ماه عسل

May 28, 2006 11:38 PM

نمايش‌نامه‌ی رقص کاغذپاره‌ها نوشته‌ی محمد يعقوبی از آن نمايش‌نامه‌هايی است که بعضی اپيزودهايش را خيلی دوست دارم. از همه بيشتر همين اپيزودی که اين‌جا می‌آورم. کل نمايش‌نامه را اين‌جا می‌توانيد پيدا کنيد.

[مكان: سوئيت شماره‌ی 27 هتلی كوچك در بندر انزلي. فرزاد در تمام مدت نمايش پشت به تماشاگر در جلوي صحنه روی مبل نشسته است. آوا در آغاز پشت پنجره‌ی ته صحنه پشت به تماشاگر ايستاده.]

آوا: ماه داره بهم لب‌خند می‌زنه.

[سكوت]

آوا: تو چه‌ت ئه؟
فرزاد: نمی‌تونم بخوابم.
آوا: می‌ترسی؟
فرزاد: نه.
آوا: آره، می‌ترسی. پيدا ست.
فرزاد: نه.
آوا: تو ترسويی.
فرزاد: نه، من نمی‌ترسم.
آوا: می‌ترسی. تو می‌ترسی.
فرزاد: نه.
آوا: آره. آره.

[سكوت]

آوا: نمی‌خوای به مادرم تلفن كنی؟
فرزاد: انتظار داری تلفن كنم چ بگم؟
آوا: بالاخره بايد با خبر بشن، مگه نه؟
فرزاد: نمی‌دونم چه‌جوری بگم. من نمی‌تونم.
آوا: تو بايد تلفن كنی.
فرزاد: می‌گم نمی‌تونم.
آوا: شايد بهتره به خونه‌ی داداشم تلفن كنی.
فرزاد: فكر می‌كنی داداشت وقتی بشنوه، چی بهم می‌گه؟
آوا: شايد بهت بد و بی‌راه بگه.
فرزاد: آره، هيچ بعيد نيست بهم بد و بی‌راه بگه.
آوا: به هر حال بايد به يكی بگی. داداشم بهتر می‌تونه به مادرم بگه. آره، تلفن كن به نيما. آره.
فرزاد: شايد نيما هيچ هم بهم بد و بی‌راه نگه.
آوا: آره، شايد...خب ديگه، تلفن كن.
فرزاد: نمی‌دونم چه‌جوری شروع كنم به داداشت بگم.
آوا: تو تلفن كن، حرف پيش می‌آد.
فرزاد: من نمی‌تونم.
آوا: می‌تونی.

[سكوت]

آوا: به من نگاه كن … تو نمی‌تونی گريه كنی؟ تو اصلا گريه نمی‌كنی؟
فرزاد: تو خيلی زجر كشيدی آوا؟
آوا: تو كمكم نكردی.
فرزاد: چه‌طور می‌تونستم كمكت كنم؟
آوا: من فكر می‌كردم تو به‌خاطر من هر كاری می‌كنی. تو اصلاً سعی نكردی كمكم كنی.
فرزاد: تقصير تو بود. تو اصرار كردی بريم جايی كه كسی نباشه. اشتباه كردم، چه اشتباهی كردم به حرفت گوش دادم.
آوا: ماه داشت بهم لب‌خند می‌زد.
فرزاد: من نبايستی به حرفت گوش می‌دادم. اون‌جا جای شنا نبود.
آوا: آب درياچه گرم بود. ماه داشت بهم لب‌خند می‌زد.
فرزاد: من نبايستی به حرفت گوش می‌دادم.
آوا: تو ترسيده بودی.
فرزاد: نه.
آوا: آره، تو ترسيدی و تنهام گذاشتی.
فرزاد: نه، من تنهات نذاشتم، نه. فكر می‌كنی اگه می‌تونستم كاری نمی‌كردم؟ من نمی‌تونستم كاری بكنم.
آوا: باهام بحث نكن. تو تنهام گذاشتی. [مكث] تو فقط بلدي مثل بچه‌ها گريه كنی. احساس گناه می‌كنی؟ برای خودت گريه می‌كنی يا برای من؟ [مكث] تو خيلی زود فراموشم می‌كنی.
فرزاد: نه، فراموشت نمی‌كنم.
آوا: آره، خيلی زود. تو دوستم نداشتی.
فرزاد: من دوستت داشتم.
آوا: نه.
فرزاد: آره.
آوا: نه، تو تنهام گذاشتی. هيچ كاری نكردی.
فرزاد: من نمی‌تونستم هيچ كاری بكنم. فكر می‌كنی اگه می‌تونستم كاری نمی‌كردم؟ هر دومون خسته بوديم. مدت زيادی توی آب بوديم و نا نداشتيم. من خودم شنا بلد نيستم.
آوا: تو ترسيده بودی. مثل آدم‌های بی‌دست و پا فقط داشتی نگاهم می‌كردي و فرياد می‌زدی.
فرزاد: نه.
آوا: آره، ترسيدی. اصلا كمكم نكردی. تو دوستم نداشتی.
فرزاد: من دوستت داشتم.
آوا: پس بيا توی آب … ديدی!

[آوا می‌آيد كنار فرزاد اما رو به تماشاگر می‌نشيند.]

فرزاد: شايد مرگ اتفاق بدی نباشه، ولی ما كه زنده‌ايم رنج می‌بريم، چون كسی رو از دست داده‌ايم. ما برای كسايی كه از دست داده‌ايم گريه می‌كنيم. شايد برای كسايی كه می‌ميرند اين كار خنده‌دار باشه، اما وضع براي خودمون دردناكه. چون ما كسی رو از دست داه‌ايم و نمی‌دونيم مرگ چه‌جور اتفاقيه.
آوا: تو به برادرم تلفن نكردی.
فرزاد: اين‌جور مواقع آدم‌ها چه‌كار می‌كنند؟ من نمی‌دونم چی بگم، چه‌جوری بگم؟
آوا: پس به خانواده‌ی خودت خبر بده. به برادر خودت زنگ بزن. آره، به فرشاد زنگ بزن.
فرزاد: آره. آره. تلفن می‌زنم به فرشاد. [گوشی تلفن را برمی‌دارد و شماره‌ می‌گيرد.]
آوا: بهش بگو بياد اين‌جا. بگو تو نمی‌تونی رانندگی كنی. تو نبايد رانندگی كنی فرزاد.
فرزاد: الو … فرشاد! گوش كن. آوا توی دريا غرق شده … آره … چی؟… چی گفتی؟ آره. مرده. غرق شده. نه، هنوز به اون‌ها تلفن نكردم. نمی‌دونم چه‌جوری بهشون بگم. نمی‌دونم چی بگم. می‌خوام تو بهشون بگی. هر وقت پيداش كردند راه می‌افتم میام. می‌گن فردا دريا جسدش رو پس می‌ده.

[آوا برمی‌گردد و مانند فرزاد پشت به تماشاگر می‌نشيند.]

آوا: بهش بگو تو نمی‌تونی رانندگی كنی. بگو بياد اين‌جا.
فرزاد: [به فرشاد] تو ميای اين‌جا؟ من نمی‌تونم رانندگی كنم. آره؟ منتظرم. به خانواده‌ی آوا تلفن می‌زنی؟ديگه خودت می‌دونی. خداحافظ.
آوا: نگاه كن. ماه داره بهم لب‌خند می‌زنه. [سرش را روی شانه‌ی فرزاد می‌گذارد. هر دو هم‌چنان پشت به تماشاگر نشسته‌اند.] به‌ اون‌ها بگو تو خيلی سعی كردی نجاتم بدهی، اما من دست و پا می‌زدم و نمی‌ذاشتم كمكم كنی.
فرزاد: تو خيلی زجر كشيدی آوا؟
آوا: فقط دل‌خورم از اين‌كه تو كمکم نكردی.
فرزاد: من سعی خودم رو كردم به‌خدا.
آوا: قسم نخور. قسم نخور.
فرزاد: من سعی خودم رو كردم.
آوا: تو ترسيدی.
فرزاد: نه.
آوا: آره، تو ترسيدی. ترسيدی.
فرزاد: نه.
آوا: آره. تو ترسيدی. تو ترسويی. كمكم نكردی. تو ترسيدی. تنهام گذاشتی.
فرزاد: آره، من ترسيدم. من ترسيدم.
آوا: ‌فقط می‌خواستم از زبان خودت بشنوم. می‌فهمی چی می‌گم؟
فرزاد: به سرم زد خودم رو غرق كنم، اما شهامتش رو نداشتم.

[آوا فرزاد را بغل می‌كند و در سكوت بارها و بارها همديگر را می‌بوسند.]

آوا: چشمهات خونيه. تو بايد بخوابی. بيا بخواب عزيزم. تو خسته‌ای. بايد بخوابی عزيز من. بيا.

[آوا به اتاق ديگر می‌رود. فرزاد هم. كمی بعد فرزاد برمی‌گردد. پشت به تماشاگر، رو به پنجره‌ی ته صحنه.]

فرزاد: آوا؟… آوا، تو اين‌جا هستی؟ آوا؟ … اگه اين‌جا هستی يه جوری حاليم كن. پنجره رو باز كن آوا. [پنجره باز نمی‌شود.] پرده رو كنار بزن. [پرده كنار نمی‌رود.] يه جوری حاليم كن هستی.



نظرها

ziba bood... nafasam band oomad ye aan .

salam agha man nakhondam in namayeshnamaro .bi hadaf inja comment gozashtam. vali ma be yadeton hastim khoshhaliiiiiiiid :)

سلام آقای یعقوبی
من یه نمایش نامه نویسم
جوان و مستعد
نمایش رادیویی
نمایشاتونو خوندم
قشنگ بودن
دوست داشتید خوشحال می شم راهنماییم کنید

benazare man ma baraye kasani ke az dast dadim gerye nemikonim ma baraye khodemoon gerya mikonim

با درود
این هم پنجره جدید تئاتر

http://teatr6.blogfa.com/

موفق و تندرست باشید

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)