سوژهی مورد علاقهی تارانتینو)، در کل دیالوگهای سریال ـ که به نظر من بسیار خوب نوشته شده ـ بهخصوص در دیالوگهای تکرارشونده: «این ترافیک تهران هم به هیچ قراری رحم نمیکنه پدرسوخته!» یا «زندگی مثل این میز (اشاره به میزی که هشت پایه دارد.) چهار تا پایه داره!» و البته در طنز موقعیت پنهانی که در کل سریال جاری است.
علیرضا بذرافشان که در سریال قبلیاش «تب سرد» طرح داستانی را به وضوح از «فارگو» وام گرفته بود، در این سریال به سراغ تارانتینو رفته است و چه خوب. هفتهی قبل که با علیرضا حرف زدم و گفت سریال «زیر زمین» را نوشته، با خودم قرار گذاشتم که ببینم، علیرضا چه کرده و حالا که چند قسمت از کار گذشته، بهنظرم سطح سریال، از متوسط سطح سریالهای تلهویزیونی به مراتب بالاتر است. هوس کردهام یک گفتگوی مفصل با علیرضا دربارهی این سریال و چیزهای دیگر! داشته باشم. البته شاید وقتی قسمتهای بیشتری از «زیر زمین» پخش شده باشد!
یک موسیقی
یک شعر
اصلن نباشیک نمایشنامه
ماه در آبمازیار: همینطور كه گفتم من خبرهای نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. من در واقع اومدم كه تو و باران رو با خودم ببرم. وقتی فهمیدم كه با بهرام ازدواج كردی خب اصلا فكرش رو هم نمیكردم. هیچ ارتباطی هم با كسی نداشتم كه قبلش بفهمم. خب حالا فهمیدم باید برای سه تاتون كاری بكنم.
آیسودا: من و بهرام مسلما نیازی نداریم كاری برامون بكنی. باران هم فكر كنم بهتر ئه بزرگ شه خودش تصمیم بگیره.
مازیار: شاید الان اصلا نباید دربارهی باران حرف بزنیم. فكر كنم الان عصبانی هستی.
آیسودا: آره عصبانی هستم ولی فرق نمیكنه الان دربارهش حرف بزنیم یا یه وقت دیگه. هر زمانی كه بخوایم صحبت كنیم من عصبانی میشم چون نمی فهمم آدمی كه بچهش رو وقتی هنوز چند ماه از به دنیا اومدنش نگذشته ول میكنه میره، چه طور میشه كه... این آدم پیش خودش چی فكر میكنه كه تصمیم میگیره بیاد و بگه میخواد بچه رو با خودش ببره. واقعا كنجكاوم بدونم چرا همچین فكری به سرت زده؟
مازیار: خب همونطور كه گفتم من خبرهای خیلی نگرانكنندهای دربارهی اینجا میشنوم. اصلا قصدم این بود كه هر دوتون رو با خودم ببرم. خب من نمیدونستم تو با بهرام ازدواج كردی.
آیسودا: امیدوارم توقع نداشتی كه من منتظرت مونده باشم؟
مازیار: نه من همچین حرفی نزدم. ولی اصلا پیشبینی نمیكردم با بهرام ازدواج كنی.
آیسودا: منظورت این ئه كه باورت نمیشه؟ منظورت این ئه كه بهت توضیح بدم چی شد با برادرت ازدواج كردم؟
مازیار: نه.
آیسودا: شاید میخوای بدونی چی شد كه برادرت تصمیم گرفت با من ازدواج كنه؟
مازیار: نه آیسودا.
آیسودا: ولی تعجب كردی چهطور ممكن ئه برادرت با زنی كه یه زمانی زن تو بوده ازدواج كرده.
مازیار: بهتر ئه دربارهی باران صحبت كنیم.
آیسودا: تعجب كردی درست میگم؟
مازیار: آره تعجب كردم.
آیسودا: حتی ناراحت شدی.
مازیار: نمیدونم. شاید حتی ناراحت شده باشم.
آیسودا: ظاهرا بهرام تصمیم گرفت با من ازدواج كنه ولی این من بودم كه باهاش ازدواج كردم. همیشه زنها باید بخوان. این جملهی تو بود. یادت ئه؟
[ادامه...]
یک کتاب
خاک غریبجستجو
پنجرههای دیگر
پايگاههای خبری
بیبیسیرادیو فرانسه
دویچهوله
روز
تابناک
نوروز
ايسنا
ايران تئاتر
رادیو زمانه
باشگاه استقلال
Live Score
