از عشق و شياطين ديگر

June 29, 2006 08:02 PM

خانه‌ی کوچکی دارم
در آن اتاقی هست
در آن اتاق کتاب‌خانه‌ای هست
در آن کتاب‌خانه‌ کتابی هست
در آن کتاب پادشاهی
که قصر بزرگی دارد.

b.jpg


ديشب با فرهاد و دل‌ناز رفتيم سينما. باغ‌های کندلوس. فيلم آخر ايرج کريمی. کريمی را دوست دارم. با مجموعه‌ای از دلايل شخصی و غيرشخصی. مهم‌ترين دليل شخصی‌اش اين است که کريمی هم مثل من پلی‌تکنيکی بوده است و باز مثل من مهندسی را بی‌خيال شده است و فقط مدرکش را گرفته. هر دو فيلم قبلی کريمی را دوست داشتم. از کنار هم می‌گذريم و چند تار مو. فيلم‌های متفاوتی که البته با سليقه‌ی من سازگار بودند. دغدغه‌‌ی اصلی کريمی به‌نظر من، مفهوم عشق در زمانه‌ی ماست. کريمی در هر سه‌ی فيلم‌هايش به نوعی به اين مسئله پرداخته است. طوری که شايد بتوان فيلم‌هايش را به تعبيری «سه‌گانه‌ای درباره‌ی عشق» بناميم.

باغ‌های کندلوس به‌وضوح درگيرم کرد. از ديشب تا به الان هنوز نتوانسته‌ام از فکرش بيرون بيايم. از آن دسته فيلم‌هايی است که لااقل به آدمی مثل من گير می‌دهد و ول نمی‌‌کند. سوال‌هايی را در ذهن به‌وجود می‌آورد، خاطراتی را زنده می‌کند و بالاتر از همه تلنگرهايی به آدم می‌زند. ما کجای جهان ايستاده‌ايم و از آن چه می‌خواهيم؟ اين وسط عشق چه‌کاره است، چه‌گونه تعريف می‌شود و تکليف ما با آن چيست؟

تمام شد؟

فيلم که تمام می‌شود، دل‌ناز با چشمان گردشده به سمت ما برمی‌گردد و با لحنی سرشار از تعجب و سوال می‌گويد: «ببخشيد!!؟» و منظورش اين است که چرا فيلم اين‌طور ناگهانی تمام شده است. خيلی تماشاچی‌های ديگر هم به گمانم همين حس دل‌ناز را دارند. فرهاد لب‌خندزنان جواب می‌دهد: «عطا قبلش به من گفته بود.»

پيش‌نهاد تماشای باغ‌های کندلوس را من به فرهاد و دل‌ناز دادم و با توجه به سابقه‌ای که از دو فيلم پيشين کريمی داشتم، نگران بودم که نکند از فيلم خوششان نيايد. فرهاد و دل‌ناز کمی دير می‌رسند و سريع بايد وارد سينما شويم. در سی ثانيه‌ای که طول می‌کشد تا از در اصلی سينما فرهنگ وارد سالن نمايش شويم و روی صندلی‌هاي‌مان بنشينيم، به فرهاد که از من پرسيده اسم کارگردان فيلم چيست و فيلم‌های‌ قبلی او چه بوده، می‌گويم: «ببين اين آدمه فيلم‌هاش داستان اون‌جوری نداره‌ خيلی ها! يعنی شايد حس کنی يه کم بی سر و تهه. البته فيلم‌های قبليش رو من دوست داشتم. يه فضای خوبی داره. بعدش هم، يه‌دفعه اگه ديدی فيلمه همين‌جور فِرتی! تموم شد!! تعجب نکن زياد، عادتشه.»

ياد فيلم چندتار مو می‌افتم. وقتی که فيلم تمام شد من و دوستم متعجب به سمت هم برگشتيم: «يعنی واقعاً تموم شد؟» تيتراژ پايانی به ما می‌گفت که فيلم تمام شده است، چيزی که ما اصلاً انتظارش را نداشتيم. از کنار هم می‌گذريم هم تقريباً چنين داستانی داشت. حس خودم را در سينما الان درست يادم نيست، اما وقتی وی‌سی‌دی‌اش را در خانه برای مادرم گذاشتم تا ببيند، يادم است از به پايان رسيدن يک‌باره‌ی فيلم تعجب کرده بود و آن را غافل‌گير کننده می‌دانست.

واقعيت و فرا واقعيت

بزرگ‌ترين اشتباه در برخورد با باغ‌های کندلوس آن است که فيلم را صرفاً واقع‌گرايانه بدانيم و از اين منظر به آن نگاه کنيم. اشاره‌ها بسيار واضح‌اند و جايی برای شک نمی‌گذارند. البته اين نمادگرايی آن‌چنان تکلف‌آميز نيست و به‌نظر من توی ذوق نمی‌زند. جدای از اين، فيلم داستان خودش را هم پيش می‌برد و فکر می‌کنم حتی تماشاچی عادی را نيز خسته نمی‌کند. هرچند به گمانم اين شيوه‌ی روايتی خيلی به مذاق تماشگر عجول و بی‌حوصله‌ی اين روزها که همه چيز را آماده می‌خواهد نيز خوش نمی‌آيد. فيلم آشکارا تکليف برخی شخصيت‌های حتی اصلی خود را نيز مشخص نمی‌کند و گره‌هايی دارد که به‌ظاهر تا انتها نيز باز نمی‌شوند. مثلاً اين‌‌که بالاخره بر سر سعيد و بيژن و علی چه آمد؟ کاوه چه طور مرده بود؟ نقش، پست‌چی بکسلی، سيد و زوج سرخوش انتهای فيلم چه بود؟ و سوالاتی ديگر.

فيلم در لايه‌ی رويی و نخستين خود، داستان تقريباً سرراستی را تعريف می‌کند: سه مرد ميان‌سال به نام‌های علی، بيژن و سعيد در جاده‌های کندلوس واقع در شمال کشور به دنبال قبر زن و شوهری از دوستان قديم خود به نام‌های کاوه و آبان می‌گردند که در گورستان‌های آن حوالی دفن شده‌اند. فيلم رفت و برگشتی است ميان حال و گذشته که در طی آن ما از ماجرای عشق شورانگيز و شديد کاوه و آبان به يک‌ديگر و مرگ هردوی آن‌ها در اوج جوانی، آگاه می‌شويم.

اما در لايه‌ی زيرين فيلم، نشانه‌ها خود را پنهان کرده‌اند: پست‌چی بکسلی مشخصاً سمبل و نشانه‌ی مرگ است. او پست‌چی است و کارديگر او بکسل کردن ماشين‌ها است، در هر دوی اين‌ها مفهوم نوعی از انتقال وجود دارد که می‌تواند استعاره‌ای باشد از منتقل‌کردن آدم‌ها از اين جهان به جهان ديگر. در طول فيلم نيز او سعيد و علی و بيژن را از اين قبرستان به آن قبرستان می‌برد. ديالوگ‌ها اما روشن‌تر هستند و موضوع را بيشتر مشخص می‌کنند. در ابتدای فيلم صحبت‌های او و بيژن اين گونه است:

ــ ببينم، تو از خارج اومدی؟
ــ آره!
ــ فرقی نمی‌کنه، هرجای دنیا هم که باشی بکسلت می‌کنم!

يا در جای ديگر وقتی مشخص می‌شود خانه‌اش در يکی از همان قبرستان‌ها است و گفت‌وگوهايش با علی و سعيد اين‌گونه پيش می‌رود:

ــ اين‌جا اون‌قدر قشنگه که آدم دلش می‌خواد همين‌جا بميره، اين‌جا قبر چنده؟
ــ مفت! تو بمير! يه جوری با هم کنار ميايم!!

کمی بعد:

ــ اين‌جا زمين متری چنده؟ اگه آدم بخواد ويلايی چيزی بسازه؟
ــ برای ساخت و ساز زمين نيست.

و بعد که برای آن‌ها چای می‌آورد:

ــ تو به ما می‌گی اين‌جا نمی‌شه خونه ساخت، اون‌وقت خونه‌ی خودت همين‌جا است؟
ــ خب پارتی‌بازيه ديگه.
ــ از اين‌‌ مرده‌ها هم همين‌طوری پذيرايی می‌کنی؟
ــ اين‌ها چايی‌شون رو خورده‌ان!
ــ عجب چايی تلخی! اين چرا قند نيُوُرد؟

و البته مرگ طعم تلخی دارد که نمی‌شود با قند شيرينش کرد و دقت کنيد که علی چای را نمی‌نوشد و دور می‌ريزد ولی سعيد و بيژن نه. در انتهای فيلم، آن‌طور که در تصاوير ذهنی علی می‌بينيم، سعيد و بيژن می‌روند و علی را که می‌خواهد با آن‌ها برود، نمی‌برند و در صحنه‌ی بعد که در يک بيمارستان است، چهره‌ی خون‌آلود ولی زنده‌ی علی را می‌بينيم و از زبان کسی می‌شنويم که در جاده‌ی کندلوس تصادف کرده است. حالا آيا نمی‌شود فيلم را اين‌گونه بازتعريف کرد؟: سعيد، بيژن و علی برای يافتن قبر کاوه و آبان به کندلوس می‌روند، اما در جاده تصادف می‌کنند. سعيد و بيژن می‌ميرند ولی علی زنده می‌ماند؟

ديگر شخصيت سمبليک فيلم، سيد است که او را می‌توان نمادی از يک فرشته دانست. در گفت‌وگوهای سيد و آبان در بيمارستان، آبان به روشنی سيد را فرشته می‌نامد. سيد شير و عسل برای مردم می‌آورد! (اشاراتی به خوراکی‌های بهشت) و در انتهای فيلم برای زوج خوش‌بخت و رومانتيک داستان که درواقع آينده‌ی کاوه و آبان در جهان ديگر هستند! شير و عسل می‌برد.

در نمايی که آبان در بيمارستان است به سيد می‌گويد که به يک معجزه نياز دارد و می‌خواهد يک‌بار ديگر به کندلوس برود. معجزه اتفاق می‌افتد (معجزه همان مرگ آبان است که آن را در صحنه‌ی بردن ظرف غذا توسط آبان و برخوردش با پرستار و تکرار مجدد اين صحنه، که در آن ديگر برخوردی رخ نمی‌دهد و آبان، آرام از کنار پرستار می‌گذرد، می‌فهميم.) آبان آرزوی زندگی در کندلوس و داشتن باغی در آن‌جا داشته است. او در بيمارستان به سيد می‌گويد: «من و شوهرم هميشه آرزو داشتيم يه باغ داشته باشيم توی کندلوس.» و در انتهای فيلم سيد برای زوج عاشق و سرخوش فيلم (که تصادفاُ! نام زن آذر و باغ‌شان در کندلوس واقع است!) شير و عسل می‌آورد. اشاره از اين واضح‌تر؟

سينمای شاعرانه

من فکر می‌کنم کريمی علاقه‌ی زيادی به شعر داشته باشد. کاوه در اين فيلم شاعر است . در فيلم چندتار مو نيز يک دختر عاشق‌پيشه‌ی شاعر وجود دارد. در سينما نيز کريمی سعی کرده است نگاهی شاعرانه داشته باشد. چند لايه کردن فيلم، نشانه‌ای از ايهام است. استفاده از استعاره نيز در جای‌جای فيلم ديده می‌شود. بيشتر ديالوگ‌های پست‌چی بکسلی با وجود طنز شيرينی که دارد، استعاری است.

ديالوگ‌ها در اين فيلم نيز از اهميت ويژه‌ای برخوردار است و به‌نظرم من با دقت زيادی روی ديالوگ‌های فيلم کار شده است. کريمی در اين فيلم نشان داده است که ديالوگ‌نويسی توانا است. ديالوگ‌های فيلم در بيشتر مواقع خوب از کار درآمده است و گاهی اوقات واقعاً درخشان است. بعضی ديالوگ‌ها بار طنز بسيار خوبی دارند :

ــ کسی که با زنش اين‌طوری حرف می‌زنه، حتماً درش بازه!
[که پست‌چی بکسلی به علی می‌گويد و با توجه به داستان‌هايی که قبلاً خودش درباره‌ی باز بودن در، سر هم بافته است، تاثير خنده‌آور خوبی ايجاد می‌کند.]

ــ الان کجايی؟
ــ توی قبرستون!
ــ اِ ؟ چرا عصبانی می‌شی حالا؟
[گفت‌وگوی تلفنی بين سودابه و سعيد. که سعيد وقتی پاسخ می‌دهد: «توی قبرستون!» واقعاً در قبرستان است و به دنبال قبر کاوه و آبان می‌گردد!]

ــ اگه می‌موندین، می‌برديمتون دریاچه ولشت.
ــ از راه دریاچه می‌ریم.
ــ مگه بلدید از راه درياچه برگردين تهران؟
ــ خُب اگه گم شديم، دوباره برمی‌گرديم اين‌جا!
ــ پس برید گم شید!!!
[که گفت‌گوی آذر است و سعيد در تقريباً انتهای فيلم]

و برخی ديگر از ديالوگ‌ها تاثيرگذار،تکان‌دهنده و نفس‌گيرند. ديالوگ‌هايی که تعداد آن‌ها زياد است و فقط به چندتايی از آن‌ها اشاره می‌کنم:

ــ مامان من نمی‌دونم چی می‌خوام!
[و درواقع کل خاطره‌ای که دريا از کودکی‌اش و ماجرای خرازی برای کاوه تعريف می‌کند که به‌نظر من اين جمله‌ی «مامان من نمی‌دونم چی می‌خوام» اشاره‌ای است به سرگشتگی دريا و اصولاً همه‌ی ما آدم‌ها.]

ــ مرتيکه‌ی هيز! بذار نمازم رو بخونم!
[و در ادامه همه‌ی صحبت‌های کاوه هنگام نمازخواندن آبان با آن جمله‌ی درخشان کاوه: «حالا ديگه کار رو به درگاه الهی می‌کشونی؟» و حس فوق‌العاده تاثيرگذار صحنه، که به‌نظر من از بهترين صحنه‌های فيلم است.]

ــ خودت جوابش رو بده. بگو آبان داره می‌ميره. نمی‌خوام يه بار ديگه دلش رو بشکونم.
[جمله‌ای که آبان به دريا می‌گويد، وقتی که دريا به او خبر می‌دهد، يک‌ دوست قديمی (بيژن، عاشق قديمی آبان) برای آبان نامه فرستاده است.]

و بالاخره زيباترين، عاشقانه‌ترين، شاعرانه‌ترين و تاثيرگذارترين ديالوگ فيلم به‌نظر من، که گفت‌وگوی آبان و کاوه در سکانس پايانی فيلم است. ديالوگی که اشک را در چشمان من جمع کرد:

ــ نگاه کن آبان. [به‌ لنگه‌ی در قديمی خانه‌شان اشاره می‌کند.] اين در ... مال ماست. اين رنگ‌هاش هم که ريخنه ... مال ماست. [به دستگيره‌ی در اشاره می‌کند.] اين چيز پيچيده‌ای هم که اين‌جا می‌بينی ... مال ماست. بعد اين بيرون هم که از اين جا می‌بينی ... بيرون ماست. اون چيز زردی هم که اون بالا است، آفتاب ماست! [آن طرف تر می‌رود، روی توری پنجره يک سوراخ پيدا می‌کند.] اين سوراخ هم ... مال ماست. پشه‌هايی هم که از اين سوراخ ميان تو ... مال ماست. [اتاق خالی است.] وای اين‌جا اون‌قدر چيز هست که مال ماست. فقط بايد کمکم کنی که با هم پيداش کنيم ...

پانوشت:
عنوان نوشته، رمانی از مارکز و شعر ابتدای مطلب نيز از شعرهايی است که کاوه در فيلم گفته!