در ستایش پاییز
پاییز، فصل من است. فصلی که در آن به دنیا آمدم و فصلی که در آن میتوانم باز عاشق شوم ...
(1)
بچه که بودم
پیشانیام سفید بود
بابا به دبستان که رفتم آب داد
ما گلهای خندان شدیم و فرزندان ایران
و دفترهای ما خطخطی
بچه که بودی
آسفالت بود و یک تکه گچ
و خانهها از یک تا هشت
بعد که باران میآمد و
خطها را میبرد
تکلیف ما سفید بود
حالا بعد این همه سال
مشقهایم نمیدانم
پیشانیام پر از خط
(2)
پیش از داس، خروس، لباس
توانا بُوَد را به ما گفتند
ـ آقا! به ایستگاه کجا میرسم اگر بدوم؟
از کریمخان زند
تا مثلاً حوالی دارآباد
این همه دارا ببین چه توانا شدهاند
ـ آقا بلیط اضافه ندارید؟
سارا! شدهای نوزده
توانای تو اینجا درست
ولی من به شما که دانا نگفته بودم
ـ آقا سر خط کجاست؟
اتوبوس از کجا همیشه پر میرسد؟
(3)
مرغ با سنگهای کرچ
و گاو یعنی که سری به آخور میبرد
حسنک! کجا؟
حسنک میرود درخت بیندازد
خانه از جیکجیک جوجهها
و گاو یعنی که حرفهای نخورده نشخوار میکند
حسنک! کجایی؟
حسنک را طناب گردن کلفت میآورد
خروسها همه در عزای دیشب
و مسعود غزنوی یعنی که ماغ میکشد
حسنک! کجایی؟ کجا؟
ابوالفضل پاشا
