از آن‌چه می‌گريزيم

September 21, 2006 08:49 PM

توضیح: فیلم پنهان را دو بار دیدم و چه خوب که دو بار! در تماشای نخست، بیشتر درگیر ماجرای فیلم بودم و این‌که بالاخره «چه کسی کاست‌های ویدیویی را می‌فرستاد؟ » فیلم هم که تمام شد، مثل بسیاری از تماشاگران دیگر، با علامت سوال‌های زیادی از سالن سینما خارج شدم. در دومین بار تماشا، دیگر نگران داستان فیلم نبودم و شاید توانستم آن‌چه را فیلم می‌خواهد در لایه‌ی پنهانش به ما نشان دهد، بهتر بفهم. یادداشت زیر درباره‌ی همین‌هاست ...



code.jpg

آخرين صحنه‌ای که از ژرژ در فيلم پنهان می‌بینیم اين‌گونه است: ژرژ به خانه می‌آيد، قرصی که به احتمال فروان يک آرام‌بخش است می‌خورد، به هم‌سرش تلفن می‌زند که زودتر به خانه آمده و می‌خواهد بخوابد، به اتاق خواب می‌رود، پرده‌ها را يکی يکی می‌کشد و اتاق را تاريک می‌کند، تاریکِ تاريک ... اما چرا؟ اين همه برای چیست؟ ژرژ از چه می‌گریزد؟ چه مسئله‌ای او را آزار مي‌دهد؟ در اين تاریکی چه چیزی را می‌خواهد پنهان کند؟ از چه چیری می‌ترسد؟ «پنهان» فیلمی است درباره‌ی آن چیزهایی که همیشه تلاش می‌کنيم پنهان‌شان کنيم، چيزهایی که همیشه از آن فرار می‌کنیم، چیزهایی که به نظر می‌رسد دوست داریم فراموش‌شان کنيم.

1ـ «پنهان» از همان صحنه‌ی نخستش، تماشاچی را با یک سوال مواجه می‌کند: «چه کسی از خانه‌ی ژرژ و هم‌سرش آن فیلم می‌گيرد و هدفش از انجام اين کار چیست؟» شروعی که تا حدی مشابه فصل آغازین فیلم بزرگ‌‌راه گم‌شده‌ی ديويد لینچ است. موضوع جذابی است و این پتانسیل را دارد که مخاطب را به تعقیب‌کردن داستان وادارد. جلوتر که می‌رويم، سوال هنوز به قوت خود باقی است، نشانه‌هایی در فیلم وجود دارد و می‌شود حدس‌هايی زد اما هنوز مطمئن نیستیم. فیلم به ناگاه تمام می‌شود و ما هنوز جواب سوال‌مان را به درستی نيافته‌ايم. بالاخره چه کسی بود که فيلم‌ها را می‌گرفته است؟ مجید؟ پسرش؟ يا شخص ديگری؟ هانکه می‌گويد: «این‌که چه کسی کاست‌های ویدیویی را می فرستد؟ این راز را فاش نمی‌کنم ...»

هدف هانکه از این کار چیست؟ چرا «پنهان» انتظار تماشاچی‌اش را بی‌پاسخ می‌گذارد؟ هانکه البته عادت دارد که هر لحظه با انتظار تماشاگر بازی کند و اين مسئله را در فیلم‌های پیشینش نیز ديده‌ايم، فيلم‌هايی مثل «بازی عجیب» یا «رمز ناشناخته». خیلی از منتقدین حتی او را فیلم‌سازی ضد ژانر ناميده‌اند. خود او می‌گويد: «به جای پاسخ‌دادن به سوال‌ها دوست دارم سوال‌های تازه‌ای بپرسم. دوست دارم تماشاگر جواب سوال‌ها را خودش پیدا کند. اگر من جواب سوال‌ها را بدهم، راه او را سد کرده‌ام.» اما اين بی‌پاسخ‌ گذاشتن در «پنهان» تماشاچی را کلافه می‌کند و باز هم البته هانکه به خوبی از این مسئله آگاه است و اصلاً بهتر است بگوييم که او کاملاً هوشیارانه دست به اين کار زده است.

«پنهان» مثل پازلی است که قرار است تماشاگرش آن را کامل کند یا به تعبیری دیگر، قرار است تماشاگرش را کامل کند، هر تماشاگری را به شیوه‌ی خاص خودش. اگر «پنهان» داستانی سر راست داشت، اگر سوالی که برای تماشاگرش مطرح کرده بود، خود پاسخ می‌داد، اگر مخاطبش را با خیال راحت از سالن سینما به بیرون می‌فرستاد، ديگر کسی به لایه‌ی پنهان فیلم توجه‌ای نمی‌کرد. به آن‌چه هانکه می‌خواهد در پس این فرم جذاب به ما بگويد. در واقع، هانکه در «پنهان» دو هدف را دنبال می‌کرده است: اول آن‌که با انتخاب يک فرم نسبتاً جذاب روايتی، تماشاگر را تا به انتها هم‌راه خود ببرد و سپس در ميان انبوهی از سوالات رهایش کند و دوم آن‌که با بی‌پاسخ گذاشتن سوالی که ذهن تماشاگر را درگیر کرده است، ما را متوجه این حقیقت کند که مسئله‌ی اصلی این نیست که چه کسی کاست‌های ویدیویی را می‌فرستاده است و به این ترتیب وادارمان کند به جنبه‌های دیگر فیلم، که اتفاقاً برای هانکه از اهمیت بیشتری برخوردار است، توجه کنیم.



code.jpg


2ـ میشاییل هانکه می‌گوید: «فكر می‌كنم هر آدمی در زندگی‌اش لحظه‌هایی دارد كه پنهان‌اند. لحظه‌هایی كه دلش نمی‌خواهد كسی دیگر از آن‌ها خبر داشته‌باشد. اگر كسی خبردار شود، ممكن است سرزنشش كند. ممكن است منظورش را نفهمد. هر آدمی وقتی به این لحظه‌ها می‌رسد، وقتی یادش می‌افتد كه چه لحظه‌های پنهانی دارد، حس می‌كند گناه‌كار است. هم دوست دارد این حس را با كسی درمیان بگذارد، هم می‌ترسد این كار را بكند. مشكل در این ترس است.» و نکته‌ی اصلی فیلم پنهان نیز همین است. همه‌ی ما اگر خوب بگردیم، از این لحظات پنهان خواهیم داشت. اگر گذشته‌ی خودمان را مرور کنیم، حتماً به آدم‌هایی بر خواهیم خورد که حس کنیم به نوعی درباره‌شان بدی کرده‌ایم، آدم‌هایی که وقتی به یادشان می‌آوریم، وجدان‌مان اگر درد نگیرد، اگر معذب نشود، قطعاً به قلقلک خواهد افتاد! آدم‌هایی که شاید فکر کنیم در قبال آن‌ها مسئول بوده‌ایم. آدم‌هایی که شاید ترجیح می‌دهیم دیگر نبینیم‌شان یا آدم‌هایی که تصویر ذهنی‌مان از آن‌ها همیشه با نوعی احساس شرمساری هم‌راه است.

ژرژ در شش سالگی در حق مجید بدی کرده است. یک جور حسودی بچه‌گانه! اما همین حسودی ساده باعث شده است مسیر زندگی مجید به‌طور کلی عوض شود. شاید همان‌طور که پسر مجید به ژرژ گفت، اگر او باعث نشده بود مجید به پرورشگاه برود، مسیر زندگی مجید به طور کل متفاوت از چیزی می‌شد که حالا هست. اما ژرژ به جز در پنهانی‌ترین لایه‌های ذهنی‌اش، مجید را کاملاً به ورطه‌ی فراموشی سپرده است. آیا اصلاً می‌توان ژرژ را به‌خاطر آن‌چه که در کودکی انجام داده، مقصر دانست؟ مشکل این نیست. به قول هانکه: «احساس گناهی را که درباره‌ی آن صحبت می‌کنیم، بیش از آن‌که درباره‌ی یک بچه‌‌ی شش ساله باشد، درباره‌ی کسی است که بزرگ شده و می‌تواند رفتار متفاوتی داشته باشد و این حس گناه نسبت به رفتار گذشته در او وجود دارد. این حس نتیجه رفتاری است که زمانی او داشته و حالا شانس این را دارد که عکس‌العمل متفاوتی از خودش بروز بدهد ... به عنوان مثال ، امروز ژرژ به جای دعواکردن با مجید، می‌تواند به او کمک کند. سوال شما درباره‌ی احساس گناه یا عذاب وجدان، در واقع درباره‌ی احساسی است که ژرژ امروز دارد؛ نه آن‌چه که در کودکی داشته ...» ژرژ به محض دیدن مجید، او را تهدید می‌کند. آن‌چه بر سر مجید آمده مهم نیست، فقط به زندگی روشن‌فکرانه‌ی او و خانواده‌اش نباید لطمه‌ای وارد شود. خودکشی مجید نیز تغییری در قضیه ایجاد نمی‌کند. در سکانس آخر فیلم، ژرژ به پسر مجید می‌گوید محل کارش را ترک می‌کند وگرنه پلیس را خبر می‌کند. او حتی حاضر به شنیدن حرف‌های پسر مجید نیست. ژرژ به دنبال آرامش از دست رفته‌اش می‌گردد، آرامشی که در اتاق خواب تاریکش به دنبال آن است.

و این تلنگری است که هانکه به روشن‌فکر امروز می‌زند. روشن‌فکری که در زمانه‌ی ما تئوری‌پرداز بسیار خوبی است، اما در عمل پایش می‌لنگد. ژرژ مجری یک برنامه‌ی میزگرد تله‌ویزیونی نقد ادبی است و در کتاب‌خانه‌اش کتاب‌های زیادی دارد. او نمادی از یک روشن‌فکر است. روشن‌فکری که تا در معرض کوچک‌ترین خطری قرار می‌گیرد، یک‌جانبه به دنبال دفاع از خودش است و اهمیتی به وجه‌ی روشن‌فکری‌اش و همه‌ی آن‌چه از اخلاق و انسانیت در کتاب‌های کتاب‌خانه‌اش خوانده نمی‌دهد. هانکه می‌گويد: «من همیشه به رفتاری فكر می‌کنم كه آدم‌ها با هم دارند. سال قبل مقاله‌ای در لیبراسیون خواندم راجع به مقوله‌ی پناهندگی و این‌كه جمع كثیری از مردم خاورمیانه و آفریقا دوست دارند ساكن اروپا شوند، اما اتحادیه اروپا قوانین پناهندگی را سخت كرده و چنین چیزی ممكن نیست. مقاله‌ی خوبی بود ولی بعد از خواندنش دلم می‌خواست با آن روزنامه‌نگار تماس بگیرم و بگویم حرف‌های خوبی می‌زنی، من یك زوج خاورمیانه‌ای را می‌شناسم كه با زحمت مقیم فرانسه شده‌اند. فكر می‌كنی می‌توانی كاری برای‌شان پیدا كنی و یكی از اتاق‌های خالی خانه‌ات را یكی دو ماه به آن‌ها بدهی؟ جوابش را می‌دانم. مثل روز برایم روشن است كه به تته پته می‌افتاد و سعی می‌كرد موضوع بحث را عوض كند. مشكل این جا است. » و فراموش نکنیم هیچ‌وقت برای جبران بدی‌ای که در حق کسی کرده‌ایم، دیر نیست!



code.jpg

3ـ اولین باری که در فیلم ژرژ از خانه‌ی مجید خارج می‌شود، به‌وضوح مضطرب است. سکه‌ای به داخل دستگاه می‌‌اندازد، یک قهوه می‌گیرد و به هم‌سرش تلفن می‌زند: «کسی توی اون خونه نبود.» صحنه‌ی بعدی، فیلمی است که از صحنه‌ی ملاقات مجید و او در خانه‌ی مجید گرفته شده است. فیلمی که آن، هم‌سر ژرژ مشغول تماشایش است. دروغ ژرژ لو رفته است. پنهانِ ژرژ آرام آرام دارد پیدا می‌شود! آن اعتمادش را نسبت به ژرژ از دست داده است. بهای نگه‌داشتن این راز، دروغ‌گفتن به آن و سلب اعتماد اوست. اعتمادی که پیش از این نیز مورد خدشه قرار گرفته است. آن‌جایی که ژرژ به آن می‌گوید می‌تواند حدس بزند چه کسی از خانه‌ی آن‌ها فیلم‌برداری می‌کند، اما حاضر نیست نام او را به آن بگوید. ژولیت بینوش، بازیگر نقش آن، می‌گوید: «فكر می‌کنم پنهان فیلمی است راجع به احساس گناه، راجع به نیازی كه همه‌ی آدم‌ها به حقیقت دارند. هانكه روزی كه می‌خواستیم فیلم‌برداری را شروع كنیم به من گفت فكر كن بوكسوری حرفه‌ای هستی كه در رینگ ایستاده‌ای و مدام داری مبارزه می‌كنی. حتی یك ثانیه نباید حواست پرت شود، چون بوكسور روبه‌رویی مشتی حواله‌ات می‌كند و نقش زمین می‌شوی. همین كار را هم كردم. نقش زنی را بازی كردم كه مدام در حال حمله است، وقتی راه می‌رود دارد حمله می‌كند. وقتی حرف می‌زند دارد حمله می‌كند. وقتی هیچ چیز نمی‌گوید هم دارد حمله می‌كند. دروغ‌هایی را كه شوهرش گفته به یادش می‌آورد تا بفهمد حقیقت چیست و این ترسی كه در جان شوهرش افتاده، از كجا آمده است. فكر می كنم حق دارد.»

رابطه‌ی بین آدم‌ها از دیگر دغدغه‌های ذهنی هانکه است. رابطه‌ای که در دنیای امروز از دست‌ رفته به‌ نظر می‌‌رسد. همه‌ی ما سعی می‌کنیم آدم‌هایی منطقی باشیم و با هم ارتباط برقرار کنیم، اما بنا به‌نظر هانکه، به واسطه‌ی زبان و گفتار، رابطه حتی پیش از شروع‌شدن در واقع از بین رفته است: «در تمام فیلم‌هایم مشکلات رابطه میان انسان‌ها مطرح شده . به نظر من رابطه از چیزی که به نظر می‌رسد، پیچیده‌تر است. هر کس دنیای خودش و زبان خودش را خلق را می‌کند و باری که انسان‌ها روی کلمات می‌گذارند بسیار متفاوت است. مثلاً وقتی من می‌گویم آبی، شاید برداشت شما از چیزی که منظور من است متفاوت باشد، در حالی که فکر می‌کنیم درباره‌ی موضوع واحدی با هم صحبت می‌کنیم. به همین خاطر در بعضی موارد و برخی وضعیت‌ها روابط بسیار سخت و پیچیده می‌شود. هر چه‌قدر که روشن‌فکر باشید، به خاطر پیچیده‌بودن زبانتان، برقراری رابطه هم سخت‌تر می‌شود. به همین خاطر به نظر من کلمات خطرناکند و نمی‌توانم به آن‌ها اعتماد کنم. کلمات می‌تواند شما را به راه‌های غلط سوق بدهند طوری که گم بشوید ... به نظر من تنها راه درست ارتباط میان انسان سک‌س و موسیقی است ... چون که سک‌س به زبان صادقانه‌تری صحبت می‌کند. بدن آدمی دروغ نمی‌گوید.»

مرتبط:
سایت رسمی فیلم
آلبوم عکس‌های فیلم
مصاحبه با میشاییل هانکه
یک مصاحبه‌ی دیگر با هانکه
آن‌چه در زیر نهفته/ یادداشت حمیدرضا درباره‌ی پنهان
چه كسی در خانه‌ام را می‌كوبد؟/ یادداشت امید بهار در روزنامه‌ی شرق در مورد پنهان