ابر شلوارپوش
[با ماياکوفسکی و بورليک] رفتيم طرف دريا. ماياکوفسکی چشم از دوردست برنمیداشت و خط افق را میکاويد. مردم در گرداگردمان، در زير آفتاب [اودسا] مشغول گردش بودند. يکدفعه، چشمم افتاد به دختر بسيار جذابی: قدبلند، خوشاندام، چشمهای زيبای پربرق ... خلاصه خوشگل، بهتمام معنا خوشگل ... [به مايا کوفسکی] گفتم: «ولوديا، عجب تيکّهای!» ماياکوفسکی برگشت و دختر را با دقت برانداز کرد و يکهو بیقرار شد: «شما دو تا بهتره همینجا بمونيد تا من برگردم ... يعنی منظورم اينه که شماها بهتره بريد مهمانسرا ... يعنی هر کاری دلتون خواست بکنين، اما من يک کار خيلی مهمی برام پيشاومده و بايد ... منظورم اينه که قرارمون باشه مهمانسرا درست سر ساعت ... يعنی درست نمیدونم چه ساعتی، اما قرارمون باشه مهمانسرا ... من کار دارم ... » وقتی ماياکوفسکی بالاخره برگشت مهمانسرا، فوقالعاده هيجانزده بود، لبخند میزد و حواسش پاک پرت بود و اصلاً به ماياکوفسکی هميشگی شبيه نبود. [۱]
از پیشگامان جنبش فوتوريسم روس ـ مکتبی که میخواست با ساختن واژههای نو و بهرهگيری از جادوی آواها، در زبان شعر انقلاب کند ـ دو تن عشقی را شاهد بودند که شعر ابر شلوارپوش از آن جان گرفت: داويد بورليک، شاعر، نقاش و فردی که به اعتراف ماياکوفسکی فوتوريسم روس با او زاده شد و واسيلی کامنسکی، شاعر و فوتوريست مادرزاد.
ولاديمير مایاکوفسکی، شعر ابر شلوارپوش را پس از شکست عشقش به ماريا آلکساندروونا دنيسووا، دختر جوانی از اهالی اودسا سرود. سرودن شعر در قطاری که وی را همراه با بورليک و کامنسکی از نيکولايف به کيشنف میبرد، در ژانویهی ۱۹۱۴ آغاز شد و هجده ماه به درازا کشيد.
در ۱۹۱۳ماياکوفسکی بیانیهی «سیلی برگوش عامه» را نشر میدهد، با بقیهی شاعران درگیر میشود، جنجال میآفريند، نامش بر سر زبانها میافتد و شاعران رسمی او را به دریافت لقب «مادر سگ» مفتخر میسازند. سرانجام از مدرسهی هنرهای زیبای مسکو اخراج میشود تا همراه با بورلیک در سفری به سر تا سر روسیه، با شب شعر و سخنرانی، فوتوریسم را معرفی کند.
در ژانویهی ۱۹۱۴ ماياکوفسکی، بورلیک و کامنسکی به اودسا میرسند. قرار بر آن بوده است که در ۱۶ و ۱۹ ژانويه شب شعر داشته باشند و بعد به کيشنیف بروند، چون شب شعر ديگری در آنجا، برای ۲۱ ژانويه پيشبينی شده بود.
و اما در اودسا ماياکوفسکی عاشق میشود، عاشق ماريا دنيسووا. از اين عشق سرانجام، پس از هجده ماه درد و زایمانی سخت، ابر شلوارپوش بهدنیا میآيد. کل ماجرای عشق، ولی يک هفته بیشتر طول نمیکشد، از ۱۴ تا ۲۱ ٰژانویه:
[روز بعد] ناهار را در خانهی ماریا دنیسووا که با خواهر و شوهر خواهرش زندگی میکرد، بودیم و برنامهی ناهار فوری به جشنوارهی شعر بدل شد و تقریباً همهی وقتمان به شعرخوانی و بحثهای پرطمطراق دربارهی شعر گذشت. ولوديا روی دور بود و دائم خوشمزگی میکرد و حرف میزد. میخواست دل همهی حاضران و بیشتر از همه دل ماريا دنيسووا را ببرد [...] تا ساعتها پس از برگشتن به مهمانسرا، همه هنوز بیقرار بوديم [...] ولوديا عصبی بود و مدام در اتاق قدم میزد و نمیدانست با هجوم این عشق چه کند. پیوسته در حرکت بود و با خود تکرار میکرد: «چه کنم؟ نامه بنویسم؟ احمقانه نیست؟ یکدفعه همه چیز را بهش بگم؟ حتما میترسه ... » [۲]
اولین شب شعر فوتوریستها در ۱۶ ژانویه برگزار میشود و ماریا دنیسووا به شنیدن شعر شاعران میآيد. ۱۹ ژانويه شب شعر دوم برگزار میشود. بناست فوتوریستها در ۲۱ ژانویه در کیشینف باشند اما مایاکوفسکی عاشق است و ساعت حرکت را دم به دم عقب میاندازد:
دلمان میخواست کمکش کنیم اما نمیتوانستیم. ولودیا در عشق و عاشقی هم مثل بقیهی چیزها عجول بود. [...] کاش ولودیا را میدیدید! نه خودش خواب و خوراک داشت و نه میگذاشت ما بخوابیم. بورلیک برگشت و با صراحت به وی گفت: «ولادیمیر ولادیمیچ، همهی اين دردهات بیهوده است. بیدلیل خودت رو آزار میدی! حرفم رو باور کن. تجربه نشون داده هیچوقت عشق اول نتیجهی خوبی نداره. این رو همه میدونن ... » اما مایاکوفسکی خشمگین شد و پاسخ داد: « شاید برای دیگران اینطور باشه ولی برای من فرق میکنه!» روز بعد، سر صبحانه، مایاکوفسکی تنها بود و هیچ نمیگفت ... [۳]
احتمالاً ـ همانطور که از متن ابر شلوارپوش آشکار است ـ ماریا روز آخر به مهمانسرای آن سه آمد. مایاکوفسکی وقتی با او تنها شد، اول طرحی از چهرهی او کشید و بعد پاسخ ماریا را به عشقش جویا شد. پاسخ ماریا هم همچنان که میدانیم، منفی بود:
ظهر که دوباره او را دیدیم، با صدایی خفه که به زحمت از گلویش بیرون میآمد، گفت: «بریم.» [...] در اتاقک یک واگن تختدار، از نیکولایف به کیشینف میرفتیم و بحث میکردیم. میخواستیم ولودیا را سر شوق بیاوریم، اما ولودیا با نگاهی گم، به منظرهی گذرای بیرون خیره بود و زیر لب شعر معروف سوریانین را میخواند: «در کنار دریا بود ... » آن را میخواند و باز میخواند، با آهنگهای مختلف و بعد یکدفعه، در حالی که لبخند تلخ و عجیبی بر لبانش نشسته بود، گفت: «دراودسا بود، اودسا ... » [۴]
و اینگونه بود که ابر شلوارپوش زاده شد و البته یکسال و نیم طول کوشید تا مایاکوفسکی، چکامهی بلند ابر شلوارپوش را کامل کند و فریاد عشقی که در وجودش سر بلند کرده بود، در ابر بريزد و شعری را بسراید که عشق شکستخوردهی او را به آرزوی فنای جهان خودکامگی پیوند زند.
منظومهی بلند ابر شلوارپوش اینگونه آغاز میشود:
فکرتان خواب میبیند
بر بستر مغزهای وارفته
خوابش
نوکران پروار را ماند
بر بستر آلوده
باید برانگیزم جامهی خونین دلم را
باید بخندم به این زخمها
باید عنق و وقیح
ریشخند کنم
باید آنقدر بخندم
تا دلم آرام گیرد
[...]
ای شما
ظریفترین ظریفها
که عشق را
با کمانچه میخواهید
ای شما
خشنترین خشنها
که عشق را با طبل و تپانچه می خواهید
سوگند
حتی يک نفرتان
نمیتواند
پوستش را
چون من
شیار اندازد
تا نماند بر آن
جز
رد در رد لب و لب
گوش کنید
در آنجا
در تالار
زنی هست
که از انجمن فرشتههای آسمان دستمزد میگيرد
لباس تنش نازک است و برازنده
میبینیدش
که ورق میزند لبهایش را
انگار که
کدبانویی کتاب آشپزی را
اگر بخواهید
تن هار میکنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر میخواهید
حتی از نرم نرمتر میشوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش میشوم
و سپس در چهار بخش بلند دیگر، ادامه مییابد. قسمتی دیگر از بخش اول این منظومهی بلند را در ادامه، همينجا میتوانید بخوانید. برای خواندن نسخهی کامل شعر، میتوانید به کتاب ابر شلوارپوش، ترجمهی مدیا کاشیگر، نشر مینا، رجوع کنید. کتابی که علاوه بر منظومهی ابر شلوارپوش، شامل دو شعر بلند دیگر از مایاکوفسکی نیز هست: «نیلبک مهرههای پشت» و «سالگشت»:
تب نوبه میافتد
شعر میبافد
در فکری ...
در اودسا بود
اودسا
ماریا میگوید:
تا ساعت چهار
هشت
نه
ده
میرسد دهشت شب
تنها میگذارد پنجره را
شب
شب سیاه
شب سرد زمستان
[...]
میآیی
عنقتر از عنق
میگزی پوست گوزن دستکشت را
میگویی:
راستی
خبر داری؟
دارم شوهر میکنم
بکن!
به درک!
خیال میکنی از پا در میآیم؟
چه باک!
ببین
آرامم
آرامتر از نبض يک مرده
[...]
از نو عاشق
باز روشن خواهم کرد
خم ابرو
به آتش
باز خواهم چرخاند
خم ابروی به آتش روشنم را
در قمارخانهها
آوارههای بیخانه را
خانه
خانههای سوخته است
یازیام میدهی؟
جنونت
یاقوت است
عقل یاقوتت
اما
نمیارزد به پشیز گدایان
يادت رفته؟
[...]
الو!
مامان؟
مامان!
پسرت مریض شده
پسرت
بهترین مریضی دنیا را گرفته
مامان!
قلب پسرت گر گرفته
مامان
به خواهرها بگو
به لودا
به اولگا
بگو
پسرت
برادرشان
در به در شده
هر کلامی
میجهد بیرون
از دهان سوختهاش
رانده است و مطرود
حتی هر شوخیاش
مطرود است و رانده
دهان سوختهی پسرت
روسپیخانهی آتش گرفتهای است
قی میکند
روسپیان برهنهاش را
مردم بو میکشند
بو
بوی سوختگی است
آتشنشانی کمک!
اما
آتشنشانها
درنگ!
ترا به چکمههايتان
ترا به برق کلاهتان
قلب مشتعلم را
با ملايمت خاموش کنید ...
پینوشت:
[۱]و[۲]و[۳]و[۴]: واسيلی کامنسکی، زندگی من با ماياکوفسکی
توضیحات بینامتنی : مدیا کاشیگر، مقدمهی کتاب ابر شلوارپوش
