بر دار کردن حسنک

May 29, 2006 01:34 AM

برای پروژه‌ی يکی از درس‌های اين ترم، بايد نمايش‌نامه‌ای بر اساس يکی از جلوه‌های کهن فارسی بنويسم. به همين‌ خاطر اين يکی دو روزه نگاهی انداختم به چند کتاب از جمله: مثنوی، بخش‌هايی از کليله‌ و دمنه، تاريخ بيهقی و ... تا شايد روايتی پيدا کنم که هم خودم دوستش داشته باشم و هم بار دراماتيک مناسب برای تبديل‌شدن به نمايش‌نامه را داشته باشد.

از تاريخ بيهقی، بخش «بر دار کردن حسنک» ، از گذشته‌ها، يعنی دوره‌ی دبيرستان، کمابيش به يادم مانده بود. فکر کردم خوب است دوباره بخوانمش، شايد که نمايش‌نامه‌ای بر اساس آن بنويسم. اما جدای از اين‌که بشود ماجرای بر دار کردن حسنک را تبديل به نمايش‌نامه‌اش کرد يا نه، نثر بی‌نظير، دل‌نشين و پيراسته‌ی تاريخ بيهقی، مرا شيفته‌ی خود کرد.

من فکر می‌کنم آدم اگر راحت‌طلبی را کنار بگذارد و بتواند از پس دشواری‌های خواندن نثر قديم برآيد، آن‌وقت طعم لذتی فوق‌العاده عميق و ناب را خواهد چشيد. لذتی متفاوت با آن‌چه خواندن داستان‌ها و رمان‌های امروزی ممکن است به آدم بدهد. بخشی کوتاه از «بر دار کردن حسنک» را اين‌جا می‌آورم. خودتان بخوانيد و قضاوت کنيد:

و حسنک را به سوی دار بردند و به جای‌‌گاه رسانيدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند. و جلادش استوار ببست و رسن‌ها فرود آورد. و آواز دادند که «سنگ دهيد!»
هيچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد و همه زارزار می‌گريستند، خاصه نيشابوريان. پس، مشتی رند را سيم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود ـ که جلادش رسن به گلو افگنده بود و خبه کرده.
چون از اين فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر ...

و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنودم که دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند. چون بشنيد، جزعی نکرد چنان که زنان کنند، بلکه بگريست به درد، چنان که حاضران از درد وی خون گريستند. پس، گفت: «بزرگا مردا که اين پسرم بود ـ که پادشاهی چون محمود اين جهان به او داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نيکو بداشت و هر خردمند که اين بشنيد، بپسنديد. و جای آن بود.

پی‌نوشت:
يک نمايش‌نامه به‌روز شد.