عشق و سنت در آثار نمايشی لورکا

July 12, 2006 11:58 AM

توضیح:
اين مقاله، درحقیقت پروژه‌ی پایانی يکی از درس‌های اين ترم من است. با اين‌که می‌دانم نوشته‌ای است طولانی و خواندنش، این‌جا و پای کامپیوتر، سخت (اصولاً به‌نظرم وبلاگ رسانه‌ی مناسبی برای اين‌جور نوشته‌ها نيست.) اما با اين حال گفتم بخشی از آن را بگذارم این‌جا باشد، شايد روزی به درد کسی خورد!





نگاهی به عشق و سنت در آثار نمايشی لورکا
با تامل روی سه نمايش‌نامه‌ی عروسی خون، يرما و خانه‌ی برناردا آلبا




اشک و گريه‌زاری لازم ندارم. به مرگ بايد رودررو نگاه کرد. ساکت! [به يکی از دخترها] گفتم ساکت! [به يکی ديگر از دخترها] اشکاتو نگه‌دار واسه روزا و شبای تنهايیت. همه خودمونو تو دريای اشک و عزا غرق می‌کنيم ... آده‌لا، کوچک‌ترين دختر برناردا آلبا باکره مرده. شنيدين که چی گفتم؟ ساکت! ساکت! گفتم ساکت!


اگرچه فدريکو گارسيا لورکا، شاعر، نقاش و نمایش‌نامه‌نویس مشهور و برجسته‌ی اسپانیایی‌ را بیشتر به واسطه‌ی شعرهای درخشانش می‌شناسند، اما درواقع ارزش و اهميت نمايش‌نامه‌های او، به‌خصوص سه‌گانه‌ی عروسی خون، یرما و خانه‌ی برناردا آلبا اگر از شعرهایش بیشتر نباشد، کم‌تر از آن‌ها نيز نیست. تراژدی‌هایی به‌شدت تاثیرگذار و تکان‌دهنده درباره‌ی فرهنگ و سنت‌های جامعه‌ی روستایی اندلسی.


اين نوشته سعی بر آن دارد که با بررسی و بازخوانی سه نمايش‌نامه‌ی اصلی لورکا یعنی: عروسی خون، یرما و خانه‌ی برناردا آلبا، نگاه لورکا را درباره‌ی مفهوم عشق، انتقادهایش نسبت به سنت‌های رایج جامعه‌ی آن زمان اسپانیا و نگرش او نسبت به انسان‌هایی که در این جامعه زندگی می‌کنند را مورد توجه قراردهد و از اين منظر روی‌کردی تازه به جهان‌بینی لورکا داشته باشد.

درباره‌ی لورکا

اما قبل از آن‌که به نمایش‌نامه‌ها بپردازیم، خوب است ابتدا مروری کوتاه بر زندگی لورکا و فعاليت‌هايش داشته باشیم و ببينيم لورکا، اين درخشان‌ترین شاعر و نویسنده‌ی اسپانیایی که بوده است:

لورکا در خانواده‌ای مرفه ، بافرهنگ و بااصل‌ونسب اندلسی در ژوئن ۱۸۹۸ در فونته والداروس چشم به جهان گشود. پدرش زمین‌دار معروفی در گرانادا و مادرش زنی باسواد بود که آموزش مدرسه‌ی ابتدایی را برعهده‌داشت. از همان اوان کودکی عشقی سرشار نسبت به مردم در دل لورکا شعله‌ور بود و این دل‌بستگی به محیط و مردم در آثارش مشهود است.

لورکا به علت ضعف جسمانی‌اش هم‌بازی کودکان نمی‌شد و با جمع‌کردن افراد خانواده ـ دو خواهر و برادر دیگرش ـ به اجرای نمایش عروسکی و خیمه‌شب‌بازی برای خانواده می‌پرداخت و آن‌ها را سرگرم می‌کرد. لورکا یازده ساله بود که در گرانادا ساکن شدند. پس از اخذ دیپلم در دبیرستان آلمریا، در دانشکده‌ی حقوق و ادبیات به توصیه‌ی پدرش نام‌نویسی کرد، نواختن گیتار و پیانو و آهنگ‌سازی را زیر نظر امانوئل دوفایا شروع کرد. به‌خاطر شور و علاقه‌ای که به موسیقی داشت، تصمیم گرفت که به پاریس برود، اما والدینش مانع شدند.

اولین شعرش، برخوردهای حلزون ماجراجو بود که در دانشکده سرود. لورکا در گشت وگذاری به شهرهای اندلس به هم‌راهی دوستانش در شهر بالزا، با آنتونیو ماچادو از اعضای فعال گروه ۹۸ آشنا شد. ماچادو که اولین ویژگی هر شاعری را نیکی‌کردن به مردم می‌دانست، تاثیرات زیادی روی لورکا گذاشت. او سه سال پس از مرگ لورکا در تبعید درگذشت.

لورکا به توصیه‌ی دوست و مربی‌اش فرناندو دولوس ریوس در خوابگاه کوی دانشجویان ساکن شد. در آن‌جا با نام آورانی چون لوئیس بونوئل، فیلم‌ساز مطرح سورئال و دالی، نقاش سورئال آشنا شد، که این دو، تاثیر زیادی بر لورکا گذاشتند. در همان‌جا لورکا با شاعرانی چون رافائل آلبرتی، پدرو سالیناس و خوان رامون خمینس، برنده‌ی جایزه نوبل ۱۹۵۶ آشنا شد. اندیشه‌اش، هنر شعرسرایی‌اش و نبوغ نوازندگی‌اش در آن‌جا شکوفا شد و در همان‌جا بود که دریافت که بیشتر باید به شعر و تئاتر بها دهد.

اولین نمایش‌نامه‌ی لورکا با عنوان طلسم پروانه موفقیتی کسب نمی‌کند و فقط یک شب روی صحنه می‌رود. بعد از آن اولین مجموعه شعرش با عنوان کتاب اشعار چاپ می‌شود و لورکا خود را به عنوان شاعر مطرح می‌سازد. بعد از آن لورکا به لطف استقبال گسترده از مجموعه شعر آوازها و اجرای نمایشنامه‌ی میهن‌پرستانه‌ی مارینا پینه‌دا آوازه‌ی شهرتش فراگیر می‌شود. در ماه ژوئن همین سال و در بارسلونا نمایشگاهی از نقاشی‌هایش برپا می‌شود.

در ۱۹۲۸ محبوب‌ترین کتابش، ترانه‌های کولی که مجموعه‌ای از اشعار عاشقانه‌ است، منتشر می‌شود. اثری که بسیاری از منتقدین آن را بهترین کار لورکا می‌دانند. مجموعه‌ای که شهرتی گسترده را برای فدریکو به ارمغان می‌آورد، چنان‌که به‌خاطر آن لقب «شاعر کولی» را بر او می‌نهند. شکل‌گیری ایده‌‌ی اصلی نمایش‌نامه‌ی عروسی خون، با الهام از خبر قتل فردی به نام نیخار در روزنامه‌ها، نیز به سال ۱۹۲۸ برمی‌گردد.

در تابستان ۱۹۲۹ شاعر به نیویورک سفر می‌کند و برای آموختن زبان انگلیسی وارد دانشگاه کلمبیا می‌شود. در نیویورک است که لورکا به زبان شعری دیگری می‌رسد. سرزنش از شهری با معماری‌ مافوق آدمی، هراس از این ریتم سرگیجه‌آور و هندسه‌ی اندوهناک، از مشخصات این زبان شعری است. حاصل سفر نیویورک، مجموعه شعری است با نام شاعر در نیویورک که در ۱۹۴۰ (پس از مرگ شاعر) منتشر می‌شود. واژه‌هایی که مملو از هم‌دردی با سیاهان آمریکا است. همچنین اثر دیگری نیز در نتیجه‌ی سفر شاعر به آمریکا نوشته می‌شود: نمایش‌نامه‌ای شعرگونه و ناتمام به نام مردم.

فدریکو، در بهار ۱۹۳۰ خسته از زندگی سیاه “هارلم” و ریشه‌های فولادی آسمان‌خراش‌های نیویورک، در پی یک دعوت‌نامه جهت سخن‌رانی در ”هاوانا” به آغوش سرزمینی که آن‌را ”جزیره‌ای زیبا با تلألو بی‌پایان آفتاب” می‌خواند، پناه می‌برد. شاید دو ماه اقامت لورکا در کوبا و خوگرفتن دوباره‌اش با ترانه‌های بومی با تم اسپانیایی بود که سبب گشت تا شاعر به اندلس بازگردد. در همین سال است که لورکا نگارش یرما را آغاز می‌کند.

با بازگشت به اسپانیا، لورکا در خانه‌ی پدری در گرانادا ساکن می‌شود و نمایش‌نامه‌ی مخاطب را در جمع دوستانش می‌خواند و در زمستان همان سال همسر حیرت‌آور را در مادرید به صحنه می‌برد. سال بعد یعنی در ۱۹۳۱ چنین گذشت این پنج سال را می‌نویسد که تنها پس از مرگش به صحنه می‌رود و پس از آن کتاب جدیدش به نام ترانه‌های کانته خوندو که اثری در ادامه‌ی کار بزرگش ترانه‌های کولی است را منتشر می‌کند.

در ماه آوریل حکومت جمهوری در اسپانیا اعلام موجودیت می‌کند و این سبب می‌شود تا شاعر، که تئاتر را بی‌وقفه به روی مردم می‌گشاید، بیش از پیش موفق شود. چرا که در ۱۹۳۲ به عنوان کارگردان یک گروه تئاتر سیار به نام لاباراکا که در آن از بازیگران آماتور استفاده می‌کرد، به شهرها و روستاهای اسپانیا می‌رود و آثار کلاسیک و ماندگاری چون کارهای لوپه دبگا و کالدرون را به اجرا در می‌آورد.

در زمستان همین سال لورکا عروسی خون را در جمع دوستانش می‌خواند و به سال ۱۹۳۳ آن‌را در مادرید به صحنه می‌برد. اجرای این تراژدی با کام‌یابی و استقبال بی‌مانندی روبه‌رو می‌شود. همچنین وقتی در همین سال شاه‌کارش را به آرژانتین می‌برد و در بوینس‌‌آیرس به نمایش درمی‌آورد، این کام‌یابی برای لورکا تکرار می‌شود. در همین سفر (از سپتامبر ۱۹۳۳ تا مارس ۱۹۳۴) است که ايده‌ی نمایش‌نامه‌ی دوشیزه رزیتا در ذهن لورکا شکل می‌گیرد.

۱۹۳۴ سالی است که فدریکو، نوشتن یرما و دیوان تاماریت را به پایان می‌رساند. یرما نیز چون اثر پیشین، عروسی خون، تراژدی‌ای است که از فرهنگ روستائیان اندلس و ناامیدی ژرفشان سرچشمه می‌گیرد. اوج نمایش‌نامه‌نویسی لورکا در این سال‌ها در سه‌گانه‌ی عروسی خون، یرما و خانه‌ی برناردا آلبا خلاصه می‌شود.

درخشان‌ترین بخش شعر لورکا و حتی اسپانیا در سال ۱۹۳۴ است که رقم می‌خورد. مرثیه‌ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس، سوگ‌نامه‌ای که برای همیشه در تاریخ ادبیات جهان بی‌مانند و بی‌جانشین ماند؛ شعری جادویی برای دوستی گاوباز که مرگی دل‌خراش را در میدان گاوبازی درآغوش می‌کشد. دست آخر، لورکا با سرودن شعر گارد سویل بهانه‌ای به دست فالانژها داد تا در سپیده‌دم ۱۹ اوت ۱۹۳۶ تیربارانش کنند.


لورکای شاعر یا لورکای نمایش‌نامه‌نویس؟

تئاتر لورکا اگرچه تئاتری است بیشتر واقع‌گرا تا شاعرانه، اما از بسیاری از دیالوگ‌های نمایش‌نامه‌های لورکا می‌توان به‌روشنی دریافت که پشت اين نوشته‌ها يک شاعر قرار دارد. شاعرانه‌گی را اگر معادل با لطافت بگیریم، اثری از آن در نمایش‌نامه‌های لورکا نمی‌توان یافت. در عروسی خون، لئوناردو و داماد کشته می‌شود، در یرما، خوان توسط یرما خفه می‌شود و بالاخره در خانه‌ی برناردا آلبا، آده‌لا در اانتهای نمایش‌نامه خودکشی می‌کند.

اما در هر سه‌ی این نمایش‌نامه‌ها دیالوگ‌های شاعرانه‌ی فراوانی وجود دارد. دیالوگ‌هایی درخشان و فوق‌العاده زیبا که خواندن آن‌ها شکی باقی نمی‌گذارد که نویسنده‌ی‌‌شان شاعری توانا است. برای نمونه به دیالوگ زیر که بخشی از نمایش‌نامه‌ی عروسی خون است، دقت کنید. به‌نظر شما آیا اگر لورکا شاعر نبود، این دیالوگ‌ها این‌گونه نوشته می‌شد؟


عروس: يه مرد با اسبش دوتايی خيلی چيزا می‌دونن.
بازی قشنگيه اين که يه دختر تک و تنها رو وسط يه صحرای برهوت تو هچل بندازن و به ستوه بيارن، من هم واسه خودم غرور دارم برای همينم عروسی می‌کنم تا با شوورم که بايد بيشتر از همه‌ی عالم دوسش داشته باشم در خونه‌مو به روی همه‌ی دنيا ببندم.
لئوناردو: غرور تو ... می‌دونی؟ ... يه ذره هم کمکت نمی‌کنه.

به او نزديک می‌شود.

عروس: نيا جلو!
لئوناردو: اين که آدم از حسرت بسوزه و جيکش هم در نياد از لعنت خدا هم بدتره.
غرور چه دردی از من دوا می‌کنه؟
اين که تو رو نديدم و گذاشتم شب‌های دراز عذاب تلخ بی‌خوابی رو تحمل کنی به چه کار من می‌خورد و جز اين‌که خود منم زنده زنده خاکستر کرد چه فايده‌يی به حالم داشت؟
تو خيال می‌کنی گذشت زمون درد آدمو شفا می‌ده؟
خيال می‌کنی ديوارها چيزی رو قايم می‌کنن؟
اشتباه می‌کنی: وقتی چيزی تا اين حد تو وجود آدم ريشه بدوونه، هیچی نمی‌تونه جلوشو بگيره!
عروس: (مرتعش) نمی‌تونم بهت گوش بدم!
نمی‌تونم صداتو بشنوم!
انگار عرق رازيونه می‌چشم يا رو دشکی که از گل سرخ پرش کرده باشن به خواب می‌رم.
صدات منو می‌کِشه و من، با اين که می‌دونم دارم خودمو با جفت دستای خودم به غرق می‌دم، دمبالش می‌رم ...
خدمت‌کار: (نيم‌تنه‌ی لئوناردو را از پشت سر می‌کشد) برو ديگه!
لئوناردو: نترس، آخرين باره که دارم باهاش حرف می‌زنم.
عروس: می‌دونم که ديوونه‌م. می‌دونم بس که تحمل کردم از تو گنديدم. اما باز به خودم فشار ميارم که اين‌جا بمونم، آروم بهش گوش بدم و نگاش کنم که دستاشو چه جوری تکون می‌ده ...


لویی پارو منتقد اسپانیایی درباره‌ی تناتر لورکا می‌گوید: «آثار نمایشی لورکا، تراژدی‌هایی سخت واقع‌بینانه است که در تمامی‌شان، همه‌ی آن‌چه ارزش شعری لورکا را برآورده می‌کند، ملحوظ شده است. در سراسر این نمایش‌نامه‌ها، در هیچ لحظه‌ای، تماشاچی نمی‌تواند از یاد برد که نویسنده همان شاعر ترانه‌های کولی است. هریک از نمایش‌نامه‌های او یادآور این حقیقت است.»


نیروی زوال‌ ناپذیر عشق در آثار لورکا

اما نگاه لورکا به مقوله‌ی عشق چه‌گونه است؟ آیا مسئله‌ی عشق جزو دغدغه‌های لورکا بوده است و ردپای آن را می‌توان به صورت برجسته در آثار لورکا یافت یا این‌که لورکا فقظ از عشق به عنوان ابزاری برای پیش‌بردن روایت استفاده می‌کرده است؟ آیا لورکا اهمیت ویژه‌ای برای عشق قائل است و آن را امری جداگانه و خاص می‌داند یا این‌که عشق را در کنار همه‌ی مسائل دیگر و همانند آن‌ها می‌نگرد؟

واقعیت آن است که لورکا شاعری به‌شدت عاشق‌پیشه است. برای فهمیدن این مسئله، فقط کافی است به مجموعه اشعار عاشقانه‌ی لورکا که تعداد آن‌ها کم هم نیست، نگاهی بیندازید. نگاه لورکا به مقوله‌ی عشق بدون شک نگاهی متفاوت، تا حدی فرازمینی و با اندکی اغراق نگاهی مقدس است. لورکا عشق را می‌ستاید و دلیلی برای زندگی می‌داند. از نظر لورکا عشق امری اجتناب ناپذیر است. لورکا خود را شخصیتی رمانتیک می‌داند و البته همین‌گونه است:

«من يک رمانتيک تمام عيارم و اين را بزرگ‌ترين افتخار خود می‌دانم. در قرن زپلن‌ها و مرگ‌های احمقانه؛ پشت پيانو می‌نشينم و به صدای بلند می‌گريم. مه اندلسی را به‌خاطر می‌آورم و آياتی می‌آفرينم که از آن من است. برای مسيح همان آواز را می‌خوانم که برای بودا و محمد ... پيانوی من بربط من است؛ به جای مرکب عرق‌ريزی‌های اشتياق و درد را دارم؛ گرده‌های دانه‌های زرد سوسن‌های درون و عشق بزرگ خود را ...»

یا در جای دیگر:

«چيزهايی هست که نمی‌توان بر زبان آورد چرا که واژه‌ئی برای بيان آن‌ها وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد، کسی معنای آن را درک نمی‌کند. اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می‌کنی ... اما هرگز اين دست‌های تيره‌ای را که قلب مرا در تنهائی گاه می‌سوزاند و گاه منجمد می‌کند درک نخواهی کرد...»

و چه‌قدر این جمله‌های لورکا نزدیک است به تعبیر زیبایی که عباس نعلبندیان، نمایش‌نامه‌نویس فقید ایرانی که در آثارش شاید بتوان رگه‌هایی از تاثیرپذیری از لورکا را پیدا کرد، از عشق دارد: «عشق می‌کشد اگر که بخواهد، یا زنده می‌کند اگر که بخواهد؛ مهم آن است که بیاید، نه آن‌که با تو چه کند.»

بنابراین لورکا توجه ویژه‌ای به عشق دارد و شاید بدون اغراق بتوان گفت مسئله‌ی عشق و رابطه‌ی آن با انسان امروزی، از دغدغه‌های فکری لورکا بوده است. شاهد همین بس که: چه نمایش‌نامه‌ای از لورکا سراغ دارید که ردی از عشق در آن وجود نداشته باشد؟ تقریباً هیچ‌ نمایش‌نامه‌ای! در واقع می‌توان با قاطعیت گفت که در همه‌ی آن‌ها به نوعی به عشق پرداخته شده است. اجازه دهید با هم بررسی کنیم:

در عروسی خون که عشق لئوناردو و عروس اصلاً دست‌مایه‌ی نمایش است. در یرما عشق قدیم یرما و ویکتور و اشاره‌های مدام به این‌که این عشق دیگر در رابطه‌ی بین یرما و خوان تکرار نشده، از موضوعات اصلی است. در خانه‌ی برناردا آلبا نیر این جدال ترکیبی از عشق و غریزه در مقابل سنت‌های بی‌رحم جامعه است که آده‌لا را وادار به خودکشی می‌کند.

حتی در آثار نمایشی کم‌تر شناخته‌شده‌ی لورکا نیز، جای پای عشق به‌وضوح دیده‌ می‌شود: در دوشیزه‌ رزیتا، دونا رزيتا دختری دوست‌داشتنی و با وقار است که دل به عشق پسر عمويش می‌بندد، اما باز به دلیل وجود و اثر همان سنت‌ها، هیچ‌گاه نمی‌تواند با او ازدواج کند.

در عشق دن پرلمپلين به بليزا در باغ، مرد پنجاه ساله‌اي به دختر همسايه‌شان كه نامش بليزا است و آوازهاي عاشقانه مي‌خواند، دل مي‌بازد و در چنگ عشق او اسير مي‌شود. بليزا به ازدواج با دن پرلمپلين تن مي‌دهد، اما در عين‌حال با مردان ديگري روابط نامشروع برقرار مي‌كند. دن پرلمين اگرچه از روابط بليزا با مردان ديگر آگاه می‌شود، اما هنوز عاشق اوست.

در همسر حيرت‌آور كفاش، كفش‌دوزي پير با دختري جوان ازدواج مي‌كند اما زندگيشان سراسر كشمكش و پر از هياهو است، چرا كه كفش‌دوز پير است و زن افسرده. كفش‌دوز خانه را ترك مي‌كند و پس از چندي در هيأت بازيگري دوره‌گرد باز مي‌گردد و به زن اظهار عشق مي‌كند. زن عاشق او مي‌شود اما هنگامي كه كفش‌دوز، مطمئن از عشق زن، نقاب از چهره برمي‌گيرد دوباره كشمكش‌ها و بگومگوها آغاز مي‌شود. اين نمايش‌نامه ريشه‌اي ژرف در سنت اندلسي دارد كه وجود عشق را در انديشه و ذهن آدمي مي‌داند نه در جسم او.

در مارینا پینه‌دا، مارینا زنی است در نهايت احساس؛ زني‌ كه مغلوب شده است؛ نمونه‌ي بی‌همتاي عشق يك زن اندلسي در فضایي بي‌نهايت سياسي. او خود را به‌خاطر عشق فداي عشق مي‌كند، اما اطرافيانش با انديشه‌ی آزادي احاطه شده‌اند. او در پايان ماجرا شهيد راه آزادي معرفي مي‌شود، حال آن‌كه در واقعيت (حتي تاريخ هم به اين واقعيت معترف است.) او قرباني قلب عاشق و ديوانه‌ی خويش است. او ژوليتي بي رومئو است و بيشتر به غزلي عاشقانه نزديك است تا به يك چكامه‌ی حماسي. هنگامي تصميم به مردن مي‌گیرد كه خود پيش از آن مرده است و از اين ره‌گذر مرگ او را به هراس نمي‌افكد.

حتی در اولین اثر لورکا با نام طلسم پروانه، ردی از عشق به‌وضوح دیده‌ می‌شود: پروانه‌ای مجروح به لانه‌ی سوسك‌ها مي‌افتد. سوسك‌ها پروانه را پرستاري و مداوا مي‌كنند و در اين ميان سوسكي جوان به عشق پروانه گرفتار مي‌آيد. پروانه اما پس از مداواي بالش، سوسك‌ها را ترك مي‌گويد و عاشق خود را تنها رها مي‌كند.

تنها در نمایش‌های سورئالیستی و کوتاه لورکا است که موضوع عشق آن‌چنان پررنگ نیست که آن را هم بیشتر می‌توان به ماهیت سبکی و فرمی نمایش‌نامه نسبت داد. مثلا نمایش‌نامه‌ی چنین گذشت این پنج سال که سراسر سورئالیستی است یا نمایش‌نامه‌های خوش‌گذرانی و مخاطب که نمایش‌نامه‌هایی کوتاه محسوب می‌شوند.

پس همان‌طور که می‌بینیم، عشق از مضامین اصلی و شاید به تعبیری، اصلی‌ترین مضمون در نمایش‌نامه‌‌های لورکا باشد. اما مختصات این عشق چیست و لورکا آن را چه‌گونه ترسیم کرده است؟ عشق در آثار نمایشی لورکا، نیرویی پیش‌برنده، غیرقابل مهار و تا حدودی ویرانگر است. وقتی که عشق حادث می‌شود، دیگر چیزی جلودار آن نیست و در مقابل همه چیز قد علم می‌کند. به عنوان مثال، در عروسی خون، عروس به‌خاطر عشق به لئوناردو، دیوانه‌وار به همه چیز پشت پا می‌زند و همچنین است وضعیت لئوناردو که زن و کودکش را رها می‌کند.

از دیگر مشخصه‌های عشق مطرح‌شده در آثار لورکا، در مقابل آداب و سنن قرارگرفتن و در نهایت، فاجعه‌بار بودن آن است. همه‌ی عشق‌های موجود در تریلوژی عروسی خون، یرما و خانه‌ی برناردا آلبا سرنوشتی مصیبت‌بار دارند. همین‌طور است سرانجام عشق در نمایش‌نامه‌های عشق دن پرلمپلين به بليزا در باغ، همسر حيرت‌آور كفاش، دوشیزه‌ رزیتا، مارینا پینه‌دا و حتی طلسم پروانه. درواقع حتی یک مورد عشق به‌فرجام‌رسیده نیز در نمایش‌نامه‌های لورکا وجود ندارد.

تو گویی انگار که لورکا هموره عشق را هم‌راه فنا می‌بیند، اما با این همه بر این باور است که باز هم گریزی از عشق نیست. جدال بین سنت و عشق نیز در بسیاری از آثار لورکا دیده می‌شود و به نوعی شاید بتوان گفت درون‌مایه‌ی پررنگ و تم اصلی بیشتر نمایش‌نامه‌های اوست. جدالی که همواره با خشونت آمیخته می‌شود و سرانجام دردناک و غم‌انگیزی دارد.

نکته‌ی آخری که در مقوله‌‌ی عشق در آثار نمایشی لورکا باید به آن اشاره کرد، آن است که عشق مطرح‌شده در بیشتر نمایش‌نامه‌های لورکا، عشقی ممزوج با غریزه و شهوت از یک‌طرف و عشقی ازلی- ابدی از طرف دیگر است. بیشتر زنان و مردان نمایش‌نامه‌های لورکا، از نظر جنسی، افرادی پرشور و پرحرارت به حساب می‌آیند. درواقع لورکا نه‌تنها عشق و سکس را جدای از هم نمی‌داند، بلکه بر پیوستگی‌شان نیز در جای‌جای نمایش‌نامه‌هایش تاکید می‌کند. مثلاً در عروسی خون:

جدت هر جا که رفته بود یه‌بر بچه پس انداخته بود ...
اینه اون چیزی که من آج و داغشم!
مرد باید «نر» باشه ... گندم که شد، باید «گندم خوب» باشه

یا در یرما که یرما از سردبودن خوان ناراضی است و از این‌که او نمی‌تواند به یرما فرزندی دهد :

شب که میاد پیشم به وظیفه‌ش عمل می‌کنه. اما دست که بهش می‌کشم تنش عین یه مرده سرده. و من، منی که همیشه از زن‌های اون‌جوری نفرت داشتم، تو اون لحظه دلم می‌خواد یه کوه آتیش باشم!

یا در خانه‌ی برناردا آلبا که دختران برناردا به‌وضوح از محرومیت جنسی گله می‌کنند. به‌خصوص آده‌لا:

تن من مال اون کسیه که خودم بخوام ... نصیحتاتو نیگردار واسه خودت. ما از این چیزامون دیگه خیلی گذشته ... من واسه خاموش‌کردن این آتیشی که تو پاهام و میون لبام شعله می‌کشه به مادرم هم می‌پرم. چی داری به من می‌گی؟ که برم تو اتاقم درو رو خودم قفل کنم و دیگه بیرون نیام؟ اگه می‌تونی یه خرگوشو با دست بگیری بفرما!

همچنین عشق‌هایی که لورکا به آن می‌پردازد، عشق‌هایی فنا ناپذیرند. لئوناردو هیچ‌گاه نتوانسته عشقش را از یاد ببرد، همان‌طور که عروس عشق لئوناردو را هرگز فراموش نکرده است. یرما نیز همیشه عشق ویکتور را در سر دارد و ازدواجش با خوان باعث از بین‌رفتن این عشق نمی‌شود. و بسیاری موارد دیگر!

سهم سهمگین آیین و سنن در آثار لورکا

اگر بگوییم قهرمانان آثار لورکا همه به‌نوعی قربای سنت‌اند، سخنی به‌گزافه نگفته‌ایم. آداب و سنن، قراردادهای اجتماعی و فرهنگ جامعه‌ی روستایی اسپانیا آن چيزی است که لورکا در نمایش‌نامه‌هایش سخت به آن اعتراض می‌کند. شخصیت‌های نمایش‌نامه‌های لورکا در بسیاری موارد، خواسته‌شان، نیازشان و مهم‌تر از همه سرنوشتشان در مقابل آن‌ چیزی که ما سنت می‌نامیم، قرار می‌گيرد و تقریبا در همه‌ی این موارد آن‌ها مغلوب آیین و سنن اجتماعی می‌شوند، گویی که گریزی از سرنوشت و تقدیر محتومی که سنت برای آن‌ها رقم زده نیست.

البته این نوع نگاه به سنت، مختص لورکا نبوده است. در بسیاری از متون کلاسیک تئاتر، این قدرت ویرانگر و تاثیرگذار سنت، هم‌راه با خشونتی ناشی از تعصب و یک‌سونگری به قهرمانان نمایش تحمیل می‌شود، رسیدن به آرامش و آسایش،‌ تنها با پی‌روی مطلق از قوانینی که هرگز خدشه‌ای در آن‌ها به‌وجود نمی‌آيد، قابل دسترسی است و این پی‌روی مطلق،‌ طبیعتاً راه را بر هرگونه انعطاف‌پذیری می‌بندد و قوانین سخت‌گیرانه را بیش از پیش حاکم می‌کند.

در بیشتر متون کلاسیک تئاتر شخصیت‌ها از این رو می‌توانند آزادانه عمل کنند که دست‌آخر دریابند که این آزادانه عمل‌کردن مفید فایده‌شان نیست و بهتر است به قوانین جامعه‌شان تن دهند. به همین خاطر می‌بینیم که در این‌گونه نمایش‌نامه‌ها سرنوشت همه‌ی شخصیت‌های نمایش از پیش مشخص شده است و آن‌ها تابع تقدیرشان هستند. درواقع می‌توان گفت هیچ‌کدام از شخصیت‌های متون قدیم، آزادانه و به اختیار عمل‌ نکرده‌اند. اعتقاد آن‌ها به آیین، سنت و مذهب و اطاعتی که همین اعتقاد در آن‌ها به وجود می‌آورد، تقدیر ناگذیر آن‌ها است.

لورکا گاهی خود نیز این بازی تقدیر را می‌پذیرد و بر آن صحه می‌گذارد، به‌خصوص در شعرهایش. به عنوان مثال آن‌جا که در شاهکار خود مرثیه‌ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس، انگار می‌پذیرد که این دست تقدیر است که از آستین بیرون آمده و «در ساعت پنج عصر» باعث مرگ دوست گاوبازش شده است:

در ساعت پنج عصر
درست ساعت پنج عصر بود
پسری پارچه‌ی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ ...

یا در جای دیگری از همین شعر:

نمی‌خواهم چهره‌اش را به دستمالی فروپوشند
تا به مرگی که در اوست خو کند.
برو، ایگناسیو ! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور!
بخسب! پرواز کن! بیارام! ـ دریا نیز می‌میرد.

لویی پارو، منتقد اسپانیایی زبان، بر این باور است که اکثر قهرمانان درام‌های لورکا، بار میراث گران‌وزنی را بردوش می‌کشند. بار آیین و رسوم خانوادگی، بار سنن ستمگر و سخت‌گیر شرافتی که امروز دیگر به هیچ روی قابل درک و فهم نیست.

مردان،‌ بچه‌ها، مادران ـ که در همه حال از دید لورکا قربانی شرایط‌اند ـ به این سنت گردن می‌نهند. به بیان دیگر: آنان با اطاعت و انقیاد خویش حتی به هنگامی که درد و رنج حاصلی برنخواهد گرفت، سنت‌ها را جاودانی می‌کنند. و از آن‌جا که مادران به این سنن خانوادگی سر تعظیم فرود می‌آورند، مرگ یا قربانی‌شدن فرزندان خود را چون امری اجتناب‌ناپذیر می‌پذیرند.

بی هیچ تردیدی، بازیگران، در برابر این چنین سرنوشت ستمگری سر به عصیان برمی‌دارند. اما، هم در لحظه‌ی عصیان نیز، نیک می‌دانند که از گردن‌کشی خویش، جز این‌که دریابند از به‌زانو درآوردن تقدیر ناتوان‌اند و به این‌گونه بر درد و رنج خود بیفزایند سودی نمی‌برند. اما عصیان می‌کنند، عصیانی بی‌ثمر. گردن می‌کشند، اما بی‌هیچ اعتقاد و ایمانی. قد برافراشتن در برابر سرنوشت، به جر آن‌که نهایت انقیاد و اطاعت ناگزیرشان را روی دایره بریزد، نتیجه‌ای به دست نمی‌دهد.

‌آدم‌های نمایش، از همان ابتدای حادثه‌ای که آن‌ها را به صحنه‌ می‌کشد یا به هم نزدیک می‌کند یا به شدت در برابر هم قرار می‌دهد، شکست خود را احساس می‌کنند. فضای پر از وحشت و دلهره‌ای که آثار لورکا را زیر یال‌های خود گرفته است، هم از این نکته ناشی می‌شود.

تیره‌بختی، در کمین کم‌ترین قصور و کوتاهی‌ای از جانب بازیگران حادثه است. سرنوشت تنها و تنها یه آن اندازه به آن‌ها مهلت می‌دهد که لازم است و آزادی اقدام و عمل، تنها به ندازه‌ای است که نمايش‌نامه به حرکت درآید و درام، تنها به حدیث نفسی دردناک محدود نشود. اما دیر یا زود اختیار همه را به دست می‌گیرد، آنان را به پیش می‌راند و در قلم‌رو مرگ لای‌لای‌شان می‌گوید.

در درام‌های لورکا، احترام به سنتی بی‌رحم حکم‌فرما است که به هیچ روی تخلف از فرمان خود را تحمل نمی‌کند و این، بازمانده‌ی همان آیین شرافتی است که درام‌های پیش از آن، از دیرباز به زمان ما، به نام آن قربانیان بی‌شمار داده است. این عملاً همان زبانی است که قهرمانان لورکا با آن حرف می‌زنند؛ این قهرمانانی که همه‌شان مردانی زمینی هستند، زنانی هستند که با آن‌ها خشن می‌باید بود، پسرانی که به دنبال مرگ می‌دوند تا وظیفه‌ای غالبا موهوم را انجام داده باشند؛ و این‌ها همه باید قربانی شوند تا «عروسی خون» تا به آخر طی شود.

بدون کم‌ترین شبه‌ای باید گفت، تناتری که لورکا می‌خواست اقدام به نوشتن آن کند، می‌بایست به طرزی محسوس از نخستین آثار دراماتیک او متنایز باشد. لورکا پس از آن‌که همه‌ی ایالات اسپانیا و آمریکا را طی کرد و تمامی آنچه را که سنت می‌توانست برای باروری تقدیم به وی کند شناخت، به آن‌جا رسید که متقاعد شد انسان نمی‌تواند کاری درخور انجام دهد، مگر در معیار آزادی خویش. وی بر سر آن بود که در نمایش‌های تازه خویش اراده‌ای آن‌چنان نیرومند را مداخله دهد که پیروزمندانه دربرابر سرنوشت قد برافرازد تا انسان آزاد و آزاداندیش در آستانه‌ی آن به زانو درنیاید.

آن‌چه برای لورکا اهمیت داشت، نجات از سنتی بود که پیش چشم‌های خویش شکست و اضمحلالش را مشاهده می‌کرد و پیروزی قاطع شهامت را در برابر آن. چرا که انسان‌ها همیشه در برابر مقتضیاتی که بر اراده‌شان تحمیل می‌شود، به پای می‌ایستند و پنجه در پنجه‌ی آن می‌افکنند. حتی اگر شکست را پذبرا شوند.

به هر حال یک نکته انکار ناپذیر است. جدال همواره‌ی قهرمانان تراژدی‌های لورکا با سنت‌های قراردادی، مسئله‌ای که به‌وضوح در سه‌گانه‌ی عروسی خون، یرما و خانه‌ی برناردا آلبا دیده می‌شود و به آن اشاره خواهیم کرد. جدالی نابرابر که در هر سه‌ی آن‌ها، قهرمانان ناگزیر از مغلوب شدن هستند.

در عروسی خون عشق در تعارض با واقعيت‌ها و آئين‌های سنتی و شرافتی اجتماعی کوچک و روستائی است، دنيای بسته‌ای که در آن ازدواج معاهده‌ای اجتماعی و تشريفاتی است که بيشتر در خدمت بزرگ‌داشت سنت‌هاست تا آزادی‌های فردی. لورکا در این نمایش دغدغه‌ها و درگيري‌های زنی که ميان يک جدال خونين قرارگرفته‌است را با آينه‌ی صيقلی و تراژيک واژه‌هايش به‌زيبايی بازمی‌تاباند و در اين نمايش فدريکو، يک‌بارديگر اشعار حزين و تراژيک اسپانيا را با بازتابی خيره‌کننده به صحنه‌ی نمايش بازمی گرداند.

عروسی خون سرآغاز فصلی از هنر نمايش‌نامه‌نويسی لورکاست که در آن نيروهای احساسی و عاطفی ـ چه مثبت و چه منفی ـ آدم‌های بازی را به حرکت وامی‌دارد. کم‌تر اتفاق می‌افتد که آدم‌ها حتی يک لحظه برای انديشيدن و توجيه رفتار خود توقف کنند و از اين ره‌گذر ناخواسته، شکلی از نيروهای غيرقابل کنترل طبيعت را به خود می گيرند. چنان‌که می‌بينيم در صحنه‌ی پر‌شوری از نمايش، عاشق فرياد بر می‌آورد که :

گناه از من نبود؛ اين تقصير زمينه

لورکا در اين نمايش، از آميزه‌ی نيروهای غيرقابل کنترل طبيعت، که نقطه‌ی برخورد عواطف مهارناپذير و سنت‌های پذيرفته شده، به‌ويژه آئين‌های شرافتی در مرکز وجود انسان‌ها است، احساسی آماده‌ی انفجار به وجود می‌آورد و مفهوم "سرنوشت" را شکل می بخشد.

در اين نمايش پيش‌بينی مادر که گفته بود: «اين پسر هم بايد سرنوشت پدر و برادرش روا داشته باشه» تحقق می‌پذيرد. پسر قادر به گريز از سرنوشت و چهارچوب تقدير نيست و مانند ساير آدم‌های بازی در برابر سرنوشت يا همان نيروی مهارناپذير به زانو در می آيد.

همين سرنوشت ستمگر در نمايش‌نامه‌های ديگر لورکا نيز حکم می‌راند و اعمال آدم‌ها را توجيه می‌کند. يرما را به کشتن شوهرش وامی‌دارد و دختر برناردا آلبا را به کام مرگ می‌فرستد. و نيز همين سرنوشت است که در ساعت پنج عصر ايگناسيو سانچز مخياس را به شاخ ورزائی تنومند از پای‌در می‌آورد و لورکا را در ۱۹ اوت ۱۹۳۶ به دست جوخه‌ی اعدام می‌سپارد.

بنا به قول لویی پازو: «کم‌ترين شکی در اين حقيقت نبايد داشت که لورکا در عروسی خون، به‌يقين بدان آيين شرافتی که تنها تم تئاتر اسپانيولی بوده جانی تازه بخشيده و از اين ره‌گذر دين خود را به آندلس ادا کرده است؛ اما در عين‌حال او بر سر آن بوده که نکته‌ی ديگری را شرح دهد؛ از چارچوبی که در ابتدا برايش مقدر شده بود برگذرد و آدمی را در وضع طبيعی عصيان خويش يا دست‌کم در وضع عدم انقيادش نشان دهد.»

پس از موفقيت عروسی خون، در سال ۱۹۳۴ لورکا به يرما می‌رسد که بخش ديگری از سه‌گانه‌ی اوست. روايت يرما که از عميق‌ترين ريشه‌های فرهنگ اسپانيا سر می‌زند و يک‌بارديگر دل‌بستگی شاعر کولی به اندلس پير را شهادت می‌دهد، روايتی است از زنی که با تمام وجود ميل به" آفرينش" دارد و با همه‌ی هستی خود می‌خواهد که "مادر" شود، مردش اما ناتوان از برآوردن آرزوی اوست و زن، ناتوان از ترک مرد عقيمش ... ناتوانی‌ای که از عادت‌های عاميانه و سنت‌های فرهنگ روستايی آن روزهای اسپانيا سر می‌زند و اين‌که يرما نمی‌خواهد خواسته‌اش را از مرد ديگری طلب‌کند.

يرما تانيث Yermo است که "تکه زمينی دورافتاده و خشک و بی‌حاصل" را معنی می‌دهد. يرما هم فرزندی ندارد. يرما از پير زالی که در تمام نمايش‌های اسپانيايی ظاهر می‌شود، می‌خواهد که با قدرت "جادوی" خود پسری به او بدهد ... اما در حقيقت آن‌چه که يرما کم دارد و پير زال هم به آن پی می‌برد، آن عشق و علاقه‌ای است که در ژرفای وجودش از همسرش طلب می‌کند، همسر اما ناتوان در پاسخ‌گويی به اين شور آتشين، توجهی به اين خواسته‌ی عميق در وجود يرما ندارد.

تماشاگر در شروع نمايش، وقتی يرما را ملاقات می کند که دو سال از ازدواجش گذشته است. شوهر او از نداشتن فرزند شکايتی ندارد و گاه حتی احساس رضايت هم می‌کند. يرما اما از اين بابت در اندوهی ژرف و نوعی افسردگی که او را به مرزهای جنون کشانده به سر می‌برد. يرما پيش از ازدواج با اين همسر رنگ پريده‌ی عقيم، دختری شاداب و سرزنده بود و با مرد جوانی به نام "ويکتور" رابطه داشت که بعد از ازدواج هم خاطرات خوش آن دوره را هنوز با خود دارد اما به سبب پاي‌بندی به سنت و قوانين اجتماعی و در حراست از حرمت خانواده، دوست دارد که فرزندی مشروع از همسرش داشته باشد.

"خوان" همسر يرما گرچه به‌ظاهر خود را از نداشتن فرزند راضی نشان می‌دهد اما در اجتماع بسته و سنت‌گرايی که زندگی می‌کند، نمی‌تواند از اين بابت احساس شرمساری نکند. در پرده‌ی سوم نمايش یرما افسرده و نااميد، پس از گفت‌گويی که با شوهر دارد، از سر خشم آن‌قدر گلوی شوهر را می‌فشارد که او را خفه می‌کند . پس از کشتن شوهر چنان که گويی تمام اميدها و فرزند خيالی‌اش را کشته است می گويد:

نازا! نازا اما مطمئن! آره حالا واقعاً مطمئنم.
و تنها ...

می‌رم چنون استراحت کنم که دیگه از خواب نپرم که ببینم خونم خون تازه‌ای رو نوید می‌ده یا نه. تنم واسه همیشه خشکیده. ازم چی می‌خواین؟ به من نزديک نشيد! من پسرمو کشتم. من با دستای خودم پسرمو کشتم!

اين نمايش‌نامه‌ـ همان‌طور که لورکا بارها گفت‌ـ شعری تراژيک است و ماهيتی ادبی دارد. يرما، خوان و ويکتور نيز مانند آدم‌های عروسی خون، انسان‌هایی هستند که از ميان اجتماع برگزيده شده‌اند، اما در هر سطر و هر کلام نمايش‌نامه، شعر، حضوری جدی و آشکار دارد و با درام لورکا درمی‌آميزد.
يرما تماشاگر را با خود به همان دنيای عروسی خون می‌برد؛ به همان دنيای زندگی روستايی اسپانيا که به تنگی گور است و در سراسر فضای خود راه فراری باز نمی گذارد. به علت دو قطبی بودن کشور در آن دوران اسپانيا، يرما در روزنامه‌ها و مجلات راست و چپ، بازتاب‌های گوناگون پيدا می‌کند. در شب تمرين نمايش در مادريد دن میگوئل آرماندو (نويسنده و متفکر مشهور اسپانيا و استاد زبان يونانی و ادبيات اسپانيا) نيز حضور دارد و با سخاوتمندی شگفت‌آوری به لورکا می گويد : «اين از آن دست نمايش‌نامه‌هاست که آرزو می‌کردم من نويسنده‌ی آن باشم.»

خانه ی برناردا آلبا آخرين اثر لورکاست که نوشتن آن در سال ۱۹۳۶ به پايان می‌رسد و هرگز در زمان حيات لورکا به روی صحنه نمی‌رود و برای نخستين بار در سال ۱۹۴۵ در بوینس آيرس اجرا می‌شود، چرا که لورکا دو ماه پس از اتمام اين نمايش‌نامه به قتل می‌رسد.

خانه ی برناردا آلبا درواقع شعری تراژيک است و به باور بسياری از لورکادوستان، بهترين اثر نمايشی لورکا و شاه‌کار او به شمار می‌آيد. اين نمايش‌نامه، با ريشه‌هایی عمیق در سنت‌ها و فرهنگ و ادبيات فولکلوريک اسپانيا، بی‌گمان يکی از کم‌نظيرترين دستاوردهای دراماتيک قرن بيستم است و توان اين را دارد که از يک‌سو تماشاگر را غرق در اندوهی تحمل ناپذير کند و از سوی ديگر او را از فرط خشم به فرياد درآورد. فضای پر از دلهره و وحشتی که در بسياری از آثار لورکا حضور دارد، در اين نمايش به اوج می‌رسد.

داستان اين نمايش اندکی پس از درگذشت دومين همسر برناردا آغاز می شود. مرگ همسر برناردا در واقع پايانی است بر يک ازدواج بدون عشق و سراسر ريا. اما اين همه مانع آن نيست که برناردا پس از پايان يک هفته سوگواری رسمی، به يی‌روی از سنتی بی‌ترحم که به هيچ روی تخلف از فرمان را برنمی‌تابد، آغاز يک دوران هشت ساله‌ی سوگواری را اعلان نکند. تمام افراد خانواده که برناردا بر آن‌ها حکومت می‌کند؛ بايد در اين سوگواری سهيم باشند، آن را محترم بدانند و ناخواسته به آن تن‌دهند. اين تصميم اما با غرایز سرکوب‌شده‌ی دختران برناردا و ميل سيری ناپذير آن‌ها برای زندگی سازگار نيست. در دهکده‌ای کوچک فضایی اندوه‌بار و خفقان‌آور بر خانه‌ی برناردا حاکم می‌شود و در اين فضای وهم‌آور و مسموم، رفتار و گفت‌گوهای دختران برناردا، ماجرای نمايش‌نامه را شکل می‌دهد و مهم‌ترين حادثه‌ی داستان اين است که دختر بيست ساله‌ی برناردا که از بقيه‌ی خواهران سرکش‌تر و عصيانگرتر است، در پی ماجرایی عاشقانه که مادرش طبیعتاً به دليل همان ديدگاه‌های خشک سنتی و ديکتاتور مآبانه‌اش يک‌سره با آن مخالف است، خود را می‌کشد.

در سراسر نمايش‌نامه تمام زنان از جمله خود برناردا درگير خشم و خروشی پايان ناپذير و نوعی زندگی ساختگی و غير طبيعی هستند و همگی بار سنگین ميراثی را به دوش می‌کشند که در اصل و بنيان به آن اعتقاد ندارند.

لورکا نمايش‌نامه‌ی خانه ی برناردا آلبا را «درام زنان در روستاهای اسپانيا» می‌خواند. اين نمايش‌نامه، تراژدی دردناک زنان در اجتماعی مرد سالار است؛ زنانی که به اجبار و به‌رغم نيازهای طبيعی خود، به تمام معيارها و ارزشهایی که آن‌ها را پشت ديوارهای «سنت» زندانی می‌کند، تن‌می‌دهند.


منابع:
مقدمه‌ی لویی پارو بر کتاب سه‌نمايش‌نامه‌ی لورکا
دايرة‌المعارف آزاد ويکی پديا
وبلاگ گارسيا لورکا

پیوست:
كتاب شناسی لوركا


اشعار
۱۹۱۸- عقايد و چشم‌اندازها
برگرفته از سفرهايش كه تحت سرپرستي استاد هنرش در دانشگاه گرانادا انجام مي‌شد.
۱۹۲۱- كتاب اشعار (كتاب ترانه‌ها)
۱۹۲۷- ترانه‌ها
۱۹۲۸- ترانه‌هاي كولي
۱۹۳۱- ترانه‌هاي كانته خوندو
۱۹۳۵- مرثيه‌اي براي ايگناسيو سانچز مخياس
۱۹۴۰- شاعر در نيويورك
(كه پس از مرگ شاعر منتشر مي‌شود.)


Poems
(1921)- Libre de Poems
(1927)- Canciones
(1928)- Romancero Gitano
(1931)- El Poems del Conte Jondo
(1935)- Lianto por Ignacio Sanchez Mejias
(1940)- Poeta en Nueva York

نمايش‌نامه‌ها
۱۹۲۰- روزگار نحس پروانه‌ها
۱۹۲۵- عشق دن پرلمپلين و بليزا در باغش
۱۹۲۷- ماريانا پينه‌دا
۱۹۲۵- زن حیرت‌آور کفاش
۱۹۳۱- چنين كه گذشت اين پتج سال
۱۹۳۲- عروسي خون
۱۹۳۴- يرما
۱۹۳۵- دنا رزيتا
۱۹۳۶- خانه‌ی برناردا آلبا
لوركا دو نمايش‌نامه‌ی ديگر نيز دارد با نام‌هاي" مخاطب" ( Audience ) و" خوش‌گذراني " يا" ميان پرده" (Divertissement)

Plays
(1920)- El Malificio de la Mariaposa
(1925)- Amor de Don Perlemplin con Belisa en su jardin
(1927)- Mariana Pineda
(1930)- La Zapatero Prodigiosa
(1931 )- Asi que pasen canco anos
(1933 )- Bodas de sangre
(1934)- Yerma
(1935)- Dona Rosita la Soltera
(1936)- La Cosa de Bernarda Alba