روزنگاریهای یک آدم تازه سی و یک ساله شده!
1ـ امروز، روز تولد من است. حالا یک آدم سی و یک ساله هستم. با خودم تکرار میکنم : یک آدم سی و یک ساله! چهقدر بزرگ! یادم میآید بیست ساله که بودم، فکر میکردم آدمهایی که سنشان از سی گذشته است، یک جورهایی دیگر خیلی بزرگاند! و خیلی نمیشود به اصطلاح با آنها حال کرد! الان خودم سی و یک ساله هستم. این عدد سی و یک از صبح بدجوری رفته است روی اعصاب! هیچ حس مثبتی نسبت به آن ندارم. یعنی چه که من الان سی و یک سالهام؟ چرا خودم حس نمیکنم؟ اینقدر بزرگ شدهام واقعاً؟ عمراً! یعنی بیخود! این بزرگشدهگی! را اصلاً نمیخواهم! عدد سی و یک را دوست ندارم! آدم را میترساند این شمارش هر سالهی اعداد. به قول فروغ:
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنههای حسی وسعت پناه خواهم برد ...
2ـ پنجره را باز گذاشتهام تا باد خنک اول پاییز بپیچد توی اتاقم. کمی سرد است، اما این خنکای دلنشین را که پوستم را قلقلک میدهد، دوست دارم. آه! چهقدر رمانتیک! صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم نکند حالا که سی و یک ساله شدم، جهان را طور دیگری ببینم؟ اما نه! از پنجره که بیرون را نگاه کردم، باز همان چیزهایی را دیدیم که هر روز میدیدم! همان ساختمانها، همان درختان، همان کوهها ... فرقی نکرده بودند! آسمان هم مثل همیشه بود، گیریم حالا هوا کمی تمیزتر که آن هم مربوط بود به وزش باد نه تولد من! خدا کند اقلاً فردا شب که در کویر به آسمان نگاه میکنم، یک چیزهای بهتری ببینم!
انگار اصولاً روز تولد آدم با روزهای دیگر فرقی ندارد. خُب یک فرقهایی البته هست: در حد اینکه یک سری تلفن و sms و email و اين چیزها از آدمهای مختلف به دستت میرسد که تولدت را هر کدام به شیوهی خودشان تبریک گفتهاند، مقادیری کادو در شکلها، طعمها! و اندازههای مختلف دریافت میکنی و اینکه مثلاً شب دعوت میشوی بروی خانهی یکی از دوستانت که برایت تولد بگیرند ... اما کلاً در مجموع روز تولد آدم هیچ اتفاق خیلی شگفتانگیزی نمیافتد! فقط یک عدد است که یکی بیشتر میشود و همین! انگار دیگر باید باور کنیم انتظارکشیدن برای اتفاقات خیلی شگفتانگیز! انتظار بیهودهای است.
چند وقتی است که یک سوال بدجور گریبانگیرم شده: «تو الان واقعاً همان کسی هستی که میخواستی باشی و واقعاً داری همان کارهایی را میکنی که دوست داری؟» سوال بدی است! حال آدم را اصلاً بد میکند! جوابش به «نه» نزدیک هم که باشد، آن وقت هر چهقدر هم به خودت بگویی: «ولی در عوض ... » فایدهای ندارد! خوب است حالا که این عدد لعنتی! یکی بیشتر شده، بنشینم ببینم واقعاً میخواهم چه غلطی بکنم! طوری که سال دیگر که تولدم شد، بتوانم با خیال راحت بگويم : «آهان! این شد یک چیزی!»
3ـ لوگوی امروز گوگل را دیدهاید؟

اول که دیدمش اشک در چشمانم جمع شد که وای این گوگلیها عجب انسانهای با معرفتی هستند که به خاطر تولد من لوگویشان را عوض کردهاند! اما بعد فهمیدم تولد خودشان است انگار! باز هم جای شکرش باقی است. من که به شخصه از اینکه تولدم با گوگلیها یک روز است، خوشحال شدم. گوگلیها را نمیدانم!
4ـ باید پانزده سوال گراف، پانزده سوال نظریه اعداد و پنج سوال استدلال ریاضی تا شب طرح کنم این روز تولدی! کاش یکی به جای کادوی تولد میآمد این سوالها را برای من طرح میکرد! باور کنید خیلی خوشحال میشدم!
5ـ دیشب با احسان و سروش رفتیم آش انقلاب خوردیم! جای میثم که یک جورهایی پدر معنوی! من در زمینهی آش انقلاب است، خالی! این آش انقلاب پدیدهی نادری است که تا نخورده باشید به هیچ وجه نمیتوانید درکش کنید! یک چیز فوقالعادهای است اصلاً! به جان شما اقلاً نیم ساعت توی صفش بودیم! حلیم هم در ضمن خریدیم. بعد هم کلی حال کردیم که چهقدر بعد از افطار خیابانهای تهران خلوت میشود! ماه مهمانی خدا فعلاً که دارد به ما خوش میگذرد! راستی من چرا اینقدر حس خوبی نسبت به ربنای شجریان دارم؟
6ـ خبرش رسید که این روزها برنارد دارد مدام نینوای علیزاده را گوش میکند و این خیلی خوب است! شما برنارد را نمیشناسید! خیلی هم البته مهم نیست برنارد کیست! مهم این است که برنارد یک ویولونیست فرانسوی است که من چند وقت پیش CD نینوا را به او دادم. همیشه فکر میکردهام و فکر میکنم که نینوا موسیقی بینظیری است. چیزی در حد یک شاهکار. فقط چون معمولاً آن را در روزهای عزا از رادیو و تلویزیون شنیدهایم، ممکن است حس کنیم که چه موسیقی غمناکی است. حدس میزدم یک آدمی که از موسیقی سر در میآورد ازنینوا خوشش بیاید. از انتخاب خودم خوشم آمد!
7ـ بدیش این است که من عدد هفت را خیلی دوست دارم و آنقدر باید بنویسم که به شمارهی هفت برسم! باور کنید! وگرنه این نوشته همان شمارهی دو تمام شده بود و من اقلاً تا الان پنج تایی سوال طرح کرده بودم! حالا بهخاطر اینکه هم این شمارهی هفت خیلی خالی از عریضه! نشود و هم اینکه دیگر به آخر مطلب رسیدهایم، یک شعر اینجا بنویسم و خداحافظی کنم:
با پاییز به پیشواز تو آمدم
پر از رنگ
با نگاه ابریشم
چهره در چهرهی تو
دست در دست باد
به آذرخشی میمانی
و به صبحی ارغوانی
نیم روز آذر
پنجره میگشایم
مهین خدیوی

نظرها
Ata jan , tavalodet mobarak !
man fekr mikonam kasi ke har rooz ba neveshtehash , ba etelaati ke be digaran mide , betoone hese khoobi ro dar oonha be vojood biare , adame khoobie va zendegie ghashangi dare !
behet tabrik migam , na be khatere tavalodet , be khatere oon kasi ke hasti !
bahar | September 27, 2006 05:01 PM
Mobarak!
aitak | September 27, 2006 05:14 PM
به این عددها هم سخت نگیر. بذار برا خودشون برن بالا. مهم اینه که تو چه بیست ساله چه سی ساله چه چهل ساله! قابل معاشرت و پر جنب و جوشی. تولدت مبارک. روز خوبی داشته باشی با وجود تمام سوالهایی که باید طرح کنی و از سی و یک سالگیت لذت ببر
مریم گلی | September 27, 2006 06:46 PM
مبارکه رییس.
نگفتی پس چرا دیروز؟ یه شات میزدیم به سلامتیت.
آره دیگه . این حس و حال هم مال پیری هست. کاریش نمیشه کرد. واقعیته دیگه. حالا سعی کن دلت رو جوون تر کنی. ( وای به حالت اگه من سی و یک سالم شد اینها رو به من بگی)
باز هم مبارکه عطا جان.
Leva | September 27, 2006 07:07 PM
اتفاقاً نی نوا رو من هم دوست دارم استثنائاً.
نيما | September 27, 2006 07:22 PM
ببین اين خیلی خوبه که سال دیگه این موقع به خودت بگی: «آهان! این شد یک چیزی!»
از ته دل امیدوارم این اتفاق بیفته برات پسر خوب.
پرستو | September 27, 2006 07:45 PM
خب من اول ایمیل رو فرستادم بعد وبلاگت رو خوندم وگرنه همونجا بهت تبریک می گفتم. به هر حال ای متولد ماه مهر تولدت مبارک. سی و یک خیلی سن خوبیه از هر نظر! راستی این خانوم خدیوی رو که شعرش رو نوشتی می شناسی؟ می خوام غیبتشو بکنم خیلی بد قوله!
مریم | September 27, 2006 09:30 PM
تبریک
کامران | September 27, 2006 10:42 PM
اولا كه تولدتون مبارك :)
دوما كه اميدوارم فردا كه در كوير به آسمون نگاه مي كنين و مسلما چيزهاي بهتري مي بينين جاي ما رو هم خالي كنين ;)
كيانا | September 27, 2006 10:52 PM
مبارک باشه :) پارسال یک بار ماه رمضون این آش انقلاب رو خوردم ، چند روزی زمین گیر شدم ! نمی دونم من جای بدی خوردم یا باز هم شانس بی نظیرم دخیل بوده !
بابک | September 27, 2006 11:06 PM
با پست یکم ت موافقم. البته هنوز به 30 نرسیدم اما انگار بعد از 25، داستان همینجوری میشه.
تولدت مبارک، راستی!
RahiL | September 27, 2006 11:08 PM
آخ بچم! سی و یک ساله شدی؟
pari | September 27, 2006 11:20 PM
تولدت مبارک . هر چند خیلی تکراریه. اینو فکر کنم از صبح تا حالا خیلی شنیدی. ببین به نظرم سی و یک سال اصلا بهت نمیاد. فوق فوقش باشی 37 یا 38 سال. ( اون آدمکه که زبونشو بیرون اورده الان اینجاست مثلا)
بابا این آَش انقلاب جریانش چیه؟ من بیچاره شهرستانی شما تهرونی ها هی پز بدین بهم
roxana | September 27, 2006 11:39 PM
تولدت مبارک . هر چند خیلی تکراریه. اینو فکر کنم از صبح تا حالا خیلی شنیدی. ببین به نظرم سی و یک سال اصلا بهت نمیاد. فوق فوقش باشی 37 یا 38 سال. ( اون آدمکه که زبونشو بیرون اورده الان اینجاست مثلا)
بابا این آَش انقلاب جریانش چیه؟ من بیچاره شهرستانی شما تهرونی ها هی پز بدین بهم
roxana | September 27, 2006 11:40 PM
سلام عطا جون
اولا تولدت مبارك و ببخشيد كه من به اندازه برادرزادم بامعرفت نيستم
بعدشم اي بابا كجاي كاري؟
من بايد چي بگم كه الان هم سي و يك سالمه هم زن دارم هم يه دونه دختر
به روز من كه برسي ...
ولش كن بابا
خوش باشي جوون
Mehrab | September 28, 2006 12:00 AM
kheili kheili tavaalodet mobarak ata joon :)))
khodet o bloget paiande bashin :)
koozeh | September 28, 2006 12:51 AM
e tavalodet mobarak bachejun
Amelie | September 28, 2006 01:14 AM
مبارکه رفیق ! واسه خودت مردی شدی دیگه
امید | September 28, 2006 01:16 AM
اول این که تولدت مبارک! همزاد گوگل هم که تشریف دارین!! آش انقلاب هم باهات کاملا موافقم... یعنی پدیده ایه برای خودش. البته پیراشکی غیر بهداشتی های انقلابم نباید فراموش کرد!
elham | September 28, 2006 02:10 AM
سلام
من خيلي از مطالب اينجا استفاده ميكنم و هميشه اينجا چيزي براي لذت بردن و ياد گرفتن هست
تولدت مبارك !...
هديه | September 28, 2006 02:25 AM
مهندس صادقي عزيز سلام و صد سلام با يه عالمه تبريك براي تولدتون. من كه فكر ميكنم نه البته مطمئنم كه اگه صد و سي و يك ساله هم كه بشيد باز هم شاداب و پرانرژي و فعال خواهيد بود.به عدد نيست به نداي دل هست .حالا اگه گفتين من چند سالمه؟ راستي بابك و كاوه هم خوبند
مريم | September 28, 2006 12:01 PM
مبارکه، صد سال به سالهای خوش. اگه از ۳۱ خوشت نمياد هم، من ۳۳ سالمه، ميتونيم تاخت بزنيم!
پانتهآ | September 28, 2006 01:25 PM
salam aghaye sadeghi....mage tavalodetoon 7 mehr nabood????man 6 mehram......shoma 7 boodina!!!dar har hal tavalodetoon mobarak......
sara barghi | September 28, 2006 02:39 PM
تولدتون مبارك!!(البته با يك روز تاخير!!) راستي من به يه نتيجه اي رسيدم...اين كه تولد شما با فرانچسكو توتي يه روزه!!!)))): خوشحالين؟؟؟
Rozhin | September 28, 2006 03:08 PM
سلام عطا جون. تولدت مبارک :*
ماکان | September 28, 2006 08:00 PM
Mare!!!!!
tavalodetoon mobarak albate!
Anonymous | September 28, 2006 10:08 PM
Mare!!!!!
tavalodetoon mobarak albate!!
. | September 28, 2006 10:09 PM
گوگل از چجا فهمید امروز تولد شماست. حالا که همه میدونن پس چرا من نمی دونستم؟
elahe | September 28, 2006 10:30 PM
نیست که شما خواب داری پسرم؟؟؟ والا همه می دونن که من یکی از اجدادم جغد بوده!
eelham | September 29, 2006 01:33 AM
ey baba man chera enghadr dir omadam?:D khodaro shokr ke man ye 2-3 saali fasele daram ba in 31 ! badesham tavalodet kheili mobarak:)
Zamyad | September 29, 2006 01:39 AM
salam .
in post ro zood tar mizashti !! nemidoonam e-mail ham resid ya na , vali be har hal baz ham sale khoobi ro barat arezood mikonam .
maryam | September 29, 2006 01:27 PM
می گم عطا جان بمیرم واسه اون مورد چهارت! کاملا در جریان بودم که چقدر سوالا رو طرح کردی و خسته شدی! چقدر تو زحمت می کشی آخه؟! بابا انقدر به خودت فشار نیار مریض میشی میفتی یهو!
Elize | September 29, 2006 10:20 PM
با تاخیر خیلی زیاد البته موجه! کلی تا تبریک
هما | October 4, 2006 11:14 AM